samedi 3 janvier 2015

گذار آرزوهای زیبا به کابوس‌های وحشتناک


ملاله یوسف زای به هنگام دریافت جایزه نوبل صلح

سخنرانی ملاله یوسف‌زای ، برنده جایزه صلح نوبل سال 2014 /برگردان: عباس شکری

به نام خداوند بخشنده و مهربان
اعلیحضرت، اعضای محترم کمیته صلح نوبل، خواهران و برادران عزیز، امروز یکی از روزهای مبارک زندگی من است. افتخار می‌کنم که کمیته صلح نوبل مرا برای دریافت این جایزه‌ی پرارزش انتخاب کرده است.
سپاسگزار حمایت‌ها و مهربانی شما دوستان دور و نزدیک هستم. به مهر بی‌پایان شما که هنوز با نامه و کارت از گوشه‌گوشه‌ی جهان برای من فرستاده می‌شود، ارج فراوان می‌گذارم. خوانش نامه‌های محبت‌آمیز شما مرا قوی‌تر می‌کند و انگیزه‌ی بیشتری برای ادامه راه به من می‌دهد.
از پدر و مادرم به خاطر عشق بی پایانشان ممنون هستم. سپاس بیکران از پدرم که بال‌های مرا قیچی نکرد و امکان پرواز را برایم فراهم کرد. تشکر از مادرم که شکیبایی را به من آموخت و هماره از حقیقت حرف می‌زند. حقیقتی که به باور او پیام اصلی اسلام است.
از این‌که اولین فرد «پشتو»، اولین پاکستانی و اولین جوانی هستم که این جایزه گران‌قدر را دریافت می‌کنم، به خود می‌بالم. یقین دارم که اولین دریافت‌کننده‌ی جایزه‌ی صلح نوبل هستم که هنوز با برادران جوان‌تر خود برای هر چیزی کشمکش دارد. آرزوی صلح و آرامش برای گستره‌ی جهان دارم که خانه‌ی ما هم بخشی از آن است. همراه با برادرانم هنوز باید برای صلح تلاش کنیم.
افتخار می‌کنم که این جایزه را همراه با “کایلاش ساتیارتی” می‌گیرم که مدت زیادی است قهرمان مبارزه برای حقوق کودکان می‌باشد، دوره‌ی پیکار او با بی‌حقوقی کودکان، دو برابر سن من است. خوشحال هستم که ما دو نفر می‌توانیم در کنار هم قرار بگیریم و به جهان نشان دهیم که یک هندی و یک پاکستانی می‌توانند در وحدتی جدا ناشدنی برای حقوق کودکان مبارزه کنند.
برداران و خواهران عزیزم، نام من الهام گرفته از ژاندارک پشتویی است. واژه «ملاله» به معنای اندوه و غم است. اما برای این‌که نام حزن‌انگیز من شادی را به وام بگیرد، پدربزرگم هر روز به من تلفن می‌کرد و می‌گفت: “ملاله، شادترین و خوشبخت‌ترین دختر دنیا.” امروز من شاد و خوشبخت هستم چون اکنون برای هدفی مهم ما در کنار هم ایستاده‌‌ایم
جهان از آن من نیست. این جهان از آن کودکان بی‌نامی است که تشنه‌ی آموزش هستند. جهان از آن کودکانی است که در هراس هستند و چشم‌ به‌راه صلح و آسایش‌اند. این جهان از آن کودکان بی‌صدایی است که در انتظار تغییر آن هستند.
اینجا آمده‌ام تا برای حقوق آن‌ها با هم بپا خیزیم، صدایشان را به گوش جهانیان برسانیم و … اکنون زمان آن نیست که افسوس بخوریم. حالا، زمان عمل است. کنشی که منتهی شود به آموزش کودکان و آخرین باری باشد که شاهد کودکی هستیم بی‌کتاب، بی مدرسه، بی مداد و بی معلم و بی‌سواد.
مردم جهان هر کس مرا به‌ نوعی به تصویر می‌کشند:
برخی می‌گویند: دختری که توسط طالبان به گلوله بسته شد.
دیگرانی، مرا دختری می‌خوانند که برای حقوق خویش می‌جنگد.
و اکنون، بعضی‌ها مرا برنده‌ی جایزه‌ی صلح نوبل می‌دانند.
تا آن‌جا که خودم می‌دانم؛ دختری متعهد و یک‌دنده هستم و مدرسه و آموزش با کیفیت برای همه کودکان آرزوی من است. دختری که خواهان برابری زنان و مردان است، دختری که خواهان صلح و آرامش در گوشه ‌گوشه‌‌‌ی گستره‌ی جهان است.
تجربه‌ی هفده سال زندگی به من آموخته که: آموزش درست، از برکت‌های زندگی است و یکی از احتیاجات آن. در دره‌ی «سوات» واقع در شمال پاکستان؛ جایی که من زندگی می‌کردم، هماره به مدرسه و آموختن چیزهای جدید عشق می‌ورزیدم. روزهایی که با دوستان‌ام دست‌هایمان را با حنا برای مناسبت‌های خاص نقاشی می‌کردیم، به‌خوبی به یاد دارم. گُل و طرح‌های زیبای دیگر را نقاشی نمی‌کردیم که به‌جای آن فرمول و معادله‌های ریاضی را با حنا بر دست‌هایمان می‌کشیدیم.
ما تشنه‌ی یادگیری بودیم، چون آینده‌ی ما در همان کلاس‌های درس رقم می‌خورد. می‌توانستیم کنار هم بنشینیم، با هم بخوانیم و بیاموزیم. عاشق پوشیدن یونیفرم‌های شسته‌ و رفته‌ی مدرسه بودیم. در مدرسه می‌توانستیم آرزوهای بزرگ را در چشمانمان ببینیم. با غرور و افتخار می‌خواستیم به والدین خود ثابت کنیم که ما دخترها هم می‌توانیم به چیزهایی دست بیابیم که خیلی‌ها فکر می‌کنند کاری است پسرانه و تنها پسرها از پس آن برمی‌آیند.
همه ‌چیز در حال تغییر است. آن‌گاه که ده‌ساله بودم، دره‌ی سوات، جایی که جذابیت زیادی برای جهانگردها داشت و در واقع سرشار از زیبایی، به ناگاه تبدیل شد به لانه‌ی تروریسم. بیش از چهارصد مدرسه تخریب شد. دختران از مدرسه رفتن بازماندند. زنان شلاق خوردند، انسان‌های بی‌گناه کشته شدند. همه ما در رنج بودیم. آرزوهای زیبای ما هم تبدیل شدند به کابوس‌های وحشتناک.
malala_yousafzai-1 حق آموزش و تحصیل به کنشی مجرمانه تبدیل شد.
اما آن‌گاه که به نا‌گاه جهان من تغییر کرد، اولویت‌های من هم نیز تغییر کردند.
دو گزینه در برابر من بود: یکی انتخاب سکوت و در انتظار کشته شدن بود و دیگری زبان به سخن گشودن بود و بعد کشته شدن. من گزینه‌ی دوم را انتخاب کردم. تصمیم گرفتم که خاموش نباشم.
تروریست‌ها تلاش کردند که ما را از راهی که انتخاب کرده بودیم، باز بدارند؛ نهم اکتبر 2012 به من و دوستانم حمله کردند. اما تلاشی بود مذبوحانه و بی‌ثمر.
ما زنده ماندیم و از همان روز تا اکنون صدای ما نه ‌تنها خاموش نشده که هر روز فریادمان بیشتر می‌شود و به گوش جهانیان می‌رسد. اگر از خودم می‌گویم به این خاطر نیست که آنچه من تجربه کردم، بی‌همتا است، حکایت می‌کنم، چون تنها مورد جهانی نیست. این حکایت دخترهای زیادی در جهان است.
امروز، داستان آن‌ها را هم حکایت می‌کنم. برخی از آن‌ها را با خودم به اسلو آورده‌ام؛ دوستانی که با داستان من مشترک بوده‌اند، دوستانی از پاکستان، نیجریه و سوریه. دوستان شجاع‌ام شازیا و کاینات ریاض که آن روز مانند من مورد حمله قرار گرفتند. آن‌ها هم دوران دردناکی که تن می‌زند به تراژدی را تجربه کرده‌اند. من صدای فریاد خواهر قهرمانم کاینات سومرو هستم که بار سنگین خشونت و سوء‌رفتار جنسی را بر دوش دارد و با وجود آن‌ که بردارش کشته شده، تسلیم نشده و راهش را ادامه می‌دهد.
دخترانی با من هستند که در کمپین بنیاد ملاله با آن‌ها آشنا شدم. دخترانی که خواهران من هستند؛ خواهر شجاع شانزده ساله‌ام مزون اهل سوریه است و اکنون ساکن اردوگاه‌های پناهندگی در اردن می‌باشد. او هر روز از چادری به چادر دیگری می‌رود تا پسرها و دخترها را درس بدهد و نگذارد از آموزش محروم بمانند. خواهرم امینه که اهل نیجریه است، جایی که بوکو حرام دختران را به ‌این‌ علت که به مدرسه می‌روند تهدید به مرگ می‌کند و برای بردگی می‌ربایدشان.
بنابراین من به‌ عنوان یک دختر نمایان می‌شوم، یک فرد، کسی که با حساب آوردن پاشنه‌های بلند کفش‌اش تنها 155 سانتیمتر قد دارد. اما، من صدای تنها نیستم، صدای بسیاری از دختران جهان هستم که خاموش‌اند.
من شازیا هستم، من کاینات ریاض هستم، من کاینات سومرو هستم، من مزون هستم. من امینه هستم و سرانجام من شصت‌وشش میلیون دختری هستم که پشت درهای مدرسه مانده‌اند.
بسیاری از مردم می‌پرسند که چرا آموزش، آن‌هم به‌طور ویژه برای دختران، اهمیت دارد؟ پاسخ من هماره یکی است: آنچه از دو سوره‌ی قران شریف آموخته‌ام یکی واژه‌ی «اقرأ» به معنی بخوان است و دیگری ترکیب «ن وَالْقَلَم» است به معنای سوگند به قلم است.
چنانچه سال پیش در اجلاس سازمان ملل هم گفتم: “یک کودک، یک معلم، یک ‌قلم و یک کتاب می‌توانند جهان را تغییر دهند.”
امروز، در نیمی از جهان شاهد رشد سریع و روند مدرن کردن هستیم و تحول و توسعه. با این‌ وجود، هنوز میلیون‌ها کودک در سراسر جهان از دشواری‌های قدیمی مانند گرسنگی، فقر، بی‌عدالتی و ستیز در رنج هستند.
در واقع، سال 2014 یادآور گذشت یک قرن از آغاز جنگ جهانی اول است. اما هنوز ازآنچه تجربه کرده‌ایم و منتهی شده به از دست دادن میلیون‌ها جان در صدسال پیش، درس نگرفته‌ایم.
هنوز هم جنگ و ستیزهایی رخ می‌دهد که در آن صدها هزار نفر جان خود را از دست می‌دهند. بسیاری از خانواده‌ها از سوریه، عراق و غزه به‌قصد پناهندگی سرزمین خود را ترک کرده‌اند. در شمال نیجریه، هنوز دختران حق رفتن به مدرسه را ندارند. در 
پاکستان و افغانستان شاهد مرگ بی‌گناهانی هستیم که در عملیات انتحاری یا انفجار بمب به هلاکت می‌رسند.
malala-1 
بسیاری از کودکان آفریقایی به خاطر فقر و نداری، مدرسه و درس برایشان آرزویی است که هرگز برآورده نمی‌شود.
میلیون‌ها کودک در پاکستان و هند به خاطر تابوهای اجتماعی از مدرسه محروم می‌مانند. آن‌ها یا به کار گماشته می‌شوند یا به ازدواج اجباری زودرس.
یکی از دوستان هم‌مدرسه‌ای من، که هم‌سن هم بودیم، با برجستگی که در درس داشت، با اطمینان می‌خواست که دکتر شود. اما آرزوی او برای همیشه در حد آرزو باقی ماند. چراکه در سن دوازده‌سالگی مجبور به ازدواج شد و در سن چهارده‌سالگی که هنوز خود کودکی بیش نبود، مادر شد. نیک می‌دانم که او اگر ادامه تحصیل می‌داد، دکتر شایسته‌ای می‌شد.
او نتوانست دکتر بشود چون یک دختر بود.
این ماجرا دلیل اهدای این جایزه است به بنیاد ملاله تا دخترها را در هر جای جهان اگر ممکن باشد برای آموزش کمک کند. به این وسیله، همه‌ی رهبران را هم فرامی‌خوانم که دخترهایی مثل من، مزون و امینه را کمک کنند. نخستین جایی که بنیاد ملاله دست ‌به‌ کار ساختن مدرسه خواهد شد، جایی است که قلب من برای آن می‌تپد. پاکستان به‌ ویژه منطقه‌ی دره سوات و شانگلا را می‌گویم.
در روستای محل تولد من، هنوز مدرسه دوره‌ی راهنمایی دخترانه وجود ندارد. می‌خواهم که نخستین مدرسه دخترانه راهنمایی را بر پا کنم. به‌این‌ترتیب، دوستان من امکان آموزش و درس خواندن را پیدا می‌کنند که به‌ احتمال آرزوی آن‌ها نیز برآورده می‌شود.
پاکستان نقطه عزیمت من است، اما هدف نهایی یا نقطه پایان کار نیست. این پیکار ادامه خواهد یافت تا زمانی که شاهد حتا یک کودک نباشیم که به مدرسه راه نیافته باشد. بعد از حمله تروریست‌ها احساس می‌کنم که توان بیشتری دارم، چرا که می‌دانم هیچ ‌کس نمی‌تواند مرا از ادامه‌‌‌ی کار وابدارد یا ما را متوقف کند. چون اکنون ما میلیون‌ها نفر هستیم که دوشادوش هم برای رسیدن به این هدف گام برمی‌داریم.
خواهران و برادرانم، انسان‌های بزرگی مانند مارتین لوتر کینگ، نلسون ماندلا، مادر ترزا و آنگ سان سون‌چی، که تحولات بزرگی رقم زده‌اند و موجب تغییر شرایط شده‌اند، روزی بر همین میز خطابه ایستادند و سخن راندند. امیدوارم که گام‌های کایلاش ساتیارتی و من که تاکنون برداشته‌شده و ادامه نیز خواهد یافت بتواند موجب تغییر شود.
امید بزرگ من این است که همین گام‌ها آخرین مرتبه‌ای باشد که ما مجبور می‌شویم برای آموزش کودکان دست به مبارزه می‌زنیم. به همین خاطر از همه می‌خواهیم که در کنار هم چنان عمل کنیم که یک‌بار برای همیشه این مشکل حل شود.
چنانچه پیش ‌از این گفتم، ما تاکنون گام‌های مؤثری در مسیر درست برداشته‌ایم. اکنون زمان جهش رسیده تا به هدف نزدیک‌تر شویم.
دیگر زمان آن نیست که به آموزگاران بگوییم که اهمیت آموزش را دریابند. آن‌ها خود نیز آگاه‌ اند که کودکانشان در مدرسه‌های خوب مشغول تحصیل هستند. اکنون زمان آن فرارسیده که به آن‌ها بگوییم؛ وارد عمل شوید. همه‌ی رهبران جهان را فرا‌می‌خوانیم که به ما بپیوندند و تحصیل و آموزش کودکان را سرلوحه‌ی برنامه‌های خود قرار دهند.
پانزده سال پیش، رهبران جهان تصمیم‌هایی برای توسعه‌ی هزاره بعد گرفتند. طی سال‌هایی که پشت سر گذاشته‌ایم، پیشرفت‌هایی به‌دست‌آمده؛ شمار کودکانی که هرگز مدرسه نمی‌رفتند، نصف شده. با وجود این، تمرکز سیاستمداران بر مدرسه‌های ابتدایی است و هنوز هم نتوانسته همه‌ی کودکان جهان را در بربگیرد.
سال آینده (2015)، نمایندگان کشورهای جهان گرد هم می‌آیند تا برنامه‌ی چند دهه‌ی آینده را تنظیم کنند. برنامه پایدار توسعه را. این برنامه می‌تواند تحول نسل آینده جهان را رقم بزند. این نمایندگان باید این فرصت را غنیمت شمرده و آزادی، برابری و تحصیل دوران ابتدایی و متوسطه برای همه‌ی کودکان جهان را تضمین کنند.
شاید برخی بگویند؛ این کار شدنی نیست، یا گران است، یا بگویند به‌کلی دشوار است و ناممکن. اما اکنون دیگر در دورانی زندگی می‌کنیم که باید جهان به کارهای بزرگ‌تر فکر کند.
برادران و خواهران عزیز، بسیاری از کسانی که موسوم شده‌اند به بزرگ‌ترها، شاید این مفهوم را درک کنند اما ما کودکان نه. چرا کشورهایی که ما نام قدرتمند را بر آن‌ها می‌گذاریم، توان برپایی جنگ دارند اما نمی‌توانند صلح و آرامش برقرار کنند؟ چرا دادن اسلحه به دست مردم آسان است اما دادن کتاب به آن‌ها دشوار و گاه ناشدنی؟ چرا ساختن تانک و اسلحه این‌همه آسان است اما ساختن مدرسه دشوار؟
ما در سده‌ی بیست و یکم که موسوم است به دوران مدرن زندگی می‌کنیم و همگی هم باور داریم که هیچ‌چیز ناممکن نیست. ما ماه را تسخیر کرده‌ایم و شاید به‌زودی بر سطح مریخ هم پیاده شویم، پس باید به این تصمیم برسیم و هدف خود قرار دهیم که تحصیل و آموزش با کیفیت را ممکن سازیم. آموزش امری است واقعی و باید از سطح آرزو به حقیقت تغییر شکل دهد.
پس بیایید برابری، عدالت و صلح را به مردم جهان هدیه دهیم. این کنش تنها مربوط به سیاستمداران و رهبران کشورهای مختلف نیست که من، شما و ما نیز مسئول هستیم.
بنابراین، باید تلاش کرد و جای توقف نیست.
از همه‌ی دوستان‌ام که هم سن و سال خودم هم هستند، می‌خواهم که در سراسر جهان به‌پا خیزند.
دوستان من، بیاید تصمیم بگیریم که نخستین نسلی شویم که آخرین هم هست. کلاس‌های خالی، کودکی از دست رفته، ظرفیت‌های تلف شده، بیایید کاری کنیم که این پلشتی‌ها هم با ما به پایان خود برسد.
بیایید چنان کاری کنیم که آخرین مرتبه‌ای باشد که دختر یا پسر خردسالی در کارخانه‌ یا کارگاهی مشغول کار می‌شود.
بیایید اجازه ندهیم که دیگر دختر خردسال را مجبور به ازدواج زودرس کنند.
بیایید کاری کنیم که دیگر هیچ کودکی در جنگ به هلاکت نرسد.
بیاید اجازه ندهیم که بازهم کلاس درسی بدون دانش‌آموز بسته بماند.
باید کاری کرد که دیگر هرگز به دختربچه‌ای گفته نشود که تحصیل جرم است نه حق.
بیایید کاری کنیم که هرگز کودکی پشت میله یا دیوار مدرسه‌ای حسرت مدرسه رفتن را نخورد.
بیایید پایان این‌همه نامردمی را آغاز کنیم.
و سرانجام بیایید از هم‌اکنون و از همین‌جا باهم آینده‌ی بهتری برای کودکان رقم بزنیم.
سپاس از مهرتان.
* عباس شکری دارای دکترا در رشته ی “ارتباطات و روزنامه نگاری”، پژوهشگر خبرگزاری نروژ، نویسنده و مترجم آزاد و از همکاران تحریریه شهروند در اروپا است.
Abbasshokri @gmail.com
برگرفته از هفته نامه شهروند چاپ کانادا

mercredi 24 décembre 2014

نقد اباذری به موسیقی پاپ، موسیقی پاشایی، و شرایط سیاسی روز/ مینا خانلرزاده

نقد اباذری به موسیقی پاپ، موسیقی پاشایی، و شرایط سیاسی روز/ مینا خانلرزاده

رزا: قبل از خواندن مقاله ی مینا توجه مان را به صحبتهای آقای استاد جامعه شناس بدهیم در فایل زیر: سخنان جنجالی یوسف اباذری درباره پدیده مرتضی پاشایی
تحلیل دکتر یوسف اباذری، جامعه شناس و استاد دانشگاه، از موسیقی مرتضی پاشایی و رفتار مردم با آن
دکتر یوسف اباذری، جامعه شناس و استاد دانشگاه در جلسه بررسی و نقد مرتضی پاشایی که در تهران برگزار شد، از وضعیت اجتماعی امروز ایران و سیاست‌زدایی از سوی حکومت 
 انتقاد کرد. 

برای خواندن مقاله ی بالا روی تیتر آن کلیک کنیم.

 رزا: قبل از گوش کردن به موسیقی پاشایی اول از همه فایل "استاد" در اختیارم قرار گرفت. آن زنان جوان و نوجوان طیف سیاسی دوران انقلاب، بوی گند ارتجاع را از حرفهای استاد بخوبی شنیدند. بطوری که به دوستی گفتم: خوب شد اینها سر کار نیامدند که بجز شوستاکویچ همه نوع موزیک دیگر ممنوع میشد!
حرفهای "سیاسی" جناب استاد اگرچه  قلب بخش بزرگی از مردان چپ را لرزاند که "چپ" هنوز زنده است!، اما شدت ارتجاع و مردسالاری و تحکم  (بیان نظر با چاشنی سلطه)  تحکم طُن صدای مردانه (بخصوص بخش پاسخ به دختر دانشجو و استفاده از اتوریته ی استاد بر دانشجو / مرد بر زن، مزه ی تلخ اجبار و زورچپانی نظرات در جایگاه بالای سن و دارنده ی میکروفون و پایین سن و شنونده)، تنها آرزوی یک کامیون گوجه فرنگی گندیده را در دل گذاشت، در انتظار پرتاب!
موزیک پاپ فقط در سرودهای "انقلابی" در مدرسه بود، سهم ما از موسیقی تنها چُس ناله های شجریان و بعد ها نوحه خوانی درتلویزیون  در ایران دهه ی 60 ای بود!
در خانه کتاب اشعار فروغ بود و داریوش و فوقش فرهاد!
هم عشق را در خانه ها قایم میکردیم و هم کتاب نینا و زندگینامه ی اشرف دهقان و مجموعه آثار لنین را! 
بعنوان بچه مدرسه ای کتاب سرودهای کوهستان را از حفظ کرده بودیم! عیدی رفقا کاستهای موسیقی کلاسیک بود، اگرچه با داریوش و گوگوش بیشتر حال میکردیم! اما در جلسات خانگی، یادمان نمیرفت کتابهای اشعار فروغ را از قفسه کتاب جابجا کنیم و به جایش صمد بهرنگی و عکس چه گوارا را در معرض دید بگذاریم!
پوستر"بهاران خجسته باد" سازمانها، دیوارها را تزیین میکرد، در آن روزگار انقلابی!
بدون آنکه کسی اجبارمان کند یواشکی "اکسیژن" و نوعی "دایر استرین" گوش میدادیم و دور از چشم رفقا تمرین صدای گوگوش در میهمانی ها داشتیم...یکجور فهمیدیم که وقت جلسات این نوع موسیقیا منفی است!
بعدها دو دهه بعد در خارج، روفقا هم به آهنگ کیوکیو بنگ بنگ گوش کرده و در فروغ فرخزاد هم عناصری از اشعار انقلابی یافتند. یکجوری همگی در خارج به اتحاد علیه دیکتاتور رسیدند و رپ و پاپ و هیپ هاپ هم راهش را به قلب "چپ" ایرانی باز کرد...
شنیدن فایل صوتی این استاد جامعه شناس "چپ" البته خارج از پرداختن به محتوای صحبتش، شوک آور بود...
در این  فضای دیکتاتوری و اختناق دلم برای دخترک جوان و استادش گرفت...
بگذاریم انسانها هر جور که میخواهند زندگی کنند. جای کسی گرفته نمیشود. مُهم این است که سکوت نباشد، عاشقی باشد و در این جو خودکشی و خود زنی، بجای قرصهای برنج، عشق را بیابند. برای مرگ جوان از سرطان با هم بگریند و با هم بخوانند... 
مبتذل  وقتی است که دیکتاتور تمام شاخه های حسی جامعه را له کند. 
یکبار دیگر فیلم 1984 را با هم ببینیم رفقا!
موتزارت هم یواشکی لزگی میرقصید، و شاید اگر پدر مخوفش میگذاشت، به مهوش میگفت: کی میگه کجه!  
یادمان باشد مرثیه ی مرگ نوشتن، موتزارت را کُشت و کارمینا بورانا اوج دیکتاتور بود و مارش واگنر و بقیه، همه را بسوی مرگ فرستاد. 
بگذاریم قلبها بتپند، و پاها رقص آزادی را تمرین کنند و چاق ها و لاغر ها و "علیل" ها و عوام ها و مبتذل ها بگویند: کی میگه کجه؟ خامنه ای!
انقلاب را "هم" مبتذل هایی میکنند که اجازه ی شادی ندارند!
دیکتاتور نیز وقتی پیروز است که پای رقص را شکسته باشد و قلبها دیگر برای عاشق شدن نتپند!
در زیر چند آهنگ "مبتذل" از پاشایی که به دل بسیار "مبتذل" من بسیار نشست!
مرتضی پاشایی / یکی هست
مرتضی پاشایی/  جاده ی یک طرفه
مرتضی پاشایی/  تو رفتی
مراسم تشیع مرتضی پاشایی - Morteza pashaie
مینا خانلرزاده در صفحه فیس‌بوک خود نقدهایی در رابطه با صحبت‌های یوسف اباذری پیرامون سوگواری مرتضی پاشایی نوشته است. این یادداشت توسط میدان بازنشر می‌شود.
۱-اباذری نقدش به موسیقی پاشایی را با نقد موسیقی پاپ شروع می‌کند و می‌گوید:
«پاپ در اسکیل موسیقی یعنی مبتذل‌ترین نوع موسیقی جهان است.» پایان نقل قول
پاپ یا موسیقی غیرجدی همه‌ی موسیقی جهان غیر از انواع کلاسیک آن را دربرمی‌گیرد. به‌عنوان مثال، تاثیر موسیقی‌های افریقایی تنها در آمریکای شمالی به شکل‌گیری انواع بلوز، جاز، راک‌اند‌رل، و رپ (یا هیپ‌هاپ) منجر شده. در خود ایران موسیقی پاپ از تصنیف‌خوانی‌های تحت تاثیر موسیقی کلاسیک ایران، تا ترانه‌های تحت تاثیر موسیقی‌های پاپ غیرایرانی و انواع موسیقی روحوضی را دربرمی‌گیرد. توصیف تمام انواع این موسیقی‌ها که هرکدام تاریخ اجتماعی و موسیقیایی خودشان را دارند با صفت‌هایی همچون مبتذل چندان منطقی نیست.
۲-عده‌ای از دانشجویان اباذری ادعا می‌کنند که تحلیل او تحت تاثیر مقاله‌های موسیقی ادورنو و آموخته‌های مکتب فرانکفورت است. برخلاف ادعای طرفداران اباذری، نقد اباذری به موسیقی پاشایی یادآور گفتمان موسیقی مستهجن /مبتذل جمهوری اسلامی و رویکرد‌های مشابه روشنفکرهای پیش از انقلاب است که منجر به ممنوع‌سازی مهستی، هایده، داریوش، شهرام‌ شب‌پره …— به جای احقاق عدالت اجتماعی— شد. براساس گفتمان موسیقی مستهجن، تا زمان اصلاحات مهاجرانی در ارشاد، بسیاری از انواع موسیقی پاپ در ایران ممنوع بود. البته پس از اصلاحات مهاجرانی، تنها موسیقی‌ پاپ ِ تولید شده در ایران و دارای مجوز از ارشاد بود که غیرممنوع شد. اما چسباندن ِ مارک مستهجن و مبتذل به موسیقی پاپ در ایران تاریخچه‌‌ی تروماتیکی —به‌خصوص برای ما نسل‌های پس از انقلاب— دارد که با وصل کردن این نقد به فرانکفورت یا لندن یا هر شهر دیگری قابل پاکسازی نیست.
نقد موسیقی ادورنو به‌هیچ وجه شامل قضاوت اجتماعی-اخلاقی کردن ِ کسانی که به موسیقی‌ای که او نقد می‌کند گوش می‌کنند نمی‌شود. [۱] نوشته‌های روی موسیقی ادورنو منجر به تولید خوب‌‌ها یعنی موسیقی کلاسیک/ جدی و بدها یعنی موسیقی پاپ/ غیرجدی نمی‌شود. بررسی او شامل رابطه‌ی موسیقی با روابط تولید- سیاست بازار و ساختار موسیقایی کار است. آن‌چه ما موسیقی کلاسیک تلقی می‌کنیم نه زمان ادورنو و نه زمان ما فرای استانداردهای بازار قرار نداشته و ندارد. اصولا با کم و کمتر شدن هنرمندانی که مستقل کار هنری تولید می‌کنند روابط بازار تقریبا به‌ همه‌ی موسیقی —به جز موارد اندکی— قابل تعمیم است. آرنولد شوئنبرگ، ایده‌آل موسیقیایی ِ ادورنو، نه برای این‌که موسیقی‌اش کلاسیک بود، که بر مبنای استفاده‌ی او از نت‌های «ناموزون» و ایجاد تکنیک موسیقی دوازده نغمه‌ای بود که ادورنو او را به‌عنوان نمونه‌ای از موسیقی خوب و رها توصیف می‌کرد.[۲] براساس تیوری‌های موسیقی ادورنو، بسیاری از موسیقی‌های کلاسیک و یا جدی از معیارهای او سرفراز بیرون نمی‌آیند.
نقدی که خصوصیات هنری-تاریخی نوع موسیقی مورد بحث و ویژگی‌های ِ اجتماعی ِ محل ِ جغرافیای ِ تولید ِ آن هنر را در نظر نگیرد، دست بالا به‌ کلی‌گویی‌‌های بی‌ربط به شرایط اینجا و اکنون می‌انجامد.
وقتی به دانشجویی گوش می‌دادم که به اباذری اعتراض می‌کرد و می‌گفت که من به هرچه دلم بخواهد گوش می‌دهم، حس می‌کردم اباذری احتمالا بی‌اینکه بداند، پدرسالارانه در جایگاهی مشابه حاکمیت ایستاده، هرچند در دفاع از موزارت در برابر موسیقی پاپ، نه مثل حکومت در دفاع از مداحی‌خوانی‌های حکومتی در برابر مایکل جک‌سون و گوگوش.
۳- آن‌چه به سیاست‌زدایی از انقلاب ۵۷ انجامید، اتفاقا این نبود که «لات و سوسول دست به دست هم دادند که چه بکنند؟ که سیاست واقعی را از این ممکلت از بین ببرند»—آن‌طور که اباذری توضیح می‌دهد— بلکه جهان‌بینی‌ای بود که وزن سنگینی به از بین بردن آن‌چه ابتذال تلقی می‌کرد داده بود، به‌جای آن‌که تغییر را در اصلاح ساختارهای اقتصادی-سیاسی جستجو کند. اباذری سیاست‌زدایی شدن از جامعه را در علاقه‌ی مردم به پاشایی می‌بیند، در همین راستا گروهی از روشنفکرهای پیش از انقلاب هم رخوت سیاسی را در عشق مردم به گوگوش و هایده می‌دیدند و فکر می‌کردند که با از بین بردن این اسباب حواس‌پرتی از سیاست، رخوت و سستی سیاسی برای همیشه از جامعه رخت برخواهد بست. دو گروهی که دست به دست هم دادند، نه لات‌ها و سوسول‌ها به قول اباذری، بلکه روشنفکرهای تنزه‌طلب و لایه‌هایی از حاشیه‌‌ی جامعه بودند. این لایه‌های حاشیه‌ای بخشی از موسیقی پاپ را نماد ستیز حکومت ِ وقت علیه باورها و ارزش‌های مذهبی و خاستگاه اجتماعی‌شان تلقی می‌کردند. برخی از روشنفکران ضد موسیقی پاپ (پیش از انقلاب) هم ساده‌انگارانی بودند که تصور می‌کردند با مارک مبتذل زدن به نوعی از موسیقی، نقد فنی ِ سیاسی-زیبایی‌شناسی ارایه‌ کرده‌اند، و با از بین بردن این نمادهای ابتذال به سیاسی شدن و وارسته شدن جامعه می‌انجامند. یک اشتباه بسیار رایج که از بینش طبقه‌ زده‌ی ضدکارگر ناشی می‌شود این است که این لایه‌های حاشیه‌ای جامعه را کل طبقه‌ی کارگر تلقی کنیم. طبقه‌ی کارگر درایران یک جهان‌بینی همگن ندارد و گروههای مختلف را دربرمی‌گیرد: از «لات‌ها و سوسول‌هایی» که سر مزار آفت گریه کردند، مست کردند، و ترانه‌های او را خواندند و بعد از انقلاب در ایست‌های بازرسی نوار‌کاست‌های «مستهجن‌»شان زیر پای مامورین حکومت له شد، تا کسانی که در یک اتحاد شوم با روشنفکرهای تنزه‌طلب خشم طبقاتی‌شان را— در یک پروسه‌ی آگاهی کاذب مانند— بر سر گوگوش و داریوش فریاد کشیدند.
۴- رابطه‌ی پاشایی با صداوسیمای جمهوری اسلامی برای درک رابطه‌ی طرفداران او با مرگ‌ تراژیک‌اش و با ترانه‌های‌اش کافی نیست. مثلا بسیاری از خواننده‌های پاپ پیش از انقلاب در دربار اجرا می‌کردند و بعضی‌شان برای خانواده‌ی شاه ترانه هم خوانده بودند. اما طرفداران این خواننده‌ها، برخلاف تلقی رایج آن زمان ( توسط برخی از روشنفکران و برخی از لایه‌های حاشیه‌ای) لزوما در اتحاد شومی با حکومت زمان قرار نداشتند. اصولا ارزش یک کار هنری براساس رابطه‌ی هنرمند با حاکمیت و داشتن و نداشتن پیام سیاسی-اجتماعی آن کار قابل سنجش نیست؛ کسانی که براساس عدم تعهد اجتماعی هنرمند و یا کار هنری، هنر او را تحلیل می‌کنند از نقد درونی آن کار باز‌می‌مانند و بیشتر از پتانسیلی که آن کار هنری برای ارایه‌ی تصویر از جامعه دارد، از آن به تحلیل‌های کلان اجتماعی می‌رسند.
 در ضمن اشاره به بدن «زشت» مهوش براساس معیارهای امروزی چاقی و لاغری —آن‌طور که اباذری می‌گوید— و جایگاه اجتماعی طرفداران او نقد کار او نیست؛ این‌روزها مد شده که روشنفکران ایران با قضاوت کردن چاقی و لاغری هنرمندان زن، کار آنها را مثلا مورد نقد قرار بدهند که چنین نقدی واقعا حتی از سطح تولیدات مجله‌های زرد هم پایین‌تر است و تحت‌تاثیر رویکردهای رایج ضدزن در جامعه است.
۵- تلاش پروپاگانداسازان اعتدال برای از بین بردن فاصله‌ی بین حاکمیت و مردم عادی، و همسان جلوه دادن منافع حاکمیت و مردم عادی از سیاست‌های اعتدالیون پس از انتخابات ۹۲ بوده است که اباذری به درستی به آن اشاره می‌کند که چون جغرافیای این سخنرانی دانشگاه تهران است، جسارت او قابل تحسین است. اما اباذری پروپاگاندای اعتدال را رویکرد «مردم» تلقی می‌کند که به تعمیم دادن بینش پروپاگانداسازان اعتدال به کل جامعه می‌انجامد. اصولا آن‌چه ما به آن مردم می‌گوییم یا در حال زار زدن برای مرگ زودرس خواننده‌ای به‌طور گذرا مشاهده می‌شود، یا وقتی کشته می‌شود در شمایل ستار بهشتی و مادرش از دور شناخته می‌شود، یا وقتی مورد اصابت اسید قرار می‌گیرد به صورت سوخته‌ی او— اغلب بدون کلام‌اش— اشاره می‌شود، و یا در تجمع انبوه کارگران چند سال حقوق نگرفته می‌بینم‌شان که پوسترهای «رفع گرسنگی حق مسلم ما ست» حمل می‌کنند و بعد در انبوه تحلیل‌ها و پروپاگانداهای رسانه‌‌های کلان گم می‌شوند. با وجود انواع شبکه‌های اجتماعی، فرودستان در ایران امروز از همیشه صدای‌شان دسترس‌ناپذیرتر است. بنابراین از گریستن مردم در عزاداری برای خواننده‌ای رسیدن به این‌ نتیجه که «مردم هم می‌ترسند و می‌خواهند با دولت متجاوز یکی بشوند» چندان منطقی به‌نظر نمی‌رسد.
اباذری می‌پرسد که «چرا مردم ایران به این فلاکت افتادند؟ این‌جاست که تحلیل خیلی مهم است». اما این «فلاکت» ربطی به نوع موسیقی پاشایی و یا نوع پاسخ مردم به مرگ تراژیک او ندارد، در واقع اباذری بی‌اینکه بخواهد این «فلاکت» را در جاهایی که آن را با موسیقی پاشایی و توجه به مرگ او توضیح می‌دهد غیرسیاسی می‌کند گویی هر‌چه فریاد داریم باید بر سر عزاداران مرگ پاشایی و موسیقی «مبتذل» او بکشیم. این «فلاکت» یکی از دلایل اصلی وجودش این است که فرودستان در ایران صدای‌شان به هیچ‌ رسانه‌ای نمی‌رسد. [۳]
۶-سخنرانی روشنفکران هم ‌به‌نوعی اجرای هنر‌شان است. نقدی که — به‌جای تولید مفهوم— به ارایه‌ی چند صفت ختم می‌شود: «موسیقی مسخره، شعر مسخره‌تر […] ابتذال محض […] مردم احمق» اجرای بهتری ست یا «امشب دل من هوس رطب کرده» و یا «بزنم به تخته رنگ و روت وا شده» و یا «به‌سربه‌زیر بودن سمپاتی دارم، به‌سر هوای عشق لاتی دارم» ؟ دست‌کم سه تای آخر بساط شادی فراهم می‌کنند، و ستم‌ها و تحقیرهایی که تحت هویت‌های مطرب و مبتذل علیه خواننده‌ها و نوازنده‌های سبک‌های مختلف موسیقی و شنونده‌های‌شان— توسط حکومت و بخش‌هایی از جامعه— در ایران روا داشته شده را نادیده نمی‌گیرند و به اسم دفاع از ارزش‌های والای فرهنگی به محافظه‌کاری اجتماعی نمی‌انجامند.
[۱] از صفحه‌ی ۴۴۱ از این کتاب:
Adorno, Theodor W., Richard D. Leppert, and Susan H. Gillespie. 2002. Essays on music / Theodor W. Adorno ; selected, with introduction, commentary, and notes by Richard Leppert ; new translations by Susan H. Gillespie. Berkeley, Calif: University of California Press.
[۲] http://www.tufts.edu/~mdevoto/12TonePrimer.pdf
[۳] اباذری توجه نمی‌کند که پاشایی در ۲۹ سالگی در اثر سرطان فوت کرده و در ایران سونامی سرطان تحت تاثیر آلودگی محیط زیست و فشارهای اقتصادی-درمانی امری سیاسی است. درنتیجه مرگ زودرس پاشایی با استیصال سیاسی موجود در جامعه رابطه‌ی تنگاتنگی دارد
ناممکن شدن امر سیاسی، از هم گسستن جامعه با سرکوب کردن انواع شبکه‌های اجتماعی، نداشتن حق تجمع در فضای عمومی، از عواملی ست که تجمع غیرسیاسی گریستن برای مرگ پاشایی — سمبل استیصال اجتماعی فعلی در ایران— را سیاسی می‌کند.
سخنان جنجالی یوسف اباذری درباره پدیده مرتضی پاشایی
دقیقه ۲:  پاپ در سیر موسیقی یعنی مبتذل‌ترین نوع موسیقی و این آقا یکی از مبتذل‌ترین افرادی بود که این موسیقی پاپ رو می‌خوند
کسانی میگن تحلیل نکن. چطور تحلیل نکنم؟ یک آدمی که مرده موسیقیش رو من تحلیل نکنم؟... فورمت موسیقی این آدم رو یک موسیقیدان تحلیل کرده: مبتذل محض!
ما پاپی داریم که پیچیده است. این ساده‌ترین، مسخره‌ترین، احمقانه‌ترین نوع موسیقیه، صدای فالش، موسیقی مسخره، شعر مسخره‌تر!
بنابراین من چطور می‌تونم چنین چیزی رو تحلیل نکنم؟
برای من خیلی جالبه که یک ملتی، یعنی دویست سیصد... یک میلیون نفر میفتن به این ابتذال! میفتن به ابتذالی که میرن در مجلس ترحیم یک همچین خواننده مسخره‌ای شرکت می‌کنند گریه می‌کنند توی سرشون می‌زنند و یک نفر توی نمی‌دونم فیس‌بوک و از این حرف‌ها می‌نویسه که من تا ابد می‌سوزم!
چرا مردم ایران به این افلاس افتادند؟ چطور مردم ایران به این فلاکت افتادند؟ اینجاست که تحلیل خیلی مهمه: دولت برمبنای فعل و انفعالات حکومت... [در ادامه اصل حرف‌های اباذری در تحلیل ماجرا]
 دقیقه ۱۴: خانم ببینید نسل و پسل و اینا رو بگذار کنار
افرادی هستند کم‌سن‌وسال‌تر از شما که به شوییمبل گوش می‌دن به موتزارت گوش میدن. نسل چیه؟
امثال شما خفه کردین ما رو یک ماهه
افرادی کم‌سن‌وسال‌تر از شما دارن موتزارت گوش میدن دارن بتهوون گوش می‌دن. دارن نمی‌دونم چی گوش میدن. [به مسخره:] خواننده نسل من
 -فقط اونی که موتزرات گوش میده آدمه؟
+کاملا کامل
 -شما نماینده مردم نیستید!
+معلومه من نماینده مردم نیستم. شما نماینده مردم هستید. من همین کسیم که دارم میگم این مردم ابله‌اند. معلومه که من نماینده مردم نیستم. چه کسی گفته من نماینده مردمم؟ من دارم از جانب خودم حرف می‌زنم به عنوان یک آدم. معلومه که نماینده این مردم نیستم. شما این مردمید
- به نظر شما من نجسم؟ این حرکت دست شما یعنی چی؟
+هرکی هستید باشید. از وقتی که این یارو مرده خفه کردن همه این ملت رو
- آقای اباذری من آدمم توی این مملکت و من خودمم که تعیین می‌کنم چطور زندگی کنم [تشویق حضار]
+شما حق دارید به هرکس گوش بدید به هر موسیقی گوش بدید من هم حق دارم...
-شما اجازه توهین ندارید
+ این ایماژی هست که فقط افراد ساده‌دلی مثل شما ممکنه چیز کنند. میلیون‌ها مدل ساختند که شما محکومید بر مبنای اون مدل زندگی کنید. فکر می‌کنید دارید انتخاب می‌کنید. انتخاب دارید می‌شید [تشویق حضار]

 مورچه ها
کنسرت موسیقی برای معتادان در هرات برگزار شد
گروه موسیقی مورچه ها به همکاری شماری از فرهنگیان در ولایت هرات به روی زمین مملو از برف برای معتادان آواز خواندند. مسعود حسن زاده یکتن از اعضای گروهی مورچه ها گفت آنان می خواهند با اجرای موسیقی در این محل دولت و مردم را وادار کنند تا این طیف از جامعه را فراموش نکنند
مورچه ها - بازار آزاد
برگرفته از سایت آرشیو رزا

lundi 15 décembre 2014

ژن کشی در روز روشن و مقابل چشمان همه



روزنامه ایران : هنوز باور ندارند تهدیدهای مرد کینه‌جو آتش به جانشان نشانده و رنگ واقعیت به خود گرفته است.
داماد بدرفتارشان وقتی دختر 19 ساله‌شان را طلاق داد دست از مزاحمت‌هایش نکشید تا اینکه یکی از هولناک‌ترین جنایات در شهر گرگان را رقم زد.
صحنه قتلی که پوریا 23 ساله سه‌شنبه هفته گذشته پشت چراغ قرمز خیابان ولیعصر گرگان به تصویر کشید نه تنها رهگذران و مغازه‌داران بلکه مقامات قضایی و پلیسی این شهر شمالی را شوکه کرد.
مجتبی برادر فائزه در مراسم عزاداری‌ای که در روستای کفش‌گیری برپا است هنوز با ناباوری از قتل خواهرش می‌گوید. وی به خبرنگار اعزامی ایران گفت: ساعت 8 صبح خواهرم راهی آرایشگاه محل کارش بود، انگار پیش از رسیدن به آنجا داماد سابق‌مان را از دور دیده و از آنجایی که بارها توسط پوریا تهدید به مرگ شده بود سراسیمه راه خود را عوض کرده و سوار تاکسی دیگری شده است تا به سمت مرکز شهر فرار کند ولی زمانی که در ترافیک سنگین خیابان ولیعصر گرفتار می‌شود با ترس از تاکسی پیاده شده و پیاده شروع به فرار می‌کند. پوریا هم که با خودروی دیگری خواهرم را تعقیب کرد ه پیاده شده و به سمت فائزه می‌دود و در حالی که فریاد می‌زد کسی جلو نیاید و موضوع خانوادگی است وسط خیابان و لابه‌لای خودروها با سه ضربه شدید چاقو به گردن و پشت، فائزه را هدف قرار می‌دهد و هنگام فرار توسط یک راننده تاکسی و مردانی که او را تعقیب می‌کردند، دستگیر شد.
مجتبی آهی کشید و با اشاره به بارها تهدید به مرگ خواهرش توسط پوریا گفت: شش ماه بود پوریا با ارسال پیامک یا تماس تلفنی و حضوری مزاحمت و تهدیدهای خود را ادامه می‌داد. فائزه سه سال پیش به عقد او درآمد و در این مدت مرتب از شوهرش کتک می‌خورد، فائزه ماه‌های نخست حرفی از این بدرفتاری‌ها نمی‌زد و مدارا می‌کرد. بعدها از او شنیدم که انگار پوریا تهدید کرده بود اگر کتک‌کاری‌ها را نزد ما بگوید انتقام خواهد گرفت و مرا که برادرش هستم از پشت با چاقو می‌زند و می‌کشد.
فائزه هم از ترس تا مدت‌ها حرفی نمی‌زد اما سرانجام کبودی‌های روی صورتش همه‌چیز را لو داد، اگر فائزه از روز نخست همه‌چیز را به ما می‌گفت شاید اوضاع بهتر می‌شد. جوان سیاهپوش ادامه داد: هر وقت به پلیس خبر می‌دادیم بخوبی در مسأله مداخله نمی‌کرد و موضوع را یک اختلاف خانوادگی می‌دانست و کسی توجهی نداشت که مشکل فراتر از اختلاف زن و شوهری بوده و پوریا یک شرور بود که به جان خانواده ما افتاده بود. سرانجام خواهرم پس از مدت‌ها شکنجه در خانه شوهر تصمیم به طلاق گرفت. از داماد سابق پنج بار به دلیل پارگی گوش، آسیب به چشم، شکستگی بینی، کتک خوردن خواهرم در خیابان و تهدید خانواده با چاقو جلوی خانه شکایت کردیم و به این خاطر با گرفتن وکالت در طلاق توانستیم از سه و ماه نیم پیش طلاق وی را بگیریم اما پوریا تهدیدهای خود را عملی کرد و فائزه را به قتل رساند و پزشکی قانونی گفته که خواهرم به سبب بریدگی ریه و خونریزی شدید قفسه سینه جان خود را از دست داده است.
مجتبی گفت: من و خانواده‌ام که از هفته گذشته با حجم عظیمی‌از همدردی مردم روبه‌رو شده‌ایم از مسئولان می‌خواهیم ماجرا را دقیق بررسی کنند و موضوع قتل زنی بی‌گناه که در صحنه‌ای دلخراش در روز روشن جلوی دید همگان به قتل رسیده را ویژه رسیدگی کنند. این برادر گریان ادامه داد: پوریا خواهرم را در مسیر مدرسه دیده و به خواستگاری‌اش آمد که زیاد راضی به این ازدواج نبودیم چرا که وی نه تنها فقر مالی داشت، بلکه فرهنگ درست و حسابی‌ای نیز نداشت و دلیل رفتارهای قاتل همین‌ها بود. پوریا زمانی نگهبان بازارچه نعلبندان بوده و در شرط‌بندی فوتبال شرکت و در قهوه‌خانه نیز کار می‌کرد و به خاطر شرارت پرونده نیز دارد. مادرم این روزها آرامش ندارد اما پدرم صبورانه این داغ را تحمل می‌کند تا خانواده‌مان را حفظ کند ولی همه ما ناراحت هستیم چرا که صحنه‌هایی از این جنایت خشن در شبکه‌های اجتماعی به اشتراک گذاشته شده و ما با دیدن لحظات آخر عمر فائزه لطمه روحی عمیقی خوردیم.
وی در پایان گفت: می‌خواهیم پوریا در همان محل جنایت اعدام شود تا درس عبرتی برای کسانی باشد که عاطفه در وجودشان مرده است.
بنابر این گزارش، عامل این جنایت در بازجویی‌های قضایی و پلیسی جزئیات قتل را به گردن گرفته است و به گفته دادستان گرگان به صورت فوق‌العاده محاکمه شده و به مجازت خواهد رسید.

lundi 8 décembre 2014

فیلم «پنج ستاره» از زنان بی ستاره

فیلم زیر از ایران- کارگران زن هتل در ایران
فیلم پنج ستاره به کارگردانی مهشید افشارزاده با بازی شهاب حسینی سحر قریشی همایون ارشادی بهنوش بختیاری بهناز ... اکران ویژه سینماهای کشور
Setareh Full Movie - فیلم کامل پنج ستاره – YouTube
نقد فیلم در زیر (روی تیتر مطالب کلیک کنیم و در منبع مطلب را بخوانیم)
ز.جلالی
فیلم فضای کار و زندگی و دغدغه‌های روزمره‌ی کارگران زن در یک هتل مجلل را به نمایش می‌گذارد. در این فضای زنانه، مناسبات میان خود زنان کارگر به شکل تلفیقی از رقابت (ناشی از ترس از دست دادن کار) و همدلی و همیاری تصویر می‌شود که این دومی آشکارا غلبه دارد و حاکی از درک انضمامی آنان از موقعیت و سرنوشت مشترکشان است. ...
موسیقی جدید افغانستان و ایران
راک فارسی از فرزاد علیپور- گرافیتی های بانسکی
PERSROCK - TV ( banksy graffiti + Lyrics )
مصاحبه با فرزاد
Exclusive interview with Farzad Alipur (persian) - VOA TV
راک فارسی از فرزاد علیپور- عمو آزادی
راک فارسی از فرزاد علیپور- یک اتفاقی افتاده

شاپرک در مسابقه ی سوپر استار افغانستان آهنگ دگر اشکم مریز از احمد زهیر (شاپرک با برقع ظاهر شد)
Shaparak sings Degar Ashkam Mariz from Ahmad Zahir
آهنگ اول از شاپرک در مسابقه ی سوپر استار افغانستان
Afghan Star Season 9 Epi. 6 Top 160 Shaaparak = Wajma

شکیب مصدق کنسرت برلین
Morche Ha Live Concert In Kabul and Police attack کنسرت مورچه ها در کابل
در این کنسرت در کابل/ افغانستان 400 نفر شرکت کردند. گروه مورچه ها دید بسیار انتقادی به اشغال افغانستان دارد و کنسرت با دخالت پلیس به هم خورد...
Morcha( Afghanistan's 1st alternative Rock band) performed for more than 400 people in a street of Kabul. police stopped this concert after a religious leader (mulla) call the policed and told them: this concert is against Islam . one member of Morcha arrested by police and two other members Beat up by police. the police toke him with their self to police station for 4 hours,the concert stopped and police tried to Dispersed the audience.
کنسرت مورچه ها
کنسرت مورچه ها در تلویزیون افغانستان (کانال خصوصی در لینک بالا)
آهنگ آزادی از شکیب مصدق
Shekib Mosadeq is the first Rock Pop Singer in Afghanistan this song is For Freedom in afghanistan and all the Welt
شکیب مصدق- میهن
برگرفته ار آرشیو رزا

vendredi 14 novembre 2014

کوبانی و تلالوی دوباره ی آزادی در جهان سرمایه ، نگین شیخ الاسلامی وطنی

رقص و خنده و تفنگ دختران کوبانی، فمنیست و دنیای سرمایه را به چالش کشید؛ و انگیزه ای شد، برای نوشتن ها و سرودن ها و نگفته های بسیاری که دغدغه ی بسیاری از ما بود. کوبانی انگیزه ی زیستن و سرود آزادی را در جهان دوباره زنده کرد. کوبانی تابلویی شد، که هرکسی در آنجا در جست وجوی ردی از خود است. چرا که عقده گشای انبوه امیال سرخورده ی جهان امروز در برابر سرمایه و تاجران و دلالان سرمایه است.
کوبانی تلالوی دوباره ی آزادی و مبارزه برای آن است. دختران و زنان کوبانی با خنده و رقص و تفنگ هایشان به استقبال یکی از خشن ترین نیروهای تاریکی و نادانی سده ی بیست و یکم می روند. آنان خنده را جایگزین گریه و تفنگ را جایگزین بردگی و رقص را جایگزین سکون و ابژه سکسی بودن کرده اند. آنها به میدان های جنگ می روند. شلیک می کنند، با خنده و گاهی نیز با ترس اما هم چنان لبخند بر لبانشان جاریست و هنگام برگشت با هلهله و هه لپه ر که آرام می- گیرند، آنها برای زندگی می جنگند، برای یک زندگی آزاد، نه برای ماورای طبیعت، نه برای اینکه تقدیس شوند! آنها رابطه ی سالمی با جهان و زندگی دارند پس نه مظلومند و نه مغموم.
البته که مبارزه ی دختران گریلا تنها مختوم به این ٥٧ روز یا این دو یا سه سال اخیر نیست. دختران گریلا سالهای طولانی ست، قریب به چهل سال که در کوهستانهای کوردستان در حال مبارزه با ناعدالتی و نابرابری هستند. آنان هیچگاه در انتظار رفع خطرات و حواله شدن مطآلباتشان به فرصت های بعدی نبوده اند؛ بلکه بالعکس آنان در کنار فریاد برای هویت و اصالت خود فریاد برای عدالت و برابری را سر دادند؛ اما آنان اینگونه نمی اندیشند، که جنگ و تفنگ تنها مختص مردان است؛ زیرا که این تفکر گزاره از همان تفکر جنسیتی دارد، که طبقه ی بندی می کند چه کسی حق دارد و چه کسی حق ندارد! آیا کسانی که می اندیشند تفنگ به دست گرفتن زنان نشانه ی از ترویج خشونت است! گزاره از همان تفکر مردسالاری نمی کنند که هنوز در ضمیر ناخودآگاه آنان فرمانروای اندیشه های آنان است!؟ و این تفکر همان سیستم سرمایه نیست که تعیین می کند، زنان چگونه بیاندیشند و چگونه بپوشند و میکاپ کنند؛ و در کنار عرضه ی ژست های هالیودی و مدل های کمپانی های سرمایه داری.... گاهی نیز به تئوریهای فمنیستی بپردازند! و مقالاتی دهن پرکن در باب گفتمان صلح و زن و زن و... بنویسند و در برابر دوربین های متفاوت و رسانه ها نیز ژستی روشنفکرنما داشته باشند!
آن چه که در دایره ی مبارزات زنان فمنیست قرار دارد کنترل بدن و ذهن زنانه است، که امروزه دنیای سرمایه و دلالان و تاجران آن را در حیطه ی کنترل خود قرار داده اند. چیزی که نانسی فریز و همتایان او را نگران کرده است.
دختران گریلا سالهای بسیاری ست، که در حال مبارزه هستند و مشارکتی فعال دارند در سیاست و مدیریت و در تمامی ارکان اجتماعی و اقتصادی، نه به شیوه ی منفعل و عروسکی، بلکه به شیوه ی تاثیرگذار و صاحب سخن بودن با اراده ی آزاد.
آنان نه بردگان یک اندیشه و یک فرد بلکه همراهان و دوستداران و پشتیبانان اندیشه ی آپو* هستند، آنان با مشارکت هایشان کمک به تکامل و عملی کردن اندیشه های انسانی شدند،که فرا جنسیت می اندیشد و مرد* بودن را به تعریف کلاسیک و مردانه بودن آن را در خود نابود کرد؛ و گستره ی انسانی را در خود تعالی داد، او ابر انسانی شد، که اندیشیدن به رهایی کهن ترین مستعمره ی جهان* جزو دغدغه های روزمره ی او شد. چرا که او -عبدالله اوجالان- نیک می دانست، آزادی این قلمرو کهن، آزادی بخش بزرگی از زندگی ست؛ و امروزه کوبانی گواه این اندیشه ی آزاد است.
کوبانی بدون یک اراده و تفکر و ایدئولوژی نمی توانست اینگونه تاب بیاورد در برابر نیروی چنین سبیع و بی رحم که دنیای سرمایه را در پشت سر خود دارد. کوبانی اراده ی آزاد شد، با تفکری نوین در جهانی که سرمایه و سیاست مداران سرمایه در حال بلعیدن همه ی خواسته های انسانی هستند.
داعشیان نیز برای یک ایدئولوژی می جنگند. زنانی نیز که به داعش می پیوندند و تفنگ به دست می گیرند از یک ایدئولوژی دفاع می کنند. چه تشابه زیبایی و در خور تحسین، در عجب نیستم، که گروهی از مرکزنشینان ایرانی اینگونه بتازند به مبارزه ی آزادیخواهانه ی زنان کورد، چرا که این پیشه ی سالها مبارزات آنان است. از آن روست که امروز داعشیان بر زنان و دختران ایرانی سروری می کنند؛ و بر آنان اسید می پاشند؛ و زنان بسیاری را در گروه های زنجیره ای به قتل می رسانند. داعش پروران تنها در لباس و هیبت مردانه با سبیل و ریش ظهور نمی نمایند، بلکه آنان می توانند در هیبت های متفاوت و حتا در هیبت عروسک های هالیودی آشکار شوند، یا در هیبت زنی فمنیست که با لخت کردن پستانهای خود ادعای گرفتن حقوق حقه و پایمال شده ی زنان را داشته باشند!
نکته این جاست. زنانی که به داعش می پیوندند، تنها یک ابژه ی سکسی هستند، نه مبارزین و تفنگ به دستان یک تفکر و یک ایدئولوژی. داعشیان اما برای چه مبارزه می کنند؟ برای رسیدن به یک ارگاسم ابدی که همانا زن و شراب و حوریان بهشتی ست، آنان در این دنیا چیزی برای از دست دادن ندارند؛ چرا که آنها به ماورالطبیعه متصل هستند، آنها برای رسیدن به یک نیروی آسمانی و رسیدن به یک ارگاسم ابدی می جنگند!
داعشیان می خواهند جهان را به خاک و خون بکشند تا خود به ماوراءالطبیعه برسند؛ اما کوبانی می جنگد برای یک زندگی آزاد و یک اراده ی آزاد.
کوبانی سالهای بسیاری ست در حال جنگیدن است. در کوهستان های زاگرس و شاهو و بوتان و زاب و قندیل ...قلب کوبانی سالهای طولای ست در ایمرالی می طپد تا خنده و ر‌قص و آزادی را جایگزین بردگی و گریه و سکون و فغان کند.
دختران کوبانی وارثان دانش ژینولوژی هستند، که پشتوانه ی علمی آن گریلاهای کوهستانهای آزاد کوردستان است، زنانی چون فیدان و دوغآن و سکینه و بریتان و شیرین و زیلان و بی شمار زنانی که امروز در کوبانی و دیاربکر و قندیل با مبارزه ی به واقع و پراکتیک شان در حال نگارش مانیفست رهایی زن هستند، مانیفست رهایی بشریت از ظلم و ناعدالتی.
ژینئولوژی یا همان زن‌شناسی، علم شناخت ابعاد تاریخی،‌ اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و فلسفی زن می‌باشد که طرح کلی و جامع آن برای اولین بار از سوی رهبر زندانی ملت کورد- عبدالله اوجالان- درانداخته شده است. مصدر این کلمه همان ژیان (در زبان کوردی یعنی زندگی)، زن و زندگی می‌باشد. بدین صورت ژن‌‌ـ ژیان (زن‌ـ زندگی)، زندگی‌بخش و آفریننده می‌باشد. جهت درک بهتر ژینئولوژی بجاست نگاهی ژرف به ذهنیت‌ جنسیت‌گرا بیندازیم. بی شک نخستین بار نیست که جهت واکاوی و بررسی مساله‌ی زن در جنبش آزادی‌خواهی کوردستان فعالیت و نظریه‌هایی دال بر این موضوع مطرح می‌شوند؛ اما طرح اصطلاح ژینئولوژی بعد از تغییر پاردایم جنبش انجام گرفت. برای بار اول نیز توسط رهبر آپو در کتاب جامعه‌‌شناسی آزادی به مفهوم واقعی کلمه اشاره شد.

٢٠١٤/١١/١٠
نگین شیخ الاسلامی وطنی

*آپو رهبر زندانی ملت کورد است،که ١٥ سال پیش با یک توطئه ی بین المللی دستگیر شد و روانه ی زندان ایمرالی گردید.

* کلمه ی مێر یا مرد یا پیاو ؛برای تشریح این کلمات که به شیوه های متفاوت آمده است (مرد مار و میر و مهر و پیاو) لازم ست، که نگاهی تاریخی به این کلمات داشته باشیم تا مفاهیم آن را درک نماییم. در فلسفه و اعتقادات میترایی کلمه ی میر یا مهر را برای میترا که جنسیت خاصی ندارد، جندر به کار گرفته می شود؛ اما در مرحله ی پیشرفت مردسالاری مردهای جامعه سعی بر این داشتند تا تمام خصوصیات خوب میترا را به خود اختصاص دهند، ازاین رو نام مێر. میر یا مرد را برای خود انتخاب کردند. این در حالی ست که در تاریخ کهن کوردستان میر یا مێر به معنی جنسیت مرد نبوده و کلماتی ست که اختصاص به میترا داشته است، به معانی عشق و دوست داشتن و هم چنین خورشید می آید، خورشید پرستان و مهر پرستان، تمام این خصوصیات متعلق به میترا بوده است، اگر توجه بکنیم امروز نیز در پروسه ی ازدواج انسانها حلقه ی ازدواج میان آنها رد و بدل می شود، چرا که حلقه سمبل تعهد جاودانگی است؟ چرا که حلقه سمبل خورشید است و آن آداب و تقالید تا به امروز نیز پابرجاست، به مثابه عقدکنان، در پروسه ی ازدواج دختر و پسر حلقه رد وبدل می کنند به معنای پیمان و تعهد. یکی دیگر از اسامی میترا مار است. کلمه ی مار به معنای میترا به کار رفته است. مار در نزد کوردها عنصری مقدس بوده است. امروز نیز در میان ایزدییان (لاله ش) بر در و دیوار عکس و پوستر مار آویزان است. حتا اگر نگاهی به آرم و سمبل پزشکان و داروخانه ها بیاندازیم، پیمانه و ماری خواهیم دید، که به دور پیمانه پیچیده شده، در اسطورها نیز به جاودانگی مار اشاره شده است.در اسطوره ی گیلگامیش آمده است؛ هنگامی که گیلگامش گیاه جاودانگی را می یابد ماری می آید و آن را می خورد؛ و اینکه چرا در ادیان سامی (یهودی و اسلامی و نصرانی و اسلام) تا به این حد از مار به عنوان عنصری بد یاد می شود، به این دلیل است که همه ی آنها خواهان پاک کردن و از بین بردن فلسفه و تفکرات میترایی بوده اند.
در کردستان شهری ست، به اسم، میر"دین" به معنی مرکز میترایی ها، این کلمه حتا وارد آداب و تقالید نیز گشته است. زردشتیان جشنی دارند، به نام مهرگان که بعدها در عربی به مهرجان تغییر یافت، حتا این آداب و تقالید به اروپا نیز رسیده است.
ابوریحان بیرونی در خصوص جشن مهرگان نوشته است، به دلیل آن که در ان روز خورشید درخشید بر سر انسانها آن را مهرگان نامیدند. اگر چشمی به متولوژی و اسطورهای قدیم کوردستان بیاندازیم، چندین فرشته یا الهه هستند که جنسیت آنها ماده بوده است، که معرفترین آنها همان فرشته ی میترا یا مهر است. هم چنان می توان به فرشتگان باران یا آناهیتا، فرشته ی گرمی یا آذر، فرشته ی غضب یا اینیرا اشاره کرد. بعد از گذشت دهها هزار سال در کوردستان، این کلمات به دلیل این که از فکر و فلسفه ی زندگی اجتماع سرچشمه گرفته است، به عنوان اسامی زنان و خصوصیات زنانه در ادبیات کوردستان به کار گرفته می شوند. میترا، مهری، میردین یا خورشید، ستاره، آناهیتا یا آذر.

*عبدالله اوجالان در جلد سوم مانیفست تمدن دمکراتیک به نام جامعه شناسی آزادی مبارزات فمنییسم را به نام قیام کهن ترین مستعمره نام می برد.

برگرفته از سایت اخبار روز

dimanche 9 novembre 2014

از زخمِ قلبِ ریحان جان


جوانه ای بودم در معرضِ بادها
دخترکی در چهارراه حوادث
طفلکی سرگردان، گمشده در هزارتویی پنهان
رویاهایم رویید چون دامی هولناک
شاپرکی بودم در میانِ مشتی مرگبار
زندگیم آغاز نشده، به پایان رسید
طرح هایم نکشیده ماند
پروژه هایم همه ناتمام
جوانیم بلای جانم شد
 ریحانی بودم که نروییدم مگر بر چوبه دار
خروشی که هرگز نرود از یاد

از قلب کوبانی؛ روایت یک شاهد عینی از شهر تحت محاصره

بیشتر غیرنظامیانی که همچنان در شهر مانده‌اند، سالمندان و زنانی هستند که فرزند خردسال دارند
نزدیک به دو ماه است که جنگجویان گروه موسوم به دولت اسلامی (داعش) شهر کردنشین کوبانی را در محدوده مرزی سوریه محاصره کرده‌اند. ارسین چاکسو، که گزارشگر یک روزنامه هوادار کردهاست، یکی از معدود روزنامه‌نگارانی است که در طول دوره این محاصره، از درون این شهر گزارش داده است.
من روز نوزدهم سپتامبر به کوبانی رسیدم، چهار روز پس از آغاز حملات. بیشتر غیرنظامیانی که در روزهای اول دیدم، اکنون ناپدید شده‌اند. بسیاری از آنها به ترکیه فرار کرده‌اند، ولی برخی دیگر در درگیری‌ها کشته شده‌اند.
حدود ۴۰۰ هزار نفر در کوبانی و ۳۶۰ روستای اطراف آن زندگی می‌کردند. ولی هم‌اکنون تنها ۴ هزار نفر در مناطق به نسبت امن این شهر زندگی می‌کنند. ۵ هزار نفر دیگر نیز در روستایی در شرق کوبانی، در منطقه‌ای مین‌گذاری شده بین مرز ترکیه و خط راه‌آهن زندگی می‌کنند.
بیشتر کوبانی به ویرانه بدل شده است
هنگامی که حملات داعش آغاز شد، مردم هر آنچه از دارایی‌هایشان را که می‌توانستند، برداشتند و به این منطقه گریختند. خانواده‌های زیادی ساکن اینجا هستند، ولی بسیاری نیز راهی شهر سوروچ در آن سوی مرز ترکیه شده‌اند.
تنها راه ارتباط بین کوبانی و سوروچ از طریق تلفن همراه است.
مردم در هر سوی مرز نگران یکدیگرند. در حالی که غیرنظامیان داخل کوبانی بخشی از نیروی مبارز علیه داعش به شمار می‌روند، عزیزانشان در سوروچ در تلاش برای بقا به عنوان پناهندگان جنگی هستند.
شرق کوبانی در نتیجه نبردهای سنگین، گلوله‌باران، حملات انتحاری نیروهای داعش با خودروهای بمب‌گذاری‌شده و بمباران نیروهای ائتلاف به یک ویرانه تبدیل شده است.
پیش از جنگ، این منطقه بخش متمول و ثروتمندنشین شهر بود.
محله‌های جنوبی شهر به اندازه بخش شرقی ویران نشده‌اند، ولی به شدت آسیب دیده‌اند. جنگ خیابانی همچنان در این بخش‌های شهر ادامه دارد و هیچ‌یک از خانه‌ها دیگر در ندارد.
همه خانه‌ها با سوراخ‌هایی که روی دیوارهایشان ایجاد شده، به یکدیگر وصل می‌شوند و می‌توان از طریق آنها از خانه‌ای به خانه دیگر رفت و سر از یک نقطه دیگر شهر درآورد.
در هر خیابان، خودروهای سوراخ از گلوله یا واژگون را می‌توان دید.

خلیل عثمان ۶۷ ساله در کنار دو پسرش برای دفاع از کوبانی می‌جنگد
خیابان‌ها از زمان آغاز درگیری‌ها تمیز نشده‌اند و مگس‌ها به شهر هجوم آورده‌اند. ولی در شرایط کنونی و همزمان با خنک شدن هوا بوی تعفن هم کمتر شده است.
گرسنگی و کم‌آبی وضعیت را برای سگ‌های ولگرد و حیوانات خانگی که در شهر رها شده‌اند، سخت کرده است.
بیشتر غیرنظامیانی که اینجا مانده‌اند سالمندان یا زنانی هستند که فرزند خردسال دارند. آنها اجازه ندارند برای مبارزه به خط مقدم بروند، ولی برخی، این ممنوعیت را زیر پا می‌گذارند. از جمله خلیل عثمان ۶۷ ساله پا به پای دو پسرش اسلحه به دست گرفته است.
او به من می‌گوید: "وقتی جوانان دارند کشته می‌شوند، از من انتظار داری که از مرگ بترسم؟"
در طول شب، غیرنظامیان تنها در مواقع اضطراری خانه‌هایشان را ترک می‌کنند. اگر کسی بیمار شود، مقامات محلی را مطلع می‌کنند و خودرویی با دو نفر از مبارزان "یگان‌های مدافع خلق" به آنجا می‌آید و افراد را به جایی که باید، منتقل می‌کند.

"سرشار از روحیه"

هنگامی که منطقه‌ای زیر آتش خمپاره قرار می‌گیرد، به طور موقت اعلام وضعیت اضطراری می‌شود و مبارزان "یگان‌های مدافع خلق" مردم را به مناطق دیگر راهنمایی می‌کنند و محل اقامت جایگزین برایشان پیدا می‌کنند.
کوبانی سرشار از روحیه همبستگی است.
در طول شب، غیرنظامیان به جز در موارد اضطراری خانه‌های خود را ترک نمی‌کنند
رفت‌وآمد به نقاط مختلف شهر در طول روز راحت‌تر است، چون اولین خودرویی که در خیابان ببینید، مقابل شما ترمز می‌کند و راننده می‌گوید که می‌تواند شما را به مقصدتان برساند.
شاید با در نظر داشتن این روحیه همبستگی، بتوان دریافت که کوبانی چطور تاکنون دوام آورده است.
عده بسیار اندکی هم هنوز در خانه‌های خود زندگی می‌کنند. در مواقع لزوم، درهای خانه‌های متروکه باز می‌شود و افراد محتاج به آنجا نقل مکان می‌کنند.
کسانی که هنوز در خانه خود زندگی می‌کنند، پنیر، ترشی، مربا و سبزیجات خشک‌شده‌ای را که برای زمستان انبار کرده‌اند، با افراد محتاج تقسیم می‌کنند.
مقدار کمی از دارایی‌های افراد باقی مانده است، اما آنها همه آنچه را که باقی‌مانده، با یکدیگر به اشتراک می‌گذارند. برای نمونه، اگر احتیاج به خودرو باشد، مبارزان "یگان‌های مدافع خلق" در یک پارکینگ را باز می‌کنند و پس از ثبت نام مالک و شماره پلاک خوردرو - برای آنکه هزینه آن را بعد جبران کنند- از آن استفاده می‌کنند.

میدان نبرد

هدف اصلی کسانی که در کوبانی مانده‌اند جلوگیری از سقوط شهر است
روحیه همبستگی مدافعان شهر مشهود است
فعالیت‌های اقتصادی در شهر متوقف شده است و تنها مغازه‌ای که هنوز باز است، نانوایی است. نانی که اینجا تولید می‌شود، به طور مجانی بین مردم توزیع می‌شود.
غذاهای دیگر که بیشتر، کنسروهای موجود در انبار آذوقه یا کمک‌های بشردوستانه است، در روزهای خاص در طول هفته و تا حد ممکن به طور مساوی میان مردم توزیع می‌شود.
آب شهر با تانکر توزیع می‌شود. مسئولان محلی هم هر سه روز یک بار آرد توزیع می‌کنند؛ هر پنج خانوار یک گونی ۵۰ کیلویی آرد دریافت می‌کنند.
غیرنظامیانی که می‌توانند، به صورت داوطلبانه در پشت جبهه کمک‌رسانی می‌کنند. از جمله وسایل نقلیه، اسلحه‌ها و ژنراتورهای برق را -در شهری که در ۱۸ ماه گذشته برق نداشته است- تعمیر می‌کنند.
آنها در رسیدگی به امور زخمی‌ها به یاری پزشکان هم می‌روند، تسلیحات و مهمات را به خط مقدم می‌رسانند و برای مبارزان آشپزی و لباس‌هایشان را رفو می‌کنند.
گورستان شهر در قلب درگیری‌ها قرار دارد، برای همین، جنازه‌ها در یک گورستان موقت دفن می‌شوند
با نزدیک شدن زمستان، بیماری‌ها رو به افزایش است و مسائل بهداشتی به مشکلی جدید تبدیل شده‌اند؛ تنها پنج پزشک در شهر حضور دارند که به دلیل کمبود شدید منابع و تجهیزات، بیشترین کاری که می‌توانند بکنند، پانسمان زخم‌هاست.
سه بیمارستان کوبانی در پی بمباران، به شدت آسیب دیده‌اند و پزشکان در یک ساختمان کوچک با دو اتاق کار می‌کنند.
کسانی هم که بیمار می‌شوند از رفتن پیش پزشکان امتناع می‌کنند. یک زن سالمند توضیح می‌دهد که آنها تجهیزات زیادی ندارند. او می‌گوید: "نباید این دارو و تجهیزات را برای ما هدر بدهند. فرزندانمان در حال جنگ هستند و زخمی می‌شوند. تجهیزات پزشکی باید برای آنها استفاده شود."
با تبدیل شدن گورستان شهر به میدان نبرد، کشته‌شدگان کوبانی اکنون در بخش دیگری از شهر و بدون مراسم دفن می‌شوند.
زنی به نام خاتون، پس از دفن یکی از آشنایانش -که یک مبارز زن بود- به من گفت که در وضعیت کنونی کسی برای سوگواری وقت ندارد.
او می‌گوید: "ما فعلا اشک نمی‌ریزیم. وقتی کوبانی آزاد شود، من دوبار گریه می‌کنم. یک بار از غم جوانانی که در خاک دفن کردیم و یک بار از شادی، چون فداکاری آنها بی‌نتیجه نبوده و کوبانی آزاد شده است."
منبع:  بی بی سی فارسی