پس از پایان سفر خانم بنینو وزیر خارجه ایتالیا به تهران یکی از
رسانه های اصولگرا طی خبری مدعی شد، که پیرامون موضوع حجاب وزیر امورخارجه
ایتالیا فعل و انفعالاتی رخ داده و چون وی بر اساس پروتکل های متعارف ایران
در این زمینه ها، حاضر به سر کردن روسری نشده است، وزیر خارجه کشورمان
برخورد تندی انجام داده و خانم بنینو سرانجام بعد از یک تماس تلفنی با
ایتالیا و پس از کشیدن چند سیگار، با عصبانیت و اکراه روسری به سر کرده و
از پلکان هواپیما پایین آمده.. تصویر زیر اخیرا منتشر شده و خلاف این موضوع
را نشان می دهد.
lundi 3 février 2014
dimanche 2 février 2014
گفتگو با یک زن افغان پناهجو٬ آیدا ابروفراخ
زنی با صورت استخوانی، موهای کوتاه و مانند اکثر هموطنانش با نگاهی نافذ. چشم هایی که در عمقش می توان درد سال ها تبعیض و آوارگی را دید.
زنی که در خاطرات نوجوانی و جوانی اش جز کشتار و جنگ هیچ نیست. می گوید در افغانستان با زنان غیر انسانی رفتار می کنند، از زمانی که به ترکیه آمده با زنان از حقوق انسانی می گوید و قصدش فقط آگاه سازی است و نه تبلیغ.
از تبعیض و کشتار خسته است و به دنبال صلح و آرامش است. صلح و اخلاق انسانی ای که گمان می کند ده سال پیش در شهر شیراز در ایران به او هدیه شده است. پیغام دوستی و انسانیت را در آئین بهائیت یافته و جز محبت و همدلی از دوستان بهائی هیچ ندیده است. در بخشی از صحبت هایش می گوید: « از کشتار و جنگ بیزارم. دلم نمی خواهد فرزندانم در محیطی بزرگ شوند که به راحتی انسان می کشند. با نوشته ها و آموزه های دین بهائیت آشنا شدم و دیدم همه اش پیغام صلح است و انسان دوستی. زنان از جایگاه خوبی برخوردارند و از تبعیض خبری نیست...»
در ایران از اسراری مطلع می شود که بعد از آن توسط وزارت اطلاعات ایران دستگیر می شود و دو روز در بازداشت می ماند، تا زمانی که احضاریه دادگاه به دستش می رسد و از ایران به صورت پنهانی خارج می شود.
نزدیک به دو سال است که به ترکیه آمده است و در این مدت نزدیک به دو بار توسط هموطنانش مورد سوء قصد قرار می گیرد. در ماه ژانویه سال 2014 با چاقو در خیابان به او حمله می کنند و ....
در ادامه شرح ماجرا را از زبان خودش می شنویم.
لطفا خودتان را معرفی کنید و مختصری از شرح حالتان بگویید.
مهرافسون. ر هستم. متولد بهمن ماه 1359. در شهر کابل در افغانستان به دنیا آمدم. در سال 1374 ازدواج کردم و حالا سه فرزند دارم. بعد از ورود طالبان به افغانستان، فکر کنم حدود سال های 1375 بود که از افغانستان خارج شدیم و به ایران آمدیم. در سال 1382 که طالبان از افغانستان از قدرت خارج شدند به افغانستان بازگشتیم. در افغانستان یکی از فرزندان را از دست دادم و دوباره به ایران رفتیم. در شیراز زندگی می کردیم، و چون من دیپلم پرستاری دارم، در ایران بدون اجازه کار در یک درمانگاه خصوصی کار می کردم.
خانم مهر افسون از اتفاقی که برای شما در ماه ژانویه پیش آمده بگویید.
حدود یک سال و هفت ماه پیش بود که وارد ترکیه شدم و هفت ماه بعد به این شهر آمدیم. افغان هایی که اینجا به عنوان پناهجو زندگی می کنند، نزدیک به سی سال در ایران زندگی کرده اند و تعصبات دینی خود را از افغانستان و ایران به اینجا آورده اند.
بعد از ورودم به اینجا با تعدادی از زنان افغان آشنا شدم و با آنها از حقوق شان گفتم. در آنها تغییراتی ایجاد شد، از حقوقشان دفاع می کردند و بعضی از آنها روسری و شال دیگر به سر نکردند. افغان های دیگر گمان کردند که من قصد دارم آنها را از دین شان خارج کنم. در صورتیکه من فقط حقیقت را گفتم تا از حق و حقوقشان دفاع کنند و من قصد تبلیغ نداشتم.
در این شهر عده ای از افغان ها هستند که خود را منتسب به آیت الله سیستانی معرفی می کنند و یکبار سال گذشته به خانه من حمله کردند. خوشبختانه چون من با دفاع شخصی آشنایی دارم از خود دفاع کردم و اتفاقی نیفتاد. همسایه ها که از وجود انها در خانه من مطلع شده بودند با پلیس تماس گرفتند و پلیس آمد و گزارش تهیه کرد. آن موقع فکر نکردم خطری جدی من را تهدید می کند. مدتی بعد نامه ای به خانه ام انداختند که در آن نوشته شده بود طبق فتوای آیت الله سیستانی من مرتد هستم و حکمم مشخص است. اما من پیگیری نکردم و فقط به کمک دوستان خانه ام را عوض کردم و به منطقه ای امن رفتم. با دوچرخه در شهر رفت و آمد می کنم و قبل از اتفاقی که در ژانویه افتاد، دوچرخه من را دزدیدند تا مجبور شوم پای پیاده رفت و آمد کنم. روز امضا از پلیس به سمت خانه می رفتم که در کوچه های اطراف دو نفر با موتور ایستادند و یکی با چاقو به من حمله کرد. ضربات به خاطر دفاع از خودم عمیق نبود. یکی بر بازوی سمت چپم و دیگری به بالای قلبم برخورد کرد. گزارش بیمارستان و پلیس را هم دارم.
بعد از گزارش پلیس ترکیه در راستای امنیت شما چه کارهایی انجام داده؟ آیا هنوز پیگیری ادامه دارد؟
نه پلیس ترکیه توجه ای نمی کند. حتی وقتی برای پیگیری به پلیس رفتم گفتند ضاربین را بگیر و بیار تحویل بده.. پلیس مسئول اینجا همانطور که می دانید تعصبات دینی زیادی دارد و برخوردش با غیر مسلمانان خوب نیست. حتی حاضر نشدند روز امضا من را تغییر بدهند تا با سایر هموطنانم در یک روز نباشم. بطور کل پیگیری و کمکی انجام ندادند.
مکتوب پلیس و بیمارستان را برای سازمان کمیساریای عالی پناهندگان هم فرستادم، اما هیچ فایده ای نداشته. من نمی دانم اگر اینها برای رعایت حقوق بشر اینجا هستند چرا به الویت ها و انسان های در خطر توجهی نمی کنند.
خانم مهرافسون از زمانیکه در افغانستان بودید برای ما بگویید لطفا.
کودکی من در افغانستان دوران خلق دموکراتیک بود. در آن زمان مردم خیلی با فرهنگ و با دانش بودند. رحم داشتند، ظلم نمی کردند، دزدی نمی کردند و دروغ نمی گفتند. من 12 سال داشتم و ذهنم پرورش می یافت که شنیدم افغانستان را اسلام گرفت و دولت اسلامی وارد افغانستان شد. بعد از 12 سالگی بود که با این حکومت اسلامی آشنا شدم و دیدم خون می ریختند. متعصبان دینی در افغانستان سینه های زنان را مقابل چشمان خودم می بریدند، سر مردان را با شمشیر می زدند و تن شان را در قیر داغ می کردند و می گفتند این رفص مرده است. من با چشمان خودم می دیدم وقتی بمب را می انداختند داخل خانه ها، من دست و پای آدم ها را می دیدم که به هوا پرتاب می شد. انقدر بدی دیدم و وحشت کردم که دچار افسردگی شدم و ترک دنیا کردم.
به نظر شما وضعیت زنان در افغانستان در زمان ورود طالبان چگونه بود؟
زنی که در خاطرات نوجوانی و جوانی اش جز کشتار و جنگ هیچ نیست. می گوید در افغانستان با زنان غیر انسانی رفتار می کنند، از زمانی که به ترکیه آمده با زنان از حقوق انسانی می گوید و قصدش فقط آگاه سازی است و نه تبلیغ.
از تبعیض و کشتار خسته است و به دنبال صلح و آرامش است. صلح و اخلاق انسانی ای که گمان می کند ده سال پیش در شهر شیراز در ایران به او هدیه شده است. پیغام دوستی و انسانیت را در آئین بهائیت یافته و جز محبت و همدلی از دوستان بهائی هیچ ندیده است. در بخشی از صحبت هایش می گوید: « از کشتار و جنگ بیزارم. دلم نمی خواهد فرزندانم در محیطی بزرگ شوند که به راحتی انسان می کشند. با نوشته ها و آموزه های دین بهائیت آشنا شدم و دیدم همه اش پیغام صلح است و انسان دوستی. زنان از جایگاه خوبی برخوردارند و از تبعیض خبری نیست...»
در ایران از اسراری مطلع می شود که بعد از آن توسط وزارت اطلاعات ایران دستگیر می شود و دو روز در بازداشت می ماند، تا زمانی که احضاریه دادگاه به دستش می رسد و از ایران به صورت پنهانی خارج می شود.
نزدیک به دو سال است که به ترکیه آمده است و در این مدت نزدیک به دو بار توسط هموطنانش مورد سوء قصد قرار می گیرد. در ماه ژانویه سال 2014 با چاقو در خیابان به او حمله می کنند و ....
در ادامه شرح ماجرا را از زبان خودش می شنویم.
لطفا خودتان را معرفی کنید و مختصری از شرح حالتان بگویید.
مهرافسون. ر هستم. متولد بهمن ماه 1359. در شهر کابل در افغانستان به دنیا آمدم. در سال 1374 ازدواج کردم و حالا سه فرزند دارم. بعد از ورود طالبان به افغانستان، فکر کنم حدود سال های 1375 بود که از افغانستان خارج شدیم و به ایران آمدیم. در سال 1382 که طالبان از افغانستان از قدرت خارج شدند به افغانستان بازگشتیم. در افغانستان یکی از فرزندان را از دست دادم و دوباره به ایران رفتیم. در شیراز زندگی می کردیم، و چون من دیپلم پرستاری دارم، در ایران بدون اجازه کار در یک درمانگاه خصوصی کار می کردم.
خانم مهر افسون از اتفاقی که برای شما در ماه ژانویه پیش آمده بگویید.
حدود یک سال و هفت ماه پیش بود که وارد ترکیه شدم و هفت ماه بعد به این شهر آمدیم. افغان هایی که اینجا به عنوان پناهجو زندگی می کنند، نزدیک به سی سال در ایران زندگی کرده اند و تعصبات دینی خود را از افغانستان و ایران به اینجا آورده اند.
بعد از ورودم به اینجا با تعدادی از زنان افغان آشنا شدم و با آنها از حقوق شان گفتم. در آنها تغییراتی ایجاد شد، از حقوقشان دفاع می کردند و بعضی از آنها روسری و شال دیگر به سر نکردند. افغان های دیگر گمان کردند که من قصد دارم آنها را از دین شان خارج کنم. در صورتیکه من فقط حقیقت را گفتم تا از حق و حقوقشان دفاع کنند و من قصد تبلیغ نداشتم.
در این شهر عده ای از افغان ها هستند که خود را منتسب به آیت الله سیستانی معرفی می کنند و یکبار سال گذشته به خانه من حمله کردند. خوشبختانه چون من با دفاع شخصی آشنایی دارم از خود دفاع کردم و اتفاقی نیفتاد. همسایه ها که از وجود انها در خانه من مطلع شده بودند با پلیس تماس گرفتند و پلیس آمد و گزارش تهیه کرد. آن موقع فکر نکردم خطری جدی من را تهدید می کند. مدتی بعد نامه ای به خانه ام انداختند که در آن نوشته شده بود طبق فتوای آیت الله سیستانی من مرتد هستم و حکمم مشخص است. اما من پیگیری نکردم و فقط به کمک دوستان خانه ام را عوض کردم و به منطقه ای امن رفتم. با دوچرخه در شهر رفت و آمد می کنم و قبل از اتفاقی که در ژانویه افتاد، دوچرخه من را دزدیدند تا مجبور شوم پای پیاده رفت و آمد کنم. روز امضا از پلیس به سمت خانه می رفتم که در کوچه های اطراف دو نفر با موتور ایستادند و یکی با چاقو به من حمله کرد. ضربات به خاطر دفاع از خودم عمیق نبود. یکی بر بازوی سمت چپم و دیگری به بالای قلبم برخورد کرد. گزارش بیمارستان و پلیس را هم دارم.
بعد از گزارش پلیس ترکیه در راستای امنیت شما چه کارهایی انجام داده؟ آیا هنوز پیگیری ادامه دارد؟
نه پلیس ترکیه توجه ای نمی کند. حتی وقتی برای پیگیری به پلیس رفتم گفتند ضاربین را بگیر و بیار تحویل بده.. پلیس مسئول اینجا همانطور که می دانید تعصبات دینی زیادی دارد و برخوردش با غیر مسلمانان خوب نیست. حتی حاضر نشدند روز امضا من را تغییر بدهند تا با سایر هموطنانم در یک روز نباشم. بطور کل پیگیری و کمکی انجام ندادند.
مکتوب پلیس و بیمارستان را برای سازمان کمیساریای عالی پناهندگان هم فرستادم، اما هیچ فایده ای نداشته. من نمی دانم اگر اینها برای رعایت حقوق بشر اینجا هستند چرا به الویت ها و انسان های در خطر توجهی نمی کنند.
خانم مهرافسون از زمانیکه در افغانستان بودید برای ما بگویید لطفا.
کودکی من در افغانستان دوران خلق دموکراتیک بود. در آن زمان مردم خیلی با فرهنگ و با دانش بودند. رحم داشتند، ظلم نمی کردند، دزدی نمی کردند و دروغ نمی گفتند. من 12 سال داشتم و ذهنم پرورش می یافت که شنیدم افغانستان را اسلام گرفت و دولت اسلامی وارد افغانستان شد. بعد از 12 سالگی بود که با این حکومت اسلامی آشنا شدم و دیدم خون می ریختند. متعصبان دینی در افغانستان سینه های زنان را مقابل چشمان خودم می بریدند، سر مردان را با شمشیر می زدند و تن شان را در قیر داغ می کردند و می گفتند این رفص مرده است. من با چشمان خودم می دیدم وقتی بمب را می انداختند داخل خانه ها، من دست و پای آدم ها را می دیدم که به هوا پرتاب می شد. انقدر بدی دیدم و وحشت کردم که دچار افسردگی شدم و ترک دنیا کردم.
به نظر شما وضعیت زنان در افغانستان در زمان ورود طالبان چگونه بود؟
وقتی طالبان وارد افغانستان شدند و قبل از آن هم مجاهدین اسلامی بودند و تا الان که مجاهدین در ریاست جمهوری حق و حقوق دارند، مردم را به زیر سلطه خود در آوردند.
بعد از زمان دکتر نجیب الله دیگر در افغانستان برای زنان هیچ ارزش انسانی قائل نبودند. زنان هیچ حق و حقوقی نداشتند و زن برایشان برده بود. هر ظلم و جنایتی که خواستند در حق زنان انجام دادند. دختران را در 12 یا 13 سالگی بدون اینکه هنوز شناختی از خودشان داشته باشند، شوهر می دادند. نمی گفتند که آن مرد کیست؟ پیر است یا جوان. آیا دختر او را دوست دارد، آیا لیاقت دختر را دارد؟
یعنی از آن زمان به بعد زنان افغانستان در نابودی هستند.
خانم مهرافسون. ر به چه دلیل دین تان را تغییر دادید؟ و چرا دین بهائیت را انتخاب کردید؟
بعد از اتفاقاتی که در نوجوانی شاهدش بودم و بعد از گذشت سال ها که متوجه شدم هیچ چیز بهتر نمی شود، دین اسلام را ترک کردم. بعد از خواندن و مطالعه دیدم در دین بهائیت همه اش از صلح و انسان دوستی می گوید و به این دین ایمان آوردم.
من از گذشته خودم متنفر شدم و اجازه نمی دهم فرزندان من در آن شرایط بزرگ شوند و بی رحم بشوند. من در مقابل بی عدالتی می ایستم و از حق دفاع می کنم و کاری که خدا از من خواسته را انجام می دهم. ترسی هم ندارم. من از تهدید ها نمی ترسم، من می خوام برای بشر آگاهی بدهم تا خودشان را بشناسند. و بدانند خدا برای چه ما را خلق کرده است؟ آ آیا برای این خلق کرده است که انسان برای نابود کردن انسان دیگر باشد؟
مشکلات شما به عنوان یک زن افغان در ایران چه بود؟
مردم ایران اکثریت انسان های خوبی بودند و من واقعا ممنونشان هستم. در برخی از قسمت های شهر به ما توهین می کردند، و برخورد مردم همه شبیه به هم نبود. اما دولت ایران هیچوقت برای ما احترام قائل نبود. هنگامیکه به اتباع مهاجرین مراجعه می کردیم، با رفتار توهین آمیزی با ما برخورد می کردند. دولت هر نوع ظلمی که بود در حق ما افغان ها می کرد.
فرزندانتان اجازه تحصیل داشتند؟ موضوع درمان برای شما به چه شکل بود؟
من کارت اقامت نداشتم، به همین خاطر فرزندانم نمی توانستند به مدرسه بروند. اما چون تحصیل برای من مهم است، برای آنها معلم خصوصی می گرفتم. اما آنها که کارت اقامت داشتند، فرزندانشان می توانستند مدرسه بروند. اما اجازه ورود به دانشگاه نداشتند.
در بحث درمان بیمه نبودیم، حتی در بیمارستان ها هزینه درمان را از ما افغان ها بیشتر از یک بیمار ایرانی می گرفتند. مثلا اگر هزینه درمان یک ایرانی در شرایط مشابه با ما می شد پنجاه هزار تومان از ما تا هفتاد هزار تومان هم می گرفتند.
شما و همسرتان در افغانستان و ایران به چه شغلی مشغول بودید؟
شوهرم در افغانستان کارمند بانک بود و در ایران با کارگری شروع کرد تا به بنایی رسید. من هم آموزش خصوصی پرستاری خوانده بودم و در ایران در یک درمانگاه خصوصی کار می کردم.
خانم مهرافسون دلیل خروجتان از ایران چه بود؟
اینکه به من می گویند نگو، اما می گویم. در شیراز مدارس خصوص قرآن برای نوجوانان افغان وجود داشت که در خانه ها، در محله ها برگزار می شد. یک روز وارد یکی از این مدارس شدم و ..... ( برای حفظ امنیت این فرد تا زمانی که در ترکیه و در شرایط ناامن قرار دارد با اجازه ایشان از انتشار ادامه پاسخ خودداری می کنم)
بعد برای گزارش به دفتر یو-اِن در شیراز رفتم و گزارش دادم. آقای م بعد از شنیدن حرف های من عصبانی شدند و گفتند من نه چیزی شنیدم و نه تو چیزی دیدی، همه چیز را فراموش کن. با سفارت افغانستان در ایران هم تماس گرفتم اما آنها تا صدای من را می شنیدند تلفن را قطع می کردند. بعد از چند روز توسط وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی ایران دستگیر شدم و دو روز در بازداشت بودم. شکنجه شدم. از من می پرسیدند برای چه کسی کار می کنم؟ و من می گفتم برای رضای خدا گزارش دادم، اما آنها باور نمی کردند. دستانم را با سیگار سوزاندند و بعد از دو روز آزاد شدم. وقتی احضاریه دادگاه به دستم رسید و از من درخواست همکاری کردند، پنهانی و فقط با یک کوله که در آن بیسکویت و آب بود با کمک یکی از دوستانم از ایران خارج شدم.
به عنوان آخرین سوال، اگر صحبتی دارید، بگویید.
در این شهر تعصبات دینی زیاد است گاه از افغانستان و ایران هم بیشتر می شود. زنان افغان هم وقتی مرا می بینند توهین می کنند، وقتی از مقابلشان می گذرم به من آب دهان پرتاب می کنند.
من هدف بزرگی دارم. دوست دارم به همه خدمت کنم و همه را از حق شان آگاه کنم. من نه راه بازگشت به ایران دارم و نه افغانستان. این همه شبکه های خبری است اما هیچوقت کسی به حرف های ما گوش نمی دهد. از شما ممنونم که بعنوان یک انسان به حرف های من گوش دادید.
من از شما ممنونم خانم مهرافسون از اینکه وقتتان را در اختیار من گذاشتید.
آیدا ابروفراخ
ترکیه – ژانویه 2014
منبع: گویا نیوز
بعد برای گزارش به دفتر یو-اِن در شیراز رفتم و گزارش دادم. آقای م بعد از شنیدن حرف های من عصبانی شدند و گفتند من نه چیزی شنیدم و نه تو چیزی دیدی، همه چیز را فراموش کن. با سفارت افغانستان در ایران هم تماس گرفتم اما آنها تا صدای من را می شنیدند تلفن را قطع می کردند. بعد از چند روز توسط وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی ایران دستگیر شدم و دو روز در بازداشت بودم. شکنجه شدم. از من می پرسیدند برای چه کسی کار می کنم؟ و من می گفتم برای رضای خدا گزارش دادم، اما آنها باور نمی کردند. دستانم را با سیگار سوزاندند و بعد از دو روز آزاد شدم. وقتی احضاریه دادگاه به دستم رسید و از من درخواست همکاری کردند، پنهانی و فقط با یک کوله که در آن بیسکویت و آب بود با کمک یکی از دوستانم از ایران خارج شدم.
به عنوان آخرین سوال، اگر صحبتی دارید، بگویید.
در این شهر تعصبات دینی زیاد است گاه از افغانستان و ایران هم بیشتر می شود. زنان افغان هم وقتی مرا می بینند توهین می کنند، وقتی از مقابلشان می گذرم به من آب دهان پرتاب می کنند.
من هدف بزرگی دارم. دوست دارم به همه خدمت کنم و همه را از حق شان آگاه کنم. من نه راه بازگشت به ایران دارم و نه افغانستان. این همه شبکه های خبری است اما هیچوقت کسی به حرف های ما گوش نمی دهد. از شما ممنونم که بعنوان یک انسان به حرف های من گوش دادید.
من از شما ممنونم خانم مهرافسون از اینکه وقتتان را در اختیار من گذاشتید.
آیدا ابروفراخ
ترکیه – ژانویه 2014
منبع: گویا نیوز
mercredi 29 janvier 2014
مصاحبه ای با پرتو نوری علا
در این مصاحبه شیرین، خانم پرتو نوری علا به زبان ساده و دلنشینی از زندگی خود و زن بودن و آزادی خواستن بیان می کند.
lundi 27 janvier 2014
سه شب است نخوابیده ام، گفتگو با مرد جوانی که حادثه آتش سوزی خیابان جمهوری نجات یافت
در عکس ها و فیلم های منتشرشده از ماجرای آتش سوزی روز یکشنبه در خیابان جمهوری تهران، تصویر دوزن و یک مرد دیده می شود. آن دو زن یکی نسرین فروتنی بود و دیگری آذر حق نظری که هر دو از بالای ساختمان در حال آتش، سقوط کرده و از دنیا رفتند.
مرد جوانی که در آن عکس ها دیده می شد با تی شرتی راه راه به رنگ های قرمز و سیاه، در حال فریاد و درخواست کمک بود. نامش حسین جعفری است و از حادثه جان سالم به در برد. او خوش شانس بود. نرد بان آتش نشانی کمی بعد از سقوط آن دوزن به پنجره محل ایستادنش رسید و جعفری توانست از زبانه های بی رحم آتش و احتمال سقوط از ساختمان، فرار کند. خودش اما می گوید اگر یک دقیقه دیگر نرد بان نمی رسید قصد داشت خودش را از ساختمان پرت کند. حسین جعفری حالاسه روز است با کابوس سقوط دو همکارش شب و روز را می گذراند. در این گفت وگو از او درباره شرح ماجرای آتش سوزی آن یکشنبه تلخ پرسیده ام.
مرد جوانی که در آن عکس ها دیده می شد با تی شرتی راه راه به رنگ های قرمز و سیاه، در حال فریاد و درخواست کمک بود. نامش حسین جعفری است و از حادثه جان سالم به در برد. او خوش شانس بود. نرد بان آتش نشانی کمی بعد از سقوط آن دوزن به پنجره محل ایستادنش رسید و جعفری توانست از زبانه های بی رحم آتش و احتمال سقوط از ساختمان، فرار کند. خودش اما می گوید اگر یک دقیقه دیگر نرد بان نمی رسید قصد داشت خودش را از ساختمان پرت کند. حسین جعفری حالاسه روز است با کابوس سقوط دو همکارش شب و روز را می گذراند. در این گفت وگو از او درباره شرح ماجرای آتش سوزی آن یکشنبه تلخ پرسیده ام.
آقای جعفری شما آتش سوزی روز یکشنبه و مرگ همکارانتان، خانم ها حق نظری و فروتنی را از نزدیک دیدید، ماجرای آن روز چه بود؟
من 15دقیقه آنجا داد میزدم که نردبان بفرستید، اما نرد بان را بالاندادند، تشک پایین نینداختند تا کسی زنده بماند. من آخرین لحظه، یک دقیقه مانده بود که خود را به پایین پرت کنم، یعنی اگر یک دقیقه دیرتر نردبان دوم که از سرپیچ، پیچید را نمی دیدم من هم داشتم خودم را پرت می کردم پایین. لحظه آخرم بود، نمی خواستم بسوزم. آنها هم واقعیتش به خاطر اینکه زنده نسوزند از پنجره بیرون آمدند و بعد افتادند و مردند. شما هم باشید همین کار را می کنید، زنده سوختن بهتر است یا در یک دقیقه مردن؟
شما که از نزدیک ماجرا را شاهد بودید، اول خانم فروتنی سقوط کرد یا خانم حق نظری؟
اول خانم فروتنی، بعد خانم حق نظری، خانم حق نظری بنده خدا هم، اول پنج دقیقه آنجا آویزان شد، که توی فیلم ها هم هست، فشار آب گرفته شده بود روی من و او، یک لحظه حتی سرم را کردم داخل اما از دود داشتم خفه می شدم آمدم بیرون دوباره. نمی شد تو ماند، آنقدر دود بود که نمی شد نفس بکشیم. بعد دوباره سرم را آوردم بیرون.
آن دقایقی که این دو مرحوم از پنجره آویزان بودند، چه می گفتند، به شما چیزی گفتند؟
فقط «کمک»، فقط «کمک»، داد می زدند تو را خدا کمک کنید تو را خدا کمک کنید، آنقدر داد زدند که دیگه خسته شدند و هیچ کمکی نرسید.
اینکه آتش نشانی آب می پاشید سمت شما...
بله فقط آب می پاشید، شما بیایید آنجا را نگاه کنید، آتش به اندازه ای بود که آلومینیوم را ذوب می کرد، انسان آنجا زنده می ماند؟
بله حرارت آتش خیلی زیاد بود.
شما بیایید نگاه کنید آن بالارا، پایین پنجره بغلی آلومینیوم ذوب شده و ریخته پایین، در چنین حرارتی آیا من نمی سوختم؟
آیا شما خودتان در آن حادثه دچار سوختگی شدید؟
من دچار سوختگی نشدم، فقط لحظه آخری که داشتم خودم را پرت می کردم و نردبان رسید، فرصت نکردم از روی نردبان بیایم، زیر نردبان را گرفتم و آمدم پایین.
غیر از شما و این دو مرحوم چندنفر دیگر در آن روز در کارگاه بودند؟
هفت نفر بودیم.
چند زن و چند مرد؟
این دو مرحوم، به علاوه سه خانم دیگر هم بودند، یکی از همکارانمان هم آن روز نیامده بود سر کار.
غیر از شما چندمرد دیگر در کارگاه بودند؟
من بودم و پسر صاحب کارگاه و خود صاحب کارگاه، یک همکار دیگر هم داشتیم که او هم آن روز نیامده بود.
آنها کجا بودند، چون توی فیلم ها و عکس ها ما فقط شما را می دیدیم، آنها کجا ایستاده بودند که دیده نمی شدند؟
سمت دیگر یکی، دو تا پنجره است، آنها از پنجره های دیگر آویزان شده بودند، رفته بودند روی پنجره نصف پاهایشان بیرون بود نصفشان داخل بود. آنجا آویزان شده بودند داشتند نفس می کشیدند. من و خانم اسدی اینجا بودیم چهارنفرمان اینجا بودیم، ما اصلاهمدیگر را نمی دیدیم.
آتش سوزی چطور شروع شد و شما چطوری متوجه آتش شدید؟
ما نفهمیدیم اصلا، نشسته بودیم داشتیم کارمان را می کردیم، یک لحظه متوجه شدیم بوی سوختگی می آید برگشتم گفتم بوی سوختگی می آید. خدابیامرز خانم فروتنی هم برگشت گفت آره از یه جا داره بوی سوختگی می آید. پسر صاحب کارمان تا رفت آن اتاق فهمید و گفت آره آتش است. وقتی برگشت موها و ابروهایش سوخته بود، من گفتم تا در بریم می سوزیم. آن یکی اتاق کلاآتش گرفته بود. برش ها و پارچه ها همه شان آتش گرفته بودند. از پنجره آتش می زد بیرون. آتش از انبار شروع شد بغل در ورودی، پشت دستشویی، من نرفتم آن سمت. جای نفس کشیدن نبود و بلافاصله زنگ زدیم آتش نشانی و بعد آمدیم سمت پنجره که نفس بکشیم. بیشتر از دودقیقه طول نکشید، اگر می ماندیم آنجا، جزغاله می شدیم.
آیا آتش از داخل کارگاه شما شروع شد یا از بیرون نفوذ کرد؛ بعضی ها می گفتند آتش از کارگاه بغلی شما شروع شده؟
من نمی دانم، من ندیدم و نمی توانم بگویم، چون آنجایی که من بودم نمی توانستم ببینم. از آن دری که من بودم چیزی ندیدم. پسر صاحب کار که رفت و برگشت، گفت آتش است. ما فقط «در» را قفل کردیم و زنگ زدیم آتش نشانی، آتش نشانی هم آمد و فقط آب می پاشید.
چه وسایلی آنجا بود که باعث شد آتش اینقدر زبانه بکشد و گسترده شود؟
تولیدی پارچه بود. ما بالای دو، سه هزارتا کار آنجا داشتیم، پارچه داشتیم، برش خورده داشتیم، حاجی دفترش را کاملااز تخته درست کرده بود همه شون سوختن.
کارگاه، کپسول اطفای حریق داشت؟
بله دو تا داشتیم.
تلاش نکردید آتش را خاموش کنید؟
اصلانمی شد برویم سمتش، پسر صاحب کارمان یکی اش را برداشت، رفت سمت آتش که آتش داشت می سوزاندش، الان یک پایش هم سوخته است.
یعنی آتش آنقدر زیاد بود که نمی توانستید کاری کنید؟فرصت نکردیم که کپسول آتش نشانی را برداریم.
گفتید وقتی آتش شروع شد بلافاصله به آتش نشانی زنگ زدید، چقدر طول کشید تا آتش نشانی رسید؟
آتش نشانی زود رسید، ولی نردبان هایشان دیر رسید. اگر نردبان ها زود می رسید آن بنده خدا ها نمی مردند. جفتشان زنده می ماندند. چون نردبان ها دیر آمد به خاطر آن ما خیلی داد زدیم، من خودم آنقدر داد زدم که تو را به خدا نرد بان بفرستید، هیچ راهی نداریم، راه خروجی که نداشتیم آتش همه جا را گرفته بود و می آمد سمت ما.
غیر از این دوتا خانم که از دنیا رفتند و شما که خوشبختانه اتفاقی برایتان نیفتاد بقیه چه آسیب هایی دیدند؟
یکی از خانم ها پاهایش سوخته، یکی از خانم ها بنده خدا الان پاهایش تکان نمی خورد که از ترس و استرس زیاد است. من خودم هم سه شب است نمی توانم بخوابم. تا می آیم بخوابم صحنه که می آید جلوی چشمم خوابم نمی برد.
صحنه ای که می بینید صحنه سقوط آن دوتا خانم است؟
بله صحنه جفتشان است.
شما لحظه افتادن هر دونفرشان را از نزدیک دیدید درسته؟بله.
خانم فروتنی سمت راستتان بود یا چپ؟سمت راستم خانم فروتنی بود و سمت چپ هم خانم نظری.
خانم فروتنی خیلی سریع سقوط کرد؟بله سریع بود.
خانم حق نظری خودش را خیلی نگه داشت؟بله خیلی آویزان بود، از پنجره آویزان شده بود، آتش نشانی هم آب را گرفته بود روی او و من، که من هم خیس شده بودم.
شما به آنها نگفتید که بیایید داخل و بیرون نروید؟شرایط طوری بود که نمی شد، فقط از جلو می توانستیم همدیگر را ببینیم، از بیرون باید نگاه می کردیم، از تو نمی توانستیم چیزی ببینیم، آن لحظه هم هرکس به این فکر می کند که خودش را نجات دهد، هیچ کس به ذهنش نمی رسد که چه کار کند و چه حرکتی انجام دهد. هیچ راهی نداشتیم، به این فکر می کردیم که باید جان خودمان را نجات دهیم.//
منبع: شبکه ایران
من 15دقیقه آنجا داد میزدم که نردبان بفرستید، اما نرد بان را بالاندادند، تشک پایین نینداختند تا کسی زنده بماند. من آخرین لحظه، یک دقیقه مانده بود که خود را به پایین پرت کنم، یعنی اگر یک دقیقه دیرتر نردبان دوم که از سرپیچ، پیچید را نمی دیدم من هم داشتم خودم را پرت می کردم پایین. لحظه آخرم بود، نمی خواستم بسوزم. آنها هم واقعیتش به خاطر اینکه زنده نسوزند از پنجره بیرون آمدند و بعد افتادند و مردند. شما هم باشید همین کار را می کنید، زنده سوختن بهتر است یا در یک دقیقه مردن؟
شما که از نزدیک ماجرا را شاهد بودید، اول خانم فروتنی سقوط کرد یا خانم حق نظری؟
اول خانم فروتنی، بعد خانم حق نظری، خانم حق نظری بنده خدا هم، اول پنج دقیقه آنجا آویزان شد، که توی فیلم ها هم هست، فشار آب گرفته شده بود روی من و او، یک لحظه حتی سرم را کردم داخل اما از دود داشتم خفه می شدم آمدم بیرون دوباره. نمی شد تو ماند، آنقدر دود بود که نمی شد نفس بکشیم. بعد دوباره سرم را آوردم بیرون.
آن دقایقی که این دو مرحوم از پنجره آویزان بودند، چه می گفتند، به شما چیزی گفتند؟
فقط «کمک»، فقط «کمک»، داد می زدند تو را خدا کمک کنید تو را خدا کمک کنید، آنقدر داد زدند که دیگه خسته شدند و هیچ کمکی نرسید.
اینکه آتش نشانی آب می پاشید سمت شما...
بله فقط آب می پاشید، شما بیایید آنجا را نگاه کنید، آتش به اندازه ای بود که آلومینیوم را ذوب می کرد، انسان آنجا زنده می ماند؟
بله حرارت آتش خیلی زیاد بود.
شما بیایید نگاه کنید آن بالارا، پایین پنجره بغلی آلومینیوم ذوب شده و ریخته پایین، در چنین حرارتی آیا من نمی سوختم؟
آیا شما خودتان در آن حادثه دچار سوختگی شدید؟
من دچار سوختگی نشدم، فقط لحظه آخری که داشتم خودم را پرت می کردم و نردبان رسید، فرصت نکردم از روی نردبان بیایم، زیر نردبان را گرفتم و آمدم پایین.
غیر از شما و این دو مرحوم چندنفر دیگر در آن روز در کارگاه بودند؟
هفت نفر بودیم.
چند زن و چند مرد؟
این دو مرحوم، به علاوه سه خانم دیگر هم بودند، یکی از همکارانمان هم آن روز نیامده بود سر کار.
غیر از شما چندمرد دیگر در کارگاه بودند؟
من بودم و پسر صاحب کارگاه و خود صاحب کارگاه، یک همکار دیگر هم داشتیم که او هم آن روز نیامده بود.
آنها کجا بودند، چون توی فیلم ها و عکس ها ما فقط شما را می دیدیم، آنها کجا ایستاده بودند که دیده نمی شدند؟
سمت دیگر یکی، دو تا پنجره است، آنها از پنجره های دیگر آویزان شده بودند، رفته بودند روی پنجره نصف پاهایشان بیرون بود نصفشان داخل بود. آنجا آویزان شده بودند داشتند نفس می کشیدند. من و خانم اسدی اینجا بودیم چهارنفرمان اینجا بودیم، ما اصلاهمدیگر را نمی دیدیم.
آتش سوزی چطور شروع شد و شما چطوری متوجه آتش شدید؟
ما نفهمیدیم اصلا، نشسته بودیم داشتیم کارمان را می کردیم، یک لحظه متوجه شدیم بوی سوختگی می آید برگشتم گفتم بوی سوختگی می آید. خدابیامرز خانم فروتنی هم برگشت گفت آره از یه جا داره بوی سوختگی می آید. پسر صاحب کارمان تا رفت آن اتاق فهمید و گفت آره آتش است. وقتی برگشت موها و ابروهایش سوخته بود، من گفتم تا در بریم می سوزیم. آن یکی اتاق کلاآتش گرفته بود. برش ها و پارچه ها همه شان آتش گرفته بودند. از پنجره آتش می زد بیرون. آتش از انبار شروع شد بغل در ورودی، پشت دستشویی، من نرفتم آن سمت. جای نفس کشیدن نبود و بلافاصله زنگ زدیم آتش نشانی و بعد آمدیم سمت پنجره که نفس بکشیم. بیشتر از دودقیقه طول نکشید، اگر می ماندیم آنجا، جزغاله می شدیم.
آیا آتش از داخل کارگاه شما شروع شد یا از بیرون نفوذ کرد؛ بعضی ها می گفتند آتش از کارگاه بغلی شما شروع شده؟
من نمی دانم، من ندیدم و نمی توانم بگویم، چون آنجایی که من بودم نمی توانستم ببینم. از آن دری که من بودم چیزی ندیدم. پسر صاحب کار که رفت و برگشت، گفت آتش است. ما فقط «در» را قفل کردیم و زنگ زدیم آتش نشانی، آتش نشانی هم آمد و فقط آب می پاشید.
چه وسایلی آنجا بود که باعث شد آتش اینقدر زبانه بکشد و گسترده شود؟
تولیدی پارچه بود. ما بالای دو، سه هزارتا کار آنجا داشتیم، پارچه داشتیم، برش خورده داشتیم، حاجی دفترش را کاملااز تخته درست کرده بود همه شون سوختن.
کارگاه، کپسول اطفای حریق داشت؟
بله دو تا داشتیم.
تلاش نکردید آتش را خاموش کنید؟
اصلانمی شد برویم سمتش، پسر صاحب کارمان یکی اش را برداشت، رفت سمت آتش که آتش داشت می سوزاندش، الان یک پایش هم سوخته است.
یعنی آتش آنقدر زیاد بود که نمی توانستید کاری کنید؟فرصت نکردیم که کپسول آتش نشانی را برداریم.
گفتید وقتی آتش شروع شد بلافاصله به آتش نشانی زنگ زدید، چقدر طول کشید تا آتش نشانی رسید؟
آتش نشانی زود رسید، ولی نردبان هایشان دیر رسید. اگر نردبان ها زود می رسید آن بنده خدا ها نمی مردند. جفتشان زنده می ماندند. چون نردبان ها دیر آمد به خاطر آن ما خیلی داد زدیم، من خودم آنقدر داد زدم که تو را به خدا نرد بان بفرستید، هیچ راهی نداریم، راه خروجی که نداشتیم آتش همه جا را گرفته بود و می آمد سمت ما.
غیر از این دوتا خانم که از دنیا رفتند و شما که خوشبختانه اتفاقی برایتان نیفتاد بقیه چه آسیب هایی دیدند؟
یکی از خانم ها پاهایش سوخته، یکی از خانم ها بنده خدا الان پاهایش تکان نمی خورد که از ترس و استرس زیاد است. من خودم هم سه شب است نمی توانم بخوابم. تا می آیم بخوابم صحنه که می آید جلوی چشمم خوابم نمی برد.
صحنه ای که می بینید صحنه سقوط آن دوتا خانم است؟
بله صحنه جفتشان است.
شما لحظه افتادن هر دونفرشان را از نزدیک دیدید درسته؟بله.
خانم فروتنی سمت راستتان بود یا چپ؟سمت راستم خانم فروتنی بود و سمت چپ هم خانم نظری.
خانم فروتنی خیلی سریع سقوط کرد؟بله سریع بود.
خانم حق نظری خودش را خیلی نگه داشت؟بله خیلی آویزان بود، از پنجره آویزان شده بود، آتش نشانی هم آب را گرفته بود روی او و من، که من هم خیس شده بودم.
شما به آنها نگفتید که بیایید داخل و بیرون نروید؟شرایط طوری بود که نمی شد، فقط از جلو می توانستیم همدیگر را ببینیم، از بیرون باید نگاه می کردیم، از تو نمی توانستیم چیزی ببینیم، آن لحظه هم هرکس به این فکر می کند که خودش را نجات دهد، هیچ کس به ذهنش نمی رسد که چه کار کند و چه حرکتی انجام دهد. هیچ راهی نداشتیم، به این فکر می کردیم که باید جان خودمان را نجات دهیم.//
منبع: شبکه ایران
samedi 25 janvier 2014
صدایی که هیچ نوع ستم جنسیتی یا نژادی را برنمی تابد
گفت وگو با سو مونک کید نویسنده ی “اختراع بال”
برگردان: عباس شکری
جویی هاروویتس*
یک هفته پیش (اوایل هفته دوم ژانویه 2014) در برنامه معروف «اوپرا» اعلام شد که کتاب “اختراع بال” اثر سو مونک کید (Sue Monk Kidd) راهی بازار شده است. خیلی زود هم این رمان به عنوان پر فروشترین کتاب باشگاههای کتاب اعلام شد. این کامیابی نشان داد که رمانهای پیشین سو مونک کید؛ “راز زندگی زنبورها” و “صندلی پری دریایی”، از روی شانس و بر حسب اتفاق نبوده. کتاب تازه نویسنده که در جورجیا متولد شده است، در مورد زنان مهمی است که در جستجوی آزادیاند. نویسنده برای نوشتن این رمان، از زندگی واقعی خواهران گرمیک؛ سارا و آنجلینا، الهام گرفته است که در سدهی هشتصد میلادی کنشگران لغو مجازات اعدام در چارلستون آمریکا، بودهاند. سارا، دختربچهای بیش نبود که خدمتکاری به نام «هتی» که برده بود برای او خریداری شد. نقطه عزیمت رمان خانم کید هم از همین زمان است. در این رمان، نویسنده فرصتی برابر برای هتی رقم میزند که مایل است در جهان آن روز صدایش شنیده شود. صدایی که هیچ نوع ستم جنسیتی یا نژادی را برنمیتابد. خانم کید با نگاهی به سالهای پیشین موضوع رمان را برگزیده؛ رمانی در مورد زنان باقدرت و نیاز آنها برای پیروز شدن بر محدودیتهای فرهنگی، برای وارد شدن به صحنهی اصلی نبرد برای حقوق برابر. این بار نیز نویسنده به سراغ موضوع بردگی میرود و درک جدیدی از این پدیده.
مصاحبهگر، با او در مورد رشد و پرورش او در جنوب صحبت میکند، در مورد الهامی که او از دوستان دخترش در ایام تعطیلات سالانه گرفته است و سرانجام این که چگونه گاه موضوعی معمولی تبدیل به خاطره جمعی میشود.
برای شما که زنی سفیدپوست اما بزرگ شده در جنوب بودید، بزرگترین چالش برای روایت بردگی چه بود؟
ـ بزرگترین چالش در حین نوشتن رمان، رابطه بین بردهدار بود با برده. منظورم این است که برای من خیلی مهم بود که بتوانم این رابطه را آنگونه که هست، و به گونهای درست به نمایش بگذارم. قصدم این بود که هتی با ارزش و مبارز را پیش از نوشتن بشناسم. یعنی دختران و زنانی که به بردگی گرفته شده بودند را باید میشناختم تا بتوانم کتاب را شروع بکنم و با موفقیت به پایان برسانم. سی و پنج سال زندگی را باید روایت میکردم. باید هتی که قربانی دست بستهای نبود را کشف میکردم. در طول داستان شاهد حضور روح او در کنار خود هستیم و میبینیم و احساس میکنیم که او چون سایه همراه ما است و انگار خودش راوی زندگی خویش است. در واقع احساس میکنم که او خود را نجات داد. همچنین فکر میکنم زنانی مانند او، کسان دیگری که علاقمند بودند راه آنها را ادامه دهند و در کنارشان باشند، مدام به عقب و جلو میبردند تا اصول مبارزه را به خوبی بیاموزند.
اما وقتی کار به اینجا رسید، خواندن زیاد برای دستیافتن به آزادی برای او، ناگزیر بود. چیزی که گاه از درون قدرتمند او برمیخاست. با معرفتی که به دست آورده بود، توان برنامهریزی، هماهنگی و اجرای آن را نیز داشت. برای من مهم این بود که به مخاطب خود بگویم کسانی که به بردگی گرفته شده بودند، توان نجات خود و دیگران نیز در آنها بوده است. میخواستم خواننده بداند که آنها، اگرچه برده بودند، اما افرادی خنثی، قربانی زمانه خویش و تسلیم سرنوشت نبودند. آنها در برابر ستم پایداری و مقاومت میکردند. آنها هر کاری که لازم بود، حتا خرابکاری، انجام میدادند تا صدای دادخواهی خویش را به گوش ناشنوای اربابان برسانند و به آنها بگویند که ما در جستجوی آزادی هستیم. بر این باور هستم که گاه جنبههای مهمی از این ماجرا را فراموش میکنیم که چرخش جنبش ضد بردهداری چگونه با سرمایهگذاری جان و مال، پاسخ مثبت میداد. اگرچه گاه با ظرافتهای خاصی همراه بود که شکست را به آنان تحمیل میکرد؛ از دانمارک وسی که برنامه ریز جنبش ضد بردهداری در دههی دوم سدهی نوزدهم بود که خنثی شد، تا جنبش ضد بردهداری به رهبری مادر او شارلوت.
عنوان کتاب را چگونه انتخاب کردید؟
ـ من دوست دارم پیش از نوشتن داستان یا رمانام، برای آن عنوانی داشته باشم، حتا اگر اشتباه باشد. به نظرم این نیاز من است تا بتوانم بر داستان تمرکز داشته باشم. روزهای زیادی از زمانی که آماده نوشتن این رمان بودم، میگذشت و هر روز در مورد عنوان آن در خیال خود به گردش و سیاحت میپرداختم. سرانجام هم روزی عنوان “اختراع بال” به نظرم رسید و انتخاباش کردم. بال میتواند تجسم کاملی باشد از همه گونه تلاش برای آزادی. رسیدن به نام رمان، درست زمانی رخ داد که من به قصههای سیاهان آمریکایی آفریقاییالاصل رسیده بودم و میخواندم که آنها پس از بردگیشان توانایی پرواز را از دست داده بودند. و این داستان، اگرچه به افسانه تن میزند، اما چه زیبا است و خود نیز میدانم که البته این استعارهای بیش نیست. استعاره زیبایی که من شروع کردم در امواج آن غوطهور شوم و رمان را سامان دهم.
ماجرای آموزش خواندن به هتی، آن هم به وسیله سارا چقدر به حقیقت نزدیک است. کنشی غیرقانونی که هر دو هم بابت آن مجازات شدند؟
ـ رمان، چیزی است که من آن را امواجی میخوانم که آمیخته است با اندیشه و تخیل، حقیقت و خیال. خیلی تلاش کردم تا زندگی واقعی سارا و خواهرش آنجلینا را روایت کنم. چراکه میخواستم خوانندگان در مورد زندگی فوقالعاده پر فراز و نشیب آنها آگاه باشند، اما برای روایت زندگی حقیقی آنها، ناگزیر بودم که حقیقت را با خیال در هم بیامیزم که گاه شاید ترازو به سود تخیل پایین میرفت و گاه برعکس. رمان وسیلهای است برای بیان یا روایت داستانی حقیقی. به همین خاطر هم تلاش کردم آن قدر تخیل وارد داستان بکنم تا حقیقت در هزارتوی تخیل ناپدید نشود و از دیده گُم. بنابراین، کل داستان آمیختهای است از حقیقت و تخیل. اما من تلاش کردم که در یادداشتهای نویسنده، توضیح دهم که چه مقدار از رمان حقیقت است و چه مقدار تخیل. در دوران کودکی سارا بود که خدمتکاری برای او خریداری شد و نمیدانم که هدیه تولد او بود یا ارمغانی از سوی خانواده برای خوشحالی او. به همین خاطر داستانی از خودم ساختم که خیالی بود. اما، در این خیال چاشنی حقیقت کم نیست؛ دخترک بردهای به او هدیه داده بودند که به احتمال هم سن و سال خودش هم بود و هتی نام داشت. این آگاهیها را من از پرونده سارا به دست آوردم.
ما میدانیم که سارا و هتی دوستان خوبی برای هم بودند. دست کم به عنوان همبازی. به همین خاطر هم سارا احساس نزدیکی زیادی با هتی داشت. این هم از توضیحات خود سارا به دست آمده است. چیز دیگری که میدانیم این است که سارا آموختن خواندن و نوشتن را به هتی شروع کرد. او قوانین کارولینای جنوبی را که آموختن خواندن و نوشتن به بردهها را ممنوع کرده بود، برای هتی میخواند و به او میآموخت. آموزش زبان البته پشت درهای بسته، روی فرش دستباف و در برابر شومینه انجام میشد. آموزش به جای بازی. آنها حتا سوراخ کلید را میپوشاندند که مبادا کسی آنها را ببیند. چرا که آموختن خواندن به بردهها ممنوع بود و برای سارا خطرناک.
شارلوت، مادر هتی، لحاف دوزی میکرد. خواهش میکنم توضیح دهید که چه انگیزهای موجب شد که این کار را وارد داستان کنید؟
ـ به دلایلی در داستان به یک لحافدوز نیاز داشتم. این نیاز ریشه دارد در اسطورههای کهن یونان به ویژه اسطوره “پراکن و فیلوملا Procne and Philomela” که خیلی پیش از این خوانده بودم. ماجرای دو خواهر در این اسطوره بود که یکی خیلی تراژیک بود و داستان خود را به صورت بافتهای از گیسو، اما پر نقش و نگار درست کرد و به آسمان فرستاد تا همهی جهان با باد بچرخد. علت این کار هم این بود که او صدای خود را از دست داده بود و این بافته زبان گویای او بود. زبان او را بریده بودند تا نتواند حقیقت تجاوزی را که بر او روا داشته بودند فاش کند. این قصه در ذهن و ناخودآگاه من بود. میخواستم شارلوت این داستان را روایت کند، او که خود نیز بیسواد بود. بنابراین من به پنبهزنی و لحافدوزی روی آوردم که توانمندی هریت بود. هریت زنی بود زادهی جورجیا که در سال 1837 به بردگی گرفته شده بود. پنبهزدن و لحاف دوختن او شاهکار قصهگویی و روایتسرایی است. لحافهایی که او دوخته است، اکنون در موزه هنرهای زیبا در بوستون آمریکا آویزان است. برای دیدن یکی از این لحافها به واشنگتن سفری کردم و به شدت جذب زیبایی بی اندازهی آن شدم. این زیبایی مرا برانگیخت تا شارلوت را لحافدوز جلوه دهم. بنابراین، میخواستم لحاف یادمان تصویری یا نمایشی باشد. یادمانی که میتواند زندگی او را معنا بخشد و شاهدی باشد برای قصههایی که تعریف میکند. قصههایی که به باورم خیلی گرم هستند و جذاب.
صد و پنجاه سال از جنگ داخلی گذشته است. با این وجود، هنوز طنین داستانهای آن دوران در گوش میپیچد و شنونده یا خواننده را به اندیشه وامیدارد. کتاب “خداوند پرنده خوب”، نوشته جیمز مکبردز، چندی پیش برندهی جایزه کتاب ملی شد. فکر میکنید که سرانجام چشمهای آمریکاییها بر روی حقیقتی پنهان مانده، باز شده است؟
ـ گمان میکنم که در مورد این بخش از تاریخ، کمی با بی مهری رفتار شده و واقعیت را در هالهای از ابهام یا به کلی آن را در گوشهی انزوا و دور از انظار عمومی قرار دادهایم. بدیهی است که این برخورد با آنچه ما امروز به عنوان انسانهای متمدن میاندیشیم، تطابق ندارد. اندیشه انسانی امروزمان، رویداد سالها پیش را حتا امروز هم دلخراش مینمایاند. نگاه به گذشتهای چنین، دردآور است. درد دویست و چهل و شش سال رژیم بردهداری در سرزمینمان را میگویم.
فکر میکنم که برای مدتی دراز، میگفتیم که خوب، این موضوع مربوط است به گذشته. گذشتهای که به پایان رسیده. گذشتهای که آنچه نباید میشد، شد. اما فکر آن روزها هم پلشتی را در منظر و دید مینشاند. به سبب همین پلشتی بود که خواستم در کندوکاوی که در حوزهی نژادپرستی این سرزمین دارم، ریشههای فرورفته در اعماق را بررسی کنم تا در قالب داستانی واقعی با چاشنی تخیل، واقعیت تلخی که داشتهایم را آینهی امروز مردمانمان کنم. میخواستم که این پلشتی را در برابر چشمان مردم قرار دهم تا همه به آن نگاه کنند. نگاه به میراثی که امروز دیگر مثل سابق نیست و دورهی تکاملی خود را پشت سر گذاشته و بهتر شده. البته که شکل برخوردهای انسانی ما امروز دیگر با تحول بزرگی روبرو بوده و دیگران را بردهی خود نمیدانیم. با این وجود، هنوز هم مردهریگ بردهداری به طور کامل پاکسازی نشده و نیاز به تلاش بیشتر است تا باقیمانده آن پلشتی نابود شود.
چه مقدار از عشق یا گناه سارا برای آزادی، بازتاب احساسات شخصی خود شما است برای نسل زنان آمریکایی آفریقاییالاصل. به ویژه با توجه به دوران کودکیتان؟
ـ به نظرم در دههی پنجاه و شصت، این نوع رابطه همراه بود با احساس گناه. البته فکر میکنم که باید با این موضوع با منطق و اندیشه برخورد کرد تا سرانجام در ذهن ما هم ضمن آفرینش نگاهی انتقادی، راه حلی برای آن پیدا شود. باید با نگاه نژادپرستانه برخورد جدی شود و آنچه بر ما رفته است هشداری باشد برای جلوگیری از پیشرفت افکار این چنینی. البته بازگشت به گذشته و کودکیام که در جورجیای جنوبی بوده، تأثیر زیادی بر من داشته که اکنون در دوران بزرگسالی چنین موضوعی توجه مرا جلب کرده و واداشته تا بر آن تمرکز بیشتری داشته باشم. یعنی وجدانام خراشی بزرگ برداشته که چرا؟ آری، فکر میکنم که اندیشه بردهداری و نژادپرستی ریشه در خرد جمعی ما دارد که در آن زمان امکان رشد و اجرا در سرزمین ما داشته است. درد نژادپرستی، امروز هم مرا دارد خفه میکند. درد و زخمی است عمیق که نه جسم بل روح هر انسانی را به درد میآورد. درد نژادپرستی بخشی از وجدان جمعی ما به عنوان بشر امروز است.
هرگاه سارا کاری انجام میدهد که ضمن با اهمیت بودنش، هشدارش میدهند که باید دست از آن کار بردارد، شما مینویسید: “گاهی، سرفرود آوردن ما زنان گامی است به عقب برای فراهم کردن امکان پرشی دیگر در فضایی امنتر”.
ـ گهگاه چنین به نظر میرسد که باید نفسی عمیق کشید، دم فرو برد، در سینه حبسش کرد تا لحظهای که باید باز دمیدمش و کاری کرد کارستان. با این تاکتیک، که در نگاه اول عقبنشینی مینماید، نوبت واکنشهای درونی میرسد که فریادمان میزند: “به پیش. فکر میکنی کسی هستی برای انجام کاری بزرگ؟ انگار کار تو نیست. شاید میبایست امنیت بیشتری داشته باشی و نباید تا پیش از فضای امن، کشتی توفان زده را به حرکت در آوری”. همهی اینها غلیان درونی ما است که فریادمان میزند. تنها نفس عمیق کشیدن و کارهای شجاعانه انجام دادن، مهم نیست. آنچه اهمیت دارد، اجتناب ناپذیریِ داشتن انعطاف است در برابر واکنشها و بازخوردهایی که بعد از هر کنشی به ما برمیگردد. در واقع، کار مهم همین است. کاری که سارا برای پیشرفت برنامههایش انجام میداد.
رمان قبلی شما در مورد دوران معاصر بود. چه چیزی موجب شد که رمان جدیدتان را در مورد موضوعی تاریخی بنویسید؟
ـ به طور کلی، به این خاطر بود که من به طور اتفاقی با سارا و آنجلینا آشنا شدم و میخواستم موضوعی که هنوز هم سعی میشود در هالهای از ابهام باشد، از زبان خودشان روایت شود. بنابراین بر این باور هستم که گاه با خواندن آنچه در گذشته رخ داده، میشود اکنون را با شفافیت بیشتری به نظاره نشست. منظورم این است که در واقع، ما مجموعهای از تاریخ خودمان هستیم.
شما به طور معمول زندگی زنانی را در کتابهاتان به تصویر میکشید که وامانده نیستند و توانایی خاصی برای برونرفت از دشواریها دارند. آیا این زنان در زندگی واقعی شما هم حضور دارند یا تنها تخیلی هستند و تحسینشان میکنید تا منبع الهامی باشند برای نوشتن؟
ـ از این دست زنان، تعداد زیادی در کنار من هستند. مادرم که هنوز زنده است و نود و دو سال دارد یکی از منابع الهام و انگیزه نوشتن است. دخترم انگیزه و الهام بزرگی است برای من. من از او؛ ان کید تیلور خیلی آموختهام. همچنین سه دوست خیلی نزدیک دارم که مدت دوازده سال است برای تعطیلات دور هم جمع میشویم و از هم میآموزیم و تجربههامان را با هم تقسیم میکنیم. محل زندگی ما یک جا نیست. به همین سبب هم سالی یک بار دور هم جمع میشویم. اما یک هفتهای که با هم هستیم، برای یک سال انرژی و تجربه ذخیره میکنیم. بنابراین منابع الهام من تخیلی نیستند که در کنار مناند. از همان اول که ایده نوشتن این رمان در من پیدا شد، با همین گروه دوستان در تعطیلات در میان گذاشتم و تشویق ام کردند که تو میتوانی آن را بنویسی. در پاسخ آنها گفتم: “هراس دارم در مورد موضوعی بس بزرگ بنویسم که مربوط میشود به همهی آمریکا؛ تاریخ بردهداری آمریکا.” آنها گفتند: “تو میتوانی این کار را انجام دهی”. بنابراین هر یک از ما به چنین آوا و صدایی که قوهی محرکه برای حرکت باشد، نیازمندیم.
پیش از این گفتگو، با دوستی صحبت میکردم. او گفت که چهار سال قبل، زمانی که تحقیق در مورد پیشینیان خود را شروع کرده، به این نقطه میرسد که نیاکان او نیز بردهدار بودهاند. او ادامه داد: شرم و اندوهی بر من مستولی شد که هرگز در عمرم تجربه نکرده بودم. هم او از شما پرسید: الهام بخش شما برای نوشتن داستانی که تاحدود زیادی شبیه زندگی نیاکان من است چه بوده است؟
ـ چقدر جالب است که او به زیبایی در مورد تجربه دردآوری صحبت میکند که پیش از این من نیز توضیح داده بودم. تا آنجایی که من تحقیق کردهام، نیاکان ما بردهدار نبودهاند. اجداد من کشاورز بودهاند و روی زمین دیگران کار میکردند. به همین خاطر هم پولی در بساط نداشتند که بخواهند برده بخرند. اما، فکر میکنم؛ اهل جنوب بودن، رشد کردن در دوران جنگ داخلی و تجربه تلخ نژادپرستی، چیزی را در درون من حک کرده است. الهام اصلی من سارا و خواهرش آنجلینا بودهاند. در عین حال، ایمان دارم که کنش آنها برای منع حکم اعدام و جنبش حقوق مدنی که در دوران جوانی من در جامعه جاری بود، تأثیر زیادی بر من گذاشته است. این تأثیر هنوز هم ادامه دارد و به شکل دیگری؛ جنبش جنسیتی و نژادی، درآمده است.
خواهش میکنم، روند نوشتنتان را توضیح دهید.
ـ من لجوج و یک دندهام. البته مادر و دخترم میگویند پشتکار دارم. وقتی که کتابی را شروع میکنم، تقریبن هر روز مینویسم. اگر کاری را شروع کنم، حتا تعطیلات آخر هفته هم صرف نوشتن میشود. تمام روز را مینویسم. البته آرام کار میکنم و با برنامه. هیچ چیز را سرسری نمیگیرم و با دقت تمام روی کار تمرکز میکنم. خوب، بعداز پایان نوشتن، تعطیلات طولانی هم در پیش هست که گاه مسافرت میروم و گاه در کنار خانواده روزگار را میگذرانم. اگر نویسنده را زمین کشاورزی تصور کنیم، پیش از هر نوشتن، نیاز به آیش است. یعنی باید زمین را استراحت داد، شخم زد و خاک را زیر و رو کرد. من هم بین دو نوشتار، دوران آیش را برای خودم ایجاد میکنم.
کدام کتاب بر شما تأثیری شگرف داشته است؟
ـ رمانی که مرا تکان داد و بیش از همه مرا تحت تأثیر قرار داد، رمان «بیداری The Awakening» نوشته کیت شوپن بوده است. در این رمان توانستم زندگی زنانی را بخوانم که با خواندن رمانهای بتی فریدان، نتوانسته بودم ببینم. من عاشق رمان «جذبه زنانه» هستم. اما این رمان به آن اندازه که رمان «بیداری» مرا تکان داد، تأثیرگذار نبود. توصیف زندگی زن در رمان «بیداری» چنان شوک برانگیز بود که هنوز هم فکر میکنم چگونه محدودیتهای فرهنگی میتواند چنین بر زنی تأثیر بگذارد و از آن سو، چگونه این زن توانست با درایت کامل به همهی این دشواریها پاسخی درخور بدهد.
پینوشت:
خانم جویی هوروویتس، نویسندهای است که در کمبریج ماساچوست زندگی میکند و در بخش سردبیری «نقد کتاب لسآنجلس» به عنوان ویراستار کار میکند. او همچنین آفرینشگر «تسی و پیرلی: داستان مادربزرگ» و «بخشی از میلیون: مسمومیت مدرسه بورلی هیلز» میباشد.
برگرفته از عصرنو
داستان داستان نویسی و داستان خوانی زنان، زینب پیغمبرزاده
روایتی زنانه از رمان:
ادبیات مکتوب قرن ها عرصه ای مردانه تلقی می شد. آموزش و به طور خاص آموزش ادبی مختص مردان بود و حتی مطالعه نیز برای زنان نامناسب محسوب می شد. بعد از رنسانس و به ویژه در عصر روشنگری رمان به عنوان یک گونه ادبی جدید در غرب رواج یافت. با وجود آنکه رمان در قرن هجدهم عرصه ای زنانه تلقی می شد، در قرن نوزدهم رمان نویسی نیز مانند سایر عرصه های هنری، به عنوان حوزه ای مردانه تعریف شد. با این وجود زنان در رمان بیش از هر گونه ادبی دیگری توفیق یافتند و به تدریج سنت ادبی زنانه مکتوبی شکل گرفت. منتقدان ادبی فمنیست کوشیده اند تاریخ شکل گیری این سنت ادبی را در غرب تدوین و تبیین کنند.
ادبیات مکتوب قرن ها عرصه ای مردانه تلقی می شد. آموزش و به طور خاص آموزش ادبی مختص مردان بود و حتی مطالعه نیز برای زنان نامناسب محسوب می شد. بعد از رنسانس و به ویژه در عصر روشنگری رمان به عنوان یک گونه ادبی جدید در غرب رواج یافت. با وجود آنکه رمان در قرن هجدهم عرصه ای زنانه تلقی می شد، در قرن نوزدهم رمان نویسی نیز مانند سایر عرصه های هنری، به عنوان حوزه ای مردانه تعریف شد. با این وجود زنان در رمان بیش از هر گونه ادبی دیگری توفیق یافتند و به تدریج سنت ادبی زنانه مکتوبی شکل گرفت. منتقدان ادبی فمنیست کوشیده اند تاریخ شکل گیری این سنت ادبی را در غرب تدوین و تبیین کنند.
آیا رمان نویسی در غرب سنتی مردانه بوده است؟
رازلیند مایلز نیز مانند الن موئرز رمان را تنها گونه ادبی می داند که
شماری چنین بزرگ از زنان در آن سهیم بوده اند، حضورشان در آن نمایان بوده و
چند و چون مشارکتشان در خلق آن کمابیش با مردان همانندی داشته است. بسیاری
از نویسندگان زن، از زمان آغاز نوشتن گونه ادبی رمان را برگونه های دیگر
ادبی برتر شمرده اند و این فرم ادبی به صورت وسیله ای برگزیده درآمده است
که زنان در گذشته نزدیک جنبه هایی از زندگی جنسیشان را با آن پژوهیده و
منتشر کرده اند، جنبه هایی که پیش از این در عرصه هنر یا در جامعه به آن
توجهی نمی شده است. وی قرن نوزدهم را که در آن رمان عرصه ای مردانه تلقی می
شد و زنان مجبور بودند پشت نقاب اسامی مردانه پنهان شوند، نقطه مقابل قرن
هجدهم می داند که مردان رمان نویس به خاطر فراهم آوردن امکان انتشار
آثارشان مجبور بودند، به اسامی زنانه تمسک جویند. مایلز از دیل اسپندر
نویسنده کتاب “مادران رمان” مثال می آورد که نیمی از دوهزار نویسنده قرن
نوزدهم را زن می داند، و نیز به “فرهنگ نویسندگان زن انگلیسی و امریکایی
سالهای ۱۶۶۰ تا ۱٨۰۰ ” اشاره می کند که در آن ژانت تاد، نام نزدیک به پانصد
نویسنده زن را ثبت کرده است (۱٣٨۰: ٣٨- ۴۴).
وی در عین حال قرن نوزدهم را برای رمان نویسان زن مهم می داند چرا که افرابن به عنوان اولین نویسنده زن حرفه ای ـ به مفهوم کلاسیک آن ـ توانست از راه نوشتن درآمد کسب کند و نویسندگی به یک حرفه آبرومند خانگی بدل شد (۱٣٨۰: ۹۲).
مایلز داستان نویسی زنان در قرن نوزدهم را وسیله ای می داند برای مطرح کردن برتری زنان با معیارهای آن روزگار، ادامه نقش همسرانه و مادرانه، تامین معاش، به نمایش گذاشتن استعدادها با وسواس، انجام وظیفه زنانه راهنمایان اخلاقی و راهی ارزان برای پر کردن اوقات فراغت (۱٣٨۰ :۱۱۲ ).
ویرجینیا ولف در کتاب معروف “اتاقی ازآن خود “، که یکی از اولین متون نقد ادبی فمنیستی محسوب می شود، نداشتن فرصت برای تجربه حوزه عمومی را در کنار عدم استقلال مادی و نداشتن حوزه خصوصی یکی از علل عدم موفقیت نویسنده های زن در مقایسه با نویسندگان مرد می داند.
جانت ولف نیز بر محدودیت های زنان در تجربه زندگی در فضاهای شهری تاکید می کند. از دیدگاه بودلر پرسه زن که بی هدف در شهر پرسه می زند و مردم را به استهزا می گیرد، قهرمان دنیای مدرن است. جامعه شناسانی چون والتر بنیامین در کتاب”پاساژها” تحت تاثیر این شاعر قرن نوزدهم اند. جانت ولف در کتاب “جملات زنانه” پرسه زن مورد اشاره بودلر را مذکر می داند. او با اشاره به تلاش ژرژساند شاعر فرانسوی قرن نوزدهم برای تجربه پرسه زنی در پاریس با لباس مردانه، از زنان به عنوان “پرسه زنان نامرئی دنیای مدرن” یاد می کند، که فرصت تجربه حوزه عمومی را در ابتدای شکل گیری مدرنیته نداشته اند (نوذری ،۱٣٨۰: ۴٣۲ـ۴۴۷ ).


داستان داستان نویسی زنان غربی
آلن شوالتر با تاکید بر این که زنان منفرد در مراحل گوناگون این پیوستار قرار داشته اند، نویسندگی زنان را در غرب به سه دوره تقسیم می کند:
“نخست مرحله طولانی تقلید از شیوهای سنتی حاکم و بین المللی کردن ملاکهای آن درباره هنر و دیدگاههای آن در باب نقش اجتماعی جنس هاست. دوم مرحله اعتراض به این ملاک ها ها و ارزشها و دفاع از حقوق و ارزشهای جنس کهتر، از جمله تقاضای استقلال آن است و سرانجام مرحله خویشتنیابی، بازگشت به خود رهایی از برخی پیامدهای اعتراض و جستجوی هویت است” (به نقل از مایلز، ۱٣٨۰ : ۹۲).
به اعتقاد مایلز، زنان در قرن نوزدهم همچنان مردانه می نوشتند. قرن بیستم زمان اعتراض به نابرابری و در نهایت پیدا کردن زبانی از ان خود است.
وی در عین حال قرن نوزدهم را برای رمان نویسان زن مهم می داند چرا که افرابن به عنوان اولین نویسنده زن حرفه ای ـ به مفهوم کلاسیک آن ـ توانست از راه نوشتن درآمد کسب کند و نویسندگی به یک حرفه آبرومند خانگی بدل شد (۱٣٨۰: ۹۲).
مایلز داستان نویسی زنان در قرن نوزدهم را وسیله ای می داند برای مطرح کردن برتری زنان با معیارهای آن روزگار، ادامه نقش همسرانه و مادرانه، تامین معاش، به نمایش گذاشتن استعدادها با وسواس، انجام وظیفه زنانه راهنمایان اخلاقی و راهی ارزان برای پر کردن اوقات فراغت (۱٣٨۰ :۱۱۲ ).
ویرجینیا ولف در کتاب معروف “اتاقی ازآن خود “، که یکی از اولین متون نقد ادبی فمنیستی محسوب می شود، نداشتن فرصت برای تجربه حوزه عمومی را در کنار عدم استقلال مادی و نداشتن حوزه خصوصی یکی از علل عدم موفقیت نویسنده های زن در مقایسه با نویسندگان مرد می داند.
جانت ولف نیز بر محدودیت های زنان در تجربه زندگی در فضاهای شهری تاکید می کند. از دیدگاه بودلر پرسه زن که بی هدف در شهر پرسه می زند و مردم را به استهزا می گیرد، قهرمان دنیای مدرن است. جامعه شناسانی چون والتر بنیامین در کتاب”پاساژها” تحت تاثیر این شاعر قرن نوزدهم اند. جانت ولف در کتاب “جملات زنانه” پرسه زن مورد اشاره بودلر را مذکر می داند. او با اشاره به تلاش ژرژساند شاعر فرانسوی قرن نوزدهم برای تجربه پرسه زنی در پاریس با لباس مردانه، از زنان به عنوان “پرسه زنان نامرئی دنیای مدرن” یاد می کند، که فرصت تجربه حوزه عمومی را در ابتدای شکل گیری مدرنیته نداشته اند (نوذری ،۱٣٨۰: ۴٣۲ـ۴۴۷ ).
داستان داستان نویسی زنان غربی
آلن شوالتر با تاکید بر این که زنان منفرد در مراحل گوناگون این پیوستار قرار داشته اند، نویسندگی زنان را در غرب به سه دوره تقسیم می کند:
“نخست مرحله طولانی تقلید از شیوهای سنتی حاکم و بین المللی کردن ملاکهای آن درباره هنر و دیدگاههای آن در باب نقش اجتماعی جنس هاست. دوم مرحله اعتراض به این ملاک ها ها و ارزشها و دفاع از حقوق و ارزشهای جنس کهتر، از جمله تقاضای استقلال آن است و سرانجام مرحله خویشتنیابی، بازگشت به خود رهایی از برخی پیامدهای اعتراض و جستجوی هویت است” (به نقل از مایلز، ۱٣٨۰ : ۹۲).
به اعتقاد مایلز، زنان در قرن نوزدهم همچنان مردانه می نوشتند. قرن بیستم زمان اعتراض به نابرابری و در نهایت پیدا کردن زبانی از ان خود است.
روایتی زنانه از رمان:
ادبیات مکتوب قرن ها عرصه ای مردانه تلقی می شد. آموزش و به طور خاص آموزش ادبی مختص مردان بود و حتی مطالعه نیز برای زنان نامناسب محسوب می شد. بعد از رنسانس و به ویژه در عصر روشنگری رمان به عنوان یک گونه ادبی جدید در غرب رواج یافت. با وجود آنکه رمان در قرن هجدهم عرصه ای زنانه تلقی می شد، در قرن نوزدهم رمان نویسی نیز مانند سایر عرصه های هنری، به عنوان حوزه ای مردانه تعریف شد. با این وجود زنان در رمان بیش از هر گونه ادبی دیگری توفیق یافتند و به تدریج سنت ادبی زنانه مکتوبی شکل گرفت. منتقدان ادبی فمنیست کوشیده اند تاریخ شکل گیری این سنت ادبی را در غرب تدوین و تبیین کنند.
آیا رمان نویسی در غرب سنتی مردانه بوده است؟
ادبیات مکتوب قرن ها عرصه ای مردانه تلقی می شد. آموزش و به طور خاص آموزش ادبی مختص مردان بود و حتی مطالعه نیز برای زنان نامناسب محسوب می شد. بعد از رنسانس و به ویژه در عصر روشنگری رمان به عنوان یک گونه ادبی جدید در غرب رواج یافت. با وجود آنکه رمان در قرن هجدهم عرصه ای زنانه تلقی می شد، در قرن نوزدهم رمان نویسی نیز مانند سایر عرصه های هنری، به عنوان حوزه ای مردانه تعریف شد. با این وجود زنان در رمان بیش از هر گونه ادبی دیگری توفیق یافتند و به تدریج سنت ادبی زنانه مکتوبی شکل گرفت. منتقدان ادبی فمنیست کوشیده اند تاریخ شکل گیری این سنت ادبی را در غرب تدوین و تبیین کنند.
آیا رمان نویسی در غرب سنتی مردانه بوده است؟
رازلیند مایلز نیز مانند الن موئرز رمان را تنها گونه ادبی می داند که
شماری چنین بزرگ از زنان در آن سهیم بوده اند، حضورشان در آن نمایان بوده و
چند و چون مشارکتشان در خلق آن کمابیش با مردان همانندی داشته است. بسیاری
از نویسندگان زن، از زمان آغاز نوشتن گونه ادبی رمان را برگونه های دیگر
ادبی برتر شمرده اند و این فرم ادبی به صورت وسیله ای برگزیده درآمده است
که زنان در گذشته نزدیک جنبه هایی از زندگی جنسیشان را با آن پژوهیده و
منتشر کرده اند، جنبه هایی که پیش از این در عرصه هنر یا در جامعه به آن
توجهی نمی شده است. وی قرن نوزدهم را که در آن رمان عرصه ای مردانه تلقی می
شد و زنان مجبور بودند پشت نقاب اسامی مردانه پنهان شوند، نقطه مقابل قرن
هجدهم می داند که مردان رمان نویس به خاطر فراهم آوردن امکان انتشار
آثارشان مجبور بودند، به اسامی زنانه تمسک جویند. مایلز از دیل اسپندر
نویسنده کتاب “مادران رمان” مثال می آورد که نیمی از دوهزار نویسنده قرن
نوزدهم را زن می داند، و نیز به “فرهنگ نویسندگان زن انگلیسی و امریکایی
سالهای ۱۶۶۰ تا ۱٨۰۰ ” اشاره می کند که در آن ژانت تاد، نام نزدیک به پانصد
نویسنده زن را ثبت کرده است (۱٣٨۰: ٣٨- ۴۴).
داستان داستان نویسی زنان ایرانی
در ایران نیز داستان نویسان زن تجربه نسبتاً مشابهی را از سر گذراندند. کمی پیش از انقلاب مشروطه رمان به عنوان یک گونه ادبی وارد ایران شد. در همین دوره بود که جنبش زنان ایران به مفهوم مدرن آن شکل گرفت و بستر مناسبی را برای شکل گیری ادبیات زنانه ایجاد کرد. جلال میرعابدینی داستان نویسی مدرن زنان در ایران را به سه دوره تقسیم می کند :
۱- گامهای اولیه: در فاصله زمانی ۱٣۱۰ تا ۱٣٣۹، تعداد محدودی از زنان طبقه بالا که به آموزش دسترسی داشته اند، در کنار مردان نویسنده شروع به نوشتن می کنند.
۲- هموار کردن راه: طی سه دهه (۱٣۴۹-۱٣۶۹) با گسترش دسترسی زنان به آموزش و افزایش مشارکت شان در جامعه تعداد زنان نویسنده افزایش می یابد. زنان در هر دو حوزه ادبیات عامه پسند و ادبیات متعالی فعال می شوند و برخی از این نویسندگان به نقد نابرابری های جنسیتی می پردازند.
٣-رهسپار راه های تازه: طی دهه ۷۰ و ٨۰، تعداد زنان نویسنده به صورت چشمگیری افزایش یافت و مورد استقبال منتقدین و خوانندگان قرار گرفت.
چرا زنان به “ادبیات عامه پسند” روی می آورند؟
ویرجینیا وولف درباره تمایل زنان به ادبیات عامه پسند میگوید: “محدودیت تجربیات زنان در خانواده و فعالیتهای روزمرهشان میتواند خیلی راحت به شکل رمان ظاهر شود تا هر فرم ادبی دیگر… تجربیات آنان عمدتاً شامل مطالعه شخصیتها و تحلیل احساسات میشود.” زنان بسیاری به سبب آسان بودن این نوع رمان به سوی آن میآیند، زیرا “در میان شکلهای هنری کمترین میزان تمرکز را میطلبد.” به اعتقاد او زنان “اغلب در چارچوب خانه و عواطف خود” محصورند. امکان برخی تجربیات را نمییابند و رمانهایشان هم از این واقعیت تأثیر میپذیرد. پس “قوای ذهنی خویش را صرف مشاهده و تجربه و تحلیل شخصیتها” میکنند و به تکرار وقایع و شخصیتها دست میزنند (ولف ،۱٣٨٣ :۱۰۰).
البته بسیاری از منتقدین ادبی فمنیست رمان های عامه پسند را نوعی مقاومت در برابر نظام مردسالار می دانند. به عنوان مثال، جینیس رادوی در کتابی با عنوان خواندن رمان بر این باور است که زنان از رمانس به منزله وسیله ای برای چیره شدن بر ترس دیرینه خویش از سلطه مردان که در قالب رمانس می توان آن را رام و مهار کرد بهره می گیرند. او معتقد است حتی خواندن ادبیات داستانی به شیوه رمانس، با تکیه ای که بر رابطه ها دارد، پناه بردن به رخدادهای عاطفی، عشق و مهرورزی به پیش کشیده شده در آن نیز نوعی اعتراض در برابر مردسالاری است (به نقل از مایلز، ۱٣٨۰ :٨٨).
آلیسون لایت نیز رمان عاشقانه را “درد نشانه” (symptomatic ) و نوعی پراشتهایی ادبی در اعتراض به سرکوب و شیوه ای نو در بیان آن می داند. او با تاکید بر فاعلیت خوانندگان زن، معتقد است آن ها مدام در جستجوی چیزی فراتر از وضع موجودند. او خواندن رمان عشقی را آئینی تکراری و اعتیاد آور می داند که درآن تحقق آمال به تعویق می افتد و زنان از آن به عنوان روشی برای بقا استفاده می کنند (ولف و دیگران : ۱٣٨۲ ،۱۹۷ -۱۹٨).
در ایران نیز داستان نویسان زن تجربه نسبتاً مشابهی را از سر گذراندند. کمی پیش از انقلاب مشروطه رمان به عنوان یک گونه ادبی وارد ایران شد. در همین دوره بود که جنبش زنان ایران به مفهوم مدرن آن شکل گرفت و بستر مناسبی را برای شکل گیری ادبیات زنانه ایجاد کرد. جلال میرعابدینی داستان نویسی مدرن زنان در ایران را به سه دوره تقسیم می کند :
۱- گامهای اولیه: در فاصله زمانی ۱٣۱۰ تا ۱٣٣۹، تعداد محدودی از زنان طبقه بالا که به آموزش دسترسی داشته اند، در کنار مردان نویسنده شروع به نوشتن می کنند.
۲- هموار کردن راه: طی سه دهه (۱٣۴۹-۱٣۶۹) با گسترش دسترسی زنان به آموزش و افزایش مشارکت شان در جامعه تعداد زنان نویسنده افزایش می یابد. زنان در هر دو حوزه ادبیات عامه پسند و ادبیات متعالی فعال می شوند و برخی از این نویسندگان به نقد نابرابری های جنسیتی می پردازند.
٣-رهسپار راه های تازه: طی دهه ۷۰ و ٨۰، تعداد زنان نویسنده به صورت چشمگیری افزایش یافت و مورد استقبال منتقدین و خوانندگان قرار گرفت.
چرا زنان به “ادبیات عامه پسند” روی می آورند؟
ویرجینیا وولف درباره تمایل زنان به ادبیات عامه پسند میگوید: “محدودیت تجربیات زنان در خانواده و فعالیتهای روزمرهشان میتواند خیلی راحت به شکل رمان ظاهر شود تا هر فرم ادبی دیگر… تجربیات آنان عمدتاً شامل مطالعه شخصیتها و تحلیل احساسات میشود.” زنان بسیاری به سبب آسان بودن این نوع رمان به سوی آن میآیند، زیرا “در میان شکلهای هنری کمترین میزان تمرکز را میطلبد.” به اعتقاد او زنان “اغلب در چارچوب خانه و عواطف خود” محصورند. امکان برخی تجربیات را نمییابند و رمانهایشان هم از این واقعیت تأثیر میپذیرد. پس “قوای ذهنی خویش را صرف مشاهده و تجربه و تحلیل شخصیتها” میکنند و به تکرار وقایع و شخصیتها دست میزنند (ولف ،۱٣٨٣ :۱۰۰).
البته بسیاری از منتقدین ادبی فمنیست رمان های عامه پسند را نوعی مقاومت در برابر نظام مردسالار می دانند. به عنوان مثال، جینیس رادوی در کتابی با عنوان خواندن رمان بر این باور است که زنان از رمانس به منزله وسیله ای برای چیره شدن بر ترس دیرینه خویش از سلطه مردان که در قالب رمانس می توان آن را رام و مهار کرد بهره می گیرند. او معتقد است حتی خواندن ادبیات داستانی به شیوه رمانس، با تکیه ای که بر رابطه ها دارد، پناه بردن به رخدادهای عاطفی، عشق و مهرورزی به پیش کشیده شده در آن نیز نوعی اعتراض در برابر مردسالاری است (به نقل از مایلز، ۱٣٨۰ :٨٨).
آلیسون لایت نیز رمان عاشقانه را “درد نشانه” (symptomatic ) و نوعی پراشتهایی ادبی در اعتراض به سرکوب و شیوه ای نو در بیان آن می داند. او با تاکید بر فاعلیت خوانندگان زن، معتقد است آن ها مدام در جستجوی چیزی فراتر از وضع موجودند. او خواندن رمان عشقی را آئینی تکراری و اعتیاد آور می داند که درآن تحقق آمال به تعویق می افتد و زنان از آن به عنوان روشی برای بقا استفاده می کنند (ولف و دیگران : ۱٣٨۲ ،۱۹۷ -۱۹٨).
آیا ادبیات جنسیت دارد؟
از نظر ویرجینیا وولف: “حاصل خشم پرهیاهوی تحکمآمیز مرد که بر ادعای برتری خود پامیفشارد، و ابراز انزجار زن که برای دست یافتن به حقوق خود جیغ میزند جز ادبیات بد چیزی نیست. همدردی فراگیری را میطلبد که بر فراز احساسات هر دو جنس قرار گیرد و آنها را درک کند. هنرمند بزرگ باید دوجنسی باشد” (ولف ، ۱٣٨٣ :۱۴۱).
البته این بدان معنا نیست که ولف مخالف زنانه نویسی است. او از زنانه نویسی جین آستین و امیلی برونته تجلیل می کند و معتقد است جای بسی تاسف که زنان مثل مردان بنویسند. او از اینکه زنان نویسنده دوره او ( دهه سی میلادی )، دیگر مردان را دشمن نمی انگارند، در آرزوی تجربه زندگی نیستند و بنابراین می توانند آزادانه بنویسند، خرسند است. در واقع او زنانه نویسی را همان گذار از خشم و رسیدن به مرحله ای می داند که آلن شوالتر از آن تحت عنوان ” مرحله خویشتنیابی، بازگشت به خود رهایی از برخی پیامدهای اعتراض و جستجوی هویت ” یاد می کند.
منتقدین فمنسیت پست مدرن فرانسوی چون هلن سیکسو، لوئیس ایریگاری و هلن سیکسو نوشتار زنانه را نوشتاری می دانند که با جای دادن عواطف و ضرب اهنگ ی خاص تن زنان در نحو و ساختارهای زبان روابطی جدید بین خوانندگان و نویسندگان به وجود می آورد و ساختارهای اندیشه مردسالارانه را زیر و رو می کند. این نوشتار تلاشی است برای یافتن نمادهایی از امیال سرکوب شده زن (هام، ۱٣٨۲ :۴٨٣-۴٨۴، ولف و دیگران، ۱٣٨۵: ٣٨۱-٣٨۴ ).
منبع:جامعه شناسی ایران
از نظر ویرجینیا وولف: “حاصل خشم پرهیاهوی تحکمآمیز مرد که بر ادعای برتری خود پامیفشارد، و ابراز انزجار زن که برای دست یافتن به حقوق خود جیغ میزند جز ادبیات بد چیزی نیست. همدردی فراگیری را میطلبد که بر فراز احساسات هر دو جنس قرار گیرد و آنها را درک کند. هنرمند بزرگ باید دوجنسی باشد” (ولف ، ۱٣٨٣ :۱۴۱).
البته این بدان معنا نیست که ولف مخالف زنانه نویسی است. او از زنانه نویسی جین آستین و امیلی برونته تجلیل می کند و معتقد است جای بسی تاسف که زنان مثل مردان بنویسند. او از اینکه زنان نویسنده دوره او ( دهه سی میلادی )، دیگر مردان را دشمن نمی انگارند، در آرزوی تجربه زندگی نیستند و بنابراین می توانند آزادانه بنویسند، خرسند است. در واقع او زنانه نویسی را همان گذار از خشم و رسیدن به مرحله ای می داند که آلن شوالتر از آن تحت عنوان ” مرحله خویشتنیابی، بازگشت به خود رهایی از برخی پیامدهای اعتراض و جستجوی هویت ” یاد می کند.
منتقدین فمنسیت پست مدرن فرانسوی چون هلن سیکسو، لوئیس ایریگاری و هلن سیکسو نوشتار زنانه را نوشتاری می دانند که با جای دادن عواطف و ضرب اهنگ ی خاص تن زنان در نحو و ساختارهای زبان روابطی جدید بین خوانندگان و نویسندگان به وجود می آورد و ساختارهای اندیشه مردسالارانه را زیر و رو می کند. این نوشتار تلاشی است برای یافتن نمادهایی از امیال سرکوب شده زن (هام، ۱٣٨۲ :۴٨٣-۴٨۴، ولف و دیگران، ۱٣٨۵: ٣٨۱-٣٨۴ ).
منبع:جامعه شناسی ایران
vendredi 17 janvier 2014
فیلمی درباره شهرنوش پارسی پور و زندگیش
شهرنوش از زندگی و چگونگی شکل گیری آثارش می گوید
مدت فیلم: 27 دقیقه و نیم
Inscription à :
Articles (Atom)