mercredi 15 mai 2013

چرا لولیتا؟، اکرم پدرام‌نیا

لولیتا، پرآوازه‌ترین رمان ولادیمیر ناباکوف و سومین رمان او به زبان انگلیسی‌ست که نخستین بار در سال 1955 در پاریس چاپ شد. پس از آن‌که شمار بسیاری از ناشران آمریکایی از چاپ آن خودداری کردند و به نویسنده هشدار دادند که بهتر است از انتشار آن درگذرد، ناباکوف برآن شد که دست‌نوشته‌هایش را برای دوسیا ارگز به پاریس بفرستد. ارگز آن را به زبان فرانسه برگرداند و برای چاپ به نشر المپیا سپرد. ناگفته نماند که نزدیک به سه چهارم کارهای این نشر در زمینه‌ی پورنوگرافی بود. ده سال بعد خود ناباکوف رمان را به زبان روسی ترجمه کرد.
لولیتا هفت بار به مرحله‌ی نهایی جایزه‌ی نشنال بوک رسید ولی هرگز این جایزه را از آنِ خود نکرد.
بی‌گمان ناباکوف چه هنگام نوشتن این اثر و چه پس از انتشارش همواره نگران بوده است. مثلا در روزی نامعین در سال 1950، وقتی چند فصل اول کتاب را تمام می‌کند کاغذها را برمی‌دارد و با عزم جزم به‌سمت پیت زباله‌سوز گوشه‌ی حیاط خانه‌اش، در شهر ایتاکا (استان نیویورک) می‌رود تا آن‌ها را بسوزاند و برای همیشه از شرشان راحت شود. اما همسرش، وِرا پادرمیانی می‌کند و او را از این کار بازمی‌دارد و وادارش می‌کند که یک‌بار دیگر روی آن کار کند. بعدها وقتی ناباکوف این خاطره را به یاد می‌آورَد، با فروتنی می‌گوید، چون «سرشار از مشکلات تکنیکی بود.» به عبارت دیگر ناباکوف چنان به این اثرش بی‌اعتماد بود که چاره‌ای جز سوزاندنش نداشت و به گرمای ناشی از سوختن کاغذها بیش‌تر از تاثیر نوشته‌هایش باور داشت. حتا نوشتن مقدمه‌ای از زبان ویراستاری فرضی و بررسی هدفش از نوشتن لولیتا که بیش‌تر نشان دادن اهریمن‌های فریبنده‌ی درون است، خود گویای دل‌نگرانی‌های بجای ناباکوف نسبت به این اثر است.
گرچه همه‌ی 5000 جلد چاپ نخست لولیتا به مدت چندماه به فروش می‌رسد، شاید هیچ‌کس جدی درباره‌ی آن نظری نمی‌دهد تا این‌که در پایان سال 1955 گراهام گرین در ساندی تایمز لندن آن را یکی از سه کتاب برتر سال معرفی می‌کند و همین خشم کسانی چون سردبیر ساندی اکسپرس (لندن) را برمی‌انگیزد، به‌گونه‌ای که در وصف آن می‌نویسد، «کثیف‌ترین کتابی‌که تاکنون خوانده‌ام» و یا آن را «پورنوگرافی محض» می‌خواند. در آن زمان به افسران گمرک بریتانیا دستور داده بودند که از ورود حتا یک جلد از کتاب به کشور جلوگیری شود. سپس وزیر کشور فرانسه نیز کتاب را ممنوع اعلام کرد. اما در همان زمان به زبان هلندی و دانمارکی ترجمه و چاپ شد. در سال 1958 نیز در آمریکا منتشر شد و پس از چند روز به چاپ سوم رسید و با گذشت سه هفته 000/100 نسخه از آن به‌فروش رسید. امروز به‌رغم نظرهای تند و بی‌انصافانه‌ای که درباره‌اش نوشته شده در فهرست بهترین رمان‌های دنیا قرار دارد.
برخی معتقدند لولیتا یادآور «اعتراف فلیکس کرول» اثر توماس مان است، اما ناباکوف با به‌کارگیری سبک زیبای نوشتاری و بهره‌وری هوشیارانه از مایه‌ی کمدی، داستانی قوی‌تر ارائه داده است.
اثر دیگری که ممکن است دست‌مایه‌ی ناباکوف برای نوشتن رمان لولیتا باشد، نمایش «فاوست» گوته است. در هر دوی این آثار، فاوست و هامبرت دو استاد میانسال اروپایی‌اند که در زندگی آکادمیک و زندگی خصوصی به پوچی می‌رسند، چشم به دخترکان کم‌سن‌وسال دارند و هردو با افکار شهوانی سبب نابودی خودشان می‌شوند.


تاکنون در وصف «لولیتا» سخن بسیار رفته و آن را اثری چندلایه با عشقی ناب اما گناه‌آلود معرفی کرده‌اند. به گفته‌ی ساموئل شومان، استاد زبان انگلیسی دانشگاه مینه‌سوتا، «لولیتا» اثری‌ست با قلمی آهنگین و طنزآمیز و ناباکوف سوررئالیستی‌ست که در رده‌ی گوگول، داستایوفسکی و کافکا قرار دارد. ناگفته آشکار است که «لولیتا» به دلیل جایگاه ادبی ویژه‌اش هم‌چنان درخور توجه است و باید همه‌ی خواننده‌های ادبیات به آن دسترسی داشته باشند، اما بی‌گمان این اثر نمی‌تواند سد سخت سانسور وزارت ارشاد را بشکند و به‌ دست خوانندگان فارسی‌زبان برسد. از این روی برآن شدم که آن را به فارسی برگردانده و بخش بخش در هفته‌نامه‌ی شهروند و هم‌چنین در دنیای مجازی منتشرش کنم.

اکرم پدرام‌نیا، آوریل 2013

لولیتا

ولادیمیر ناباکوف

پیش‌درآمد
«لولیتا» یا «اعتراف‌نامه‌ی زن‌مرده‌ای سفیدپوست» دو عنوانی‌ست برای تلی از نوشته‌های غریب که چندی پیش به‌دست نگارنده‌ی این یادداشت رسید و این پیش‌درآمد بر آن نگاشته شد. «هامبرت هامبرت» نویسنده‌ی آن نوشته‌ها در 16 نوامبر 1952، درست چند روز پیش از آغاز محاکمه‌اش، در اثر بسته شدن سرخرگ‌های قلبی درگذشت. وکیلش، دوست و خویشاوند خوبم، آقای کلارنس چوت کلارک که اکنون در حوزه‌ی دادگاه کلمبیا کار می‌کند، کار ویرایش این دست‌نوشته‌ها را به من سپرد، زیرا در بندی از وصیت‌نامه‌ی موکل‌اش به خویشاوند بلندپایه‌ی من این اختیار داده شده که با استفاده از عقل و درایتش همه‌ی کارهای آماده‌سازی و چاپ «لولیتا» را انجام دهد. بر این اساس آقای کلارک برای ویرایش این اثر مرا برگزید، چون به‌تازگی به‌خاطر کار برجسته‌ی (Do the Senses make Sense? ) که در آن برخی حالت‌های ناخوشی و انحراف‌های جنسی بررسی شده، جایزه‌ی پلینگ را دریافت کرده‌ام.
ویرایش این دست‌نوشته به‌رغم تصور هردوی ما کار ساده‌ای بود. به‌جز رفع چند اشتباه‌ آشکار دستوری و پنهان کردنِ بجای جزییات مهم، این زندگی‌نامه دست‌نخورده چاپ می‌شود. البته هامبرت هامبرت خودش هم سعی کرده بود که این موارد را پنهان کند، اما هنوز مثل تابلوهای راهنمایی و سنگ‌های قبر در متن نمایان بودند، (منظور اسم جاها یا افرادی‌ست که به اقتضای تجربه و نوع‌دوستی باید عوض می‌شدند.) اسم خانوادگی عجیب‌ نویسنده از نوآوری‌های خود اوست؛ و این نقاب باید بنا به خواسته‌ی کسی‌که خود بر چهره زده برداشته نمی‌شد، نقابی که از پس آن، هم‌چنان، دو چشم افسونگرش می‌درخشد. اما نویسنده نام خانوادگی قهرمان داستان را به «هیز» تغییر داده که این نام هم‌وزن با نام واقعی اوست، اسم کوچک1 این شخصیت هم با تاروپود درونی کتاب به‌دقت به‌هم بافته شده تا هیچ‌کس نتواند تغییرش دهد؛ و (همان‌طور که خواننده هم درک می‌کند) گمان نمی‌کنم این تغییر لازم باشد.
ممکن است آدم کنجکاوی در جستجوی منابع مربوط به جرم هامبرت هامبرت به روزنامه‌های سپتامبر و اکتبر سال 1952 مراجعه کند، اما همه‌ی آن‌چه باید را به‌دست نخواهد آورد و اگر این زندگی‌نامه به‌دست من نمی‌رسید، هم‌چنان علت و هدف این جرم به ‌شکل راز سربسته‌ای باقی می‌ماند.
به‌خاطر خواننده‌های سنت‌گرایی که دوست دارند در خلال داستان‌های «واقعی» سرنوشت افراد «حقیقی» را بدانند، چند مورد جزئی را که از آقای «ویندمولر» ساکن «رمزدیل» در مورد سرنوشت این آدم‌ها به دستم رسیده، اضافه می‌کنم. البته این آقا نمی‌خواهد هویتش بر کسی آشکار شود تا «مبادا اندوه عمیق نهفته در این داستان و ماجرای تاسف‌بار و رقت‌بارش» به گوش مردم محله‌ای که او با سربلندی در میان‌شان زندگی می‌کند برسد. دخترش «لوئیس» حالا دیگر دانشجوی سال دوم است. «مونا دال» در یکی از دانشکده‌های پاریس درس می‌خواند. «ریتا» به‌تازگی با صاحب هتلی در فلوریدا ازدواج کرده. خانم «ریچارد اف. شیلر» کریسمس سال 1952، در گری استار، دورترین نقطه‌ی شمال غرب کشور، هنگام زایمان دخترِ مرده‌اش از دنیا رفت. «ویوی‌یِن دارک‌بلوم» زندگی‌نامه‌ای نوشته با نام «My Cue» که به‌زودی منتشر می‌شود و منتقدانی که دست‌نوشته‌هایش را پیش از چاپ خوانده‌اند، آن را بهترین کتاب این نویسنده می‌دانند. متولی‌های همه‌ی گورستان‌ها گزارش داده‌اند که هیچ روحی سرگردان نیست.2
اگر «لولیتا» به‌عنوان رمان خوانده شود با موقعیت‌ها و احساساتی که در آن به‌کار رفته، برای خواننده‌ای که آن را به‌خاطر سرگرمی و به بهانه‌های کم‌ارزش می‌خواند به‌شدت مبهم می‌ماند و نگاهش به اثر بدبینانه می شود. درست است، حتا یک واژه‌ی ناپسند و هرزه در تمام کتاب یافت نمی‌شود و بی‌گمان، فرهنگ‌ستیز سرسختی که با واسطه‌ی آداب‌ورسوم مدرن، آماده‌ی پذیرش بی‌چون‌وچرای زنجیره‌ای از حرف‌های بی‌تربیتی و زشت در رمانی مبتذل است، با ندیدن این حرف‌ها در این کتاب به‌شدت شگفت‌زده خواهد شد. با این‌همه، اگر منِ ویراستار برای خشنودی حس متناقض محافظه‌کار‌ی‌ام سعی می‌کردم صحنه‌هایی را که برخی از آدم‌ها ممکن است «شهوت‌انگیز» بخوانند، رقیق یا حتا حذف کنم، (مثل تصمیم بسیار بدی که هون. جان ام. ولزلی در 6 دسامبر 1933 برای کتاب دیگری، به مراتب بی‌پرده‌تر از لولیتا، گرفت) بهتر بود که به‌کل از چاپ «لولیتا» چشم‌پوشی می‌شد، زیرا آن صحنه‌هایی که ممکن است بی‌جا به صحنه‌های شهوت‌انگیز متهم شوند، کارآترین عناصر برای پیشبرد این تراژدی‌اند و به آرمان‌های برتر اخلاقی می‌انجامند. شاید آدم‌های بدبین بگویند که آگهی‌های پورنوگرافی هم همین ادعا را دارند؛ اما از سوی دیگر، فردی دانش‌آموخته ممکن است پاسخ دهد که اقرار پرشور و حرارت هامبرت هامبرت به‌واقع هیاهوی بسیار است برای هیچ. زیرا بنا به آمار محافظه‌کارانه‌ی دکتر بلانش شوارتزمن دست‌کم 12% از مردان آمریکایی (آمار شفاهی) سالانه به گونه‌ای از آن‌چه هامبرت هامبرت با چنان سرخوردگی شرح می دهد، لذت می‌برند؛ یا اگر این خاطره‌نویس مجنون ما در تابستان سرنوشت‌ساز 1947 به یک روان‌آسیب‌شناس کاردانی مراجعه می‌کرد، شاید هیچ‌کدام از این فاجعه‌ها پیش نمی‌آمد، ولی در آن‌صورت چنین کتابی هم نبود.
امید است که خواننده این مفسر را ببخشد، چون همان دیدگاهی را که در کتاب‌ها و درس‌گفتارهای خودش آورده در این‌جا تکرار کرده و همواره گفته که «ناخوشایند» در بیش‌تر موارد هم‌معنی‌ست با «نامعمول»؛ و هر کار بزرگ هنری همیشه نو و خلاقانه است و به همین دلیل نامعمول یا ناخوشایند است، و بنابه سرشتش باید کم‌وبیش شگفت‌آور و تکان‌دهنده باشد. با گفتن این حرف‌ها نمی‌خواهم هامبرت هامبرت را بستایم. تردیدی نیست که او آدم وحشتناک و زبونی‌ست و نمونه‌ی آشکاری از جذام اخلاقی، ترکیبی از ددمنشی و شوخ‌مزاجی که این شوخ‌مزاجی شاید بدی آشکار او را زیر پوشش بگیرد، اما این هم سبب گیرایی او نمی‌شود. هامبرت بسیار دمدمی‌مزاج است و خیلی از نظرهای سطحی‌ای که او در مورد مردم و اتفاق‌های این کشور می‌دهد، مسخره است. از آن گذشته، آن درستکاری ناگزیری که در اعتراف‌نامه‌اش بازتاب می‌یابد، او را از گناه نیرنگ و شرارت بری نمی‌کند و بی‌گمان آدمی‌ست غیرطبیعی و ناجوانمرد. اما به‌راستی چه‌طور توانسته با قلم نرمش مهربانی و دلسوزی به لولیتا را چنان مجسم سازد که ما را معجزه‌آسا فریفته‌ی کتابش کند در حالی‌که هم‌زمان از نویسنده‌اش بیزار باشیم؟!
تردیدی نیست که رمان «لولیتا» از نظر تاریخچه‌نگاری پزشکی از آثار کلاسیک محفل روانپزشکی خواهد شد و از نظر هنر از جنبه‌ی تاوان پس‌دادن برای گناهان فراتر خواهد رفت؛ اما مهم‌تر از اهمیت علمی و ارزش ادبی‌اش، تاثیر اخلاقی رفتاری‌ای‌ست که می‌تواند بر خواننده‌های جدی داشته باشد؛ زیرا در این مطالعه‌ی رقت‌انگیزِ فردی درسی عمومی نهفته؛ کودک نافرمان، مادر خودبین، شیدای هوسران، این‌ها نه فقط شخصیت‌های زنده‌ی این داستانِ منحصربه‌فردند که ما را از برخی گرایش‌ها نیز آگاه می‌کنند و نشان می‌دهند که در درون ما می‌تواند اهریمن‌های پرتوانی یافت شوند. «لولیتا» باید همه‌ی ما، پدرومادرها، کارگزاران جامعه و درس‌خوانده‌ها را برآن دارد که با چشم‌وگوش بازتر به وظیفه‌ی پرورش نسلی بهتر در دنیایی امن‌تر توجه نشان دهیم.
دکتر جان ری جونی‌یر،
از ویدورث، مس
1ـ منظور اسم لولیتاست که با درون‌مایه‌ی داستان ارتباط تنگاتنگ دارد و در این داستان به معنی خاص خودش جاافتاده است، و مفهوم ضمنی آن، دخترکی‌ست که از نظر آناتومی زودتر از سن واقعی‌اش رشد کرده و با مردهای میانسال رابطه‌ی جنسی برقرار می‌کند، اما فریبنده‌ای‌ست که باید از او گریخت. (م)
2ـ در برخی فرهنگ‌ها این باور وجود دارد که وقتی پشت سر مرده‌ای حرف می‌زنیم، آرامش را از او می‌گیریم و روحش سرگردان می‌شود. (م)

vendredi 10 mai 2013

نجات معجره آسای یک زن جوان پس از هفده شبانروز

هفده روز پس از ریزش هلاکت بار ساختمان تولیدی پوشاک انباشته از کارگران عموماً زن و کودک در حومه داکا پایتخت بنگلادش، در حالی که میزان کشته شدگان این حادثه شوم از هزار و هشتاد نفر فراتر می رود، یک زن جوان از زیر آوار زنده بیرون آمد و نجات معجزه آسای او، همه را مبهوت ساخت
https://www.facebook.com/photo.php?fbid=361353810631005&set=a.210062599093461.33986.206938832739171&type=1&ref=nf
http://persian.euronews.com/2013/05/10/woman-pulled-from-rubble-in-bangladesh-factory-disaster/

mercredi 8 mai 2013

مبارزه بی پرده چهره ای آشنا با سرطان پستان


 لونا شادزی از مبارزه اش با سرطان پستان می گوید


سهیلا وحدتی


چهره زیبای لونا شادزی برای بسیاری از ایرانیان آشناست گرچه بسیاری او را به نام لونا شاد می شناسند. لونا شادزی به مدت شش سال با شبکه تلویزیونی بخش فارسی صدای امریکا همکاری داشت و پس از آن به فیلم سازی مستقل روی آورد. فیلم "کلیدهای خانه ام" از ساخته های اوست که برای تهیه آن به ترکیه سفر کرد و بخشی از زندگی روزنامه نگارانی را که مجبور به ترک ایران شده بودند را روی فیلم ثبت کرد. وی بازیگر نقش اول زن در فیلم فریاد مورچه ها، ساخته محسن مخملباف، بود و در فیلم کوتاه خفتگان ساخته عباس کیارستمی نقش داشت. از دیگر کارهای ایشان ساخت فیلم های مستند برای تلویزیون زنان بوده است. جدیدترین بازیگری وی در نماهنگ "مرگ نازلی" است که در آلبوم جدید شاهین نجفی است.

لونا اکنون در سن چهل و یک سالگی است و به تازگی وارد میدان یک نبرد ناخواسته شده و آن مبارزه با سرطان پستان است.
او که با مخاطب و بیننده بسیار در تماس بوده، این بار نیز تصمیم گرفته در جریان این نبرد تماس خود را با مردم حفظ کند و بی پرده به مبارزه با سرطان پستان بپردازد. او در صفحه فیس بوک چنین آغاز می کند: "این تجربه برای من کاملا جدیده و جسارت کردم اما در انتظار نظرات سازنده ی تک تک شما هستم."

لونا در پاسخ به پرسش من که درباره واکنش دیگران به بیماری او می پرسم، می گوید: "همین جوری که بودند و هستند عالی بوده، عشق و محبتشون حد و حساب نداره. بعضی وقتها خجالت هم میکشم چون سرطان سینه واقعا الآن جزو رایج ترین بیماریهاست و بیش از حد زنان بهش مبتلا هستند و به همین دلیل هم بود که من دلم خواست با نوشتن و با شوخی کردن در این مورد هم خودم را آرام کنم، هم این تابو را با کمک اطرافیانم بشکنم. درسته که ریتم زندگی آدم برای یک مدت طولانی عوض میشه و من در حالی اینرا میگم که هنوز پروسه ی شیمی درمانی را که قراره شش ماه طول بکشه شروع نکرده ام، اما واقعیت اینه که از نظر معنوی شما را کاملا به یک سطح دیگر میبره."

 

نمودار1 – افزایش نرخ ابتلا به سرطان پستان و کاهش نرخ مرگ و میر در امریکا* 


سرطان بیماری ای است که گرچه جدی است، اما امروزه در بسیاری از موارد قابل درمان است. سرطان پستان بویژه بیماری ای است که در میان زنان بسیار رایج است و به نظر می رسد که متاسفانه روز به روز نیز گستردگی بیشتری می یابد. اما دقیقا به همین دلیل گستردگی فراوان سرطان پستان، خوشبختانه پژوهش های زیادی روی آن انجام گرفته و شیوه های درمانی موفقیت آمیز فراوانی کشف و اختراع شده است بطوریکه نرخ درمان آن افزایش یافته و نرخ مرگ و میر ناشی از سرطان پستان بخاطر پیشرفت های پزشکی رو به کاهش است. 



نمودار 2 - افزایش نرخ ابتلا به سرطان پستان و کاهش نرخ مرگ و میر در انگلستان** 

اما شاید کمتر کسی در میان ما ایرانی ها به تفاوت میان سرطان ها توجهی نشان می دهیم و شاید واکنش یکسانی نسبت به هرگونه تشخیص سرطان داریم. از این رو، گاه خود بیمار مجبور است که هوای اطرافیان را که خبر بیماری را می شنوند داشته باشد و به جای آسایش یافتن در کنار دیگران، دغدغه ی نگرانی های آنها را هم روی دوش خود داشته باشد. 

لونا فقط درباره خودش و احساسات خودش نمی نویسد، بلکه درباره احساسات و واکنش اطرافیان نیز که به گفته خودش "همه شوکه شدند" نیز می نویسد. نوشته های لونا شادزی درباره واکنش دیگران در حقیقت ما را با خودمان و سردرگمی هایمان درباره بیماری سرطان آشنا می کند. از نگاه او، ما خودمان را می بینیم که شاید هنوز نسبت به سرطان ناآشنا هستیم و هنوز آن را آن طور که هست و بصورت یک بیماری نمی بینیم و به چشم بسیاری از ما شاید بیشتر یک حکم سرنوشت ساز است تا یک بیماری که روند تشخیص و درمان آن دشواری های ویژه ای دارد. 


بیست و دو آوریل: "من سرطان گرفتم" 


لونا در 22 آوریل در وبلاگ خود چنین پرده را کنار می زند و بصورت آشکار از ورود ناخواسته اش به میدان نبرد مبارزه با سرطان پستان می گوید: 

"اونهائی که من را خوب میشناسن میدونن که بنده به هیچ عنوان اهل برنامه ریزی و دوراندیشی نیستم و این خصوصیت افتضاح بیشتراز یکبار من را به باد داده. 
از طرف دیگری هم همین خصوصیت افتضاح که از مامانم به ارث بردم بدون تردید باعث شده که من بیشتر از هر کسی توی زندگی به بزرگترین آرزوم رسیده باشم و اون هم اینه که آلان چند ساله که میگم هر لحظه که مرگ بیاد به سراغم میتونم بگم که من هر کاری که دلم میخواسته توی این زندگی کردم و هر چی که دلم میخواسته داشتم و هر چیزی که دلم میخواسته، خوردم و هر آنجا که دلم میخواسته رفتم و کلی بهم خوش گذشته و بهترین دوستای جهان را داشتم چون همش بدون برنامه ریزی و حسابگری بوده. 
نوشتن اینجوری هم کار ساده ای نیست، من که نویسنده نیستم با تصاویری که میگیرم بهتر خودم را بیان میکنم، اما نوشتن و شروع کردن این بلاگ دلیل داره، شاید به زودی و برای مدتی نتونم دوربین بگیرم دستم شاید خیلی حال و حوصله ی حرف زدن هم نداشته باشم و مهمتر از همه اینکه این اتفاق جدیده که برام افتاده نوشتن را بیشتر میطلبه حتی به فارسی الکن من، و دلم میخواست این روزها و این حال های این روزها را اینجوری با شما تقسیم کنم. 
دو روز پیش وقتی توی مطب دکتره با خونسردی تمام داشت میگفت که این غده توی سینه ی راستم سرطانیه، مثل بز نگاهش میکردم و مغزم منجمد شده بود. بعد از ده ثانیه دیگه نمیفهمیدم چی میگه. صداش اکو داشت، چشمام هم داشت همه جا را تار میدید، و تازه همش ازم سوال میکرد یه بند و پشت سر هم: 
شغلتون چیه؟ 
از نظر مالی باید برنامه ریزی کنید چون تا آخر امسال درگیرخواهید بود 
هر سفری دارید همین الآن کنسل کنید چون فورا باید آزمایشها و شیمی درمانی را شروع کنید 
triple negative 
غده بزرگه و خشن! 
پدر مادرتون کجان؟ 
کسی هست ازتون مراقبت کنه؟ 
……. 
وسط این سوالها فقط یکیش حال منو گرفت، اون قسمتش باید سفرهامو کنسل کنم 
ای وااااای یعنی باز من یه جا زندانی شدم ،اه! 
سر این بود یهو اشکم ریخت. با کلی خجالت ، زن خرس گنده ، کلی خودمو نشگون گرفتم که گریه نیاد ولی نتونستم. دکتره هم خونسرد کلینکس را از جیبش در آورد و به حرفاش ادامه داد، گفت امیدوارم که پروژه ی بچه دار شدن نداشته باشی، چون برای یک مدت تخمدونات میخوابن. 
سرم بلند کردم گفتم: تخمدونای من خیلی وقته خوابیدن. و توی دلم گفتم اینو، دلش خوشه! 
چه زندگی احمقانه ای. واقعا فکر کن تا چند دقیقه قبلش همه چیز یه رنگ دیگه ای داشت، یه ریتم دیگه ای، بعد یهو همه چیز ایستاد و به گه رفت. 
حالا از کجا شروع کنم، به کی بگم، به کی نگم. به مامانم چی بگم، وای به سحر چه جوری بگم. سحر از همه سخت تره. 
از مطب دکتره فرستادنم پیش جراحه برای آزمایش. اصلا نفهمیدم چه جوری رفتم پیش اون. فکر کنم یک پرستار خیلی مهربون دستم را گرفت برد. 
جراحه ولی سوالهای باحال تری میکرد: 
سایز سوتین؟ 
ای ول! اینارو دربیارن، دو تا گنده میذارم جاش، بلکه آینده ام عوض بشه. 
    
 

از بیمارستان که اومدم بیرون، یک راست رفتم توی گلفروشی. یک عالمه گلهای بهاری خریدم. 
اومدم خونه، زنگ زدم به ساندرین. گفتم: من سرطان گرفتم، بیا بریم با هم جشن بگیریم امشب. شامپانی و صدف مهمون من. 
اومدم دم کمد لباس. یک لباسی که خریده بودم برای یه روزی، اگر یه جایی خبری بود و این حرفا، پوشیدم. به خودم گفتم: جا و خبر همین جا است، همین الان! شاید دیگه فرصت نشه."*** 


بیست و پنج آوریل: "برای کمک به خودم و هزاران زن دیگه" 



لونا شادزی در پاسخ به این پرسش من که چگونه خبر بیماری را به اطرافیانش داده، گفت: 

"طبیعتا باید به یک عده از اطرافیانم از جمله پدر مادر و دوستان خیلی نزدیک خبر میدادم. با شناختی که از هر کدام دارم به هر یک یه جوری میگفتم .خیلی عجیبه دیگه، چون در واقع تا داستان برای خودتون جا نیافتاده باید به بقیه خبر بدید و بیشتر از اینکه به فکر خودتون باشید به فکر مدیریت اطرافیان هستید. دست کم برای من به این شکل بود. مادرم به هیچ عنوان نمیخواست بپذیره و تا همین دو روز پیش فکر میکرد که شاید اشتباه شده. پدرم منطقی بود،.دوستهام بی وقفه برنامه ریزی کردند که بیان پیشم." 

و بسیاری از کسانی که از راه دور او را می شناسند نیز روی وبلاک و فیس بوک برایش پیام گذاشته اند. و لونا در 25 آوریل، در ضمن پاسخ به پیام های محبت آمیز آنها، قصد خود را از نوشتن وبلاگ درباره بیماری اش بیان می دارد: 

"دوستان عزیزم مرسی از پیامهای خوبتون و قربون همتون برم فقط میخوام بدونید که قصد من از نوشتن وبلاگ و اعلام کردن داستان به هیچ عنوان شهید نمائی یا لوس بازی در آوردن نیست. این واقعا یک تجربه ی جدید نوشتنه و فکر کردم داستان سلامتی سوژه ی خوبی میتونه باشه برای کمک به خودم و کمک به هزاران زن دیگه که در همین موقعیت بودند، من حالم خوبه و قوی هستم و زندگی ادامه داره مثل توپ. 
من هم همتون را دوست دارم و شاید هم بیشتر." 


دوی مه: "داستان دراماتیک میشه" 



یکی از جالب ترین روزنویسی های بی پرده ی لونا شادزی شاید درباره واکنش دوستان و آشنایان و اطرافیان باشد. او در 2 مه دراینباره روی وبلاگ اش چنین می نویسد: 

"بگم به خدا من خوب میشم، خوب یک عده یه جوری رفتار میکنن انگار مردی یعنی انقدر داستان دراماتیک میشه که میگی ای بابا وقتی من خوب بشم چه جوری تو روشون نگاه کنم 
واکنش آدمها جالبه 
اولا که متوجه میشی که چقددددددددر همه با این بیماری دست و پنجه نرم میکنن و تو نمیدونستی 
به قول حمیده حالا به ما رسید سرطان چیزی نیست بابا مثه سرما خوردگیه 
دومین چیز با حالش اینه که هر کسی تا حالا سایه ات رو با تیر میزده و انقدر لهت کرده که تا لب مرگ رسوندتت بعد دیده نمردی و دوباره صبر کرده که چند سال بعد بهتر لهت کنه یکهو باهات خوب میشه بهت پیام زیبا میده مثه شعر بهت میگه لونا تو قوی ترین زنان جهان هستی آه آری آری، اونها معمولا از اون دسته آدمهائی هستند که فکر میکنن مُردی. به خودشون میگن خوب حالا ما دوسش نداشتیم اما نمیخواستیم بمیره دیگه 
بعد قسمت بدش اینه که همه بدون استثنا بهترین دکتر و متخصصین دنیا را میشناسن و خودشون هم یه جورائی میشن دکتر و متخصص 
هر کسی میاد یه چیزی بهت میگه گوشت نخور، گوشت بخور، ماست نخور، ماست بخور، چربی بخور چربی نخور و همه با حسن نیت البته 
فکر کنم این بیماری که اسمش انقدر تابو هست برای اطرافیان بدتره و سخت تره 
من شخصا برای بدترین دشمنم هم آرزو نمیکنم مبتلا بشه 
مامان من هنوز بعد از یک هفته در انکار کامله فکر میکنه الکی بهم گفتن سرطان که بعدا یهو خدای نکرده سرطان بود سرطان نباشه 
یعنی منطقش دقیقا یه چیزی توی همین مایه هااست که من نوشتم 
اما من کاری به این چیزا ندارم، من فقط یک چیزی را توی این هفته ای که گذشت فهمیدم اون هم اینه که با وجود همه ی سختیهای فیزیکی و روحی این داستان چیزی زیباتر از لحظه ای نیست که از اتاق عمل دکتر یا اسکنر یا شیمی برگشتی و 

 

میبینی دوستت اونجا نشسته منتظرت و تو همیشه به خاطر اون میخوای حتما برگردی." 



"لونای بی مو" 



و همان روز عکسی از خودش روی فیس بوک می گذارد و کنارش به زبان فرانسه می نویسد "لونای بی مو"، یعنی اینکه خودش را برای شیمی درمانی آماده کرده است. 

با لونا تماس می گیرم و کمی با هم صحبت می کنیم. از او خواهش می کنم که وقت بیشتری در اختیارم بگذارد تا با او درباره تجربه مبارزه با سرطان پستان بیشتر صحبت کنم. به خاطر اشتباه من در محاسبه اختلاف زمانی میان اروپا و امریکا این فرصت کوتاه یکی دو روزه پیش از آغاز شیمی درمانی برای گفتگو از دست می رود. 


شش مه: آغاز شیمی درمانی  



لونا صبح روز دوشنبه، 6 ماه مه، به بیمارستان می رود تا شیمی درمانی را آغاز کند. برایش می نویسم که امیدوارم شیمی درمانی زیاد حال او را خراب نکرده باشد، و هنوز منتظر فرصتی هستم تا با او که در میانه میدان نبرد است، صحبتی مفصل تر درباره تجربه شخصی او در این مبارزه با سرطان پستان داشته باشم. 

* 
ww5.komen.org/breastcancer/statistics.html 

** 
www.ons.gov.uk/ons/rel/cancer-unit/breast-cancer-in-england/2010/sum-1.html 



*برگرفته از سایت اخبار روز** در اینجا نقطه گذاری به متن های اصلی وبلاگ و فیس بوک – که تقریبا بدون نقطه گذاری است - افزوده شده است.



dimanche 5 mai 2013

زن در سایه‌ی ام اس


گفت‌وگو با زهرا نیازی (فیلمساز): زن در سایه‌ی ام اس







تهیه و تنظیم: زهره روحی




ز. ر: با تشکر از پذیرفتن دعوت. خانم نیازی لطفا خودتان را معرفی بفرمایید ، اما از آنجا که زاده‌ و ساکن شهر اصفهان هستید، ممنون می‌شوم توضیح مختصری هم درباره محله زادگاه خود بدهید.

زهرا نیازی: سال 1360 در شهر اصفهان به دنیا آمدم. کودکی‌ام در خیابان شیخ بهایی، داخل بن بستی کاهگلی با دیوارهایی باریک و بلند به نام گلخانه در یکی از خانه‌باغ‌ها گذشت. به هنرستان هنرهای زیبا در رشته گرافیک رفتم بعد از آن به تنها دانشکدهء سینمایی شهر، دانشکده سوره در خیابان سعدی و پشت میدان نقش جهان رفتم. دوره‌ء دانشجویی من  مصادف شد با حضور زاون قوکاسیان به عنوان مدیر گروه سینما که تأثیر زیادی روی هنرجوها داشت.

 ز. ر. آیا فیلم مستند «زن در سایه‌ ام اس» نخستین کار شماست یا قبل از آن هم کارهایی داشته‌اید؟

زهرا نیازی: بعد از فارغ التحصیلی به موسسهء خورشید فیلم که متعلق به بهروز ملبوسباف بود، رفتم. در آنجا مشغول ساخت و تدوین فیلمهای مستند و داستانی که اغلب در ارتباط با صنعت بود، شدم. از جمله مستندهای «خطی از روشنی»، «مثل آب برای ماهی»، «بهره رویا »،«یک روز از زندگی»، «اصفهان در بوق کارخانه‌ها» و ... فیلم «زن در سایه‌ی ام اس» نخستین فیلم مستند اجتماعی من است که در واقع از همین محیط صنعتی بیرون آمده است.

ز. ر. خانم نیازی تعریف شما از فیلم مستند چیست؟ یا بهتر است بگوییم یک فیلم چه ویژگی باید داشته باشد تا مستند شناخته شود؟ و نیز خوشحال می‌شوم بدانم نخستین فیلم مستندی که روی شما تاثیر گذاشت چه بود و علت آنرا هم بفرمایید.

نیازی:  یکی از بهترین تعاریف تئوریک فیلم مستند در کتاب «مقدمه‌ای بر فیلم مستند» به نویسندگی بیل نیکولز که به همت محمد تهامی نژاد ترجمه شده، آمده است: «مستند بُعد تازه‌ای به حافظه‌ی عمومی و تاریخ اجتماعی می‌افزاید». ولی تعریف شخصی من از فیلم مستند تلاش انسان برای گریز از تنهایی است. چه وقتی که در حال ساخت آن فیلم است که با کشف و شهود و ارتباط مستقیمی که با دنیای بیرون از خودش ایجاد می‌کند، برقرار می‌شود و چه وقتی که فیلم مستند می‌بیند در واقع با آگاهی که می‌یابد بر جهل و ترس درونی‌اش از ناشناخته‌ها  و با دریافت حس و دردهای مشترکی که می‌بیند با تنهایی مبارزه می‌کند. نخستین فیلم مستندی که بر من اثر گذاشت فیلم «این خانه سیاه است» [ساخته فروغ فرخزاد] است که متاسفانه بعد  از گذشت 50 سال ما هنوز نتوانسته‌ایم از آن رد بشویم و فیلمی به قدرت آن بسازیم. این فیلم هم به خوبی سفارش‌دهنده را راضی می‌کند و هم با روح بیننده درمی‌آمیزد و با هنرمندی، جامعه محدود و بسته‌ی آن دوران را به تصویر می‌کشد. آنِ هنری فیلم آنقدر بُرد دارد که هنوز هم می‌توان آن را با نگاه به جامعه‌ی امروز دید.

ز. ر: اینک می‌پردازیم به فیلم قابل تحسین شما درباره‌ی زنان اصفهانیِ مبتلا به ام اس: فیلم ساده، بی‌ریا و بدون هرگونه ادعایی که بسیار خلاقانه ساخته شده است. اما از آنجا که بسیاری از مخاطبین گفت‌وگوی حاضر امکان دیدن این فیلم را نداشته‌اند، می‌خواهم بررسی و تبیینی کوتاه درباره‌ آن داشته باشیم. تا جایی که می‌دانیم در جامعه‌ی ایران، نگاهی که به بیماری ام اس می‌شود، از نوع بیماری‌های به اصطلاح وحشت‌آفرین است. حتا اسمش هم آدم را می‌ترساند که البته این مسئله بی‌دلیل نیست چون به جای روشنگری صحیح درباره‌ آن یعنی زدودن پیش‌داوری‌های غلط درباره‌اش (به عنوان مثال اینکه به نسبت علاج‌ناپذیری‌اش، قابل کنترل هم هست است و می‌توان از پیش‌روی‌ِ آن تا حدی جلوگیری به عمل آورد و حتا در برخی اوقات نسبتاً زندگی طبیعی داشت)، اجازه داده می‌شود تا تصویرِ غلط از آن، همچنان به حیاتش ادامه دهد. و اتفاقاً یکی از نکات بسیار با ارزش در فیلم شما انگشت گذاشتن بر همین مسئله‌ی است. زیرا بدون هر گونه جنجالی‌، با وقاری که متکی بر حقایقی علمی است و از بطن زندگی زنانِ شهری و روستاییِ مبتلا به این بیماری برآمده است، سراغ پیامدهای اجتماعی این تصویرسازیِ غلط می‌روید و آن را در معرض دید همگان درمی‌آورید تا به منِ نوعیِ غیرمطلع از این بیماری در قلمرو روزمره نشان ‌دهید که  بر اثر این بی‌اطلاعی و فهم غلط،  چه سوءاستفاده‌های مردسالارانه‌ای که از آن نشده است! مردانی که به دلیل عدم روشنگری درباره ام اس، این امکان را یافته‌اند تا سوار بر مرکب جهل عموم ‌شوند و با تحقیر و سرزنش، همسران خود را وادار به طلاق و یا دادن رضایت به ازدواج مجدد خود ‌کنند. حال آنکه شاید برخی از این زنان به دلیل کنترل بیماری‌شان، بتوانند یک زندگی طبیعی داشته باشند....
خانم نیازی، در فیلم از انگیزه‌ی ساختن آن گفته‌اید، اما ممنون می‌شوم در اینجا توضیحی هرچند مختصر درباره‌ی آن بدهید.

نیازی: علت ساخت فیلم «زن در سایه ام اس» یکی آن بود که چند سالی در کار ساخت فیلمهای صنعتی در اصفهان بودم و با محیط صنعت و اثرات آن بر دنیای اطرافش در ارتباط بودم. دیگری شاهد عده‌ی زیاد مبتلایان به این بیماری در خانواده، فامیل و دوستان بودم. در ابتدای کار به انجمن ام اس اصفهان رفتم و با  نزدیک به هزار نفر از مبتلایان به بیماری ام اس که بیشترشان زن بودند گفتگو کردم. در ابتدا اینکه چرا مبتلایان به بیماری ام اس در اصفهان آنقدر زیادند که این شهر لقب پایتخت ام اس در ایران را گرفته، نظرم را به خود جلب کرد ولی هر چقدر جلو می‌رفتم با محدودیتها و منع‌های بسیاری مواجه می‌شدم. در مراودات با زنان مبتلا به بیماری ام اس متوجه شدم بسیاری از آنها ترس عجیبی از گفتن بیماری‌شان دارند تا آنجا که زنانی را می‌دیدم که داروی خود (آمپول) را در انجمن می‌گذاشتند و مخفیانه بدون آنکه حتا به همسرشان بگویند هر هفته می‌آمدند و آنرا تزریق می‌کردند. خب این ترس از خود بیماری خطرناکتر بود چرا که از ناآگاهی می‌آمد و عواقب بدی در جامعه بخصوص بین زنان ایجاد می‌کرد. همین ها بود که باعث شکل گرفتن این فیلم شد.

ز. ر: اکنون شاید بد نباشد، سراغ «ویولت» برویم. اگر اشتباه نکنم این زنِ توانا، در فیلم نام خود را چنین معنی کرده است: «گل سرخ روئیده در شوره‌زار». او و نامش در فیلم شما، سمبل عشقی عمیق به زندگی‌اند. راستش تصور می‌کنم، تماشاگر فیلم شما از طریق آشنایی‌ با ویولت، می‌آموزد که تنها بیماریِ هولناک برای آدمی عدم توانایی در عشق‌ورزیدن است. لطفا برایمان از این نگرشِ به نوعی مسلط در فیلم بگویید.

زهرا نیازی: «ویولت» را زمانی یافتم که در مورد این بیماری با فضایی به تمامی سیاه مواجه شدم. بعد از ماهها که با آدمهای واقعی سرکرده بودم و در فضایی پر از یأس، ترس و خشونت فرو رفته بودم، نا امید سری به دنیای مَجازی زدم و با اولین سرچ به وبلاگ «من و ام اس» یا همان «ویولت» رسیدم که با گرافیک خاص صفحه‌ی وبلاگ و جمله‌ای که در صفحه اول نوشته شده بود (هدف من از نوشتن تنها و تنها پیدا کردن افراد دیگه با همین مشکل یا شبیه به این است .... دلم میخواد یکی دیگه مثل من این سختی‌ها رو نکشه و اگر ابتدای بیماریشه نگاهش رو مثبت کنه. یه مهمان ناخونده است که کاریش هم نمی‌شه کرد چون فعلا مداوا نداره ولی میشه باهاش ساخت و دوست بود.... باید از بقیه سلامتیمون لذت ببریم چیزی که 90 درصد آدمهای سالم قدرش رو نمی‌دونن) جذب آن شدم  آنقدر که هفته ها مشغول خواندن آرشیو روزنگار 9 ساله‌اش شدم و آن وقت فهمیدم گمشده‌ام را یافته ام. او در زندگی واقعی‌اش هم مرتباً لذت زندگی در لحظه ، زنانگی و عشق به زندگی را بازنمایی می‌کرد. گاهی می‌شد که در پشت دوربین به حس‌ و نگاهش به زندگی اشک حسرت می‌ریختم و در می‌یافتم که چه ناتوانم. این چیزی بود که فیلم من کم داشت. کسی که وا نداده باشد. کسی که بخواهد بماند و با سایه‌ء این بیماری مبارزه کند.

ز. ر. بار دیگر از اینکه دعوت به مصاحبه را پذیرفتید تشکر می‌کنم. لطفا اگر مطلبی هست که در اینجا فراموش شده، حتما بفرمائید.

نیازی: متأسفانه انجمن‌ها بیشتر به یک مکان صدقه‌گیر بزرگ تبدیل شده‌اند و با این که بودجه‌های خوبی دارند در راستای آگاهی دادن به جامعه که مسأله اصلی این بیماری و مردم جامعه است فعالیت مؤثری انجام نمی‌دهند. من خیلی تلاش کردم حداقل این فیلم را در انجمن ام اسِ اصفهان به نمایش درآورم تا لااقل خود بیماران و خانواده‌هایشان فیلم را ببینند ولی آقای دکتر اعتمادی‌فر، رئیس انجمن ام اس حتا حاضر نشد فیلم را ببیند. بعد از آن فیلم را به انجمن ام اس ایران فرستادم و بعد از ماهها تماس و خواهش که فیلم را ببینند، از من یک فیلم علمی خواستند! جدا از حرفهایی که گفتم باید بگویم مطرح کردن خود موضوع هم برایم مهم بود. این که نگاه دوباره‌ای به این بیماران بشود و مسئولین لااقل این بیماری را جزء بیماری‌های خاص قرار دهند و در آخر اینکه چرا اصفهان پایتخت ام اس ایران است و چرا ایران در ابتلا به این بیماری جزء ده کشور اول دنیاست، سئوالات بی‌جوابی است که هنوز برایم باقی مانده و خب متأسفانه هیچ راهی برای رسیدن به این سئوالات نمی‌یابم.

یادداشتی درباره فیلم:
«زن در سایه ام اس» به کارگردانی زهرا نیازی و تهیه کنندگی بهروز ملبوسباف ساخته شد. کار تحقیق و تصویر برداری در سال 89 و در طول یک سال انجام و در سال 1390 در جشنواره‌های پروین اعتصامی، جشن تصویر سال، جشنواره حسنات و فستیوال زنان (kin) در ارمنستان به نمایش درآمد. این فیلم به شیوه مشاهده‌گر زندگی روزانه 5 زن مبتلا به بیماری ام اس را به تصویر می‌کشد و به بهانه این بیماری که در شهر فیلمساز (اصفهان) بسیار شایع و بیش از چهار هزار نفر مبتلا دارد، به نوعی برخی از مشکلات زنان در جامعه ایران را به تصویر می‌کشد.
آدرس تماس با سرکار خانم زهرا نیازی

اطلاعات مختصری درباره «ام اس»، موضوع فیلم زهرا نیازی
اِسکلروزِ چندگانه یا اِم‌اِس (به لاتین: Encephalomyelitis disseminata انگلیسی:Multiple sclerosis)‏،نوعی اختلالِ خودایمنیِ سيستمِ اعصابِ مركزی است كه به واسطه پلاك‌هایِ "patches" پراکنده درماده سفيدِ "white matter" دماغ،دراطرافِ بطيناتِ دماغی و درنخاع، مشخص می‌شود. اين پلاك‌ها منجر به ایجاد التهاب و زخم های گوناگون در مغز و سیستم  اعصاب مرکزی میگردد،درنتيجه تخريبِ پوششِ مایِلین که غلاف چربی محافظ روی رشته های اعصاب است به واسطه اختلال ِخود ایمنی به وجود می‌آيد. در واقع سیستم دفاعی بدن به این غلافهای چربی به گمان عامل خارجی حمله میکند و آنرا دچار آسیب میکند اما پس از مدتی بدن با خون رسانی به این بخشها آنها را ترمیم کرده که آثار ترمیم آن میتواند به صورت وصله هایی در عکسبرداری ام آر آی دیده شود.  فرآیند تخریب و ترمیم آنقدر ادامه مییابد که درنهایت با از بین بردن غلاف چربی   روی اعصاب، در سیستم پیام رسانی بین مغز و دیگر اعضای بدن اختلال بوجود میآید که عامل اصلی بروز علایم است و میتواند هر عضوی را در بدن درگیر نماید. میانگین شانس زندگی برای افراد مبتلا پس از اولین حمله 25 سال است.  اما به  چهار نوع مختلف طبقه بندی میشود که رایج ترین نوع آن نوع عود کننده و فروکش کننده است که علایم در بازه زمانی مختلف ظاهر میشود و گاهی کاملا از بین میرود. شیوع ام اس در زنان دو برابر مردان است و در مردان برخلاف زنان معمولا به صورت سریع و نوع پیشرونده بروز میکند. بیشتر افراد مبتلا به ام اس تنها بین 5 تا 10 سال کمتر از افراد عادی عمر میکنند. تنها 10 درصد افراد مبتلا ممکن است به فلج کامل و فقر حرکتی شدید مبتلا شوند و در بیشتر موارد این بیماری منجر به فلج کامل بدن و از کار افتادگی نمیگردد.
«اِم‌اِس»برای ِاولین بار در سالِ ۱۸۶۸ توسطِ جین مارتین چارکات متخصصِ اعصابِ فرانسوی معرفی شد. این بیماری علاجی ندارد،اماثابت شده است چندین معالجه مفید واقع می‌گردد.
منبع : ویکیپیدیا

برگرفته از وبلاگ زهره روحی



jeudi 2 mai 2013

مفهوم سازی واژه گونه (١٣)، دکتر آزاده آزاد، جامعه شناس

مفهوم سازی واژه گونه (١٣)ا

ساختا رهای  روابط  گونه ای

واژه گان کلیدی: روابط قدرت، روابط تولیدی،  وابستگی های عاطفی، روابط نمادین یا فرهنگ،  کنترل فضاهای عمومی،  درگیری های سازمانی.   

 
همانطور که در قسمت ١٠ این سری ازمقالات بیان شد، در فرهنگ های پدر /مردسالاری- سرمایه داری ، چهار ساختاراصلی روابط تنگاتنگ میان گونه ها وجوددارد: روابط قدرت، روابط تولیدی ، روابط عاطفی و روابط نمادین .
 
I. روابط قدرت
در جوامع پدر/ مرد سالاری، روابط گونه ای عبارت است از روابط قدرتی که هم نهادینه است و هم شخصی یا  گفتمانی . در برگیرندگی نهادین قدرت گونه مند و کنشگری شخصی زنان و مردان در ایجاد نابرابری های گونه مند نقش دارند.
از لحاظ نهادی، قدرت اصلی را مردان هم در دولت وهم درتشکیلات اقتصادی در دست دارند ومقام های برجسته نیز تحت کنترل تقریبا انحصاری آنان است . مردان عمدتا فرماندهی فضاهای عمومی مانند خیابان ها و مناطق بازی در فضای باز، و فضاهای اینترنتی از قبیل اتاق های گفتگو و سایت های اینترنتی اجتماعی را بعهده دارند.  نخبگی دولتی بطور چشمگیری قلمروی مردان است ، با تعداد بسیار کمی از زنان، آنهم فقط در نقشهای کاملا زیردست . دولتهای پیشتاز سیاست های دیپلماتیک، نظامی واستعماری ای اتخاذ میکنند که ازدیدگاه ایدئولوژی های مردانه که  برای قدرت، زور وخشونت جایزه تعیین میکند بنا شده است .
در بسیاری از خانواده ها و ﺩﺭتعداد بی شماری از نهاد های جامعه مدنی، مردان در مواضع قدرت قراردارند. آنان کنترل تقریبا مطلق نهادهای اعمال‌ زور (پلیس،ارتش) و کنترل روندهای خشونت (آموزش نظامی، سلاح ها) را دردست داشته،  به ندرت در معرض خشونت خانگی خطرناک و مجازات برای تجاوزجنسی هستند.
برای مردان، یکی از ضررهای اعمال قدرت بر زنان آنست که آنان اکثریت بزرگی از کسانی هستند که دستگیر، زندانی و اعدام میشوند. مردان آسیب دیدگان اصلی تهاجم های نظامی و کیفری بوده، بیشتراز زنان در معرض قربانی شدن در کشمکش های انگیزشی سازمانی و درگیریهای اقتصادی هستند. 
در مورد زنان، آنان تقریبا همواره در ساختار قدرت مردسالارانه تحت سلطه هستند،  و این بدان معناست که منافع اجتماعی و ساختاری شان درایجاد تغییرات است؛ همانطور که درجنبش های فمینیستی جوامع غربی دیده ایم و در حال حاضر درجنبشهای فمینیستی کشورهای در حال توسعه مشاهده می کنیم .
 
II. روابط تولیدی
تقسیم کاربر اساس جنس به تدریج تغییر کرده، وازجامعه ای به جامعه دیگرمتفاوت است. به عنوان مثال، شغل منشی گری درقرن نوزدهم امریکا شغل یک مرد بود، اما درقرن بیستم به شغل یک زن تبدیل شد. دلیل این تغییراین باور پیشین بود که زنان پس ازازدواج، از کارکردن در خارج از خانه خود داری میکنند .
در دو جنبه ای که در بالا مطرح شد، روابط اجتماعی ای که کار را تنظیم میکند متفاوت است.
از لحاظ تاریخی، یک تقسیم کار دیگر براساس جنس آنست که مردان به کارهای مزدی خارج از خانه می پرداختند، حال آنکه زنان در خانه مانده و انجام کارهای بدون مزد خانگی را بعهده داشتند . دراین نوع تقسیم کار، مردان برای پول در آوردن کار میکنند و زنان برای  نگهداشتن خود و عشق به خانواده.  کارهایی هست که هنوز هم برای مردان مناسب تر تلقی میشود . این کارها،  مانند مهندسی، معمولا بالاتر از میزان معمول پرداخت میشوند؛ حال آنکه کارهای مربوط به خدمات انسانی که برای زنان مناسب  تر تصورمیشود، در عین حال درآمد پایین تر و منافع کمتری نیز دارد .
در روابط تولیدی ، مدل شوهر کارگر مزدی و زن خانه دار تمام وقت بی مزد در قلب "روند انباشت گونه " (٢) ، که  یک مزیت مرد سالارانه برای مردان ایجاد میکند، قراردارد . این روند انباشت گونه  مورد تأکید  سازمان های چند ملیتی  نیز قرار دارد . الگوی رژیم های گونه ای  این موسسات تبدیل به تقسیم کار  شده است.  این رژیم های گونه ای  از فرهنگی به فرهنگ دیگر و در طول دوره های مختلف تاریخ متفاوت است. در        جائی که اعتقاد پایدار بر آنست که  که زنان در انجام وظایف روابط عمومی بهتراز مرداناند و مردان برای مشاغل  دستی مناسب ترند،   در روند کارگزینی جانبداری وجود خواهد داشت؛  تدریس سهم زنان خواهد بود، و مهندسی از آن مردان .
در نظام سرمایه داری،  اگر چه زنان و مردان به طور مشابه مجبور به شرکت در اقتصاد هستند، مردان، بدلیل تقسیم گونه ای کار، به طور کلی حقوق بالاتر و منافع بیشتری نسبت به زنان دریافت میکنند - یعنی تقریبا دو برابردرآمد متوسط​​زنان . آنها کنترل اغلب  سرمایه های عمده  و منابع دیگر را  که در برخی از مناطق انباشته شده اند در دست دارند، در فعالیتهای اقتصادی بیش از زنان شرکت میکنند،  از فرصت هایی مانند ارتقاء بیشتر بهره میبرند، و در نقش شوهر از کمک ها و دستاوردهای کار خانگی بی مزد زنان که ایوان ایلیچ آن را  "کار پنهانی"  یا "کار نامرئی" مینامد  بهره مندند. (٣)
کنترل تقریبا تمام ماشین آلات، مانند تولید برق، حمل و نقل و کامپیوتر، که پایه واساس اقتصاد معاصربوده و به خصوص هزینه سودآور کار را افزایش میدهد، در دست مردان است . 
شرایط نابرابری بین زنان و مردان با خشونت مردان علیه زنان ایجاد و ابراز میشود.
هرنوع سیستم نابرابری اجتماعی برای جلوگیری ازفروپاشی اش باید بطور روزانه بازتولید شود. مقررات مربوط به نابرابریها باید با یادآوریها  و تأييد و تأكيد ها  تکرار شود. کنشگران اجتماعی باید در گستره های روابط نابرابر قدرت باقی بمانند، چرا که بدون استفاده از آنان مقررات منسوخ شده وقدرت های گستره ها از دست میروند. این ظرفیت انفجاری گستره های تفکیک شده را نشان میدهد که منع شدگان هیچ کنترلی بر آن ندارند. این همچنین نشان میدهد که چگونه ساختارهای همجنسگرای زندگی اجتماعی درک ها و برنامه ریزیهای دگرجنسگرائی را تهدید میکند . (٤)ا
یکی از مضرات تقسیم جنسی کار برای مردان، غلبه شان در مشاغل خطرناک وبسیار سمی است . درصد بالاتری از مردان تنها نان آور خانواده اند و بدلیل فشار و تعهد اجتماعی به کارخودادامه میدهند.  تخصص مردان به سرعت غیرضروری می شود . آنها بیشتر از زنان مالیات میپردازند ودردولت های رفاه ، درآمد شان دوباره به زنان اختصاص داده میشود.
در فرهنگ های غربی، گفتمان عمده در باره جنسیت (تمایلات جنسی) و گرایش های جنسی است - یعنی اختلاف در ایده دگرجنس خواهی و همجنس خواهی . این تقابل در فرهنگ هایغربی که سعی به توضیح آنچه که توجیه نشدنی است میکنند ، بیشتر به چشم میخورد. در برخی از دیگرجوامع، مانند تایلند، مفهوم یک فرد همجنسگرا به عنوان یک واقعیت طبیعی  دیده میشود، چرا که آنان وجود یک جنس سوم را می پذیرند .
 
III. دلبستگی عاطفی
در گستره عاطفی روابط گونه ای مردسالار، مردان در مورد وظیفه اجتماعی دادن وگرفتن به راحتی حمایت عاطفی فراوانی از زنان میگیرند . در این وضعیت، ناراحتی مردان همانا محدودیت شان درآزادی بیان احساسات خود، به ویژه حساسیت شان است، گرچه این در حال حاضر احتمالا در روال  تغییراست. بعلاوه، از رابطه دوستانه مردان با بچه های بسیار کوچک به میزان قابل توجهی جلوگیری میشود .
در واقع، منع برخی از لذت ها ، امیال و دلبستگی های عاطفی در خودش یک تضاد  درون نظام پدر/ مرد سالاری است . این به آن معنا ست که سیستم پدرسالاری قدرت مرکزی روابط میان گونه ها پنداشته میشود، اما پس از آن، خود مانع خودش میشود ،  بطوری که از پسران انتظار می رود  احساسات خود را سرکوب کنند، در تقابل با زنان که در نشان دادن آشکار احساسات خود مجاز هستند .
 
IV. روابط نمادین   
آخرین ساختارنظام روابط گونه ای، روابط نمادین است. درنظام پدر/ مرد سالاری، جایگاه   گونه مند قدرت به طور مداوم یک جایگاه مذکر است . به عنوان مثال، در فیلم های سالهای١٩٦٠، مردان همیشه نقش های فعال را بعهده داشتند، در حالی که نقش های زنان معمولا انفعالی بود.  به عبارت دیگر، نماد مردانگی مفهوم فعالیت بود و نماد زنانگی، ایده انفعال. زنان، تنها زمانی که فیلمساز یک زن بود فرصت شناساندن نظرات خود را داشتند .
مزیت مردان درروابط نمادین فرهنگ پدر/ مردسالاری آنست که آنان کنترل اکثریت نهادهای اجتماعی (رسانه ها، کلیساها، کنیسه ها و مساجد، مدارس و دانشگاه ها) را در دست دارند.  اکثرادیان مردان را برتر از زنان توصیف میکنند . مردان بیشتراز زنان ارزش گذاری میشوند .  به عبارت دیگر، آنان و سرگرمی هایشان،  مانند ورزش، برای گزارش داده شدن مهم تر، جالب تر ومناسب تر به حساب میآیند . مردان در بخش هائی از آموزش با بازدهی بالا وامکانات بیشتر، مانند بیوتکنولوژی، ام بی ا،  و..آی.تی،  زنان را تحت الشعاع قرار میدهند.
یکی از زیان های اجتماعی مردان در سیستم پدر/مردسالاری، شکست در آموزش عمومی است . تعداد کمتری از آنان در مقایسه با  زنان، در عرصه های آموزشی ارزشمند،  مانند مطالعات اجتماعی و انسانی، شرکت می کنند . درنبردهای طلاق ونگهداری از کودکان درفرهنگ های غربی، برخلاف کشورهای زیر سلطه قوانین شریعت، اقتدار مادران درمراقبت از کودکان، وزنه بیشتری دارد تا منافع پدران.
 
نتیجه
این الگوهای رابطه ممکن است درامتداد مسیرهای مختلف تاریخ حرکت کرده، بحرانی ایجاد کند که در آن کشمکشی داخلی ترتیبات حاضررابه چالش کشیده و بزور در خود ساختار اجتماعی تحول ایجاد میکند . بنابراین، زنانگی ها ومردانگی ها ، به عنوان الگوهای پراتیک اجتماعی ، همیشه مستعد فروپاشی تاریخی هستند .
 
ادامه دارد .
   
یادداشت ها
 
.1
Connell, R. W. 1995. Masculinities. London, UK: Polity. PP.74-75.1
 
.2
2. Mies, Maria. 1999 (1986). Patriarchy and Accumulation On A World Scale: Women in the International Division of Labour.  Zed Books: London, UK
 .3
llich, Ivan. 1981. Shadow Work. Salem, Marion Boyars: New Hampshire and London
.4
 Breines, Ingeborg and R.W.Connell and Ingrid Eide (editors). 2000. Male roles, masculinities and violence: a culture of peace perspective. UNESCO Publishing, Cultures of Peace Series. PP. 182-3