dimanche 9 avril 2017

جنبش در حال رشد زنان علیه ترامپ نویسندگان : امی گودمن ، دنیس موی نیهان مترجم :صادق افروز

https://jahanezan.files.wordpress.com/2017/03/8mars-aa.png

یک روز پس از آنکه پرزیدنت ترامپ قانون تجدید نظر شده در مورد شش کشور مسلمان را امضا کرد ، چراغ های مجسمه ی آزادی در سه شنبه خاموش شد . این خاموشی روز بعد هم که ۸ مارس و روز جهانی زن بود ادامه یافت. این اقدام به این منظور صورت گرفت تا خاطر نشان کند یک روز بدون زن چه معنا و مفهومی می تواند داشته باشد . خانم آزادی (لیدی لیبرتی ) که به مدت ۱۳۰ سال اعلام کرده بود : » توده های خسته و فقیر و ازدحام کرده را که در جستجوی آزادی هستند ، به من بدهید » (۱) حد اقل برای چند ساعت خاموش شد .

روز جهانی زن در ۸ مارس در یک صد سال اخیر جشن گرفته شده است . اما امسال این روز جهانی دلائل اضطراری ویژه ای برای جشن گرفتن داشت .
مردی که نمایش ویدیویی افتخار کردنش به تعدی جنسی به زنان ، میلیون ها بیننده را به تعجب واداشته بود ، حالا به مقام ریاست جمهوری رسیده است . در آن ویدیوی جنجالی ، ترامپ گفته بود : » من حتی صبر نمی کنم . وقتی شما یک ستاره هستید ، به شما اجازه ی هرکاری را می دهند . می توانید آلت جنسی زنان را لمس کنید یا هرکاری که دلتان می خواهد با آنها بکنید » این ها را ترامپ در مقابل دوربین خبرنگار سابق ان بی سی ، بیلی بو ش در یک برنامه تلوزیونی (۲) بیان کرده بود . این ویدیو در ماه اکتبر ۲۰۱۶ در گرماگرم مبارزه انتخاباتی منتشر شد . پس از این افتضاح بیلی بوش از شبکه ی ان بی سی اخراج شد ولی چند ماه بعد از آن ، ترامپ به عنوان رئیس جمهور امریکا برگزیده شد .
یک روز پس از نطق افتتاحیه ترامپ ، ۴ میلیون نفر از ساحل شرقی تا غربی ایالات متحده امریکا علیه ترامپ تظاهراتی برپا داشتند . این تظاهرات شاید بزرگترین تظاهرات در تاریخ سیاسی ایالات متحده امریکا باشد .جمعیتی که تنها در واشنگتن در تطاهرات شرکت کرده بودند سه برابر بیش از جمعیتی بود که برای تماشای نطق افتتاحیه ترامپ گرد آمده بودند .
دو روز دیگر ترامپ لایحه ی ممنوعیت کمک نهاد های خارجی برای سقط جنین را امضا خواهد کرد . بر طبق این قانون کمک های های خارجی ایالات متحده به سازمان های غیر دولتی که سقط جنین انجام می دهند یا از آن دفاع می کنند قطع خواهد شد .ترامپ همچنین به قانونگزاران در دو مجلس قانونگزاری فشار وارد می کند تا قانون درمانی اوباما (۳) را کنسل کنند .قطع این قانون میلیونها امریکایی را از لحاظ خدمات درمانی در موقعیت بسیار دشواری قرار خواهد داد تنها ۳ درصد این خدمات شامل حال سقط جنین خواهد شد ، و هیچگونه کمک دولتی به سقط جنین اختصاص نخواهد یافت . تظاهرات گسترده در ۵۰ کشور ، بزرگترین جنبش زنان در تاریخ معاصر بوده است . ۸ مارس آغاز یک جنبش جهانی فمینیستی خواهد بود که نه تنها مقاومت علیه ترامپ و سیاست های زن ستیزانه ی او را سازمان می دهد ، بلکه بر شرایطی که به تولید امثال ترامپ منجر می شود نیز خواهد رزمید . این شرایط عباتند از : چند دهه نابرابری اقتصادی ، خشونت جنسی و نژادی و جنگ امپریالیستی در خارج از کشور . همین هفته مدرکی از اداره امنیت ملی (۴) به بیرون درز کرد دال بر اینکه این اداره پیشنهاد می کند هنگامی که مادران مکزیکی خواهان گذر از مرز امریکا و مکزیک هستند فرزندانشان را از مادران جدا کنند .
در یکی از ویدیوهایی که منتشر شد و مردم را به اقدام جهانی فرا می خواند شرکت کنندگان از جمله دلائل خود را برای حضور در چنین بر شمردند :
» من در جنبش ۸ مارس شرکت می کنم زیرا معتقدم زنان باید درباره اینکه چگونه در مورد بدن خود تصمیم بگیرند آزاد باشند . ………من در این جنبش شرکت می کنم زیرا معتقدم زنان باید دستمزد مساوی و فرصت مساوی با مردان داشته باشند زیرا کار زنان دیگر کارها را امکان پذیر می سازد و زمان آن فرا رسیده است که به کار زنان ارزش بگذاریم . …… زیرا می خواهم وقتی از خانه بیرون می روم احساس آزادی کنم . … زیرا زنان مطرح هستند .
هنگامی که غروب در ۸ مارس ۲۰۱۷ بر واشنگتن سایه افکند ، دونالد ترامپ در توئیترش نوشت : » من برای زنان احترام زیادی قائل هستم . زنان نقش بسیار حیاتی در جامعه و اقتصاد بازی می کنند » این گفته های کسی است که حد اقل توسط ۱۵ زن به آزار جنسی متهم شده است .
زنان جهان و متحدین مردشان ، ترامپ را نه از گفته هایش بلکه بر اساس اعمالش قضاوت می کنند . آنها روی این مسئله در حال سازماندهی هستند . از جمله شعارهایی که در تظاهرات دیده شد یکی هم این بود .
No gag . No ban , No wall
نه به محدودیت در مورد سقط جنین ، نه به قانون های ضد مهاجرین و نه به دیوار ( در مرز امریکا و مکزیک)
ترامپ هر روزه مشغول خرابکاری در دستاوردهای جنبش مترقیانه ای است که مردم سال های سال برای کسب آن جنگیده اند ، به زندان رفته و یا حتی جان خود را از دست داده اند . اما جنبش مقاومت در حال رشد است و در دوران وحشت و تاریکی بارقه ای از امید را در دل ها روشن می کند
توضیحات :
1.Give me your tiered, your poor, your huddled masses yearning to breathe free .
این شعر از اما لازاروس است که در پای مجسمه ی آزادی حک شده است .مجسمه ی آزادی مظهر پذیرش مهاجرینی است که در جستجوی یک زندگی بهتر به امریکا می آیند .
2. Access Hollywood
3.Affordable care act
۴.Homeland security
منبع جهان زن

dimanche 2 avril 2017

سه زنِ فرهادی، مصطفی عزیزی


زنان در سینمای فرهادی همیشه موضوع محوری داستان هستند، بدون آن‌که شخصیت اصلی باشند. عمیق‌ترین مسائل زنان از زاویه‌ی دید مرد داستان که شخصیت اصلی‌ست روایت می‌شود. مردی که با تمام کاستی‌هایش اما همیشه در نهایت اوست که حرف آخر را می‌زند و مهر خود را بر حوادث می‌کوبد و به نوعی حق به جانب اوست.

سپیده در “درباره‌ی الی”، سیمین در “جدایی…” و رعنا در “فروشنده” هر سه می‌خواهند با سازش‌کاری، با نگفتن بخشی از حقیقت و با دور زدن ماجرا با تسامح و تساهل مشکل را حل کنند اما مردان این سه داستان در پی حل مسئله از طریق برخورد مستقیم و گاه خشن و بدون تنازل هستند. مردان اصول‌گرایند و زنان پراگماتیسم و عمل‌گرا.

در “درباره‌ی الی” مسئله این می‌شود که چرا سپیده حقیقت را نگفته است؛ در صورتی که سپیده تنها برای نجات الی سکوت کرده است و یا حقیقت را به تمامی بیان نکرده است و حال باید تقاص پس بدهد. در “فروشنده” نیز رعنا تنها می‌خواهد ماجرا را فراموش کند و نه به فکر انتقام است نه از عماد انتظار دارد که به جست‌وجوی متعرض بپردازد، و وقتی هم که عماد این کار را می‌کند با او هم‌دل نیست. در هر سه مورد ارتباط اگر قطع می‌شود و کار به جدایی می‌کشد، به شکل‌های مختلف زن داستان مقصر شناخته می‌شود و جنگند‌گی او زیر سوال می‌رود.

نکته‌ی دیگر این است که در این سه اثر -که شاید به نوعی بتوان سه‌گانه‌اش خواند-، همیشه موضوع اصلی به حاشیه رانده می‌شود و موضوع کم اهمیت‌تر محور اصلی قرار می‌گیرد؛ موضوع اصلی موضوعی زنانه است که به حاشیه رانده می‌شود و موضوع فرعی که جلو می‌آید و اصلی می‌شود مسئله‌ای مردانه.

در “درباره‌ی الی” زنی می‌میرد اما همه‌ی دغدغه‌ها حول “راست و دروغ” سپیده است و آن مسئله‌ی اصلی که مرگ انسانی است، مرگ زنی است که می‌خواهد نامزد خود را ترک کند تا شاید زندگی بهتری به دست آورد، به حاشیه رانده و فراموش می‌شود. در “جدایی نادر از سیمین” موضوع و مسئله‌ی اصلی، یعنی زن داستان که دغدغه‌ی مهاجرت و پرورش دخترش در محیطی عادلانه‌تر و مساعدتر برای زنان است، مسکوت گذاشته می‌شود و با شعاری دهان پرکن، مسئله‌ی نگهداری از پدری که آلزایمر دارد و اتفاقاً اگر مورد مراقبت هم هست توسط زن است، نه مرد، به حاشیه رانده می‌شود. آینده‌ی “دختر” باید نفی شد برای گذشته‌ی فراموش شده‌ی “پدر”. در “فروشنده” هم موضوع مهمی مانند تجاوز یا تعرض به رعنا به حاشیه رانده می‌شود و مورد بحث و مکاشفه قرار نمی‌گیرد. این که زن چه رنجی را تحمل می‌کند و چگونه از هر مردی حتی همسرش هراسان است، به کلی نادیده گرفته می‌شود. وضعیت بحرانی روحی رعنا درک نمی‌شود و عماد تنها در فکر زخم روحی غیرت جریحه‌دار شده‌ی خود است.

اما شیوه‌ی آفرینش هنری فرهادی که در “جدایی…” به اوج می‌رسد و کاملاً بر بستر ناخودآگاه او جریان دارد و به شیوه‌ی گفت‌وگوی سقراطی می‌ماند، موجب می‌شود فرهادی به جاهایی برود که شاید خودش هم نمی‌خواهد. در “جدایی…” عملاً ترمه، دختری که روزی زن بالغی خواهد شد، متوجه می‌شود اصول‌گرایی پدرش تنها وقتی است که دیگران قرار است هزینه بدهند. مثلاً او را تحت فشار قرار می‌دهد برود برای گرفتن چند تومان پول بیش‌تر از کارگر پمپ بنزین پول اضافه‌ی خود را پس بگیرد.

ترمه دختری ست در آستانه‌ی بلوغ. پدرش برای او منبع ارزش‌ها و اصول است و مادرش نمادی از فداکاری و واقع‌بینی. او خانواده‌اش را دوست دارد و از این که این خانواده دچار بحران شده است، زجر می‌کشد و نظاره می‌کند. در آغاز نمی‌تواند درک کند اختلاف پدر و مادرش بر سر چیست. نخست به ‌نظر می‌رسد که مادر عامل جدایی است. رفتن اوست که مشکلات را به وجود آورده است؛ اما با پیش آمدن پیش‌آمدها و آزمون‌هایی که سر راه پدر و مادر قرار می‌گیرد، کم‌کم متوجه می‌شود ماجرا چیست. آیا مادرش زن ترسویی‌ست که از مشکلات فرار می‌کند؟ آیا پدرش مرد محکم و استواری ست که بر سر اصول و آرمان‌هایش می‌ایستد؟ نخستین ضربه وقتی به او وارد می‌شود که متوجه می‌شود پدرش دروغ گفته است.

ترمه: تو دروغ گفتی؟

نادر: می‌دونی اگه می‌گفتم می‌دونستم چی می‌شد؟ هوم؟ از یک سال و نیم تا سه سال می‌بردنم زندان من یه آن پیش خودم فکر کردم تو توی این مدت چی می‌شی، پیش کی می‌مونی، گفتم نمی‌دونستم.

نادر: بابا قانون این چیزا حالیش نیست. یا می‌دونستی یا نمی‌دونستی.


او قبلا از پدرش شنیده بود. کاری به کسی که می‌خواهد قضاوت کند و نمره بدهد نداشته باشد و هزینه‌‌ی درست‌گویی را بپردازد؛ اما الان می‌بیند وقتی پای خودش به میان می‌آید حاضر به پرداخت هزینه نیست و او را بهانه می‌کند؛ در حالی که او می‌داند اگر پدرش به زندان هم می‌افتد مادرش از او مراقبت می‌کرد. همان‌طور که اکنون مراقبت می‌کند همان‌طور که دارد به آب و آتش می‌زند تا او را ببرد در جایی که امکان پیشرفت بهتری دارد.

ترمه می‌بیند که پدرش به خانم قهرایی (مریلا زارعی) هم دروغ می‌گوید و او شهادت دروغ می‌دهد و در معرض خطر قرار می‌گیرد. پیش همسایه‌ها هم می‌رود و احتمالاً زمینه را مساعد می‌کند برای حرفی که او می‌خواهد، به ماموران تحقیق بزنند.

نادر شعار می‌دهد که می‌خواهد دخترش مقاوم و اصول‌گرا بار بیاید اما در عمل ترمه را به دروغ‌گویی وا می‌دارد. وقتی بازپرس(بابک کریمی) از نادر درباره‌ی ماجرای شماره‌ی دکتر سوال می‌کند، نادر به دروغ می‌گوید ماجرا را از دخترش شنیده است. چرا؟ چون مطمئن است دخترش به خاطر او دروغ می‌گوید. ترمه نیز چنین می‌کند و فرو می‌ریزد. ترمه در صحنه‌ی بعد، در صندلی عقب نشسته است و اشک می‌ریزد و زیر چشمی به پدرش نگاه می‌کند و در نهایت در خانه به آغوش مادرش پناه می‌برد و می‌گرید.

اما به نظر می‌رسد در “فروشنده” این دوگانه‌گی، خودگاه/ ناخودآگاه، مولف به ساختی آگاهانه جهت جذب مخاطب بیش‌تر تبدیل شده است. اتفاقی که در “جدایی…” افتاد این بود که بسیاری از مخاطبان بزرگ شده در جو مردسالارانه‌ی حاکم در ایران، نظر‌شان این بود که ترمه پدرش را انتخاب می‌کند و بسیاری از مخاطبان خارج از ایران دریافته بودند که ترمه، مادرش را انتخاب می‌کند. از این نظر تمام مخاطبین راضی از سالن سینما بیرون می‌آمدند؛ چه دیدگاهی مردسالارانه داشتند چه دیدگاهی حق‌گرایانه و انسانی. در “فروشنده” اما این نه از ضروریات داستان و جوشیده از ناخودآگاه مولف، که به نظر می‌رسد برنامه‌ریزی شده با توجه به تجربه‌ی “جدایی…” صورت گفته است.

اگر با فیلم سرراستی روبه‌رو باشیم، حرف فیلم مشخص است. مثلا “قیصر” فیلم سرراستی ست. مشخص است که دارد از “غیرت” و “مردانگی” در مقابل وادادگی دفاع می‌کند. خان‌داییِ خانه‌نشین ‌شده‌یِ حراف نقد می‌شود و قیصر غیرت‌مندِ عمل‌گرا تقدیس. ممکن است حرف فیلم را قبول نداشته باشیم، اما در این که “قیصر” قصد تقدیس “غیرت” را دارد اختلافی به وجود نمی‌آید. یکی نمی‌گوید فیلم “قیصر” مروج غیرت است و دیگری بگوید مروج بی‌غیرتی! اما “فروشنده” چنین نیست. “جدایی…” هم، چنین نبود. در “جدایی…” انتخاب ترمه حرف اساسی فیلم را قطعیت می‌بخشید؛ این‌که ترمه، نادرِ گذشته‌گرا، سنتی و جنگنده را انتخاب می‌کند یا سیمین آینده‌گرا، مدرن و سازش‌کار را. اگر ترمه پدرش را انتخاب می‌کرد، گروهی از مخاطبان خشنود می‌شدند و گروهی نه، اما با قطعیت نبخشیدن به انتخاب ترمه و با حرف‌های مختلف و متضاد زدن در طول فیلم هر بیننده‌ای می‌تواند دلایل خود را بیاورد که ترمه چه طرفی را انتخاب کرده است. در “فروشنده” نیز گروهی عماد را نقد می‌کنند که زیاده‌روی کرد و فروشنده‌ی مفلوک را مورد فشار و ظلمی فراتر از جرمی که مرتکب شده بود قرار داد و گروهی برعکس از او تجلیل می‌کنند که مردانه و غیرتمند خاطی را گیر آورد و سیلی بر گوشش نواخت و سکه‌ی یک پولش کرد!

تمام فوت و فن این تکنیک در آن است که داستان تمام می‌شود اما حرف فیلم ناتمام می‌ماند. اگر پشیمانی عماد را در “فروشنده” می‌دیدیم، این تز که: “انتقام فردی و مجازات بیش از حد جرم، عمل درستی نیست” قطعیت پیدا می‌کرد و تغییر دیدگاه در عده‌ای به وجود می‌آورد. یعنی گروهی که در آغاز تمایل داشتند انتقام شدیدی را شاهد باشند با هم‌دلی با شخصیت اصلی می‌پذیرفتند در اشتباه بودند و باید در زندگی یاد بگیرند که بخشنده باشند و تمایل به مجازات شدید نداشته باشند و البته گروهی هم نتیجه‌گیری فیلم را قبول نداشتند و می‌گفتند فیلم مزخرفی بود که “بی‌غیرتی” را ترویج می‌کرد. اما “فروشنده” چنین نیست؛ زیرا در ابهام فیلم را تمام می‌کند. معلوم نیست عماد از کرده‌ی خود پشیمان هست یا نیست. گروهی اهل فن‌تر ممکن است بگویند در میمیک صورت یا نحوه‌ی میزانسن یا فلان و بهمان دلیل مشخص است که عماد از کرده‌ی خود پشیمان است و رعنا هم عماد را به دلیل این رفتارش نخواهد بخشید؛ اما آن قطعیتی که تمام بینندگان یا دست‌کم دستِ‌بالای بینندگان به آن برسند، وجود ندارد. این شگرد فیلم را از چالش بیرونی در امان می‌دارد و در پخش بین‌المللی راه را بر تعبیر مورد پسند می‌گشاید و این‌گونه می‌شود که “فروشنده” در داخل و نزد بسیاری از تماشاگران، قیصری در زمانه‌ی ما و در ستایش غیرت است و نزد منتقدین بین‌المللی فیلمی مدرن در نکوهش غیرت و انتقام فردی!

باید دید آیا روزی فرا می‌رسد که فرهادی فیلمی بسازد که شخصیت اصلی آن زن باشد و مسائل زنان از زاویه‌ی دید خود آنان مطرح شود نه آن که مسئله‌ی بزرگی در مورد زنان مطرح شود اما مسئله‌ی اصلی به حاشیه رانده شود و موضوع برخورد مرد داستان با آن قضیه‌ی زنانه باشد. فرهادی بسیار جوان‌تر از آن است که نتواند تغییر کند و از ذهنیت‌های مردسالارانه‌ی خود جدا شود و به جهان انسانی پا بگذارد. امیدواریم شاهد چنین روزی باشیم؛ اگر جوایز بزرگ او را فیلم‌سازی کوچک نکند.

منبع: ماهنامه خط صلح
برگرفته از سایت اخبار روز

samedi 1 avril 2017

معرفی کتاب: فرهنگ نقدِ قمینیستی، اریکا آپفلبام



از نظر موريس گودليه (۱۹۷۸) رضايت و تن دادن افراد تحت سلطه به برترى مردانه در روابط بين دو جنس، بيشتر از خشونتى كه مردان بر اين افراد تحميل مى‏‌کنند، مولفه اصلى سلطه است. اين نظريه به اين دليل بحث‏‌برانگيز مى‌‏شود كه مطابق آن فرض بر اين است كه رابطه‌‏ای متقارن بين دو فرد برابر ايجاد مى‏‌شود و هر دو طرف رابطه با شناخت و آگاهى كامل از مفاد قرارداد وارد يك رابطه شده‌‏اند و آزادى كامل انتخاب داشته‏‌اند. به عبارت ديگر، بر اساس اين نظريه، فرد تحت سلطه بيشتر به عنوان فاعل اجتماعى معرفى مى‏‌شود تا مفعول. در حالی كه فرد مسلّط و فرد تحت سلطه هيچ‏‌گاه در چارچوب قراردادی بين دو طرف برابر با حقوق يكسان جاى نمى‏‌گيرند. اين ادعا كه امكان رضايت و توافق افراد تحت سلطه به شرايط وضع شده به دست افراد مسلّط وجود دارد كاملا ضد و نقيض و دور از واقعيت است (مَتيو، 1985 ب/1991 ،213 ). از سوى ديگر، پی‏ير بورديو (1998) بر نوعى تفاهم تاكيد مى‏كند و معتقد است «فرد تحت سلطه نمى‌‏تواند به فرد مسلّط (و در نتيجه به سلطه) رضايت ندهد»؛ زيرا «او الگوهاى فكرى ديگرى جز الگوهاى مشترك بين خود و فرد مسلّط در اختيار ندارد»؛ الگوهايى كه محصول «آميزش» اشكال گوناگون روابط سلطه است. بدين ترتيب، خشونتى نمادين شكل مى‏‌گيرد كه نتيجه و اثرات آن به گونه‏‌اى ماندنى و هميشگى و به صورت بايدها و نبايدها در بدن ثبت مى‏‌شود به طوری كه ممنوعيت‏‌هاى اجتماعى طبيعى جلوه و در برابر آگاهى و شعور مقاومت مى‏‌كنند. (نويسنده از «تسليمی جادويى» میگوید که از كنترل آگاهى خارج است.) بورديو، كه بر ماهيت تیره و ایستای خشونت نمادين تاكيد مى‏‌كند، هرگز از خود نمى‏‌پرسد كه او به چه صورتى و تا چه حدى، به عنوان نماينده طبقه مردان و يك مقام علمى، در بازتوليد و دوام سلطه مردانه سهيم است. از اين بابت، او مانند گودليه (1978)، نماينده «سنت روشنفكرانه مردانه غربى است كه تمايلى به نظریه‏‌پردازی در باره حقوق و امتيازهای مرتبط به موقعیت مسلّط ندارد؛ زيرا اين كار وضعيت موجود را به مخاطره خواهد انداخت» (هورتادو، 1996). از آنجا که منافع دو طرف متفاوت است، معرفت و شناخت بر اساس جايگاه و موقعيت گوينده در حوزه روابط زن و مرد هرگز يكسان نخواهد بود» (ماتيو، 1985 ب/1991، 140). معرفت و شناخت از اين رو مبين روابط سلطه است كه در جامعه جريان دارد. اين معرفت و شناخت تبديل به وسيله‌‏اى در خدمت سلطه مى‌‏شود. سخن راندن و یافتن واژه‌‏های مناسب برای صحبت كردن در مورد سلطه براى كسانى كه تحت سلطه هستند يكى از شکل‌‏ها و راه‏‌هاى مقاومت و مبارزه بر عليه سلطه است (اَپفِل‏بام، 1979/1999). تصادفى نيست که احياى کلامِ زنان يكى از اولين مطالبات در بطن علوم اجتماعى بوده است؛ اين مطالبه يكى از بُردارهاى احيا و به كارگيرى روش‏‌هاى كيفى بوده است. (از طریق مصاحبه‏‌ها، داستان هاى زندگى و غيره) ورود افراد تحت سلطه به حوزه علوم اجتماعى، به افسانه پردازى علم و دانشى حمله مى‏‌كند كه فاعل تجریدی را غيرتاريخى و نماينده كل بشريت محسوب مى‏‌کند، بنابراين، هويت كلّ را مى‏‌پذيرد و از اينرو تنها روابط متقارن را تجزيه و تحليل مى‏‌كند. مطالب بالا تا حدى دليل عدم تمايل مستمر جامعه علمى در پذيرفتن موقعيت معرفت‏‌شناختى مكانيسم سلطه را توضيح مى‌‏دهد. موقعيتى كه در حوزه علوم اجتماعى هم به آن مكانيسم‏‌ها باز مى‏‌گردد
  این کتاب را سفارش دهید

  برگرفته از نشریه آرمان شهر

قتل وحشیانه «فرخنده» از یادها نرفته است

از پله‌های حرم قدیمی و آبی گنبد که نگاه کنید در پایین خانواده‌ها را در میدان می‌بینید که به کبوتران ذرت بو داده می‌دهند، آن سور ترافیکی سنگین دیده می‌شود و همزمان یک یادبود سنگی هم در کنار خیابان به چشم می‌خورد.

فعالان سیاسی و مدنی و هنرمندان افغان در کنار سنگ بنای یادبود فرخنده
از کنار رودخانه پر از زباله کابل در یک سو و تعدادی مغازه کوچک در سوی دیگر که بگذرید و به این یادبود سنگی نزدیک ‌شوید از وحشت تنتان می‌لرزد. بر نرده‌ها اطراف این یادبود پوسترهایی آویزان شده از چهره زنانی که ناقص، نیمه نابینا یا سوخته‌اند.
مردم  با کیسه‌های خرید در دست یا در حالی که به زحمت کودکانشان را با خود می‌کشانند از کنار این یادبود سنگی عبور می‌کنند و به سوی مکانی در شهر می‌روند. برخی کمی مکث می‌کنند و به پوسترها و متنی که بر یادبود سنگی حک شده نگاهی می‌اندازند و با عجله عبور می‌کنند. پایین، در کنار رودخانه معتادان دور یکدیگر نشسته‌اند و در عالمی دیگر به سر می‌برند.
اما همه می‌دانند دو سال پیش چه اتفاقی در صحن مسجد تاریخی «شاه دو شمشیره» رخ داد. همه می‌دانند که بیرون این زیارتگاه به زن جوانی به نام فرخنده به دروغ، به جرم سوزاندن قرآن حمله شد، سپس توسط مشتی دیوانه به کنار رودخانه کشانده شد و او را با سنگ و چماق آنقدر زدند تا جانش را از دست داد. سپس با ماشین از روی بدنش عبور کردند و در نهایت پیکرش را به آتش کشیدند. این یادبود سنگی هرمی سفیدرنگ در سالگرد قتل او پرده‌برداری شد در مکانی بنا شد که او به قتل رسید.
نقیب الله، خیاطی که در این خیابان مغازه کوچکی دارد درباره قتل فرخنده می‌گوید: «اتفاق خوفناک و وحشیانه‌ای بود.» او در بعد از ظهر ۱۹ مارس ۲۰۱۵ وقتی صدای هیاهویی را در خیابان شنیده بود سرش را از چرخ خیاطی خود گردانده و بیرون نگاه کرده بود. می‌گوید:« عده‌ای سنگ پرتاب می‌کردند. نتوانستم دیدن این صحنه را تاب بیاورم.»
قتل فرخنده ملکزاده، ۲۷ ساله که توسط تلفن‌های همراه فیلمبرداری و بارها در تلویزیون نشان داده شده بود، افغانستان و کل جهان را به وحشت انداخت. همچنین این اتفاق مقامات دولت افغانستان که از سوی غرب حمایت می‌شود را شرمگین کرد، دولتی که برای ترویج حقوق زنان در جامعه‌ای محافظه‌کار و سنتی تلاش کرده است، در جایی که زنان و دختران آن اغلب به بهانه حفاظت از آبروی خانواده کشته می‌شوند و قاتلان آنها از مجازات مصون‌اند.
حدود ۵۰ مرد در حمله به فرخنده نقش داشتند همچنین مأموران پلیس متهم شدند که جلوی مهاجمان را نگرفتند. چهار مرد به مرگ محکوم شدند که بعدها حکمشان تخفیف یافت و بیشتر مدت زمانِ حبسِ هشت مجرم دیگر نیز کاهش یافت. این واقعه جنبش زنان افغان را نیرو بخشید و آنها خارج از صحن حرم تظاهرات برپا کردند. اما با گذشت زمان، شور تظاهرات‌ها  فرونشست.
افغان‌ها در روزهای گذشته  نوروز را با لباس‌های نو بر تن و سر زدن به زیارتگاه‌های شهر جشن گرفتند. مردم خارج صحن مسجد شاه دو شمشیره ذرت بو داده می‌خوردند و از کودکانشان که به کبوترها غذا می‌دادند عکس می‌گرفتند. برخی نیز کفش‌هایشان را در می‌آوردند و به مسجد می‌رفتند تا نماز بخوانند و با خود خلوت کنند.
اما در این میان یادبود سنگی بلند فرخنده از نگاه‌ها پنهان مانده بود. تنها چند زن نگاه کوتاهی به آن انداختند. تعدادی برقع بر چهره داشتند و تعدادی نیز در حالی که شوهرانشان درباره قتل فرخنده صحبت می‌کردند، سکوت کرده بودند.
یک زن که کارمند دولت بود و روسری گلدار به سر کرده بود، آنقدر در کنار این یادبود سنگی ماند که آن را لمس کند و دعایی زیرلب زمزمه کند. او پیش از اینکه برود قاطعانه گفت: « او دختر خوبی بود. سزاوار این نبود.»
اما جنبه بسیار آزاردهنده قتل فرخنده ملکزاده این بود که چه تعداد از واعظان افغان، مأموران پلیس و جوانان شلوار جین بر تن و تلفن همراه در دست، فکر می‌کردند که او سزاوار قتلی اینچنین بود.
فرخنده به مرد دعافروشی که در مسجد به زنان دعا می‌فروخت انتقاد کرده بود و او با فریاد او را به سوزاندن قرآن و توهین علیه مقدسات متهم کرده بود. خشم مذهبی مردان نیز با شنیدن این اتهام بالا گرفته و چنین بود که به فرخنده حمله کرده بودند. این اتهام به فرخنده در جامعه‌ای قبیله‌ای و مذهبی که عمیقاً با ارزش‌های غربی در تضاد است به نظر آن مردان توهین به مقدسات و گناهی نابخشودنی بود.
حتی در پاییتخت شلوغ این کشور که به نظر مدرن می‌رسد، صدها جوان به جمع این خشم کینه‌توزانه پیوسته بودند. ویدئوها نشان می‌دهند که جمعی پایکوبان جسد فرخنده را به پیاده‌رو کشاندند درحالی که دیگران با تلفن‌های همراهشان در حال فیلمبرداری از صحنه بودند. در این صحنه‌ها فریادهای سرخوشانه الله اکبر نیز شنیده می‌شد.
۳۰ سال پیش همین مردم به نام اسلام با اتحاد جماهیر شوروی جنگیدند. در دهه گذشته که حضور نیروی نظامی غرب و تأثیرات فرهنگی آن در افغانستان گسترده شده،  میان مردم بومی‌ شک و تردید و خشم ایجاد شده بود. در سال ۲۰۱۲ وقتی که این شایعه درگرفت که در پایگاه نظامی آمریکا قرآن سوزانده‌اند چندین تظاهرات‌ عظیم برگزار شد
در قتل فرخنده  ملکزاده نیز نشانه‌های روشنی از غرب‌ستیزی وجود داشت. درحالی که مردان فرخنده را کتک می‌زدند برخی از حمله‌کنندگان می‌گفتند او با خارجی‌ها همدست است. فردای روز قتل او نیز روحانی‌ها و مقامات دولتی فرخنده را به تبانی با کفار محکوم کردند.
تصویری از فرخنده که در شبکه‌های اجتماعی به طور گسترده‌ای منتشر شد زنی را نشان می‌داد که موهای آشفته و وحشی، چهره‌ای آغشته در خون و ژستی مبارزه‌جویانه و معترض به حمله‌کنندگانش داشت. درک این ساده است که او چگونه از سوی دیگران به عنوان یک جادوگر کافر دیده می‌شد.
بعدها مشخص شد که فرخنده دانشجوی الهیات و علوم اسلامی بود و به کودکان خواندن قرآن می‌آموخت. واقعه قتل او وقتی رخ داده بود که او مرد دعافروش را افشا کرده بود و به مرد گفته بود کار او غیر اسلامی است. بعد از اینکه تحقیقات پلیس به انجام رسید معلوم شد که مرد دعافروش به فرخنده اتهام دروغ زده بود و مرد دستگیر شد. پس از آن، افکار عمومی به سرعت عوض شد و گروه‌های زنان و فعالان سیاسی تظاهراتشان را آغاز کردند.
عبدالعزیز، مهندس سی ساله که از سنگ یادبود فرخنده دیدن می‌کند می‌گوید: «در روستای ما برخی از مردم می‌گفتند فرخنده سزاوار بلایی بود که به سرش آمد زیرا به دین ما بی حرمتی کرده بود. اما همین مردم پس از مدتی از این گفته پشیمان شدند.» این مرد که اهل ولایت‌های شمالی افغانستان است می‌گوید از طریق فیسبوک از قتل فرخنده خبر دار شده بود. او می‌گوید: « آنچه که بر فرخنده روا شد نادرست بود، فرقی ندارد کسی مسلمان باشد یا نباشد.»
مدت کوتاهی بعد، مردی سالخورده‌، قوز کرده و با ساکی در دست کنار بنای یادبود فرخنده آمد و چند دقیقه به این بنا خیره شد. این مرد تحصیلکرده که در گذشته افغانستان روزهای بهتری را نیز تجربه کرده بود با صدای تلخ و خردمندانه گفت: «بسیار شرم‌آور بود. حتی اگر ملکزاده به مقدسات توهین کرده بود نباید او را در خیابان می‌کشاندند و می‌سوزاندند.»
او می‌گوید: « آیا ما حکومت نداریم؟ آیا ما دادگاه نداریم؟ در این کشور عدالت وجود ندارد، قانون وجود ندارد. به این دلیل، مردم خودشان عدالت را اجرا می‌کنند.»
وقتی خورشید غروب می‌کرد، معتادان کماکان در کنار رودخانه، در پایین بنای یادبود فرخنده چمباتمه زده بودند. در میدان مردم هنوز داشتند ذرت بو داده به کبوتران می‌دادند. بر پله زیارتگاه، زنی جوان به نام ظریفه، با لباسی بلند و مد روز داشت با تلفن صحبت می‌کرد.
از او می‌پرسم آیا از ماجرای قتل فرخنده اطلاع دارد؟ به نشانه تأیید سر تکان می‌دهد. می‌گوید: «بله، این اتفاق کاملا نادرست بود. هم کاری بود بر خلاف مذهب ما و هم خلاف فرهنگ ما». بعدش هم رویش را برمی‌گرداند و به گفت‌وگوی تلفنی‌اش ادامه می‌دهد.

منبع: واشنگتن پست
برگرفته از رادیو زمانه

mercredi 29 mars 2017

رنج زنان افغان به روایت زهرا یگانه نویسنده افغاستانی روشنای از خاکستر برخاست ، ترانه بنی‌یعقوب

%d8%b2%d9%87%d8%b1%d8%a7-%db%8c%da%af%d8%a7%d9%86%d9%87 یگانه در حال حاضر به عنوان یکی از چهره‌های شاخص مبارزه با خشونت علیه زنان و افزایش مشارکت سیاسی آنها با چند بنیاد مردم‌نهاد در افغانستان همکاری می‌کند. او پس از انتشار روشنای خاکستر توانست به سمبلی از رنج و امید زنان افغانستان تبدیل شود؛ سمبلی از روشنای خاکستر.
داستان با ازدواجش شروع شد؛ ازدواج دختر بچه‌ای ۱۳ ساله که دردهایش پایانی نداشت. آنقدر کتک خورد و درد کشید که جانش با آن اخت شد. روشنای خاکستر داستان زندگی اوست و زندگی شمار زیادی از زنان هموطنش. این کتاب در افغانستان خیلی زود به چاپ دوم رسید، اتفاقی کم نظیر در این جامعه بسته
هیچ رنجی نیست که تجربه نکرده باشد. از زخم زبان‌ها و کتک خوردن‌ها بگیر تا کار در کوره‌های آجرپزی و آزارهای همسرمعتاد و از دست دادن فرزند در فقر و تنهایی. شعله‌های آتش را هم تجربه کرده است، شعله‌هایی که همسرش مهیا کرد برای سوزاندن او و فرزندش. هر آنچه زنی نمی‌خواهد هرگز تجربه‌اش کند او از سر گذرانده است. اینها فقط داستان زهرا قهرمان کتاب «روشنای خاکستر» نیست، که بخشی است از دردهای زیسته زهرا یگانه، نویسنده ۳۲ ساله افغان که خواسته با انتشار روشنای خاکستر، به قول خودش روایتگر زندگی زنان در افغانستان باشد.
داستان با ازدواجش شروع شد. ازدواج دختر بچه‌ای ۱۳ ساله که دردهایش پایانی نداشت. آنقدر کتک خورد و درد کشید که جانش با آن اخت شد. روشنای خاکستر داستان زندگی اوست و زندگی شمار زیادی از زنان هموطنش. این کتاب در افغانستان خیلی زود به چاپ دوم رسید، اتفاقی کم نظیر در این جامعه بسته.
زهرا دردها و رنج‌هایش را بسان افسانه‌ای روایت می‌کند که باور کردنش دشوار است. مگر می‌شود این همه رنج کشید و سر پا ماند؟ اما زهرا نه تنها کمر خم نکرد که شد پیشتاز مبارزه با خشونت علیه زنان در افغانستان.
اما بشنوید از زندگی زهرای داستان را که سرگذشتش تفاوت‌های اندکی با زهرا یگانه دارد: «۱۲ روزه بودم که خانواده‌ام وارد خاک ایران شدند، هر چه خوشی داشتم همان ۱۳ سال با خانواده‌ام بود. تازه ۱۳ ساله شده بودم که شوهرم دادند، خیلی زود فهمیدم شوهرم سلطان معتاد است، اما بارها از مادرم و بقیه شنیده بودم زن با همه چیز شوهرش می‌سازد. دم بر نیاوردم.هیچ‌کس نفهمید او معتاد است.»
خیلی زود باردار شد: «ماه آخر بارداری‌ام بود اما درد امانم نمی‌داد. سلطان هم اخلاقش خیلی بد شده بود. تا شکایت می‌کردم درد دارم، شروع می‌کرد به سر و صدا؛ به من چه که درد داری؟ دردهایم هر روز بیشتر می‌شد تا موقع زایمان. کنارم نبود تا اجازه دهد عمل شوم. تنها و بی‌کس در مریضخانه افتاده بودم.»
دکترها می‌گفتند: «افغانیه دیگه. این قدر نمی‌فهمه که باید سزارین بشه. به ما چه وقتی خودشون دلشون نمی‌سوزه.» حرف‌هایشان را می‌شنیدم و بیشتر رنج می‌کشیدم تا بالاخره گفتند:
– کار از این حرف‌ها گذشته باید کاری کنیم.
«وقتی چشم‌هایم را باز کردم خوش شدم. مادر شوهرم کنارم بود کاش بقیه هم بودند. مادر شوهرم گفت طفل دختر است، اما مشکل داره وقت تولد خفه شده و چون با دستگاه بیرون آمده ضربه مغزی شده، گفتند سنت کم بوده.» با این همه «نرگس» با معلولیت بالا زنده ماند. شوهر معتاد خشن و حالا دختری با این حال و روز در اوج فقر و بی‌کسی… زهرا اما تسلیم نشد؛ شب تا صبح بافتنی ‌بافت، گل چینی درست ‌کرد، درس خواند و دیپلمش را گرفت. او برای بار دوم هم باردار بود. مدام با خودش می‌گفت شاید بعد از این، زندگی بهتر شود. به همه گفته بود شوهرش مشکل خونی دارد و باید درمان شود. کم کم پول پس‌انداز می‌کرد، برای ترک دادن شوهرش. در ۱۵ سالگی فرزند دومش را به دنیا آورد. اما چندی بعد در داستانی پرغصه که خود، قصه کتاب دیگری است، نرگس را از دست داد: «برای نرگسم پول کفن و دفن هم نداشتم.»
اما چه شد که سرنوشت زهرای «روشنای خاکستر» خیلی زود در افغانستان مورد توجه قرار گرفت و به چاپ دوم رسید؟ یگانه در این باره می‌گوید: «خیلی‌ها احساس می‌کردند این کتاب توانسته تصویری واقعی از زندگی زنان در کشور افغانستان ارائه دهد. دوم اینکه خیلی از حرف‌ها در مورد زنان به صورت واضح یا تابوشکنانه گفته شده. چیزی که برای خیلی‌ها جذاب بود داستان واقعی کتاب است، خیلی‌ها که کتاب را می‌خواندند، مردها را مخاطب قرار می‌دادند که حتماً باید آن را بخوانید.» زهرا در ایران کوره‌های خشت‌پزی را هم تجربه کرد، همان جا که فرزند سومش را به دنیا ‌آورد. آخرین تلاش‌ها برای نجات شوهر معتاد و زندگی‌اش: «برادرشوهرم آنجا بود، کمکم کرد. روزی ۳۰۰ خشت می‌زدم. سلطان بستری بود و با همین پول خرج ترکش را می‌دادم. راضی بودم. خوبی کوره‌ها این بود که نیاز نبود، کرایه خانه بدهیم. همان جا در کوره‌ها زندگی می‌کردیم. دائم می‌گفتم نکند این همه زحمتم هدر برود و باز سلطان برود سراغ اعتیاد. در همین حال پسرم را هم به دنیا آوردم، در میان خشت و خاک.»
بالاخره شوهرش ترک کرد تنها چند هفته از ترک اعتیادش می‌گذشت که باز او را سر بساط مواد مخدر گیر انداخت: «وقتی این صحنه را دیدم، دیوانه شدم اما سلطان عین خیالش نبود، نعره‌‌زنان به سمتم آمد و با مشت و لگد آنقدر بر سر و رویم کوبید که خونین و مالین شدم. داد می‌زد بگذارید این زن را بکشم. فهمیدم درست یک هفته بعد از ترک دوباره اعتیادش را شروع کرده.»
زهرا اندکی بعد از این ماجرا راهی هرات شد: «به خاطر دو فرزندم جنازه‌ام را به دنبال سرنوشت می‌کشاندم با کوله باری از خاطرات تلخ.» دردها و رنج‌های زهرا در هرات هم پایانی نداشت. او آنجا هم به‌سختی کار می‌کرد و خرج زندگی را می‌داد تا روزی که سلطان قصد داشت او و فرزندانش را در خانه آتش بزند. پول می‌خواست، اما زهرا نداشت: «با وحشت از خواب بیدار شدم. همه خانه پر از دود بود. دور و بر من و مریم دخترم. محمد امین آن شب خانه مادرم مانده بود. درست دور تشک ما حلقه‌ای از لباس‌های نازک شعله می‌کشید. یک باره از جایم خیز زدم، مریم را بغل کردم و دویدم. هر دو خود را به در و پنجره می‌زدیم و جیغ می‌کشیدیم. در و پنجره هر دو آهنی بود. پشت شیشه هم حصار آهنی بود. جیغ زدم، ضجه زدم. گفتم فردا هر چه بخواهی پول می‌آورم برایت، فقط دروازه را باز کن تا من و مریم نسوزیم. داد می‌زد بسوز جای زن در جهنم است. با تمام قدرت با دسته هاونی که در خانه بود، به دروازه کوبیدم. به مریم گفتم جیغ بزن تا همسایه‌ها بیدار شوند. ساعت دو شب بود که به سمت خانه مادرم فرار کردیم.»
همان شب تصمیم گرفت طلاق بگیرد، تابویی به نام طلاق در جامعه افغانستان. می‌دانست همیشه داغ ننگی روی پیشانی‌اش می‌ماند.
بعد از طلاق که با هزار سختی انجام شد و باعث شد برای مدتی فرزندانش را از دست بدهد، بالاخره هرات را ترک کرد و به کابل رفت. با هزار سختی‌ ادامه تحصیل داد و شغلی مناسب پیدا کرد. پس از آن او توانست با بیش از پنج هزار زن قربانی خشونت دیدار کند، سفرهای زیادی به ولایت‌های افغانستان داشته باشد و خیلی جدی روی خشونت علیه زنان کار کند.
اما او چطور توانست سرنوشت زهرای روشنای خاکستر را در جامعه‌ای که پر از تابوست منتشر کند؟ می‌گوید: «قبل از چاپ کتاب تردیدهایی بر من حاکم بود؛ نگران بودم اما نه تا آن حد که مانع چاپ کتاب شود. بر این باور بودم که باید از یک جا شروع کرد و آنچه واقعیت است و زندگی زنان را دچار مشکل کرده، بیان کرد. نباید نشست و منتظر بود تا کسی بیاید و کاری کند، کسی که خواهان تغییر است، باید از خود شروع کند. برای همین تلاش کردم واقعیت‌ها را بیان کنم اما خیلی جاهای کتاب مجبور بودم زمان و مکان را تغییر دهم تا به دیگران لطمه وارد نشود. اما با همه تردیدها یقین داشتم کار اشتباهی انجام نمی‌دهم. این را هم خوب می‌دانستم برای یک کار خوب، باید قربانی داد. اگر این کتاب می‌توانست زندگی شماری از زنان را در افغانستان تغییر دهد، پس من کار درستی انجام داده بودم. بعد از چاپ و نشر کتاب، به یقین رسیدم که کارم با همه ترس‌ها و تردیدهایی که وجود داشت درست و نتیجه بخش بوده. نظرات مثبت زیادی دریافت کردم. این کتاب توانست ذهنیت خواننده مرد را در مورد زنان تغییر دهد. من از این کتاب توقع معجزه نداشتم که یک باره زندگی زنان را در افغانستان تغییر دهد. همین که توانست مخاطبان زیادی جذب کند، خشنود شدم.»
در قسمت‌هایی از کتاب روشنای خاکستر، خواننده از آن همه ظلمی که به زهرا می‌رود متعجب بر جای می‌ماند: «با وجود اینکه کتاب خط سیری از زندگی خودم است، ولی روایتگر زندگی زنان در افغانستان است. در هر بخش کتاب که نیاز دیدم نکته‌ای از زندگی زنان افغانستان دیده شود به متن افزودم. البته این نکات هم بر اساس واقعیت بوده و تجربه سال‌ها کار با زنان قربانی خشونت. هرچند باید گفت این کتاب هم تنها بخشی از زندگی و دردهای زنان را به تصویر کشیده و قادر نبوده تمام زوایای زندگی یک زن در افغاستان را منعکس کند.»
می‌پرسم زهرا هم درست مانند زهرای روشنای خاکستر در کودکی ازدواج کرد؛ ازدواج کودکان در افغانستان تا چه حد مسأله‌ای جدی است؟ می‌گوید: «هنوز هم ازدواج اطفال در افغانستان امری عادی است. شاید در کلانشهرها و مراکز شهرهای بزرگ، این کمتر باشد اما در شهرستان‌ها و روستاها هنوز دختران در سن پایین مجبور به ازدواج می‌شوند.»
در کتاب، ماجرای طلاق گرفتن زهرا در هرات خود داستانی جداگانه دارد. آیا در افغانستان طلاق هنوز هم تابو است؟ زهرا می‌گوید: «در سال‌هایی که من داستان را روایت می‌کنم، طلاق خیلی سخت و غیرقابل پذیرش بود و زن هرچه قدر هم زندگی سخت و غیر قابل تحملی داشت باز هم برای طلاق، او را مقصر و بد می‌دانستند. فعلاً شرایط تا حدودی بهتر شده، اما هنوز هم به‌عنوان چالشی بزرگ فراروی زنان است و هنوز هم هر زنی طلاق می‌گیرد در نظر مردم زن خوبی نیست و شرایط طلاق باز هم به نفع مردان است.»
او درباره مشکلات زنان در افغانستان می‌گوید: «زنان در جامعه ما با مشکلات زیادی درگیر هستند، نمونه بارز زندگی یک زن در افغانستان را از قضیه فرخنده (زنی که در مرکز شهر کابل به دست متعصبان به قتل رسید) دیدید. وقتی درباره خشونت علیه زنان صحبت می‌شود، عموماً معنی خشونت خانگی و خانوادگی به ذهن می‌آید اما خشونت علیه زنان ابعاد سیاسی – نظامی هم دارد و این جنبه از خشونت هم زندگی خیلی از زنان را تحت تأثیر قرار داده. خوشبختانه در سال‌های اخیر به دلیل توجه رسانه‌ها به مسأله خشونت‌های خانگی، این موارد بیش از گذشته انعکاس پیدا کرده و مردم و جامعه تا حدودی نسبت به این خشونت‌ها آگاه شده‌اند. هر چند هنوز قدم‌های زیادی مانده تا این آگاهی تبدیل به رفتار شود اما به هر حال الان کسی از شنیدن خشونت علیه زنان متعجب نمی‌شود.
یکی از ابعاد مهم خشونت علیه زنان همان خشونت‌های سیاسی- نظامی است که متأسفانه در این باره کمتر صحبت می‌شود. مثلاً تعداد بی‌شمار قربانیان جنگ و حملات انتحاری عمدتاً زنان و کودکان هستند ولی متأسفانه وقتی صحبت از عدالت، یا صلح می‌شود، زنان در این مذاکرات غایب هستند. بنابراین باوجود اینکه مسأله خشونت‌های خانگی خیلی مهم است اما این بعد از خشونت علیه زنان برای ما اهمیت زیادی دارد. جنگ هر روزه که در شهرها، روستاها و رسانه‌ها جاری است به طور مستقیم زنان را نمی‌کشد، بلکه بیش از هر زمان دیگری آنان را از عرصه‌های بزرگ تصمیم‌گیری عقب می‌راند به همین دلیل است که مسأله مشارکت سیاسی زنان و حضور آنان در تصمیم‌گیری‌های کلان بسیار مهم است.»
زهرا یگانه در حال حاضر به‌عنوان یکی از چهره‌های شاخص مبارزه با خشونت علیه زنان و افزایش مشارکت سیاسی آنها با چند بنیاد مردم‌نهاد در افغانستان همکاری می‌کند. او پس از انتشار روشنای خاکستر توانست به سمبلی از رنج و امید زنان افغانستان تبدیل شود؛ سمبلی از روشنای خاکستر.
منبع: روزنامه ایران

lundi 27 mars 2017

فعالیت کنشگران زن ایرانی در تبعید به روایت اسناد ، مهناز متین

به تازگی کتابی با عنوان «اسناد سمینارهای سراسری سالانه‌ی تشکل‌های مستقل زنان و زنان دگر و هم‌جنس‌گرای ایرانی در آلمان» در سه جلد انتشار یافته است.
این کتاب، همان‌طور که از عنوانش پیداست، اسناد سمینارهای زنان ایرانی در آلمان را از سال 1982 تا 2016 (یعنی سال برگزاری چهلمین سمینار) گردآوری کرده است. این مجموعه‌ی ارزشمند، در چهل و یکمین سمینار سراسری آلمان، با عنوان "راه‌کارهای جنبش زنان علیه بنیادگرایی و راسیسم" (فوریه 2017، هاتینگن) رونمایی شد.
سمینارهای آلمان، یکی از دیرپاترین گردهمایی‌های کنشگران زن ایرانی در تبعید به شمار می‌رود که در سال 1982 پایه‌ریزی شد. در آغاز، دو یا سه سمینار در سال برگزار می‌شد که در ادامه به یک سمینار سالانه تبدیل شد. مبتکر این سمینارها، تشکل‌های مستقل زنان ایرانی در آلمان بود.
ایده‌ی نخستین این تشکل‌ها، در جریان اعتراضاتی نطفه بست که علیه اجباری شدن عکس با حجاب برای صدور و تمدید گذرنامه‌ی زنان ایرانی در سال 1981 در آلمان به راه افتاد. جمهوری اسلامی، پس از سرکوب اعتراضات زنان و اجباری کردن حجاب اسلامی در داخل کشور، به سفارتخانه‌های خود بخشنامه فرستاد تا گذرنامه‌ی زنان را تنها با عکس حجاب‌دار تمدید نمایند.
پیش‌گفتار کتاب، این ماجرا را چنین بازگو می‌کند:
«موج هجوم به حقوق زنان، به سفارتخانه‌های خارج از ایران کشید... سفارتخانه‌ها از زنان ایرانی عکس‌های با حجاب برای تمدید پاسپورت خواستند. موج اعتراض زنان به این اقدام در برلین و فرانکفورت، جمعیت معترض زنان در برابر کنسول‌گری‌های جمهوری اسلامی را شکل داد. گردهمایی‌های روبه‌روی سفارت، به نشست‌هایی انجامید که به تدریج جنبش مستقل زنان ایرانی در خارج از کشور نامیده شد. زنان ایرانی پس از تکان‌های شدید جابه‌جایی در ایران و سرگیجه‌های حوادث و سرکوبِ مقاومت زنان در داخل کشور، جایی در خارج از کشور برای طرح مسائل خود می‌جستند.» (پیش‌گفتار، جلد 1، ص 1)

سمینارهای تشکل‌های مستقل زنان که رفته رفته مرسوم شد، محلی بود برای طرح این "مسائل". طرح آن‌ها اما خود به آسانی میسر نشد. زنان ایرانی، خسته و فرسوده از شکستی سخت در انقلاب بهمن، در جستجوی خویشتن خویش و طرح مسائل‌شان، می‌بایست بر زمینی سخت و سنگلاخ پا می‌گذاشتند و در سایه‌روشن فضای پدرسالاری آکنده از بدبینی، آرام آرام پیش می‌رفتند. کدام زنی‌ست که در سال‌های دهه‌ی 80 میلادی در خارج از کشور، بر اهمیت جنبش زنان تأکید نورزد و با سوءظن، یا در بهترین حالت، با تمسخر زن‌ستیزانی که چه بسا به زن‌ستیزی خود آگاه نبودند، رودررو نگردد؟
زنان، در روند شکل‌گیری تدریجی گروه‌ها و محفل‌های زنانه، گسترش پژوهش در زمینه‌ی مسئله‌ی زن و مبارازت برابری‌خواهانه، جنبش‌های اعتراضی به اشکال گوناگون، و نیز گردهمایی‌هایی مانند سمینارهای سالانه‌ی آلمان و سپس بنیاد پژوهش‌های زنان ایران بود که با پایداری، سماجت و پشتکارشان توانستند ضرورت توجه به مسئله‌ی زن و مبارزه علیه تبعیض جنسی را در مبارزات دموکراتیک ایران بارز نمایند. جنبشی که رفته رفته در خارج شکل ‌گرفت - و امروز کمتر کسی نسبت به اهمیت آن شک و شبهه‌ای دارد- در عین حال بیانگر آن بود که به‌رغم تفاوت‌های نظری و گرایش‌های سیاسی گوناگون، می‌توان در کنار هم به تفکر و تأمل نشست و کارهای مفیدی را سازمان داد.
زنانی که در تشکل‌های مستقل زنان آلمان گرد هم آمده بودند، طیف گسترده‌ای را تشکیل می‌دادند با سوابق، علائق، نظرات و گرایش‌های گوناگون. گرچه این گوناگونی، موجب جدایی و گسست در نخستین تشکل آن‌ها شد، اما سمینارها کماکان تداوم یافت:
«... اسناد سمینارها هم به خوبی درهم‌آمیزی اولویت‌ها، ناروشنی خواسته‌ها و تلاش در جستجوی هویت را بیان می‌کنند. [با] پیوستن موج‌های تازه‌تر پناهندگان و ادامه‌ی نشست‌های گاه چند صد نفره و شرکت در مباحثی که بین زنان انجام می‌گرفت، به تدریج دو گرایش در این طیف گسترده پررنگ شد. اولی با نام جنبش مستقل زنان ایرانی در خارج کشور، گرایشی بود که می‌کوشید هویت خود را مستقلاً با بیان خود و با تجارب خود تعریف کند... دیگری تحت عنوان تشکل‌های مستقل زنان ایرانی در خارج از کشور، گرایشی عمدتاً متأثر از دیدگاه‌های چپ "رادیکال" موجود در جامعه‌ی ایران بود و چشم‌اندازش ایجاد یک تشکل سراسری زنان ایرانی در خارج کشور بود. این دو گرایش در هشتمین نشست مشترک از هم جدا شدند... ولی گرایش دوم که همواره نظرگاه اول هم در آن بازتولید می‌شد، برگزاری سمینارها را تحت عنوان زنان و تشکل‌های مستقل زنان ایرانی ادامه داد...» (پیش‌گفتار، ص 2)

در پی حضور فعال و همکاری تنگاتنگ زنان هم‌جنس‌گرا در سمینارها، در سال 2006 نام آن به "سمینارهای زنان دگر و هم‌جنس‌گرا و تشکل‌های مستقل زنان ایرانی" (و سپس "سمینارهای سراسری سالانه‌ی تشکل‌های مستقل زنان و زنان دگر و هم‌جنس‌گرای ایرانی در آلمان") تغییر یافت؛ که این خود نمونه‌ای بارز از تابوشکنی کنشگران زن ایرانی در دیاسپوراست.
در چگونگی شکل‌گیری ایده‌ی تشکل‌های مستقل زنان در آلمان، دو اطلاعیه در آغاز کتاب آمده و در لابه‌لای صفحات این سه جلد، از خلال سخنرانی‌ها، به روند تحول فعالیتِ این تشکل‌ها پرداخته شده است. اما از آنجا که سمینارهای آلمان در ربط تنگاتنگ با تشکل‌های مستقل زنان است، شاید بهتر این بود که تاریخچه‌ی جامع‌تری از شکل‌گیری و تغییر و تحول این تشکل‌ها در ابتدای مجموعه ارائه می‌شد. یکی دو مطلب پژوهشی که این تاریخچه را به طور خلاصه تشریح و توصیف کند، بی‌شک به شناخت و آگاهی خوانندگانی که از نزدیک در جریان این تشکل‌ها نبوده‌اند، کمک می‌کرد.
                                                                   ***
آنچه از اسناد این سمینارها از گزند زمان در امان مانده و به یمن هشیاری و آینده‌نگری شماری از زنان کنشگر و نهادهای گوناگون حفظ شده، در این مجموعه گرد آمده است:
«در گذرگاه‌های جستجو، دست یاری‌جویی سوی یادها و آرشیوهای خصوصی گشوده شد. از بخش زنان "آرشیو اسناد و پژوهش‌های ایران" در برلین، آرشیو "تشکل مستقل دمکراتیک زنان ایرانی شهر هانوفر" در "مرکز اسناد و کتابخانه‌ی ایرانیان"، آرشیو "همایش زنان ایرانی" و گاه‌نامه، نشریه‌ی آن، "آرشیو انجمن زنان ایرانی کلن"، آرشیو "پرتو جنبش زنان ایرانی"، نشریه‌ی "نیمه‌ی دیگر"، تا دوستانی در فرانکفورت یاری دادند تا این آینه‌ی زنگارگرفته دفتری شود. دفتری ناتمام و ناتوان از بازتاب شورها و شوق‌ها، امیدها و سرخوردگی‌ها، شادمانی‌ها و سوگ‌ها، آرمان‌ها و ایده‌های ابراز شده و نشده و...» (پیش‌گفتار، ص 3).


در لابه‌لای صفحات کتاب، اسنادی از سمینارهای دیگری نیز می‌توان یافت که گروهای زنان ایرانی در آلمان، در این سال‌ها برگزار کرده‌اند.
پیش‌گفتار کتاب، بر ناکامل بودن اسنادی که گرد آمده، انگشت گذاشته است. از برخی سال‌ها «تنها یک اعلامیه یافته شد یا گزارشی یا یک آگهی در نشریه‌ای». بسیاری از اسناد دهه‌ی 80 و 90، بدون تاریخ بودند. اما دوستان گردآورنده، با مقایسه‌ی اسناد گوناگون، کوشیده‌اند تاریخ آن‌ها را تا حد امکان به درستی ثبت نمایند. گاهی هم از سمیناری هیچ سندی باقی نمانده بود. از این رو، به بسیج حافظه‌ی جمعی و یادمانده‌های زنانی برآمدند که در این سمینارها حاضر بودند:
«از آنجا که امکان یافتن همه‌ی اسناد ممکن نبود، امید بسته شد به مصاحبه‌های کتبی با چند پرسش کوتاه. به این خواهش، دوستانی اندک پاسخ دادند... به امید اینکه انگیزه‌ای شود برای همراهی دوستانی دیگر در چاپ آتی.»
گفتنی است که منبع و مرجعی که اسناد این مجموعه از آن‌ها استخراج شده‌اند، همراه با اسناد ذکر نمی‌شود. گرچه اسامی نهادها، مراکز اسناد و کتابخانه‌ها در پیش‌گفتار آمده، اما تصریح نشده است که مرجع و منبع هر سند چیست؟ کتابخانه یا مرکز اسناد؟ نشریه‌؟ تارنما؟ آرشیو شخصی؟ یا...؟ ارائه‌ی جزئیات بیشتر درباره‌ی منابع و ماخذ، نه تنها در مجموعه‌هایی که به گردآوری اسناد اختصاص دارند مرسوم است، بلکه کسانی را که مایل به پژوهش در موضوع مشخصی در زمینه‌ی مطالعات زنان هستند، برای یافتن محل نگه‌داری اسناد آن موضوع یاری خواهد رساند. چنین کمبودهای کوچکی از ارزش این کار البته نمی‌کاهد؛ اما شاید رفع آن در چاپ‌های آینده، غنای کار را افزایش دهد.
                                                                         ***
به‌رغم "ناتمامی" این مجموعه که دوستان ما فروتنانه از آن سخن گفته‌اند، اسناد گردآوری شده در این کتاب‌ها، روند تحول پر فراز و نشیب بخش قابل توجهی از جنبش زنان ایرانی در خارج کشور را به خوبی بازتاب می‌دهد. موضوعات سمینارها – و نیز گردهمایی‌های مشابهی که اسنادشان در این مجموعه درج شده- نشان‌گر مسائل جنبش زنان و تغییر و تحول آن در گذر زمان است.
در سال‌های آغارین، مسائل تئوریکِ مورد علاقه‌ی نیروهای چپ‌گرا، مورد توجه ویژه‌ی سمینارها قرار داشت که حول ریشه‌یابی مسئله‌ی زن و مبارزات زنان، با عنایتی ویژه به سویه‌ی طبقاتی این مبارزات دور می‌زد. "ستم مضاعف"، "تاریخ مبارازت زنان در آلمان (مارکس و انگلس و زتکین درباره‌ی حقوق زنان)"، "دستمزد برای کارِ خانه، استراتژی جنبش زنان"، "بررسی ستم بر زنان در طبقات و اقشار مختلف" در سمینار سال 1982 مطرح شدند. جالب است که مقالات اغلب بدون امضای نویسنده و به عنوان حاصل کار جمعی گروهای زنان در شهرهای مختلف ارائه می‌شدند: مقاله‌ی واحد هانوفر، آخن، فرانکفورت... این شاید نشانی باشد از عادت مأنوس کسانی که تازه از گروه‌های مخفی و جنبشی عمدتاً غیرعلنی سر برآورده بودند.
در سال بعد نیز مسئله‌ی ستم جنسی به کنار نهاده نشد. در سمینار سال 1983، "ستم جنسی به عنوان واقعیتی موجود در جهان مشترک زنان" موضوع اصلی سمینار بود؛ این‌بار، با انتخاب دو تم: "برخورد طبقاتی به مسئله زنان و برخورد فمینیستی" (جلد 1، ص 61).
فمینیسم که پیش‌تر مورد "سوءظن" قرار داشت، رفته رفته جایگاه شایسته‌ی خود را در جنبش زنان یافت و بحث‌های سمینارها هم "فمینیستی"تر شد. دیگر رویکرد کلاسیک "ستم مضاعف" که به بُعد طبقاتی و اقتصادی در تولید و بازتولید تبعیض جنسی ارجحیت می‌دهد، نمی‌توانست به تنهایی پاسخ‌گوی پرسش‌های بی‌شمار فعالان زن باشد. نقش نظام‌های پدر/مردسالار نیز می‌بایست مورد تأمل و پژوهش قرار می‌گرفت.
مسائل و معضلات ملموس‌تر زندگی روزمره‌ی زنانی که از محیط آشنا و مأنوس خود بیرون رانده شده بودند، به موضوعات سمینارها تبدیل شد: از بررسی "فحشا" (برلن، 1984)، "مسئله‌ی بلوغ" (فرانکفورت، 1985)، "خانواده و ازدواج" (هانوفر، 1986) و "تربیت پسر و دختر" (فرانکفورت، 1989) گرفته تا "اثبات قربانی بودن (یا نبودن)، زن اسطوره‌ی زیبایی" (هانوفر، 1990)، "روانشناسی و گروه‌های خودیاری (هانوفر، 1993)، "مفهوم خشونت و عوارض روحی روانی آن" (فرانکفورت، 1994)، "خشونت و تجاوز جنسی" (بوخوم، 1995) و "سرکوب جنسی، آزار جنسی" (دورتموند، 1998).
در عین حال، مسائل نظری – این بار با رویکردی فمینیستی- نیز کنار گذاشته نشد: "نقش زن در دیدگاه‌های مختلف و تأثیر آن در انقلاب" (فرانکفورت، 1987)؛ "فمینیسم" (هانوفر، 1989)، "بررسی ارزش‌گذاری‌های مردانه و بازنگری فمینیستی آن در عرصه‌های قدرت و اخلاق" (کلن، 1997)، "هویت زنانه" (هاتینگن، 1999)، "اخلاقیات و تابوهای جنسی" (برلین، 1999)، "هم‌جنس‌گرایی و دگرجنس‌گرایی اجباری" (کلن، 2004)، "جنسیت اجتماعی: سکس، سکسوآلیته و قدرت در گفتمان فمینیستی" (هانوفر، 2005/2006)، "نظامی‌گری، قدرت و خشونت و دیدگاه‌های مقابل آن" (اشتوتگارت، 2010)، "جنسیت، زبان، اندیشه، قدرت" (هانوفر، 2013)، "آفرینش گفتمان فمینیستی" (اشتوتگارت، 2015)، "تأثیر رشد بنیادگرایی بر وضعیت زنان و نقش جنبش زنان" (کلن، 2016).
سازمان‌یابی جنبش زنان، گروه‌ها و تشکل‌های آن برای مبارزه در راه برابری زن و مرد، همواره از موضوعات مورد توجه بوده و سمینارهایی به آن اختصاص یافته است: "بررسی جنبش زنان ایرانی در خارج کشور" (هانوفر، 1998)، "فمینیسم، کدام مطالبات؟ کدام اشکال سازماندهی؟" (کلن، 2000)، "نقش فعال زنان در غلبه بر تبعیض جنسی" (هامبورگ، 2002)، "جنبش زنان ایرانی: افق‌ها، چشم‌اندازها" (فرانکفورت، 2007)، "تارها را با هم می‌تنیم [نقد و بررسی جنبش زنان ایرانی در داخل و خارج]" (برلن، 2008)، "تأثیرات متقابل بخش‌های گوناگون جنبش زنان ایرانی (در داخل ایران- در تبعید و مهاجرت) (ووپرتال، 2009)، "نقش زنان در جنبش‌های اعتراضی همگانی، مطالبات و راه‌کارها" (فرانکفورت، 2011)، "تارها را هنوز با هم می‌بافیم (نگاهی به مطالبات و شیوه‌های سازمان‌یابی جنبش زنان ایرانی، نهادها، چالش‌ها، امکانات و راه‌کارها)" (برلن، 2012)، "دادخواهی، مسئولیت شهروندی و تجربه‌ی زنان" (فرانکفورت، 2014).
مسائل و مباحث مبتلابه جنبش زنان در هر مرحله از تکوین و تحول آن، طبعاً در میان موضوعات مورد بحث سمینارهای سالانه‌ی آلمان بوده است. اگر با استقرار جمهوری اسلامی، اسلام و موقعیت زن به معضل جنبش زنان تبدیل شد و به این اعتبار در کارهای پژوهشی زنان و گردهمایی‌های‌شان بازتاب گسترده یافت، با ظهور "فمینیسم اسلامی" در سال‌های 1990 میلادی، بحث درباره‌ی نقش مذهب در تبعیض جنسی، جای بیشتری گرفت: اسلام (1995، جلد 1، ص 228)، فمینیسم و اسلام (1997، جلد 1، ص 239)، زن از دیدگاه اسلام (1999، جلد 1، ص 263)، اسلام‌گرایی (2007، جلد 2، صص 42-20)، بنیادگرایی اسلامی (2016، جلد 3 صص 341-257).
با آغاز دوره‌ی "اصلاحات" در نظام جمهوری اسلامی، مبارزات زنان اشکال علنی‌تر و گسترده‌تری به خود گرفت. بحث پیرامون این موضوع و تأثیر آن بر مناسبات میان زنان داخل و خارج، طبعاً نمی‌توانست از دایره‌ی توجه فعالان خارج کشور دور بماند. به‌ویژه پس از شکل‌گیری "کمپین یک میلیون امضا برای تغییر قوانین تبعیض‌آمیز" (1385/2006). سمینارهای سال 2008 و 2009، سخنرانی‌ها و میزگردهایی را به این موضوع اختصاص دادند.
موضوعاتی که در بالا به طور فشرده به آن‌ها اشاره شد، تنها بخشی از مباحث مطرح در سمینارها بوده است. ضمن مرور اسناد کتاب درمی‌بابیم که در کنار موضوعات محوری، همواره مسائل مهم دیگر نیز مورد تأمل قرار گرفته است. حجاب اسلامی و اجباری، اعمال خشونت در مناسبات میان انسان‌ها، اتوریته و قدرت، نظامی‌گری و جنگ، زندان و شکنجه ووو... موضوع سخنرانی‌های بسیاری بوده‌اند.
مجموعه‌ی سه جلدی اسناد سمینارهای آلمان، تنها به ارائه‌ی متن سخنرانی‌ها بسنده نکرده است. اسناد دیگری را نیز در دسترس خواننده قرار داده است: از آگهی‌ سمینارها و گزارش‌هایی که در نشریه‌های کاغذی و مجازی درج شده، تا یادمان و یادگار دوستان از دست رفته.
جزء جالب توجه دیگر این مجموعه، نامه‌هایی‌ست که میان دست‌اندرکاران برگزاری سمینارها رد و بدل شده و بیانگر مناسبات میان افراد و نهادهاست و نشان‌دهنده‌ی گله‌ها و شکایت‌ها، خرسندی‌ها و ناخرسندی‌ها؛ که «شورها و شوق‌ها، امیدها و سرخوردگی‌ها، شادمانی‌ها و سوگ‌ها، آرمان‌ها و ایده‌های ابراز شده و نشده...» را نیز بازتاب می‌دهد؛ گرچه ثبت قلمی، ابعاد واقعی این حس‌ها را همیشه به تمام و کمال بیان نمی‌کند.
برخی نامه‌ها، حاوی نارضایتی شرکت‌کنندگان است از سطح نازل سخنرانی‌ها یا جو پُر تنش حاکم بر جلسات که نتیجه‌اش ترس و سکوت شماری از شرکت‌کنندگان بوده است.
با مرور این نامه‌ها، خواننده پی می‌برد که سال‌های دراز برگزاری سمینارها، همواره با خوشی و تفاهم توأم نبوده است؛ بلکه بحث و جدل، حتا دعوا و رنجش، جزئی از زندگی روزمره‌ی کسانی را تشکیل داده که سمینارها را در این سال‌ها سازماندهی کرده‌اند. تلاش آن‌ها که به‌رغم مشکلات و درگیری‌ها، تداوم این نهاد تبعید را میسر نموده‌اند، تحسین خواننده را برمی‌انگیزد.
                                                                      ***
مرور این سه جلد کتاب که نزدیک به 1500 صفحه است، خواننده را در عین حال متوجه تغییر و تحول در نگه‌داری و ثبت اسناد جنبش زنان می‌کند. اگر از سال 1982 تا 2006، یعنی 24 سال از عمر سمینارها، 516 صفحه را در جلد نخست به خود اختصاص می‌دهد (به طور متوسط 21 صفحه برای هر سال)، 9 سمینار آخر (2007 تا 2016) 862 صفحه را دربرمی‌گیرد، یعنی جلد دوم و سوم تقریباً به تمامی؛ به عبارت دیگر، به طور متوسط 95 صفحه برای هر سمینار.
دو دلیل را می‌توان برای این ناموزونی برشمرد. نخست، توسعه‌ی بی‌سابقه‌ی امکانات ثبتِ صوتی و تصویری رویدادها که موجب وفور حیرت‌انگیز اسناد برجا مانده می‌شود. دلیل دوم که به باور من نقش اصلی را دارد، افزایش حساسیت و آگاهی نسبت به اهمیت حفظ و نگه‌داری اسناد برای ثبت در تاریخ است؛ و چه بسا نمایان‌گر دوره‌ی تازه‌ای در مبارزات و مطالعات زنان و عاملیت افزایده‌ی آنان در تاریخ‌نگاری جنبش زنان.
این کار ارزشمند، می‌تواند نمونه‌ای برای مبارزان و کنشگران جنبش‌های فکری، فرهنگی و سیاسی ایرانیان در خارج از کشور باشد تا در ثبت اسناد برای نسل‌های آینده کوتاهی نکنند.
علاقمندان به جنبش زنان ایرانی و پژوهشگران تاریخ جنبش‌های اجتماعی، بی‌تردید در میان کتاب‌های خود، به مجموعه‌ی «اسناد سمینارهای سراسری سالانه‌ی تشکل‌های مستقل زنان و زنان دگر و هم‌جنس‌گرای ایرانی در آلمان» نیاز دارند.
سیمین عزیز؛ دوستانی که در گردآوری این مجموعه سهیم و شریک بوده‌اید، دست‌تان درد نکند!
مهناز متین، 21 مارس 2017

*عنوان کامل کتاب:
اسناد سمینارهای سراسری سالانه‌ی تشکل‌های مستقل زنان و زنان دگر و هم‌جنس‌گرای ایرانی در آلمان
    گردآوری سیمین نصیری
   انتشار: همایش زنان ایرانی- هانوفر، چاپ مرتضوی، آلمان 2017

--------------------------
1-تاریخ آغاز سمینارها در برخی نوشته‌های مندرج در این کتاب، سال 1981 ذکر شده است. ن.ک به: "شاهدی از 25 سال تلاش‌های زنان ایرانی در تبعید"، سهیلا ابطحی، جلد 1، ص 491؛ و "گزارشی از سمینار سالانه‌ی تشکل‌های مستقل زنان و زنان دگر- هم‌جنس‌گرای ایرانی در آلمان"، سرور، جلد 3، ص 265. از سمینار سال 1981 سندی در کتاب یافت نشد.
2-نمونه‌هایی از چنین پژوهش‌هایی موجود است: "تاریخچه‌ی جنبش مستقل زنان ایرانی در خارج از کشور (آلمان)"، ایراندخت آزاده، نیمه‌ی دیگر، شماره ٣ و ٤، زمستان ١٣٦٤؛ "از تئوری به خودیابی، از خودیابی به خودیاری (دوازده سال جنبش مستقل زنان ایرانی در خارج کشور)"، آناهیتا ایلیا، اندیشه‌ی زنان (مجموعه‌ی فرهنگی سیاسی و اجتماعی زنان ایران در آلمان)، ناشر: جنبش مستقل زنان ایرانی در خارج از کشور (برلن - فرانکفورت)، انتشارات نوید، ١٩٩٥؛ "گزارشی از فعالیت‌های تشکل مستقل دموکراتیک زنان ایرانی (هانوفر)، هما، اندیشه‌ی زنان، پیش‌گفته. گردآورنده‌ی این مجموعه‌ی اسناد، بی‌تردید به نوشته‌های بسیار دیگری دسترسی دارد که با گذاشتن آن‌ها در کنار هم، خواننده می‌توانست شناخت جامع‌تری از تاریخچه‌ی جنبش زنان ایرانی در آلمان پیدا ‌کند.
3-تم سمینارهای آلمان، در نوشته‌ی پیش گفته‌ی سرور، دوره‌بندی شده است.
برگرفته از سایت آزادی بیان

قدردانی فرانسه از سه دهه تلاش فکری و اجتماعی شهلا شفیق،

قدردانی فرانسه از سه دهه تلاش فکری و اجتماعی شهلا شفیق
 
شهلا شفیق، پژوهشگر و نویسندۀ ایرانی در تبعید
 
 به درخواست خود خانم شهلا شفیق،این نشان را خانم "دانیل دوبوسکه"، رییس "شورای عالی برابری زن و مرد" و به نمایندگی از سوی فرانسوا هولاند، رییس جمهوری فرانسه، به خانم شهلا شفیق اهدا کرد.

"شورای عالی برابری زن و مرد" در سال ٢٠١٣ به فرمان رییس جمهوری فرانسه، فرانسوا هولاند، تأسیس شد و هدف آن ترغیب و تقویت برابری زنان و مردان و ترویج ارزش های بنیادین جمهوری فرانسه به ویژه برابری، مدارا و لائیسیته بوده است.

خود شهلا شفیق در گفتگو با رادیو بین المللی فرانسه در توضیح دلایل دریافت این نشانِ افتخار از جمله گفته است :

"لژیون دونوُر" نشان قدردانی و بازشناسی است. همین و بس. این نشان افتخار زمانی اهدا می شود که اقدام هایی از قبل صورت گرفته باشد و به پاس آنها فرانسه از کسی قدردانی می کند. میدانید که این قدرشناسی به هیچ وجه جنبۀ مالی ندارد، یعنی دربرگیرندۀ هیچ جایزۀ نقدی نیست و هیچ امکانی نیز برای دریافت کنندۀ آن به وجود نمی آورد. لژیون دونوُر تنها و تنها سپاس فرانسه یا نمایندگان مردم فرانسه از کارها و تلاش های صورت گرفته است.
 
جایزه ای که به من از سوی "شورای عالی برابری زن و مرد" اهدا شد شامل مجموعه ای از اقدام ها و فعالیت ها از جمله مبارزه با نابرابری های جنسیتی، نژادگرایی، یهودی ستیزی و خلاصه انواع تبعیض ها و خشونت ها است.
 
اهدای این نشان، قدردانی از مجموعه فعالیت های "میان‌فرهنگی" بر پایۀ حقوق جهانشمول بشر است. در همین چارچوب است که مثلاً توانستم مؤسسه ای را از هیچ بسازم که بستر تلاش ها و تحقیقات جمعی و میدانی دربارۀ برخی مشکلات و مسائل جامعۀ فرانسه طی سال های اخیر بوده است.
 
می‌دانید که این دیگران هستند که شما را به عنوان نامزد دریافت نشان "لژیون دونوُر" معرفی می کنند و بعد از آن گفتگویی میان شما و اهداکنندگان نشان برای معرفی یا شناساندن بیشتر خودتان آغاز می شود. البته من این اقبال را داشتم که یکی از همکاران خوبم این مهم را به جای من انجام داد. پیش از دریافت رسمی جایزه، اهدا و همچنین درجۀ آن را به اطلاع فرد می رسانند به طوری که وی بتواند موافقت یا احتمالاً مخالفت خود را با دریافت آن اعلام کند. همچنین فرد دریافت کننده است که انتخاب می کند که اهدای جایزه توسط چه کسی صورت بپذیرد.
 
مثلاً خود من تقاضا کردم که این نشان از سوی خانم "دانیل دوبوسکه" به من اهدا شود. زیرا، یکدیگر را مدت ها است می شناسیم و با کارهای یکدیگر نیز آشنا هستیم.
 
میدانید که من دانشگاهی نشدم، هر چند رسالۀ دکتری ام دربارۀ اسلامگرایی و نابرابری های جنسیتی در ایران بعد از انقلاب اسلامی جایزۀ بهترین پژوهش روزنامۀ فرانسوی لوموند را دریافت کرد. حوزۀ کار من بیشتر "تحقیقات میدانی" است. راستش من از دریافت جایزۀ لوموند بسیار خرسند شدم، به ویژه اینکه پایه گذار آن فیلسوف و جامعه شناس شهیر فرانسوی، ادگار مورن، است. جایزۀ لوموند هم نه جایزۀ نقدی، بلکه فقط نوعی قدردانی از نویسنده از طریق چاپ رسالۀ او بود.
 
میدانید که در عالم آکادمیک این بحث، جدل و یا نظر وجود دارد که مثلاً فلان تحقیق که توسط یک غیردانشگاهی یا یک تبعیدی یا یک مبارز و فعال سیاسی نوشته می شود لزوماً اثری آکادمیک نیست. میدانیم که این نظر اساس محکمی ندارد، زیرا، نظرات جدید در هیچ حوزه ای لزوماً یا منحصراً از آثار دانشگاهی بیرون نمی‌آیند، اگر چه نظرات جدید و کشفیات علمی همواره از تحقیقات آکادمیک بهره برده اند.  

------------------------------------------------
*شهلا شفیق در سال ١٣٣۵ به دنیا آمد. او نویسنده و جامعه شناس است و در سال ١٩۸٣ با شروع سرکوب های سیاسی در ایران راهی تبعید در فرانسه شد. در تبعید او آثار متعددی در تحلیل و بررسی تمامیت خواهی اسلامی منتشر کرد. در سال ٢٠٠٩ شهلا شفیق دیپلم دکتری خود را در رشتۀ جامعه شناسی از دانشگاه "دوفین پاریس" دریافت کرد. رسالۀ دکتری وی تحت عنوان "اسلام سیاسی و جنسیت" جایزۀ تحقیقات دانشگاهی روزنامۀ "لوموند" را دریافت کرد که از بهترین جوایز علمی در فرانسه به شمار می رود. شهلا شفیق همچنین نویسندۀ آثار ادبی و رُمان و داستان به زبان های فارسی و فرانسوی است. "زن و بازگشت اسلام"، "از آئینۀ بپرس"، "راهها و مه"، "زنان در حجاب..."، عناوین برخی آثار شهلا شفیق هستند که تاکنون به زبان فرانسوی منتشر شده اند. 
برگرفته از سایت زادیو ار اف ای