mardi 11 février 2014

اومانیسم رادیکال و همزیستی فیلم و شعر

فروغ فرخزاد در حال فیلمسازی

به گفته کریم امامی، نویسنده و مترجم که در آن دوره برای گلستان کار می‌کرد، نخستین تجربه فرخزاد در کار با دوربین، تصویربرداری از خیابان‌ها، چاه‌ها و پمپ‌های نفت در آغاجاری، به وسیله یک دوربین دستی سوپر۸ بود که این کار را از داخل یک اتومبیل سیاحتی انجام می‌داد.
بسیاری از نخستین تماشاگران بر این باور بودند که «خانه سیاه است»، از جذامیان سوء استفاده کرده نمونه مشابه «خانه سیاه است» در آثار کیارستمی، «آ ب ث آفریقا» (۲۰۰۱) است.

جاناتان رُزنبام/ مترجمان: سعیده طاهری و بابک کریمی

هشتم دی ماه تولد فروغ فرخزاد بانوی شعر فارسی است که بهانه‌یی شده برای پرداختن به سینمای او و فیلم ماندگارش «خانه سیاه است» که انگار گذر تاریخ ذره‌یی خاک بر آن ننشانده. فیلمی که تاریخ سینمای ایران به وجودش مزین است و از این رو درخور یادآوری همیشگی است.

موج نوی ایران جریان‌های بالقوه متعددی را داراست که هر یک با چارچوب زمانی متفاوت و افرادی شاخص شناخته می‌شوند. من برای نخستین‌بار اصطلاح موج نوی ایران را در اوایل دهه ۱۹۹۰ شنیدم و در همان زمان برای نخستین‌بار با فیلم‌های عباس کیارستمی آشنا شدم. در همان دوره این جریان را به عنوان جریانی اصیل، به لحاظ برخورداری از گرایشی مشخص در مسائل اجتماعی و سیاسی، شاعرانگی و به طور کلی کیفیت، بازشناختم که این روند تا پایان این دهه ادامه داشت.

برخی مفسران- از جمله مهرناز سعید وفا- به نحوی قانع‌کننده، از «یک اتفاق ساده» (۱۹۷۳)، ساخته سهراب شهید ثالث به عنوان اثری اصلی در این جریان نام می‌برند. جریان اساسی و مهم دیگر که به لحاظ معنا و تاریخ رویکردی متفاوت دارد، با «کلوزآپ» (۱۹۹۰) عباس کیارستمی شناخته می‌شود. از آثار معیار دیگر در این زمینه می‌توان به فیلم قابل ملاحظه ابراهیم گلستان، «خشت و آینه» (۱۹۶۵) ، «گاو» داریوش مهرجویی (۱۹۶۹) ، «قیصر» مسعود کیمیایی (۱۹۶۹) و «مغول‌ها»ی پرویز کیمیاوی (۱۹۷۳)، اشاره کرد. اما به نظر من، «خانه سیاه است»، که فیلم کوتاه کمتر شناخته شده‌یی است، جلوتر از فیلم‌های نام برده می‌ایستد؛ مستندی ۲۲ دقیقه‌یی در‌باره جذام‌خانه‌یی واقع در حومه شهر تبریز، مرکز آذربایجان. با وجود اینکه (یا شاید بتوان گفت به دلیل اینکه) فرخزاد «هرگز به طور آکادمیک سینما را دنبال نکرده بود». تا جایی که من اطلاع دارم، این فیلم نخستین مستند ایرانی به کارگردانی یک زن است. فیلم در سال ۱۹۶۳جایزه‌یی در فستیوال فیلم اوبرهاوزن کسب کرد و سه سال پس از آن، در فستیوال فیلم پزارو، به نمایش درآمد. این فیلم، برای من، حداقل در میان شصت یا هفتاد فیلمی که تا به امروز از سینمای ایران دیده‌ام، مهم‌ترین فیلم ایرانی است.

فرخزاد (۱۹۳۵ -۶۷)- در سن ۳۲ سالگی طی حادثه رانندگی جان باخت. او تنها فیلمش را ـ «خانه سیاه است»- در ۲۷ سالگی، طی بیش از دوازده روز، با گروهی سه نفره ساخت. یک سال بعد، او در مصاحبه‌یی «رضایت قلبی عمیق خود را از این پروژه اظهار می‌کند، چراکه توانسته بود اعتماد جذامیان را به خود جلب سازد و طی زمانی که در میان‌شان بود، با آنها ارتباطی دوستانه برقرار کند». من به ویژه این فیلم را به عنوان پیش‌درآمد


مزار فروغ فرخزاد
«سینمای موج نوی ایران»، تا بدانجا که می‌شناسمش، قلمداد می‌کنم. در وجهی شخصی‌تر، من و مهرناز سعید وفا، به همراه سه نفر دیگر، بر زیرنویس انگلیسی «خانه سیاه است»، پیش از نمایش آن در فستیوال فیلم نیویورک در سال ۱۹۹۷ ، کار کردیم؛ در همان برنامه «طعم گیلاس» کیارستمی نیز حضور داشت. اگرچه ریویونویس روزنامه «نیویورک تایمز»، در یک جمله، فیلم را رد کرد، اما «خانه سیاه است» به روشنی بر بسیاری از منتقدانی که فیلم را در همان فستیوال [فستیوال فیلم نیویورک] و نیز در نمایش‌های بعدی آن در سمینار سالانه رابرت فلاهرتی در مرکز فیلم شیکاگو، پیش از برگرداندن آن به سینماتک سویس دیده بودند، تاثیر عمیقی گذاشت. این همان نسخه‌یی است که فستز ویدیوی آن را منتشر کرده و اگرچه ظاهرا نسخه کاملی نیست، اما بهترین نسخه موجود در امریکای شمالی محسوب می‌شود. برشی ناگهانی در بخشی از فیلم، به تدوینی سانسوری می‌ماند و برخی از جزییات فرعی که در نسخه‌های دیگر مشاهده می‌شود، در این نسخه وجود ندارد.

بعضی از واقعیت‌های مربوط به فیلم از این قرار است: تهیه‌کننده آن ابراهیم گلستان (زاده ۱۹۲۲)- که در جای خود، فیلمسازی پیشگام محسوب می‌شود- چنانچه پیش‌تر اشاره کرده‌ام، داستان‌نویس و مترجمی است که از میان آثارش، می‌توان به ترجمه داستان‌هایی از فالکنر، همینگوی و چخوف به فارسی نام برد. وی همکار فرخزاد در هشت سال پایانی عمرش نیز بود، که فرخزاد پیش از آغاز فیلمسازی‌اش، به عنوان تدوینگر با او همکاری می‌کرد. تدوین «یک آتش»، شاخص‌ترین کار فرخزاد در این زمینه است، که گزارشی از آتش‌سوزی چاه نفتی در نزدیکی اهواز در سال ۱۹۵۸است که بیش از دو ماه، تا زمانی که آتش‌نشانان امریکایی موفق به مهار آن شدند، به طول انجامید. مایکل سی. هیلمن به درستی «یک آتش» را توصیف می‌کند و اظهار می‌دارد که فیلم، آتش را در کنار «خورشید و ماه، گله‌های گوسفندان، غذا خوردن روستاییان، برداشت محصول و رویدادهایی از این دست» قرار می‌دهد.

فرخزاد، پیش از تدوین «یک آتش»، طی اقامت کوتاهی در انگلستان، تولید فیلم و زبان انگلیسی خوانده بود. مدت کوتاهی پس از آن، به خوزستان سفر کرد و سپس با توانایی‌های مختلفی، به عنوان بازیگر، تهیه‌کننده، دستیار (کارگردان) و تدوینگر به کار فیلم مشغول شد.

به گفته کریم امامی، نویسنده و مترجم که در آن دوره برای گلستان کار می‌کرد، نخستین تجربه فرخزاد در کار با دوربین، تصویربرداری از خیابان‌ها، چاه‌ها و پمپ‌های نفت در آغاجاری، به وسیله یک دوربین دستی سوپر۸ بود که این کار را از داخل یک اتومبیل سیاحتی انجام می‌داد. چنین تصویری، بلافاصله کیارستمی و به ویژه، «طعم گیلاس» او را، به ذهن متبادر می‌کند.

فرخزاد در بخش ایرانی فیلم «خواستگاری»، ساخته گلستان که به سفارش موسسه ملی فیلم کانادا در سال ۱۹۶۱ساخته و به مراسم نامزدی در چهار کشور مختلف می‌پرداخت، در نقش خواهر دامادی از طبقه متوسط تهران، ظاهر شد. او در فیلم دیگری از گلستان، با نام «دریا» که هرگز به پایان نرسید، و نیز در «آب و گرما» یا «چشم‌انداز آب و آتش»، نقش‌آفرینی کرد. فرخزاد، پس از «خانه سیاه است»، فیلم تبلیغاتی کوتاهی برای صفحه تبلیغات روزنامه «کیهان» نیز، ساخت، که امامی آن را کاری بی‌اهمیت می‌خواند. گفته می‌شود او بر فیلم دیگری از گلستان با عنوان «سیاه و سفید» هم، کار کرده و بازی کوتاه و تقریبا غیرمحسوس اما بااهمیتی در «خشت و آینه»، در نقش مادری که فرزندش را رها می‌کند، داشته است.

کیارستمی طی مصاحبه‌یی در سال گذشته، از گلستان به عنوان نخستین فیلمسازی یاد کرد که از صدابرداری سرصحنه استفاده کرده است؛ که عمدتا با همین عنوان نیز از او یاد می‌شود. اما «خانه سیاه است» که مشخصا در بخش‌هایی از صدای سرصحنه استفاده می‌کند، پیش از «خشت و آینه» ساخته شده است و این مساله، احتمال آنکه فرخزاد را پیشگام استفاده از این تکنیک در سینمای ایران بدانیم، افزایش می‌دهد.

فرخزاد، تابوها و باورهایی را که درباره جذامیان وجود دارد- به ویژه هشدارهای مربوط به اجتناب از تماس فیزیکی با این بیماران- را زیر پا می‌گذارد و پسری به نام حسین منصوری را، که فرزند پدر و مادری جذامی است، به فرزندخواندگی دایم می‌پذیرد و در بازگشت از تبریز، او را با خود به خانه‌اش در تهران می‌آورد. با وجود این، بسیاری از نخستین تماشاگران بر این باور بودند که «خانه سیاه است»، از جذامیان سوءاستفاده کرده و از آنها به عنوان استعاره‌یی از ایرانیان زیر سلطه شاه، بهره برده است؛ به بیانی کلی‌تر، جذامیان را موضوع اهداف شخصی خود قرار داده و به خود آنها توجهی نداشته است.

شنیدن ادعای دوم موجب شگفتی‌ام شد؛ چراکه بیشترین قدرت فیلم، در آنچه من اومانیسم رادیکال می‌خوانم، قرار دارد و این چیزی است که آن را کمتر در فرهنگ غربی دیده‌ام. می‌توان به گونه‌یی دلپذیر و سازنده «خانه سیاه است» را با فیلم داستانی «Freaks» ساخته تاد برونینگ (۱۹۳۲) ، مقایسه کرد، که میان همدلی، ترحم و احساس انزجار و ترسی کمتر اظهار شده برای افرادی که به طور واقعی در فیلمش ظاهر شده‌اند- کوتوله‌ها، عقب‌افتاده‌ها، دوقلوهای سیامی و «کرم‌های انسانی» با دست‌ها و پاهای قطع شده- در نوسان است. در مقابل، توانایی شگفت‌آور فرخزاد قرار دارد، که جذامیان را مریض نمی‌پندارد، بلکه با نگاهی لطیف و همچون انسان‌های عادی به آنها می‌نگرد؛ برای او، جذامیان، موضوع عشق ورزیدن و همدلی عمیقند. این نگاه، چالش بسیار متفاوتی را پیش رو می‌گذارد و به فرضیات به‌شدت متفاوت معنوی و فلسفی اشاره می‌کند. در عین حال، هر خوانش دقیق از فیلم، ناگزیر ما را به این نتیجه می‌رساند که برخی بخش‌های آن، که نمایانگر «رئالیسم مستند» فیلم‌اند (روشن‌ترین نمونه آن صحنه پایانی فیلم در کلاس درس یا نمای تاثیرگذار بسته‌شدن دروازه‌ها، دقیقا پیش از پایان فیلم)- همچون سایر فیلم‌های موج نوی سینمای ایران که با گروهی غیرحرفه‌یی و در لوکیشن‌های نسبتا فقیر ساخته شده است ـ باید اجرا، نوشته و خلق شده باشد تا آنکه ایده‌شان به سادگی و به کرات یافته شده باشد.
بدین‌ترتیب، فیلم به ترکیبی قدرتمند از واقعیت و داستان دست یافته است، که به جای برقراری دیالکتیکی میان این دو قطب [واقعیت و داستان]، موجب قرابت آنها شده است. (از سوی دیگر، می‌توان وجه عمدتا دیالکتیکال فیلم را در ارتباط میان دو راوی جست ـ یک راوی، که صدای ناشناس یک مرد، به احتمال قوی صدای گلستان است که بیماری جذام را با صدایی نسبتا خنثی و البته با پنداشتی بسیار انسانی و با لحنی علمی توضیح می‌دهد؛ و راوی دیگر، فرخزاد که اشعار خود را به همراه قطعاتی برگرفته از متون عهد عتیق، با لحنی دلنشین و اندوهبار می‌خواند؛ لحنی مابین دعایی بی‌نام و مرثیه‌یی حزن‌انگیز. به همین ترتیب، چنین ترکیبی را می‌توان در آثار کیارستمی مشاهده کرد و نکات قابل قیاسی در ارتباط با اداره و کنترل بازیگران مطرح کرد. بدون طرح پرسش‌های دشواری در ارتباط با اهداف مولف، می‌توان گفت که فیلم‌های فرخزاد و کیارستمی پرسش‌هایی را در باب اخلاق هنرمندان طبقه متوسطی که درباره طبقه فرودست فیلم می‌سازند، پیش می‌کشند و صرفا و منحصرا به بازنمایی موضوع نمی‌پردازند.

این امر درباره آثار کیارستمی عمدتا در قالب نگاهی منتقدانه به فاصله فیلمساز و جدایی او از موضوع فیلم مطرح است، در حالی که در فیلم فرخزاد، که حس تعهد به روشنی عمیق‌تر است، مفهوم ضمنی هنرمند بدون موضوعش هیچ است، حضوری پررنگ‌تر دارد.

نمونه مشابه «خانه سیاه است» در آثار کیارستمی، «آ ب ث آفریقا» (۲۰۰۱) است؛ مستندی درباره کودکان قربانیان ایدز در اوگاندا؛ فیلمی که حتی بیش از «خانه سیاه است»، بر شادی روزانه کودکانی که نابودی‌شان حتمی است، تاکید می‌کند؛ فیلمی که ترجیح می‌دهد شادمانی قربانیان را با وجود رنج‌شان به تصویر کشد، بی‌آنکه بخواهد شدت سختی وضع کنونی‌شان را کمرنگ جلوه دهد. یکی از اشعار فرخزاد در مهم‌ترین و گویاترین سکانس فیلم‌های کیارستمی تا به امروز، به تمامی خوانده می‌شود: «باد ما را با خود خواهد برد» (۲۰۰۰)؛ فیلمی که عنوان همین شعر را نیز بر خود دارد.

از دیدگاه من، «خانه سیاه است»، از معدود نمونه‌های موفق ائتلاف شعر ادبی و شعر سینمایی است ـ ترکیبی که حتی معمولا بدترین اشکال خودآگاهی و نخوت را برمی‌انگیزد و تحت‌تاثیر قرار می‌دهد- و به نحو مستدلی این پیوند سینما و ادبیات، اساسی‌ترین خصیصه سازنده بخش گسترده‌یی از موج نوی سینمای ایران به شمار می‌رود.

در اینجا بی‌تعلل اضافه می‌کنم که «شعر سینمایی» چه در توصیف آثار الکساندر داوژنکو به کار رود و چه درباره فیلم‌های ژاک تاتی، یکی از مبهم‌ترین اصطلاحات زیبایی‌شناسی فیلم است. بنابراین، در اینجا، استفاده از این اصطلاح، با دقت کمی همراه است. عمده‌ترین مفهومی که از تعریف «روایت» یا «داستان» به ذهن من متبادر می‌شود، تعلیق ـ یا تعمیم ـ است؛ بنابراین، نوعی حضور توصیفی، جایگزین هرگونه مفهوم قراردادی یک رویداد می‌شود. مردی جذامی، در حالی که در امتداد یک دیوار، به حالت قدم‌رو، می‌رود و بازمی‌گردد و به تناوب با انگشتانش به آرامی به دیوار ضربه می‌زند. همزمان روی این تصاویر، صدای بی‌رمق فروغ را می‌شنویم که روزهای هفته را تکرار می‌کند؛ ریتم صدایش، حالت قدم زدن تکرارشونده مرد، به دوئتی شبیه می‌شود. در اینجا دو مفهوم زمان روی هم قرار می‌گیرد؛ به نحوی که به سادگی قابل تفکیک نیستند: رویدادی که چند ثانیه طول می‌کشد و دوره‌یی زمانی که روزها و روزها امتداد می‌یابد (به طور تلویحی، هفته‌ها، ماه‌ها و سال‌ها).

تنها دو صحنه کلاس درس در فیلم وجود دارد، که صحنه دوم به واسطه نمایی که الحاق شاعرانه نامیده می‌شود، قطع می‌شود؛ نمایی که همچنان ‌که پیش‌تر اشاره کردم، بی‌ارتباط با روایت، اما به لحاظ توصیفی به‌شدت قدرتمند است: جمعیتی از جذامیان، در حالی که به دوربین نزدیک می‌شوند، در فضایی باز، دیده می‌شوند و زمانی‌که دروازه‌هایی که بر آنها کلمه «جذام‌خانه» نوشته شده، ناگهان روی آنها بسته می‌شوند، در آنجا محصور می‌مانند. این نما، به لحاظ روایی، هیچ‌گونه ارتباطی به پیشایند و پسایند خود ندارد؛ به جز پیوند تماتیک مشخص با [مفهوم] «جذام». این نما، تقریبا مانند سطری از شعر عمل می‌کند؛ پیش از بازگرداندن ما به [فضای] کلاس، همچون مفهومی معترضه و در عین حال دراماتیک به بیرحمی جامعه در تعریف جذامیان و اینکه چگونه آنها را محبوس ساخته از ما [مردم عادی] دور نگه می‌دارد، اشاره می‌کند.

فروغ و فیلمش هر دو به واسطه ارزش فراوانی که به عنوان نمونه‌هایی نادر و نیز به عنوان مدل‌هایی هنری [در سینما و ادبیات] دارند، همواره نقطه ارجاعی مهم باقی خواهند ماند. به عقیده من، اگر «خانه سیاه است» را آغازگر موج نوی سینمای ایران بدانیم، تصور اینکه این جریان ما را به کجا می‌تواند ببرد، غیرممکن است.
*سینما/۰۶ (پاییز ۲۰۰۳)؛ این مقاله برگرفته از سخنرانی‌ای است که در یکم آوریل ۲۰۰۱ در کنفرانس «زنان و سینمای ایران»، که در دانشگاه ویرجینیا و توسط ریچارد هرسکوویتز و فرزانه میلانی برگزار شده بود، ارائه شد. همچنین به شکل یک جستار، در کتابچه همراه دی‌وی‌دی

«خانه سیاه است» (فسِتز ویدئو، امریکا، ۲۰۰۵)، منتشر شده است. [این مقاله از کتاب «خداحافظ سینما، سلام سینه‌فیلیا» و با اجازه نویسنده به فارسی برگردانده شده و بنا به ضرورت، چند خطی از آن حذف شده است]
متن کامل مقاله را مجله هفته بخوانید: اومانیسم رادیکال و همزیستی فیلم و شعر

dimanche 9 février 2014

زنان زیبای ایرانی، کالاهای جدید هالیوود

1. Golshifteh Farahani
2. Sarah Shahi
3. Nasim Pedrad
4. Shohreh Aghdashloo
5. Bahar Soomekh
6. Nazanin Boniadi
7. Nadia Bjorlin

8. Sheila Vand
9. Yara Shahidi
Via

vendredi 7 février 2014

فروغ از نگاهی دیگر در چهل و هفتمین سالمرگ اش، خدامراد فولادی

فروغ از نگاهی دیگر در چهل و هفتمین سالمرگ اش



١

نوشته ی پیش ِ رو بخشی از یک نوشتار ِ بلند است با عنوان ِ «همسایه در شعر ِ نیمایی: بحثی در نشانه شناسی ِ ایدئولوژی ِ شعر ِ امروز» که بار نخست در اوایل ِ دهه ی ٨٠ در مجله ی مارکسیستی ِ نقد نو – که با یک تلفن حاکمانه تعطیل گردید – چاپ و منتشر و بعدتر در مجله ی هفته درج گردید.
بحثی است در جهان نگری ِ فروغ فرخزاد که زندگی و شعرش خاری بوده است در چشم ِ مردسالاران ِ مرتجعی که «نرینه گی» تنها هنر و امتیاز منحصر به فردشان بر امثال فروغ فرخزاد است.
به دلیل طولانی بودن در دو بخش ارائه می گردد.
٭٭٭
دهه ٣٠ و٤٠ خورشیدی (برابر با ٥٠ و٦٠ میلادی در سده ی بیستم) اوج ایدئولوژی گرایی در هنرها و از جمله شعر است. در این سال ها « شبحی در جهان در حال گشت و گذار است ». اینک دوران تلفیق تئوری و پراتیک انقلابی است. دو اردوگاه متخاصم کار و سرمایه بیش از هر زمان، در برابر یکدیگر صف آرایی کرده اند و نیروهای شان برای هم خط و نشان می کشند .
روشنفکران نیز در این پیکار رودررو سهمی دارند. انقلاب و شرایط انقلابی آب در خوابگه مورچگان ریخته است. در ایران، بنیانگذار شعر نو خود در صف مقدم کارزار علیه نظم کهنه است و به دیگران نیز فراخوان مبارزه می دهد:«من، دست من، کمک ز دست شما می کند طلب.»در زمانی که مبارزه میان نو وکهنه شدت یافته و کهنه گرایان در نشریات شان مدام به نیما و نیماگراها حمله می کردند، فراخوان نیما پاسخ اش را از نسل جوان دریافت می کند. مدرنیسم چراغ نفت سوزی نبود که با پف چند پیروپاتال گذشته گرا خاموش شود. آفتابی بود که نیروی درون سوزش را از اتودینامیسم جامعه ی در حال تحول دریافت می کرد. برعکس، این کهنه گرایی بود که به مثابه سوسوی رو به زوالی با توفان مدرنیسم رو به خاموشی می رفت .اینک نسل جوان روشنفکر با سلاح ایدئولوژی پا به میدان مبارزه گذاشته بود. نسلی که «مایه ی اصلی شعرش رنج او-و هم نوعان اش بود.» رنج مایه یی که پشتوانه ی محکمی از جهان بینی نوین همراهی اش می کرد. فروغ فرخزاد از این نسل بود. او به نماد نو اندیشی در مقابله با فناتیسم تبدیل گردید. فروغ ، در نیمه دوم دهه ی ٣٠ و سال های نخست دهه ی ٤٠ بیست تا سی ساله بود. او زمانی در عرصه ی شعر نو ظاهر می شود که نیما حضور فیزیکی ندارد، اما صدایش رساتر از پیش شنیده می شود. با ظهور فروغ و دیگر شاعران جوان این پیش بینی دانش ورانه ی نیما تحقق می یابد که:«باد شدید می دمد و سوخته است مرغ/خاکستر تن اش را اندوخته است مرغ/ پس جوجه هاش از دل خاکسترش به در.» اگر بخواهیم میراث برِ شایسته یِ ارزش های نوآورانه ی شعر نیما را معرفی کنیم، به یقین کسی جز فروغ فرخزاد نخواهد بود. فروغ ادامه دهنده ی راستین هنر و اندیشه نیما است. و حتی باید اضافه کنم ارزش ها و عناصر نوینی هم بر هنر نیما افزود. عناصری که تا این زمان در شعر شاعران ایرانی مشاهده نشده است. فروغ بود که نخستین بار بینش فلسفی ماتریالیستی را وارد شعر فارسی کرد. تولدی دیگر و ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد دریچه های تازه ای هستند که فروغ رو به جهان امروز می گشاید. با این دو مجموعه او شعر را با فلسفه ی مدرن پیوند می زند. تولدی دیگر، شعرهای ٢٥ تا ٢٩ سالگی فروغ است. فروغ در شعر« آن روزها »نخستین گام بعد از تولد دوباره اش را با فاصله گرفتن از بقایای احساسات دوران کودکی و نوجوانی برداشته است. هرچند هنوز هم به بلوغ فکری کامل نرسیده و باید جهان را تجربه می کرد تا از شناخت کم عمق به شناخت عمیق تر دست یابد. با وصفی که از دوران کودکی اش می کند، گویی کودکی نوع انسان را باز می گوید. این توصیف ها، تنها برداشت های کودکانه ی یک فرد از جهان پیرامون نیست، بلکه جهان بینی انسان اندیشه ورزی است که تازه اندیشیدن را آغاز کرده و وارد مرحله یی گردیده که باید از روی سر به روی دو پا بایستد و اطرافش را با نگاه واقع بینانه تری مشاهده کند. اکنون وقت آن است که    رابطه ی شاعر با دورانی که هر چیز و هر پدیده برای اش اسرارآمیز، ناشناخته و «در خود» بود، گسسته شود. یعنی با دوران خواب و بیداری. دورانی که «هر سایه رازی داشت» ، «هر جعبه ی سربسته گنجی را نهان می کرد» و «هر گوشه ی صندوق خانه در سکوت ظهر/گویی جهانی بود/هرکس زتاریکی نمی ترسید/در چشم های ام قهرمانی بود/.../ آن روزهای خیرگی در رازهای جسم/.../آن روزها رفتند/آن روزها مثل نباتاتی که در خورشید می پوسند/از تابش خورشید پوسیدند/و گم شدند آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها/در ازدحام پرهیاهوی خیابان های بی برگشت». او دارد تکلیف خودش را با دنیای پیرامون روشن می کند. فروغ جوان از همین ابتدای راه با زبان فلسفی با ما سخن می گوید و طبیعی است هرچه پیش تر برود زبان اش فلسفی تر و اندیش مندانه تر می شود:« هرگز آرزو نکرده ام/یک ستاره در سراب آسمان شوم/یا چو روح برگزیدگان/هم نشین خامش فرشتگان شوم/هرگز از زمین جدا نبوده ام/با ستاره آشنا نبوده ام/روی خاک ایستاده ام/با تنم که مثل ساقه ی گیاه/باد و آفتاب و آب را/می مکد که زندگی کند/.../از دریچه ام نگاه می کنم/جز طنین یک ترانه نیستم/جاودانه نیستم.» «روی خاک». فروغ در این شعر – چهارمین شعر از مجموعه تولدی دیگر – نشان می دهد که از هرگونه ایده آلیسم فلسفی مبرا است. او در همان بیست و پنج، شش سالگی حساب خودش را از باور های فرا خاکی جدا کرده است. به رغم کسانی که خواسته اند از او «پریشادخت» بسازند و او را به گمان خود از «اتهام های وارده» تبرئه کنند، او یک انسان مشخص با تمام ویژگی های آن است. در میان مردم نفس می کشد و خصوصیات کاملاً انسانی دارد. گو این که هیچ انسانی برای همه ی انسان ها قابل پذیرش نیست. یا اینکه هر کسی موافقان و مخالفان عقیدتی و اخلاقی بسیار دارد. آن که مطلوب همه است جز یک فرصت طلب ریاکار چیز دیگری نیست. فروغ خود را پریشادخت نمی دانست: «هرگز از زمین جدا نبوده ام» ، «روی خاک ایستاده ام/با تنم که مثل ساقه ی گیاه». زبانی     صریح تر از این برای بیان فلسفه ی وجودی نیست. چه زمانی که زنده بود و چه پس از مرگ اش، بسیاری تلاش کرده اند او را چیزی غیر از آنچه هست معرفی کنند. و باورهایی به او نسبت دهند  که ربطی به باورهای او ندارند.اینان برای بی اعتبار کردن ارزشهای فکری نوپدیدش، بدون توجه به شعرها و مصاحبه های اش، وارونه نمایی عجیبی می کنند و معتقدات واقعی او را زیر لایه ی ضخیمی از خلاف گویی های غیر مستند پنهان می کنند. از آن جایی که زبان و اندیشه اش    –چه در شعر و چه در گفتگو- صراحت فلسفی دارد، هیچ کس بهتر از خود او معتقدات اش را بروز نداده است. از این رو، هر چه خلاف شعر و گفته های اش به او نسبت دهند نادرست و خلاف واقعیت است. در مصاحبه یی که صدرالدین الهی پس از انتشار تولدی دیگر با وی داشته، از او می پرسد: «شما درباره ابدیت چه طور فکر می کنید؟»
فروغ در پاسخ می گوید:
«ابدیت به نظر من عبارت از تداوم انسان است در گیاه، گل و حیوان.»
الهی: «پس شما به تناسخ معتقدید؟»
فروغ: «تناسخ؟؟...»
صدرالدین الهی مانند بازجویی که می خواهد مچ مجرمی را بگیرد و هیچ مدرکی هم علیه او ندارد می گوید: «یعنی شما معتقد به جاوید ماندن انسان نیستید؟»
فروغ: «از نظر جسم، خیر.»
الهی: «روح را قبول دارید؟»
فروغ: «نه.»
الهی: «پس به این ترتیب منکر ابدیت از هر جهت هستید.»
فروغ پاسخ این تفتیش عقیده ی قرون وسطایی را با شعر های اش داده است. از تولدی دیگر به بعد و به ویژه در ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد، به قدر کافی از فلسفه و جهان بینی اش سخن گفته. از این رو نیازی به تعبیر و تفسیر من درآوردی دیگران و نسبت دادن خلاف باور به او نیست، مگر آن که نسبت دهنده از این کار غرض و مرضی داشته باشد.
از جمله ی کسانی که باورهای غیر از آنچه داشت به او نسبت داده و بر این خلاف گویی اصرار هم ورزیده، منوچهر آتشی است. آتشی در کتابی با عنوان اهانت آمیز فروغ در میان اشباح به فروغ نیروی کشف و شهود (پیش بینی مرگ خود) را نسبت می دهد. آتشی به شیوه ی سوفستاییان، با تحریف واقعیت، آنچه را که خود در سر دارد و می اندیشد به فروغ نسبت می دهد. او برای «اثبات» نظریه ی نادرست اش، حتا از این که خود را خرافاتی هم بنامد پروا نمی کند.
چون این بحث ظاهرا خصوصی شیوه ی نگرش آتشی به فروغ، اتفاقا روشنگر شخصیت دوگونه شاعر، دوگونه تفکر و دو ایدئولوژی متعارض است، و می توان از خصوصیت بحث جمع بندی عام کرد، پس آن را به تفصیل می کشانم. ضمن آن که برای شناخت نیمایی و غیر نیمایی –که منظور اصلی این نوشتار است- هم مفید خواهد بود.
اندیشه بازتاب جهان عینی است. و چون ویژه ی انسان است، بازتاب مناسبات اجتماعی، و باز چون انسان کنونی موجودی طبقاتی است، اندیشه انعکاس دهنده ی روابط و تضادهای طبقاتی است. 
هیچ اندیشه یی نیست که مهر ونشان طبقاتی بر آن نخورده باشد. منازعه های نظری بیان کننده   و نیز بازتاب دهنده ی گرایش ها و تعارض های طبقاتی اند. پس باید بپذیریم، این آتشی تنها نیست که در فروغ در میان اشباح با شخص فروغ مناظره می کند. طبقه یی است که با اندیشه   و قلم آتشی، با طبقه یی که فروغ یکی از پرچم داران هنر، فرهنگ و ادبیات آن است به مجادله ی قلمی پرداخته است.
 یادآوری نکته یی مهم در پیوند با پیشینه ی برخورد آتشی (ها) با فروغ ضروری است. زیرا که بدون آگاهی از این پیشینه، فهم داوری مغرضانه ی کنونی تقریبا دشوار خواهد بود. سال ها پیش، آتشی در شعری با عنوان «زنده پرداز» که برای کامیار فرزند «دوستم پرویز شاپور» سروده بود، به فروغ که از شاپور جدا شده بود تا آنجا که چنته ی ادب داشت به زبان شعر اهانت کرد و ناسزا گفت: کوه تا کوه عطر و زمزمه است/به جز آن تک درخت پیر و عبوس/که رها کرده زلف بر دیوار/آستین اش حجاب اشک فسوس/دشت در دشت، رقص و همهمه است/به جز آن بیوه ی خموش و ملول/بی چراغ شکوفه، دل تاریک/ساقه ها تن فسرده و مسلول/.../گل پستان کور کودک کش/در لب تشنه ی گلی نفشرد/شرم بین!کز بهار شرم نکرد/بس بهاران فسرد و او نفسرد/دشت در دشت زندگی بروبار/به جز آن بید سر سپرده به باد/تن سپرده به هرزه پیچکها/مستی مرگ را کند فریاد/به جز آن بی ثمر که مرده در او/چشمه ی پاک عطر و جلوه ی رنگ/با دل اش ساقه های نازک مهر/برگ در زهر مانده، ریشه به سنگ/...
و جالب اینجاست که فروغ همین شعر را با چند شعر دیگر از منوچهر آتشی، در از نیما تا بعداش آورده است. فروغ با آوردن این شعر به همراه چند شعر ارتجاعی دیگر آتشی حتما می خواسته به خواننده ی هوشمند بفهماند: یک چنین فردی با چنین نگرشی به جهان، و با چنین بینش عقب مانده یی، علیه من شعر سروده است. (شعرهای آتشی را در از نیما تا بعد بخوانید تا متوجه انتخاب آگاهانه ی فروغ بشوید.)
چنان کسی، با همان دیدگاه مفتریانه و کین توزانه، امروز فروغ در میان اشباح را نوشته است. فروغ که به شهادت شعرها و زندگی اش، متناسب با سن و سال اش شناخت درستی از افراد و پدیده ها داشت، درباره ی چنین کسانی است که سرود: «و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمی است/که هم چنان که تو را می بوسند/در ذهن خود طناب دار تو را می بافند.»
آتشی در کتاب یاد شده، چنین نوشته است: «دیگر این که تاکید دوباره یی بکنم بر حس مذهبی فروغ. فروغ در عمق جانش ایمانی زیبا و دینی داشت. مرگ خود را به راحتی پیش بینی کرده بود –مرا خرافی هم بخوانید به این حرف ایمان دارم-.» دلیلی که برای مذهبی بودن فروغ ارایه می دهد، نقل قولی است از برادر یا خواهر فروغ. با این مضمون که: «کوچک ]بچه[ که بودیم و  شب ها کنار هم به رختخواب می رفتیم، فروغ می گفت: بچه ها، لحاف را بر سرمان بکشیم تا شاید بتوانیم در تاریکی خدا را ببینیم.» و: «گویا یادم هست که خانم پوران فرخزاد به طور جدی می گفت که: فروغ در عین سرکشی شدیدا به خدا فکر می کرد و حتا برای خودش ذکرهایی می خواندو پیش گویی می کرد.» من نمی دانم خانم پوران فرخزاد این گفته ها را تایید می کند یا نه. اما لازم نیست برای محکم کردن استدلال از پدر و مادر یا خواهر و برادر کسی تاییدیه بگیریم که فلانی در کودکی مذهبی بوده است. همه ی آدم ها مذهبی به دنیا می آیند (دلیل اش را می دانید؟) بعدهاست که در یک خانواده یکی بر سر اعتقادات اش باقی می ماند، و یکی نمی ماند. (می دانید چرا؟) اگر نخواهیم کسانی را فریب دهیم چرا باید از دوران کودکی فروغ مثال بیاوریم یا به گفته های خواهر و برادرش استناد کنیم که در کودکی چنین و چنان بوده؟ مگر سندی معتبرتر از شعرها و مصاحبه ها (یعنی ایده های مکتوب موجود فروغ) هم هست؟
دیگرانی که این مطالب را می خوانند، بی سواد نیستند که به راحتی فریب این گفته های نامعتبر را بخورند. نوشته است: «فروغ روحیه یی مذهبی، یا اعتقادی داشته که جبر اجتماعی –سیاسی زمانه او را در خلاف جهت آن مسیر به حرکت در آورده است. (همان، ص٨١). یکم این که: بالاخره کدام گفته ی آتشی را باید باور کرد: این را که فروغ آدمی مذهبی بوده و مرگ خودش را پیش گویی کرده، یا این که جبر اجتماعی –سیاسی زمانه او را در خلاف جهت آن مسیر (یعنی خلاف جهت مذهب) به حرکت در آورده؟ دوم این که: همه ی کسانی که از مذهبی بریده و به مذهب و باورهای دیگری گرویده اند، جبر اجتماعی –سیاسی زمانه وادارشان کرده است. 
در«تنهاصداست که می ماند» یعنی آخرین شعر بلند و با اهمیت فروغ، ما با شاعری ماتریالیست روبه رو هستیم. این شعر را فروغ در حدود سی سالگی سروده. سی سالگی برای شعر فلسفی سرودن سن بالایی نیست. فروغ اما به دلیل استعداد کم نظیرش در سرودن به زبان فلسفی، در این شعر آگاهانه، سمت و سو و جهت گیری فلسفی خود را مشخص کرده است. این شعر فلسفی یا جهان شناسانه، نمی تواند زبان کسی باشد که نسبت به دینامیسم پدیده های مادی و دیالکتیک درونی روند های متنوع جهان عینی و روابط پیچیده تنگاتنگ عینی-ذهنی نا آشنا است. برعکس، تبلور اندیشه ای است که به پویایی روندهای هم بسته ی فیزیکی، وحدت مادی جهان و تبعیت شعور از ماده ایمان کامل دارد. چنین تفکری-که از دیدگاهی عیب و جرم، و از دیدگاهی حسن و امتیاز شمرده می شود-از آن اوست، به نام او در نوشته های اش ثبت شده و ما مجاز نیستیم در چنین اندیشه ای به صراحت ابراز شده ای به میل خودمان دخل و تصرف کنیم. برای شاعر «تنها صداست که می ماند» حرکت شیوه ی هستی و قانون ازلی- ابدی ماده (جهان) است. و نیز حرکت و دگرگونی محصول و بر آمد مبارزه ی اضداد است:«چرا توقف کنم. چرا؟/ پرنده ها به جستجوی جانب آبی رفته اند/ افق عمودی است/ و حرکت فواره وار[فروغِ باور مند به دیالکتیک به عنوان شاعر، آگاهانه از انرژی پتانسیل کلمات برای بیان مقصود بهره می گیرد، و در مقام فلسفی اندیش، از مفهوم تضاد آمیزشان. حرکت هم افقی است، هم عمودی. افق دید انسان دیگر فقط افقی و محدود به کرانه های زمین نیست، بلکه بسیار گسترده تر و نامحدودتر شده است. اینک به برکت پراتیک، اندیشه ی انسان(افق اش) عمودی است. عمود بر زمین، عمود بر بینش اسکولاستیک متحجران. امروز انسان- پرنده به جست وجوی جانب آبی (لایتناهی) پرکشیده است.
فواره نشان گر حرکت دیالکتیکی (متضاد) رفت و برگشت است. غیرممکنِ دیروز، امروز ممکن شده است. این است نگرش ماتریالیستی- تکاملی به جهان رودر تکامل.]/ و در حدود بینش[هم جهان بینی به مفهوم فلسفی، و هم آنچه با چشم سر مشاهده می شود. ] /سیاره های نورانی می چرخند ]باز هم زبان فلسفی برای فهماندن و تبیین جهان بینی: منظور از سیاره های نورانی هم ستاره ها و سیاره هایی است که در معرض دید انسان زمینی اند، و هم ماهواره هایی که خود انسان زمینی به فضا فرستاده و به وسیله ی آنها به اعماق فضا نفوذ کرده و بدین گونه قدرت خود را بسط داده است.
ضمناً اشاره ای شاعرانه و تلویحی به این واقعیت که این ماهواره های مخلوقِ کار و اندیشه انسان، ابزاری هستند برای کشف حقیقت بی پایان جهان] / زمین در ارتفاع به تکرار می رسد[رد نظریه ی کهنه و غیر علمی بتلمیوسی در مورد مرکزیت زمین و مسطح بودن آن. در عین حال نشان دادن عظمت جهان مادی.] / و چاه های هوایی/ به نقب های رابطه تبدیل می شوند[در اوایلِ دهه ی ٤٠ خورشیدی بشر تازه پا به عرصه ی فضا گذاشته بود و شب ها ماهواره هایی که به دور زمین گردش می کردند از زمین مشاهده می شدند. فروغ به این دستاورد جهان شناسانه و دگرگون کننده ی انسان، از دیدگاه فلسفی نگاه می کند. در واقع به گمان او ، این ابزارهای تکنیکی نقب های (کانال های) ارتباطی انسان های اند.] /و روز وسعتی است/ که در مخیله ی تنگ کرم روزنامه    نمی گنجد[تکنولوژی برد دید انسان را آن چنان گسترش داده که انسان دیگر آن موجود حقیر پیشامدرن نیست که اسیر شب و روز محدود یک سیاره در بی کران فضا باشد. او اینک به موجودی فرا زمینی و صاحب اراده و اختیار – دست کم در منظومه شمسی- تبدیل شده است. این بزرگی و عظمت اما، هنوز برای موجودات حقیری که اندیشه شان از حدود ابعاد روزنامه های کم برد محلی فراتر نمی رود قابل درک و پذیرش نیست.] /چرا توقف کنم؟ / راه از میان مویرگ های حیات می گذرد/ کیفیت محیط کشتی زهدان ماه/ سلول های فاسد را خواهد کشت/ و در فضای شیمیایی بعد از طلوع/ تنها صداست/ صدا که جذب ذره های زمان خواهدشد.[توقف نکردن یعنی حرکت. حرکت بی وقفه- و این، ویژگی ماده هم هست- این همان اصل بنیادی جهان بینی دیالکتیکی ماتریالیستی است. فروغ در اینجا، با زبان به شعر در آمده ی فلسفه ی علمی- فلسفه ای که متکی به دست آوردهای علمی است- سخن می گوید. بسیاری به دنیا می آیند، زندگی می کنند و سرانجام می میرند. به طور کلی همه ی پدیده ها در یک پروسه ی دایمی زایش و مرگ اند. انسان هم از این قاعده مستثنا نیست. اما آنچه برای انسان اندیشه ورز مهم است این است که بعد از گذر از میان مویرگ های حیات چه اثر و صدایی از خویش باقی می گذارد. اثر و صدایی که جذب ذره های زمان بشود (باقی بماند) و او را از سلول های فاسد مرده متمایز کند. او می گوید: «تنها چیزی که از انسان باقی می ماند امواج رسانای مغز اندیشه مند اوست، و تا انسان برروی زمین هست، این صدا- امواج طنین انداز خواهدبود.» فروغ در گفتگویی با آرش به همین مسئله اشاره می کند:«آنهایی که کار هنری می کنند، علت اش، یا لااقل یکی از علت های اش یک جور نیاز ناآگاهانه است به مقابله و ایستادگی در برابر زوال. این ها آدم هایی هستند که زندگی را بیشتر دوست دارند و می فهمند و همینطور مرگ را. کار هنری یک جور تلاشی است برای باقی ماندن، و یا باقی گذاشتن خود و نفی مرگ.»] فروغ درکی فلسفی- وماتریالیستی- از زندگی و مرگ دارد. اما آنان که تفسیر دیگری از حیات و مرگ دارند و این دو مقوله را بی ارتباط با یکدیگر و یا رابطه اشان را جسمانی و غیر جسمانی (مادی و نامادی) می پندارند، اندیشه فروغ را تا حد درک ایده آلیستی خود از این مقوله ها فرو می کاهند.
«وقتی که سوسک سخن می گوید» چرا انسان آگاه باید توقف کند؟ انسانی که «از سلاله درختان است» و «تنفس هوای مانده ملول» اش می کند. فروغ هرگز تن به تنفس هوای مانده نداد. بسیاری تلاش کردند او را با هوای مانده آشتی دهند. بسیاری از اینکه او- هم چون خودشان- تن به هوای مانده نمیدهد و در آرزوی هوای تازه است- و برای آن مبارزه هم می کند- به طور علنی یا پنهانی با طرز تفکرش در افتادند. او را «تک درخت پیر عبوس»، «بیوه ی خموش و ملول»، «بید سر سپرده به باد»،«تن سپرده به هرزه پیچک ها» نامیدند و آرزوی مرگش را داشتند:«بس بهاران فسرد او نفسرد». در واقع آرزوی مرگ فروغ،آرزوی نابودی ایدئولوژی او و طبقه یی است که او یکی از هنروران به نام آن است.
آن که به آگاهی رسیده و ضرورت فرا شد از وضعیت موجود را دریافته و این ضرورت را در اثر  هنری اش نیز بازتاب می دهد، محال است به عقب باز گردد. به ویژه که این آگاهی و شناخت بر قوی ترین دستاوردهای علمی استوار باشد. فروغ را دیگر با پند و اندرز و حتی مخالفت و دشمنی و سرکوب نمی شد به دوران پیش از تولد دیگر بازگرداند. او حرکت را اصل اساسی هستی و هستی اجتماعی می داند، و می داند که توقف یعنی هلاکت و نابودی.
در همین شعر ، فروغ به یک تز پایه یی ماتریالیسم دیالکتیک- یعنی وحدت مادی جهان- اشاره دارد:«نهایت تمامی نیروها پیوستن است، پیوستن/ به اصل روشن خورشید/ و ریختن به شعور نور». وقتی سرانجام تمامی نیروها پیوستن به اصل روشن خورشید و ریختن به شعور نور باشد، دیگر جایی برای ذهن گرایی و تبیین ایده آلیستی نهایت هست؟ مگر آنکه مانند کودکان سرمان را زیر لحاف کنیم و گفته های دیگران را به میل و با معیارهای پیشین (apriori) خودمان تفسیر کنیم.
فروغی که در ذهنِ آتشی در میان اشباح می لولد و شعر های کابوس وار می سراید ، فروغی نیست که شعرهای رئالیستی «تولدی دیگر» و «ایمان بیاوریم...» و حتی شعرهای پیش از آنها راسروده است.
آتشی در تفسیرِ کوتاهی بر شعرِ بلندِ «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد»، نوشته است: «شعری است غریب و طولانی. که گویی فروغ خود را در آن تکه تکه کرده است ... شعر بلند است که نقلِ آن در این اندک جا بی مورد. منظورم دو سه نکته بود:یکی ساعت چهار بار نواخت- آن هم در دی ماه- و من که روز بعد سفر کردم. اندکی بعد در بوشهر بود که خبرِ تصادف او را در روزنامه ها خواندم، درست ساعت چهار؟... دیگر اینکه تا تاکیدِ دوباره ای بکنم بر حسِ مذهبیِ فروغ، فروغ در عمق جانش ایمانی زیبا و دینی داشت. مرگِ خود را به راحتی پیش بینی کرده بود. (مرا خرافی هم بخوانید، به این حرف ایمان دارم.»- فروغ در میان اشباح ص ١٠٠ - ٩٩.
آیا حقیقتاً چنین است و فروغ «پیامبرانه» مرگِ خودش را پیش بینی کرده بود؟ آتشی برای آنکه فروغ را قادر به پیش گویی- و قدرت مذهبیِ کشف وشهود، یا ارتباط با ماوراءالطبیعه بنمایاند، از اینکه خود را خرافی بنامد ابایی ندارد. و این اعترافی است تلویحی به نادرست (غیرعلمی) بودنِ باورهای خودش.
بگذارید مسئله ای را روشن کنم: نخست آنکه:پیش گویی به مفهوم عامیانه و طالع بینانه ی آن، و پیش بینی به معنای علمی اش، با هم تفاوت دارند. می توان در صورتِ و به شرطِ برخورداری از دانش کافی در یک زمینه خاص، آینده ی یک پدیده معین را پیش بینی کرد. به این معنی که با شناخت گذشته یِ یک پدیده و قانون مندیِ حاکم بر آن می توان پیش بینی نمود پدیده ی کنونی در آینده چه خواهد شد. مثلاً دانش کیهان شناسی به انسان اجازه می دهد سیرِ تحولات منظومه ی خورشیدی را از بدو پیدایی تا کنون بداند و آینده ی منظومه را پیش بینی کند. از جمله ما        می دانیم منظومه ی خورشیدیِ مان، که شامل زمین هم هست، در چهار و نیم میلیارد سال دیگر نابود می شود. و این توان پیش بینی را نه درکِ شهودی، که دانش کیهان شناسی در اختیار ما گذاشته است.
یا، جامعه شناسی علمی به ما می گوید: جامعه های بشری تا به امروز چند مرحله تکاملی را پشت سر نهاده، و اکنون در چه مرحله ای قرار دارند، و مرحله آتی شان چه خواهد بود. جامعه شناسیِ علمی با تکیه بر داده های تاریخی که مبیٌنِ اتو- دینامیسمِ جامعه های بشری می باشند، چنین شناخت پیش بینانه ای به انسان داده است. پس، انسان می تواند با تکیه بر داده های علمی آینده ی پدیده ها را پیش بینی کند. و این پیش بینی هم مشروط ، و با درنظر داشتِ بسیاری احتمالات است، مبنی بر اینکه اگر چنین و چنان نشود، این آینده یقیناً اتفاق خواهد افتاد. اما، آینده ی نامعلومِ یک فرد را به عنوان جزئی از یک کل، و آن هم آینده مشروط به تصادف را هرگز نمی توان پیش گویی کرد.- و می دانیم که فروغ بر اثر تصادف کشته شد.
آینده ی فرد وابسته به بسیاری عوامل است که پیش بینیِ تک تکِ آن عواملِ مستلزمِ شناختِ قانون مندی های هر یک از آنهاست. امری که تقریباً غیر ممکن است.
دوم آن که: اگر شخصی ادعا کند که می تواند آینده فردی را پیش گویی (یا پیش بینی) نماید شارلاتان است. گفتم: می شود آینده یک مجموعه (پدیده ی یزرگ مانند زمین) را پیش بینی کرد، اما آینده مثلاً فلان جانور در جنگل های آمازون را هرگز نمی توان. و اگر کسی چنین ادعا کند یقیناً سوء نیتی در کارش هست. سوم ومهمتر از همه این که: آتشی شعرِ فروغ را نفهمیده که دچار چنین توهمی شده است. وقتی می خواهی وارد اتاق در بسته ای بشوی و از محتویاتِ آن سردربیاوری، پیش از هر کاری باید درِ اتاق را با کلیدی آشنا با در بگشایی. آنگاه که چنین کردی و وارد شدی، باید با دقتِ علمی اشیاء و محتویات را بررسی و تجزیه و تحلیل نمایی. آن هم نه بر اساسِ ذهنیات خودت، بلکه مطابق آنچه آنها هستند، بیرون از ذهن و تصورات تو. پس شرط نخست، داشتن کلید آشنا با در- اینجا کلیدِ آشنا با رمز اندیشه گیِ فروغ – است. اگر از همان ابتدا کلیدت نا آشنا با در و زنگ زده بودهرگز نخواهی توانست وارد اتاق شوی تا از درون آن با خبر گردی. در این صورت باید بیرونِ در بمانی و مدام با بافته های ذهن خودت کلنجار بروی. و اسمِ این کار را هم بگذاری تفسیر و بررسی ! کاری که آتشی با شعر فروغ کرده است.
اینکه من ناگذیر شده ام بر کتاب آتشی این همه درنگ کنم، اتفاقاً برای شناختِ فروغ- و همچنین شناختِ «فروغ شناسان» مبنا و نقطه حرکتِ خوبی است. فروغ موجودی ماورایِ جامعه و ناشناختنی نبود. انسانی بود که در این جامعه زیست و در شعرش کاملاً عینی و قابل شناخت است.
این «فروغ شناسان»اند که درک درستی از جامعه ، روزگار فروغ و شخصیت او نداشته اند. تا به آن حد که او را شبحی در میانِ اشباح تصور کرده اند. فروغ در دی ماه ١٣١٣ به دنیا آمد. بنابراین در دی ماه ١٣٤٣ – هنگام سرودن شعرِ «ایمان بیاوریم...» سی سالگی را پشت سر نهاده و وارد سی یکمین سالِ زندگی می شود. به عبارتِ دیگر (به این نکته مهم توجه کنید) او در آن تاریخ- یعنی در زمانِ سرودنِ ایمان بیاوریم، سه دهه از زندگی را گذرانده و وارد چهارمین دهه ی زندگی     شده بود. دی ماه آغازِ فصلِ زمستان یعنی فصلِ چهارم (چهارمین فصل) سال است. اگر این تقارن را به صورت یک معادله دربیاوریم چنین خواهد بود:
چهارمین دهه یِ زندگی فروغ همزمان است با چهارمین فصلِ سالِ ١٣٤٣. عدد «چهار» که در دو سوی معادله مشترک است، و برای فروغ بسیار اهمیت داشته، در ذهن شاعر جرقه می زند و نقطه آغاز شعری می شود که اتوبیوگرافی (خود زندگی نوشتِ) فروغ است.
«زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت/ چهار بار نواخت/ امروز روز اولِ دیماه است/»پس ، لازم نیست به رمل و اسطرلاب متوسل شویم تا رمزِ «چهار بار نواخت» را دریابیم. و اگر درنیافتیم به خیالبافی بپردازیم و برای تصادفی که چند سال بعد اتفاق می افتد محملِ خرافی پیدا کنیم. تمامِ شعرِ «ایمان بیاوریمِ به آغازِ فصل سرد» در گذشته اتفاق افتاده است. و در آن صحبتی از آینده نیست. بجز شش سطر آغازین شعر که در اکنون می گذرد:«و این منم/ زنی تنها/ در آستانه ی فصلی سرد/ در ابتدای درکِ هستیِ آلوده ی زمین/ و یاسِ ساده و غمناکِ آسمان/ و ناتوانی این دست های سیمانی.»از: «زمان گذشت/ زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت» فروغ به گذشته باز می گردد و زندگی تاکنونی خود را مرور می کند. کلید درک «ایمان بیاوریم...» در دی ماه و فصل چهارم سالی است که مصادف است با ورود فروغ به چهارمین دهه ی عمر. هر شعر فروغ مانند یک پازل است. کافی است اجزای پازل را درست پهلوی هم قرار دهیم تا مفهوم کلی آن بدست آید. به شرطی که رابطه ی دیالکتیکی جزء و کل را بدانیم. و ایده های نادرست خویش را پیش شرط ورود به خانه ای نکنیم که با در و دیوار و فضای آن به کلی بیگانه ایم. مهم درک مفهوم کلی شعر است. اینکه: «نجات دهنده» -در این شعر- کیست که «در گور خفته است»، آن چنان مهم نیست که مثلاً بیان زندگی تاکنونی فروغ، و شرح ازدواج شکست خورده اش، و بیزاری او از «کلاغ های منفرد انزوا»، و «ارتفاع حقیر نردبامِ» عوام تحصیلکرده، اهمیت دارد. مهم، رئالیسم حاکم بر فضای شعر است. در آغاز دهه ی چهارم زندگی، فروغ زنی تنهاست. تنها و در آستانه ی فصلی سرد (همانندی دهه ی چهارم عمر و فصل چهارم (زمستان) زمین و درست زمانی چنین اتفاقی می افتد که او تازه دارد هستی (چیستی) زمین و جهان را می فهمد. اکنون هم برای فروغ و هم برای سیاره ساعت روی چهار است. این یک شعر کاملاً خصوصی است. بیان رویدادهای تاکنونی زندگی شاعر. شعر، سه پهلو (مثلثی) است شامل فروغ، همسر سابق اش، و نزدیکان و دور و بری های او. شعر گرچه زندگی خصوصی او را بیان می کند، اما در محتوای کلی اش عمومیت هم دارد. یعنی حرکت شعر از خاص به عام است. و سپس از عام به خاص، فروغ دائماً میان خاص و عام، و عام و خاص در نوسان است. این، شکلی از بیان دیالکتیکی اوست.
چه در این شعر و چه در دیگر شعرهای «تولدی دیگر» و بالاخص «ایمان بیاوریم...»، و به طور کلی در زندگی اش، فروغ انسانی چند بعدی است. او هم «من» است هم «ما». هم فردیت دارد هم جامعیت یعنی هم فردگرا است هم جامعه گرا. فردگرایی اش، مانند بسیاری از هنرمندان و شاعران، در تضاد با جامعه گرایی نیست، بلکه عین جامعه گرایی است. این است که هنگامی که از زندگی خصوصی اش می گوید، در واقع مشکلات و مسایل مبتلا به نه تنها زنان این جامعه، بلکه همه ی زنان در جامعه های مردسالار طبقاتی را بیان می کند. هر زنی می تواند تصویر خویش را در شعر «ایمان بیاوریم...» به وضوح ببیند. او مدام از سلول انفرادی اش بیرون می آید و سری به جامعه ی مردسالار پیرامون می زند. مشکلات او مشکلات فردی نیستند. عمومیت دارد. و این یک جنبه از بینش جامعه گرایانه ی او است. به عنوان یک زن فروغ در جامعه ای زندگی می کند که قوانین حتا اگر به دست زنان هم نوشته شوند باز هم مبین اراده ی مردان اند. زیرا اراده ی حاکم بر جامعه  اراده ی مردسالار است. در این جامعه زن از نظرگاه مردان به خودش نگاه می کند. خود را با معیارهای مردانه اندازه می گیرد. فروغ، تلویحاً به ما می گوید: در جامعه ای که زن آزادی گزینش
شیوه ی ِ زندگیِ خویش را نداشته باشد، مرد هم آزاد نیست و معیارِ زندهِ بودن جامعه، زنده و فعال بودن زن است در همه شئون اجتماعی. در غیر این صورت مردان هم زنده و آزاد نیستند:«چگونه می شود به مرد گفت که او زنده نیست، او هیچوقت زنده نبوده است». او از مرد به طورِ خاص- همسر سابق اش- و مرد به طور عام- همه مردانِ جامعه- سخن می گوید. زندگیِ خصوصی او معیاری برای داوری و ارزیابی جامعه است.
فروغ شانزده ساله بود که از محیط پدر سالار گریخت، و ساده لوحانه به دامن مرد سالار دیگری – که گمان می کرد عاشق اوست- آویخت:
«آنها تمام ساده لوحی یک قلب را/ با خود به قصر قصه ها بردند/». مرد سالار از آنجا که خود را مالک همسر می داند، او را از انظار مخفی نگه می دارد و از هرگونه فعالیت اجتماعی، باز می دارد. «چرا مرا همیشه در تهِ دریا نگاه می داری؟». به دلیل دانشِ سینمایی اش، فروغ در این شعر مدام از حال به گذشته «فلاش بک» می کند و ستمی را که در حق او روا داشته اند به خود- و به ما- یاد آور می شود:«چرا نگاه نکردم/ انگار مادرم گریسته بود آن شب/ آن شب که من به درد رسیدم و نطفه شکل گرفت». یا:«چه روشنایی بیهوده ای در این دریچه ی مسدود سرکشید.» که حکایت از فریبی می کندکه از «روشناییِ بیهوده (دروغین) خورده بود. به رغم تصور بسیاری، وقتی فروغ    می گوید:«در ساعت چهار» یا«ساعت چهار بار نواخت» ، یا:«هنوز خاک مزارش تازه ست/ مزارِ آن  « دو دستِ جوان را می گویم...» منظورش پیش گویی مرگ اش در ساعتِ چهار و سپس مزار دو دستِ جوان اش مثلاً در گورستان ظهیرالدوله نیست. هرچند دو سال بعد از سرودن شعر چنین اتفاقی افتاده باشد. فروغ، جوان، و حتا نوجوان بود که ازدواج کرد. از آغاز تا پایان شعرِ فروغ از ازدواج اش می گوید و مرگِ جوانی اش به دنبال آن ازدواج زود هنگام. جوانی اش با آن ازدواج مرد - به گفته ی خودش- و اکنون او زنی تنهاست. او دارد با خودش- یگانه ترین یارش درد دل       می کند. حتا خودش هم خود را فریب داد، با آن عاشق شدن بی هنگام نا آگاهانه اش:« چه مهربان بودی ای یار/ ای یگانه ترین یار/ چه مهربان بودی وقتی دروغ می گفتی/ چه مهربان بودی وقتی که پلک های آینه را می بستی/ و چلچراغ ها را/ از ساقه ی سیمی می چیدی (خودت را به نادانی    می زدی – فروغِ امروز، در آستانه فصلی سرد ، با یاد آوری گذشته از خود به خویشتن شکایت    می کند)/و در سیاهیِ ظالم [در شرایطِ بد اجتماعی و در کمال نا آگاهی و نادانی] مرا به سوی چراگاهِ عشق می بردی[ ازدواج اش با شاپور عاشقانه بود]».
گاهی هم مخاطبِ او همسر سابق اش است:«نگاه کن که در اینجا/ چگونه جان آن کسی که با کلام سخن گفت/ و با نگاه نواخت/ و با نوازش از رمیدن آرامید/ به تیرهای توهم، مصلوب گشته است/ و جای پنج شاخه ی انگشت های تو/ که مثل پنج حرف حقیقت بودند/ چگونه روی گونه ی او مانده است[هم«پرویز»و هم «شاپور» پنج حرفند. نام پرویز شاپور مانند یک سیلی روی گونه ی فروغ باقی مانده بود. همه ی نزدیکان و آشنایان فروغ ، او را همسر جدا شده یِ پرویز شاپور می دانستند. زمانی، این نام برای فروغ مانندِ پنج حرف حقیقت بود.]». فروغ تفاوت های خودش را با همسری که از او جدا شده نیز می گوید. و جنبه های مثبتِ خودش را در مقابل جنبه های منفی او می گذارد و به رخ او می کشد. و نتیجه می گیرد که:«پس، آفتاب سرانجام در یک زمان واحد/ بر هر دو قطبِ   نا امید نتابید/ تو از طنین کاشی آبی تهی شدی./ و من چنان پرم که روی صدای ام نمازمی خوانند./
[باز هم درکِ علمیِ فروغ از پدیده های طبیعی و تعمیم آن به مناسباتِ انسانی:آفتاب هرگز در یک زمان واحد بر دو قطبِ مخالفِ زمین نمی تابد. وقتی بر یک قطب می تابد، قطبِ دیگر در تاریکی است. و بر عکس، و بر خلافِ تصورِ مردسالار، این اوست که از طنینِ کاشیِ آبی تهی شده است.     و قطبِ دیگر- که فروغ باشد: چنان پر است که روی صدایش نماز می خوانند].
حال، دوباره باز می گردد به زمانِ حال. و از خاص به عام. و زیرِ ضرب گرفتن: «جنازه های خوشبخت ]آدم های مرفه بی درد[ /جنازه های ملول/جنازه های ساکتِ متفکر...» یعنی نصیحت کنندگان و طعنه زنان. و سرانجام، اینک فروغ زنی تنهاست. پس: «سلام ای غرابتِ تنهایی/اتاق را به تو تسلیم می کنم». و این که، دیگر آن تخیلات دورانِ نوجوانی تمام شده است، و چه آرزوها و امیدها که بیهوده بر باد نرفت. برای فروغ، اکنون –دهه ی چهارم زندگی- به دلایلی که گفت، فصلِ یخبندان است. تمام امیدهای جوانی اش با آن ازدواج بر باد رفته اند و: «از تمامیِ اوهامِ سرخ یک شقایق وحشی ]دختری شانزده ساله[ /جز چند قطره خون/چیزی به جا نمانده». او در آینه خود را نگاه می کند. موهای اش دارند سفید می شوند –شده اند-. «نگاه کن که چه برفی می بارد...» این برفی است که بعد از فروغ روی سرِ همه ی شاعران نشست. اما تنها فروغ بود که متهم به پیش گوییِ مرگِ خود شد! «فروغ شناسان» کلیدِ رمزِ شعرِ فروغ را که رئالیسمِ جامعه گرای اوست درنیافته اند. چرا که اگر دریافته بودند به حدس و گمان های بی ارتباط با تفکرِ او توسل نمی جستند.
جوانی فروغ اینک –هنگام سرودن این شعر- زیرِ بارشِ یکریزِ برف (برفی که بی وقفه بر موهای اش می نشیند) مدفون شده است. فروغ دیالکتیسین اما می داند هر نفی یی، نفی تازه ای در پی دارد. زندگی با یک نفی پایان نمی یابد. زمستان ها می آیند و می روند. و از پسِ زمستان ها بهارست. و باز زمستان ها و بهارها. اما این نه به معنای تکرارِ یک چیزِ مشابه، بلکه به معنای تکامل و پیشرفت است. به معنای «شدن» است. تا زمین هست و انسان هست، این فرآیندِ زادن و مردن و «تولد و تکامل و غرور» ادامه دارد:
«و سال دیگر، وقتی بهار/با آسمانِ پشتِ پنجره همخوابه می شود/و در تنش فوران می کنند/    فواره های سبزِ ساقه های سبکبار/شکوفه خواهد داد، ای یار، ای یگانه ترین یار». این فروغ، با فروغی که در ذهن آتشی ها در میانِ اشباح و بیمارانِ روانی می لولد کمترین شباهتی ندارد.
منبع: سایت گزارشگران

نگاهی به پدیده ختنه دختران

نگاهی به پدیده ختنه دختران

پژوهشگر: روناک فرج رحیم

ترجمه: بیژن رنجبر


یادداشت مترجم
سالها پیش با مطالعه کتاب "چهره عریان زن عرب" اثر ارزنده نویسنده و فمینیست شهیر مصری "نوال سعداوی"، با پدیده شنیع و غیرانسانی ختنه دختران در جوامع زیر نفوذ اسلام آشنا شدم. نوال سعداوی در این کتاب به سرنوشت دردناک و تلخ دخترکان معصومی اشاره می کند که همه روزه در جوامع مسلمان، قربانی آداب و سنن وحشیانه اسلامی و فرهنگ عقب مانده برآمدۀ آن از عصر بی ترحم برده داری می گردند، دخترکان بی پناهی که تنها به دلیل نوع جنسیت خود، ضمن فرو خوردن حس حقارت روانی و اجتماعی به اشکال گوناگون در عرصه های متعدد زندگی در این نوع جوامع ناگزیر از تحمل همه نوع شکنجه جسمی و آزار جنسی هستند.
در جوامع اسلامی، همواره زنان پیشاپیش سایر قشرها و گروههای اجتماعی، بایستی به عنوان اولین قربانیان فرهنگ منحط، سنت های ارتجاعی و همچنین قوانین زن ستیز و ضد بشری ملهم از آئین اسلام به حساب آیند. در این جوامع موازین اکید و قوانین مذهبی سختگیرانه ای به منظور کنترل احساسات و رفتارهای جنسی زنان وجود دارد که بایستی علت و ریشه آن را در تقدس اصل مالکیت خصوصی در نگاه فقه و سنت اسلامی و تاکید بر اصل شفافیت تبار میراث خواران ثروتی که از پدر به فرزندان منتقل می گردد ــ که در ضمن دو نقطه الحاق و پیوند اسلام با سرمایه داری نیز هستند ــ جستجو نمود. به همین دلیل اسلام شکل تک شویی خانواده را که در قالب آن یک مرد می تواند همزمان چند زن در اختیار داشته باشد، مورد تاکید قرار می دهد، در حالی که فاقد کمترین بردباری در برابر آن شکل تاریخی از خانواده است که تا قبل از پیدایش نهاد مالکیت خصوصی، در چارچوب آن یک زن قادر بود همزمان چند شوهر اختیار کند.
از همین منظر نیز رواج پدیده شنیع ختنه زنان در جوامع اسلامی با هدف مهار احساسات و کنترل رفتارهای جنسی آنان در چارچوب حفظ و تحکیم اصل مالکیت خصوصی و قوانین مقدس مربوط به آن قابل درک و تبیین خواهد بود.
با این حال تا پیش از برپایی جامعه ای انسانی، فاکتورهایی نظیر افزایش سطح سواد و آموزش عمومی، اطلاع رسانی درباره نتایج زیانبار ختنه دختران، مبارزه با خرافات مذهبی و نیز مقابله با فقر و محرومیت، می توانند به فرآیند کاهش نرخ گرایش به انجام ختنه دختران یاری رسانند.
مطلبی که در ادامه خواهد آمد، خلاصه ای از نتایج یک پژوهش میدانی در حوزه جامعه شناسی خرد است که با استفاده از تکنیک مصاحبه و پرسش نامه، توسط "روناک فرج رحیم"، پژوهشگر و فعال حقوق زنان درباره "پدیده ختنه دختران در کردستان عراق" صورت پذیرفته است.

خلاصه ای از نتایج پژوهش
مطابق با اسناد تاریخی، ختنه دختران به عنوان یک عادت فرهنگی و سنت اجتماعی، متعلق به عصر فراعنه مصر و مصادف با حکومت عبرانیان در آن سرزمین، به منزله نمودی از مذهب یهود ظاهر گشته است. به موازات توالی تاریخ، این رویه توسط یهودیان به شبه جزیره عربستان راه یافت و سپس از آنجا از طریق اسلام به سرزمین هایی که مردمان ساکن در آنها اسلام را به عنوان دین خود پذیرفتند از جمله منطقه کردستان انتقال پیدا کرد.
طبق سنن متداول در کردستان، مسئولیت حفاظت از شرافت خانوادگی وظیفه ای است که تنها از زنان انتظار می رود تا در پاسداری از آن کوشا باشند. به رغم آنکه با زنان همچون بخشی از مایملک مرد رفتار شده و از اینروی در سلسله مراتب اجتماعی از جایگاهی پراحترام و درخور توجه برخوردار نبوده اند، با این حال رسم ختنه دختران در سنت های فرهنگی این منطقه ریشه ندارد. حتی با بررسی متون زرتشتی متعلق به دوره قبل از اسلام، آنگاه که دین زرتشت در میان کردها رواج داشت، هیچ اشاره و نشانه ای دال بر وجود پدیده ختنه دختران در آن دوران مشاهده و یافت نمی شود.
اغلب منابع تاریخی و پژوهش های جامعه شناختی با استناد به فاکتورهای ذیل، بر عدم وجود سنت ختنه دختران در میان جوامع اولیه "کرد" دلالت دارند:
1. با توجه به آب و هوای سرد کردستان، مردم سفید پوست ساکن در آن از درجۀ میل جنسی پائینی برخوردارند. طبق تحقیقات به عمل آمده، میل جنسی در میان جمعیت هایی که پوست تیره دارند بیش از میزان آن در بین سفید پوستان است.
2. مطابق با سنن رایج در جامعه کردستان، ازدواج ها و پیوندهای زناشویی عمدتا در دایره ای بسته از مناسبات درون قبیله ای شکل می پذیرفتند که متضمن اعتماد مستحکم و متقابل طرفین به یکدیگر بود. بنابراین نیازی به انجام ختنه دختران با هدف کنترل احساسات و کنش های جنسی آنان نبود، زیرا ختنه دختران در اساس به قصد کنترل رفتارهای جنسی آنان صورت می پذیرد. در طول تاریخ، فرهنگ و شیوه زندگی اقوام کرد تحت تاثیر سنن و آداب و رسوم اقوام مهاجم، از جمله اعراب که موجبات گسترش اسلام در مناطق کردنشین را فراهم ساختند، دستخوش تحول گردیده است. اعراب ضمن لشکرکشی و تسخیر مناطق کردنشین، مجموعه ای از سنن و عادات فرهنگی خود از جمله سنت ختنه دختران را برای مردم مناطق مذکور، با خویش به همراه آوردند. همپای گسترش اسلام در این مناطق، آداب و رسوم جدید از جمله ختنه دختران در میان کردها نیز رواج یافت، با این حال این پدیده از سوی مردم ساکن در بعضی از نواحی کردستان نظیر "دهوک" مورد پذیرش واقع نشد، بطوریکه آنان در حال حاضر نیز نسبت به کسانی که ختنه دختران را یک سنت کردی می دانند، واکنش منفی نشان می دهند. اهالی این نواحی ضمن اشاره به این موضوع که هیچیک از مادران و نیز مادر بزرگ های آنان هرگز ختنه نشده اند، این ادعا را که ختنه دختران، سنتی برآمده از فرهنگ و آداب و رسوم دیرینه مردم ساکن در مناطق کردستان است، رد می کنند. گروهی از زنان کرد ساکن نواحی مزبور که در ضمن فاقد توانایی خواندن و نوشتن نیز هستند، می گویند: «ختنه دختران سنت ما نیست. چگونه ممکن است دختری را ختنه نمود، در حالی که با این عمل، نگون بخت و در بزرگسالی قادر به برپایی پیوند زناشویی نخواهد بود.» با این حال در منطقه اربیل جایی که طوایف بادینی و سورانی در کنار یکدیگر زندگی می کنند و مواردی از پیوند زناشویی نیز میان آن دو به چشم می خورد، سنت ختنه دختران در میان قبایل سورانی رایج است.
به رغم آنکه پدیده ختنه دختران در اصل سنتی متعلق به اقوام کرد نیست، لیکن با گذشت ایام و به مرور زمان به جزیی از فرهنگ این مردمان بدل شده است، بطوری که اکنون در پیوندی تنگاتنک با عنصر شرافت، یکی از ارکان فرهنگ کردی تعریف می گردد. براساس این فرهنگ، شرافت بطور مستقیم به ارگان های جنسی زنان بستگی دارد تا جایی که حتی گفتگو راجع به آن شرم آور و نکوهیده است، به همین دلیل تلاش می شود تا سنت ختنه دختران پوشیده بماند و اشاره ای به آن نگردد. خیلی از دختران کرد از بابت اذعان به اینکه ختنه شده اند، به شدت شرم دارند.
از هنگامی که مذهب موجبات گسترش ختنه دختران را مهیا نمود، این سنت رنگ و خصلت مذهبی یافته است، بطوری که بسیاری از مسلمانان در این منطقه، به دلیل ترس از عقوبت و مجازات خداوند، اقدام به ختنه دختران خود می نمایند.
ختنه دختران آثار زیانباری برای آنان به همراه دارد. عمل ختنه با بریدن قطعه ای کوچک سه گوش از بالای دستگاه تناسلی انجام می گیرد. این بخش از حساسیت فوق العاده ای برخوردار است زیرا تمام هورمون های لازم در حین پروسه عمل جنسی در آنجا جمع می شوند. از اینروی با جدا کردن این بخش، هورمون های جنسی قادر به تجمع نبوده، لذا پروسه عمل جنسی کامل نمی گردد. بدینسان زنی که در ایام کودکی ختنه شده، قادر به تجربه احساس اقناع در پایان پروسه عمل جنسی نخواهد بود. در واقع این یکی از فاکتورهایی محسوب می گردد که در پس پدیده سرد مزاجی زنان در روابط زناشویی نهفته است.
در مناطق مختلف کردستان، سن ختنه دختران متفاوت است، لیکن بطور معمول بین سنین 3 الی 4 سالگی این عمل صورت می پذیرد. البته طبق گزارشاتی که موجود است در برخی مناطق نیز نوزادان دختر در سنین یک ماهگی و بیشتر ختنه می شوند که بی تردید آثار فوق العاده زیانباری برای آنان در آینده به هنگام ازداوج و در روابط زناشویی ببار می آورد. عمل ختنه بطور معمول در فصل بهار انجام می شود، زیرا اعتقاد بر این است که آثار جراحات ناشی از قطع عضو، در این فصل از سال زودتر بهبود می یابد. اجرای عمل ختنه با هیچ نوع مراسم و تشریفات خاصی همراه نیست، بلکه سعی می شود به صورت مخفی و حتی در بسیاری مواقع بدون اطلاع پدر دختر انجام گیرد. بنا به دو دلیل ذیل عمل ختنه به شکل پوشیده و نهانی صورت می پذیرد:
نخست در فرهنگ مردم این منطقه اشاره به عمل بریدن قطعه ای از دستگاه تناسلی زنان و گفتگو درباره آن شرم آور محسوب می گردد و دوم با توجه به اینکه پزشکان از انجام عمل ختنه خودداری می ورزند، این کار توسط زنان میانسال و بیسواد محلی، به صورت غیرقانونی و پنهانی انجام می گیرد.
در گذشته عمل ختنه دختران در کردستان به وسیله چاقو انجام می شد، اما اکنون و در اغلب موارد از تیغ استفاده می شود. زنانی که عمل ختنه را انجام می دهند به دلیل اینکه بیسواد و از اصول بهداشتی بی اطلاع هستند، نکات بهداشتی را در حین عمل رعایت نمی کنند، بطوریکه ممکن است با یک تیغ، 10 دختر به دست آنان ختنه گردند. به دنبال قطع عضو معمولا برای بهبود آثار جراحت از خاکستر چوب و یا فرو بردن عضو مجروح در آب استفاده می شود که اغلب عفونت های خطرناک و نیز خونریزی های جدی را به دنبال دارد. به علاوه از نقطه نظر بهداشت روانی، دخترانی که ختنه می شوند، در پی آن به نوعی ترس غیرعادی که حتی در سنین بزرگسالی بسیاری از آنان را رها نمی کند، مبتلا می گردند.
مطابق با مطالعه ای که بر روی 40480 زن در کردستان عراق به عمل آمد، تعداد 30324 نفر از آنان ختنه شده بودند که از میان آنان 10352 نفر را دختران بین سنین یک تا شانزده سال تشکیل می دادند. در این میان، 24435 نفر از این زنان اذعان می کردند که بنا به دلایل مذهبی و به عنوان یک سنت، ختنه شده اند که در صورت سرپیچی از آن، از سوی خداوند به خاطر این قصور بخشوده نمی شدند. آنان هم چنین اشاره می کردند در صورتی که یک فرد روحانی آنان را از انجام ختنه نهی مذهبی نماید، ایشان نیز از انجام آن پرهیز خواهد نمود.
یک پزشک متخصص زنان می گوید: «رانیه یکی از مناطقی است که در آنجا عمل ختنه دختران در مقیاس وسیع انجام می پذیرد. بارها دخترانی به اینجا آورده شده اند که به دلیل ختنه و جدا کردن قطعه ای بزرگ از دستگاه تناسلی شان دچار خونریزی شدید بودند. بی شک این مسئله برای سلامتی جسم و نیز بهداشت روانی آنان، آثار مخربی به دنبال دارد، بطوریکه آنان تا سنین بزرگسالی نیز از خون می ترسند.»
لیکن وخیم ترین نتایج پدیده ختنه دختران بطور خاص بعد از ازدواج و تشکیل زندگی زناشویی پدیدار می گردد، بطوریکه 70 الی 80 درصد مشکلات زندگی زناشویی در جامعه کردستان از سرد مزاجی زنان سرچشمه می گیرد که در بعضی موارد نیز به جدایی و طلاق منجر می گردد.
پژوهشگری در دادگستری شهر سلیمانیه می گوید: «70 درصد مشکلات خانوادگی متاثر از مسئله نارسایی های جنسی در روابط زناشویی شکل می گیرند که خود محصول پدیده ختنه زنان، تربیت سنتی کودکان و نیز کمبود آموزش در عرصه تربیت جنسی می باشد.»
بسیاری از زنان علیرغم آنکه خود ختنه شده اند، لیکن حرف زدن درباره این پدیده را شرم آور می دانند، زیرا مطابق با فرهنگ موجود در این منطقه، ارگان های جنسی زنان یکی از موضوعات تابو و گفتگو درباره آن امری شرم آور محسوب می گردد، لذا هرگاه درباره این پدیده با زنان و دختران گفتگو گردد، ضمن آنکه سرخ می شوند صدای خود را آرام کرده، به آهستگی صحبت می کنند، تنها زنانی که خود مجری عمل ختنه هستند بی محابا درباره آن حرف می زنند، زیرا بنابر باورهایشان، آنان با انجام این عمل به جامعه خدمت می کنند.
همه دختران و زنانی که ختنه شده اند، بر تجربه تلخ همراه با احساس ترس و شرم لحظه انجام عمل ختنه تاکید دارند، آنان اذعان می کنند هرگز آن لحظه دردناک در زندگی خود را فراموش نخواهند کرد. در میان این زنان، آنانی که ازدواج کرده اند به اتفاق می گویند، هیچگاه در پایان روابط زناشویی به نقطه اقناع جنسی دست نمی یابند. قابل توجه اینکه شوهران زنانی که در دوران کودکی ختنه شده اند نیز اذعان می کنند، در برقراری روابط زناشویی با همسران خود با مشکلات جدی روبرو هستند.
متاسفانه در بسیاری مواقع، مادران دختران خود را تحت فشار مادران و یا خواهران خویش که عمدتا بیسواد و مذهبی هستند ختنه می کنند. بطور نمونه معلم یک دبیرستان در شهر رانیه می گوید، زیرا فشار مادر خود که زنی بیسواد و مذهبی است، مجبور به ختنه دختر خویش گردید. وجود زنانی که عمل ختنه را انجام می دهند نیز بر تداوم و بقای پدیده ختنه دختران موثر است. بطور نمونه در 15 روستای منطقه "گرمیان" هیچ دختری در پانزده سال گذشته ختنه نشده، زیرا زنی که این عمل را انجام می داد سالیان پیش فوت کرده است.
نمونه تکاندهنده ای که نشان از عمق و گستردگی نفوذ سنت ختنه دختران در فرهنگ و زندگی مردمان این منطقه دارد، واقعه ختنه پنج دختر ساکن روستاهای اربیل و سلیمانیه است که البته توسط مادران خود ختنه نشده بودند. این دختران وقتی اطلاع یافتند که همه دوستانشان ختنه شده اند، در خفا و پنهانی اقدام به ختنه خود نمودند.

جوانترین نویسنده ی کانادا؛ تابان اصفهانی نژاد/ فرح طاهری

 گفت وگو با تابان اصفهانی نژاد نویسنده ی کتاب “زندگی گربه”


تابان اصفهانی نژاد، دختر ده ساله ی ایرانی ـ کانادایی شاید جوانترین نویسنده باشد، ولی حتما جوانترین کسی است که من تا به حال با او مصاحبه کرده ام.
تابان به تازگی کتابی منتشر کرده با نام “زندگی گربه: داستان کوچ و وفا” (Cat Life: The Story of Kooch and Vafa) که مورد توجه رسانه های کانادا از جمله سی تی وی قرار گرفت و یک مصاحبه ویدیویی هم با او انجام دادند.
تابان اصفهانی نژاد
تابان اصفهانی نژاد
پنجشنبه گذشته در دفتر شهروند میزبان او و مادرش ناتاشا منصوری بودیم تا در مورد کتابش بیشتر گفت وگو کنیم.
تابان با اینکه در کانادا به دنیا آمده و کتابش را هم به انگلیسی نوشته، اما فارسی را به خوبی صحبت می کند.
اول از همه از موضوع کتابش می پرسم.
تابان جان موضوع کتابت چیه؟
ـ کتابم قصه های کوتاه است از کارهایی که گربه هام کردند.
خوب آخه گربه مگه چیکار میکنه. منم دو تا گربه دارم یکی ده سالشه یکی چهار سال، ولی هر چی فکر می کنم نمیدونم چه داستانی باید ازشون بنویسم، می خورن و می خوابن. میشه کمی برامون درباره ی داستان هات توضیح بدی؟
ـ بعضی از داستان ها واقعیه، ولی بعضی هاشون رو خودم درست کردم.
مثلا کوچ یک بار افتاد توی ماشین لباسشویی و تقریبا غرق شد. یک بار هم از خونه رفت بیرون و گم شد، درباره ی اینها نوشتم.
وفا هم خیلی چیپس دوست داره، یک بار از ساک هالووین شهداد کیسه ی چیپس رو کشیده بود بیرون که بخوره.
جلد شهروند 1476- مورخ 6 فوریه 2014
جلد شهروند 1476- مورخ 6 فوریه 2014
 چی شد اسم گربه هات رو  کوچ و وفا گذاشتی؟
ـ اول اسم وفا، جفا بود، دیدیم اسم خوبی نیست برای همین عوضش کردیم. وفا گربه ی شهداد برادرمه. کوچ گربه منه، اول اسمش لوسی بود، بابام گفت این اسم “لوسی”هست عوضش کردیم به کوچ، بابام گفت چون مثل ما کوچ کرده، اون هم از پناهگاه حیوانات اومده خونه ی ما.
کتابت برای بچه هاست یا بزرگترها هم میتونن بخونن؟
ـ کتابم برای همه است.
خانم منصوری به کمک میاد و میگه: برای هر کی که گربه دوست داره.
بعضی بچه ها از حیوانات مثل سگ و گربه می ترسن، تو چی شد که حیوان دوست شدی؟
ـ من دو سالم بود و شهداد چهار سالش که وفا اومد، اول فکر می کردم لولو هست، بعد کم کم خوشم اومد، بعد وقتی چهار سالم شد کوچ اومد.
تابان کلاس پنجم دبستان است، اما پاره وقت به مدرسه می رود و نیمی از روز را در خانه خود به درس و مشق اش می رسد. این رویه که به آن Home School می گویند، اینجا مورد قبول سیستم آموزشی هست. کودکانی که جلوتر از مواد درسی کلاس هستند، می توانند در خانه (با یا بی نظارت سرپرست یا والدین) به درس خود برسند و نیمه وقت به مدرسه بروند و یا فقط وقت امتحانات.
تابان جان بگو وضعیت درس خوندن توی خونه چه جوریه؟
ـ من تا ظهر خونه هستم و ساعت 12 میرم مدرسه تا ساعت سه و نیم.
خانم منصوری شما در خانه با تابان کار می کنید؟
ـ نه من خودم معلم هستم و خونه نیستم، ولی چون کارگاه پدرش توی خونه است، تابان تنها نیست ولی صبح کسی با او کار درسی نمیکنه، خودش برنامه هاشو تنظیم میکنه و اگر کمکی بخواد من عصر با او کار می کنم.
چرا برای درس خواندن تابان چنین تصمیمی گرفتید؟
ـ تابان از کلاس جلو بود و خسته می شد و چون بعدازظهرها فعالیت های دیگه هم داره، ولی خونه موندن به معنی استراحت کردن نیست، اونجا هم چیز یاد میگیره.
تابان جان از چه زمانی درس خواندنت خانه مدرسه ای شده؟
ـ کلاس سوم را اصلا مدرسه نرفتم. چون کلاس اول و دوم خسته شده بودم هر چی تو کلاس میگفتن من قبلا خونده بودم برام جالب نبود، ولی کلاس چهارم می خواستم کمی هم با دوستام باشم، از همون زمان نیمه وقت رفتم مدرسه.
ناتاشا منصوری و رضا اصفهانی نژاد، پدر و مادر تابان، در سال 2000 به کانادا مهاجرت کردند و شهداد 12 ساله و تابان 10 ساله هر دو زاده ی تورنتو هستند. خانم منصوری معلم دبیرستان است و آقای اصفهانی نژاد تنها سازنده سازهای سنتی (تار، سه تار، کمانچه) و همچنین ویلن و گیتار در تورنتو است. او در ایران در این زمینه صاحب نام بوده و مُهر او بر بدنه ی سازها، نشان از مرغوبیت آنها دارد.
 تابان جان، چی شد که اصلا به فکر نوشتن کتاب افتادی؟
ـ یک روز توی خونه بودم، نشستم روی کاغذ چیزهایی نوشتم. عکس کوچ و وفا را هم داشتم بریدم روی مقوا چسبوندم و با منگنه کاغذها رو به هم وصل کردم و یک کتاب دستی درست کردم و بردم مدرسه. بعد مامانم گفت که یک مسابقه ای هست که میتونی کتابت رو چاپ کنی. منم دیدم خیلی ایده ی خوبیه، پس بیشتر بنویسم و تایپ کنم.
آن چند صفحه کتاب دستی شروعی شد برای اینکه تابان کتاب 148 صفحه ای اش را اول ژانویه 2014 توسط انتشارات Createspace منتشر کند. Createspace موسسه خصوصی چاپ وابسته به آمازون است که برای تشویق نویسنده های جوان طی شرایط و مراحلی امکان چاپ کتاب های آنها را فراهم می کند.
ویراستار کتاب ناتاشا منصوری (مادر تابان) است.
خانم منصوری، چی شد که تابان به کتاب علاقمند شد. آیا روش خاصی در تعلیم و تربیت داشتید؟
ـ خوب من از کودکی برای بچه ها کتاب می خوندم. برادر تابان هم که دو سال بزرگتره، از همون کودکی کتاب زیاد می خوند، فکر کنم تابان با دیدن برادرش بیشتر تشویق شد تا کتاب بخونه. تابان یک سال و چندماهش بود کتاب اسباب بازیش بود، کتاب رو دستش می گرفت و از خودش صدا درمی آورد. سه سال و نیمش که بود، چون برادرش میخوند و می نوشت، اینهم اصرار که می خواد بخونه، برای همین اسمش رو کومون نوشتیم. بعد رفت مهدکودک دیگه بلد بود بخونه. خودش اصلا ادبیات دوست داره. کلا ما توی خونه همه کتاب می خونیم.
تابان جون نویسنده های مورد علاقه ات کیا هستن؟
ـ Brad Steiger و Sherry Hansen Steiger که در مورد گربه و هاپوها می نویسن.
کتاب فارسی هم می خونی؟
ـ بعضی موقع ها.
ناتاشا منصوری ـ خیلی کم فارسی می خونه، چون انگلیسیش از فارسیش جلوتر هست، وقتی کتاب های فارسی رو میخونه براش جذاب نیست.
غیر از کتاب خوندن دیگه چه سرگرمی هایی داری؟
ـ کتاب نوشتن و بازی کردن با گربه ها و نشستن روی تپه برف توی حیاط مون. بیرون خونه هم شنا و اسکیت میرم و ترامپولین خیلی دوست دارم.
ناتاشا منصوری ـ توی کلوب اسکیت هم خودش یاد میگیره و هم کار داوطلبانه میکنه و در یاد دادن اسکیت به بچه ها به مربی کمک میکنه.
پسر شما هم مثل تابان علاقه به نوشتن داره؟
ـ او خیلی کتاب خوندن دوست داره، ولی حوصله ی نوشتن نداره. بجاش علاقه اش به موسیقی است و توی گروه موسیقی مدرسه است.
رابطه تون با تلویزیون و اینترنت چطوره؟
ـ ما کامپیوتر و اینترنت داریم، ولی کیبل و ماهواره نداریم. هفته ای یک بار فیلم از کتابخونه می گیریم و دسته جمعی فیلم می بینیم.
بچه ها فیلم های کودکان نمی بینند؟
ـ چرا، اون هم از کتابخونه می گیریم، فیلمی که خودشون دوست دارن بدون اینکه با آگهی های تبلیغاتی بمباران بشن. مستندهای سی بی سی مثل داک زون رو دوست دارن و می بینن. تابان چون خونه هست و وقت داره، تشویقش می کنم که فیلم های فرانسه زبان ببینه چون فرانسه اش هم خوبه و کلاس خصوصی میره.
تابان چه درسی رو تو مدرسه بیشتر دوست داری؟
ـ نقاشی.
یک پرسش معمول هست که همه آدم بزرگا از بچه ها می پرسن. توی ایران البته بچه ها رو طوری بار آورده بودن که همه در جواب اینکه “بزرگ شدی میخوای چه کاره بشی؟” می گفتن، دکتر، مهندس، وکیل و تعداد کمی جواب های دیگه می دادن، مثل بچه ی من که می گفت لبویی. ولی دلم میخواد از بچه ای که اینجا به دنیا آمده و پدر و مادری داشته که او را در انتخاب هایش ضمن راهنمایی، آزاد گذاشته اند، بپرسم:

تابان جان وقتی بزرگ شدی دوست داری چه کاره بشی؟
ـ نویسنده و معلم.
خانم منصوری، شما از اینکه مهاجرت کردید، خوشحالید؟
ـ صددرصد. به هر حال جامعه ی بهتری هست، ایده آل نیست ولی کجا ایده آل هست. حداقلش این است که بچه اگر نظرش عوض شد همیشه راه داره. اون فشارها وجود نداره.
تابان جان تو دوست داشتی کجا زندگی کنی؟
ـ دوست داشتم برم به وقتی که ماشین هنوز خیلی کم بود، توی ویلیج(دهکده) های کوچولو، فقط دستشویی هاشون مثل الان باشه. ساختموناشون بهتر بود و اسب خیلی دوست دارم، خانم ها هم بیکینی نمی پوشیدن.
تابان فکر می کنه آدم ها در گذشته بهتر بودن، و این ناشی از شنیدن خبرهای بد جرم و جنایت است که آزادی رفت و آمد را از او گرفته و مادرش توضیح میده که تابان، آزادی رو دوست داره و چون امروزه حس امنیت زیاد وجود نداره، محله ای که همه همدیگر رو بشناسن و هوای هم را داشته باشن، بنابراین ما مجبوریم آزادی اونو محدود کنیم و بگیم تو خودت نمیتونی بری.
تابان به مارگارت ات وود، نویسنده ی بزرگ کانادایی، به عنوان الگو نگاه میکنه، هم به خاطر نویسنده بودن و هم به خاطر زن بودن و هم به خاطر اینکه زمانی که شهردار تصمیم به بستن کتابخانه ها گرفته بود، او باعث شد کتابخانه های تورنتو بسته نشه.
شنیدم که روزنامه هم توی مدرسه درست می کنی؟
ـ بله یک ماهنامه، خودم آرتیکل(مقاله) درباره ی محیط زیست و حیواناتی که تو خطرند، در مورد مناسبت ها مثلRemembrance Day  می نویسم، بعد پرینت می گیرم و میدم به همه بچه های کلاس.

کتاب های جدیدی هم در راه داری؟
ـ بله یک داستان دارم به نام Ice Drift در مورد چهار تا پنگوئن که روی یک تکه یخ وسط اقیانوس گم میشن.
یک مجموعه شعر هم دارم به نام A Young Voice .
یک ایده هم مامانم داد در مورد چیزهای مسخره ای که تو مدرسه اتفاق افتاده که اسمش روThe Ironic Scholar  گذاشتم.
به گفته ی خانم منصوری، تابان، همه کارهای چاپ کتابش را خودش به تنهایی انجام می دهد، از تایپ و طراحی صفحه و طراحی جلد کتاب گرفته تا پیدا کردن ناشر و توزیع کننده و ردوبدل کردن ایمیل با آنها.

در پایان گفت وگویمان توصیه ی تابان برای بچه های همسن خودش این بود که کتاب رو برای مشهور شدن ننویسن، چون خسته میشن و نیمه کاره رها می کنن، باید حتما خود نوشتن رو دوست داشته باشن.
حتما در آینده از تابان در رسانه ها بیشتر خواهیم شنید. به امید موفقیت تابان و تابان ها.