dimanche 5 juillet 2015

پيکر زن ايرانی در فرهنگ اسيد پاشی (۳) رضا کاظم زاده

 

رضا کاظم زاده، روانشناس و پژوهشگر مقیم بلژیک، در چهار مقاله، فرهنگ اسیدپاشی در ایران را مورد بررسی قرار داده است. دومین بخش این مقاله هفته گذشته منتشر شد.
مولفه دوم فرهنگ خشونت در جامعه ی ما، خُرده فرهنگ نفرت است. فرهنگ نفرت نيز به مانند فرهنگ اطاعت، بيش از آن که از معادلش در آموزه های اسلام سنتی نشات گرفته باشد، از روحيه ی انقلابی گری اسلام گرايانی الهام گرفته بود که از سال ها قبل از انقلاب، تحت تاثير نظريات مارکسيستیِ مبارزه  قهرآميز (که در آن دوره حتی در ميان برخی روشنفکران غير مارکسيست غربی و جهان سومی مانند ژان پل سارتر و فرانتس فانون نيز متدوال بود)، از مفاهيم دينی مانند "جهاد" و "شهادت"، مفاهيمی عرفی و سياسی برای مبارزه و نابودی رژيم پهلوی ساخته بودند. 
فرهنگ خشونتی که بدين ترتيب از ترکيب دو خُرده فرهنگ اطاعت و نفرت در کادر ايدئولوژی اسلامی شکل گرفت، هر چند در ابتدا به مثابه ابزاری برای مبارزه با رژيم شاه ساخته شده بود، در فردای انقلاب به شکلی صريح و علنی به واکنشی خصمانه و تهاجمی در برابر مدرنيته ی غربی و بويژه تاثيراتی که جامعه ی ايرانی از فرهنگ جوامع مدرن گرفته بود تبديل گشت.
چنين ضديتی پيش از انقلاب بيشتر در وجه سياسی اش (تحت عناوينی همچون "مبارزه ی ضد امپرياليستی") تجلی يافته بود، با اين حال حتی در همان دوره نيز نگاه بدبينانه به فرهنگ غربی در آثار اسلام گرايان و بسياری از روشنفکران نزديک به ايشان قابل تشخيص بود. بدين ترتيب نظريه ی "غرب زدگی" جلال آل احمد که در ميان روشنفکران چپ و تندرو آن دوران طرفداران بسياری پيدا کرده بود، در تئوری اسلام گرايانی مانند شريعتی به تئوری "از خود بيگانگی فرهنگی" تبديل گشت و به مراتب اشکال راديکال تری به خود گرفت.
فراخوان شريعتی برای "بازگشت به خويشتن فرهنگی"، در واقع دعوت به گسستی راديکال از "ارزش های حاکم بر جوامع غربی" که شريعتی آن را "فرهنگ مسلط بر غرب" می ناميد بود. مبارزه ی قهرآميز اسلام گرايان متجدد و تحصيلکرده از نوع شريعتی، از يک سو با ترويج و تبليغ خشونت سياسی (تحت لوای مفاهيم عرفی شده از قبيل "جهاد" و "شهادت") و از سوی ديگر با تبليغ فرهنگ نفرت نسبت به تمامی مظاهر سياسی ("امپرياليسم" و "استعمار") و فرهنگی غرب ("استحمار" و "اليانسيون") پيوندی عميق خورده بود. 
در واقع مبانی نظری مبارزه ی سياسی نزد اسلام گرايان انقلابی با شکل دادن به فرهنگ نفرت و "روحانی گردانی" (۱)  خشونت، خشونت سياسی را به تنها ابزار مشروع برای رويارويی با "امپرياليسم جهانی" (در درجه نخست امريکا و در مراحل بعد تمامی کشورهای دمکراتيک غربی) و "دست نشانده اش در منطقه" (رژيم پهلوی) تبديل کرده بود. اگر اراده ی معطوف به قدرت سياسی را از ايدئولوژی اسلام گرايی (به عنوان نمونه نظام فکری دکتر علی شريعتی) در اين دوره حذف کنيد، خواهيد ديد که از بنيان های نظری آن چيز زيادی باقی نمی ماند.

خشونت حکومتی: تلفيقی از دو خُرده فرهنگ اطاعت و نفرت
جنايات حکومتی را می توان از نظر فرهنگ خشونتی که در اين سی و سه سال اخير بر جامعه تحميل شده، بر طيفی قرار داد که در يک سر آن "فرهنگ اطاعت" و در سر ديگرش "فرهنگ نفرت" باشد. بدين ترتيب مثلا ماموران اطلاعاتی رژيم که به شکل زنجيره ای، سازمان يافته، گروهی و بر اساس دستورات دقيق و روشنی که از مسئولين خويش دريافت می کنند دست به جنايت می زنند، در قطب "فرهنگ اطاعت" جای می گيرند.
در اين حالت، موفقيت در انجام وظايفی که با دقت کامل برنامه ريزی شده اند، در درجه ی نخست به حس وظيفه شناسی و اجرای دقيق و کامل فرامين بستگی می يابد. قواعد و ارزش های مربوط به فرهنگ اطاعت در تربيت چنين کارگزارانی نقش نخست را برعهده دارد و به همين دليل نيز از انتخاب يا پذيرش افراد احساساتی يا زياده روی در تقويت حس نفرت در درون گروه اجتناب می شود چرا که غلبه و يا حتی دخالت احساسات به هنگام انجام وظايف، می تواند افراد را از کنترل کامل نظام خارج کرده در به اجرا گذاشتن دقيق دستورات اختلال ايجاد نمايد. 
در سرويس های اطلاعاتی نظام های ديکتاتوری و به ويژه تماميت خواه، نوعی خونسردی عملگرايانه و واقع بينی محاسبه گر وجود دارد. به عنوان نمونه در رژيم نازی حاکم بر آلمان، علی رغم آن که نفرت پراکنی يکی از ويژگی های اصلی اش به شمار می آمد، کسانی از قماش لئوپولد فون ميلدنشتاين (Leopld Von Mildenstein) نيز يافت می شدند که از همان ابتدا شيوه و سياستی متفاوت از يوزف گوبلز (Joseph Gobbels) و يوليوس اشترايشر  (۲) (Julius Streicher) در پيش گرفته بودند و از تبليغ مستقيم نفرت بر عليه يهوديان که در واقع تشويق به اعمال خشونت بر عليه آنان محسوب می گشت احتراز می کردند.
ميلدنشتاين از مقامات عالی رتبه ی اِس اِس بود که به دستور مستقيم راينهارد هايدريش (Reinhard Heydrich، رئيس "دفتر مرکزی امنيت رايش" که توسط پارتيزان ها در سال ۱۹۴۲ به قتل رسيد) بخش مربوط به يهوديان را در "سازمان اطلاعات اِس اِس" (معروف به SD) بنيان گذاشته بود و در تمام سال های جنگ جهانی دوم نقشی درجه اول در سياست گذاری و همينطور اجرای سياست های نازی ها در مورد يهوديان را بر عهده داشت.
واقع نگری ميلدنشتاين را به اين نتيجه رسانده بود که تندروهای حزب نازی هيچ راه حل منطقی برای "حل مسئله ی يهود" در آلمان ندارند. از نظر فرد عملگرايی چون او، تنها راه حل منطقی، اجبار يهوديان به ترک کشور آلمان بود و در اين راستا حتی از گفتگو و همکاری با سازمان های صهيونيستی در جهت مهاجرت يهوديان به فلسطين ابايی نداشت.
از نظر داويد سزارانی (David Cesarani)، تاريخ نويس انگليسی، نه تنها ميلدنشتاين در سرويس اطلاعاتی اِس اِس موجودی استثنايی به شمار نمی رفت بلکه نمونه ی روشنی از شخصيت افرادی بود که بدنه ی اصلی اين تشکيلات را می ساختند. افرادی که به قول او با تبعيت از نوعی "رئاليسم تاريخی" (réalisme historique) برای احساسات شخصی کوچک ترين اهميتی قائل نبودند و فقط عمل کرد افراد در نظرشان مهم و با اهميت جلوه می کرد.
کسانی از نوع ميلدنشتاين به دلايلی که از نظر خودشان منطقی می آمد يهوديان را دشمن ملت آلمان می دانستند و در نتيجه بدون آن که از فرد يهودی بخصوصی نفرت داشته باشند معتقد بودند که بايد آنها را تا نفر آخر نابود ساخت. بقول تاريخ نگار آلمانی اولريش هربرت (Ulrich Herbert): "مبارزه بر عليه يهوديان نشانه ای از تلاش در جهت منافع مردم آلمان محسوب می شد و در اغلب موارد پيش برندگان چنين سياستی حتی به اين امر که "ضد يهود" می باشند آگاهی نداشتند (۳)."  از نظر ديتر ويسليسنی (Dieter Wisliceny)، يکی ديگر از رهبران اِس دِ، يک عضو موثر در نظام هيتلری نه انسانی احساساتی است و نه بيش از حد انتلکتوئل يا "تئوريک"، بلکه فردی است "ماهر و فعال در انجام وظايف عملی و تکنيکی و در عين حال روشن بين و هوشيار در رويکردش نسبت به اين وظايف". 
عين همين عقلانيت ابزاری و پراگماتيک را نزد لورانتی بريا (Lavrenti Pavlovitch Beria) رئيس سازمان اطلاعات استالين (NKVD که سپس به KGB تغيير نام يافت) نيز می توان سراغ گرفت. پس از فروپاشی اتحاد جماهير شوروی، اسناد به دست آمده از آرشيوهای دولتی نشان می دهند که بريا پس از مرگ استالين راه نجات شوروی از ورشکستگی اقتصادی و سياست های فاجعه آميز رهبر سابقش را در نزديکی با غرب و حتی برقراری روابط اقتصادی آزاد می دانست. از اين منظر بريا حتی از طرفداران سياست تنش زدايی نظير نيکيتا خروشف (Nikita Khrouchtchev) نيز بسيار راديکال تر به نظر می رسد. 
در نظام جمهوری اسلامی، می توان از سعيد امامی به عنوان يکی از نمونه های برجسته و شناخته شده ی چنين کارگزاران حرفه ای که در کادر نظام جمهوری اسلامی پرورش يافته اند ياد کرد. فردی که در عين برخورداری از قصاوت لازم برای انجام ماموريت های دشوار، قادر بود تا با رويی باز با مخالفان نظام به مذاکره و گفتگو بنشيند. در اسناد بازجويی منتسب به سعيد امامی که پس از مرگ مشکوکش در زندان (خرداد ۱۳۷۸) در برخی سايت های متعلق به اصلاح طلبان منتشر شد، او موقعيت خود را در درون سيستم اطلاعاتی رژيم اين گونه تشريح می کند: «من از آغاز انقلاب تا به امروز سرباز گوش به فرمان نظام مقدس اسلامی و مقام ولايت بوده و هستم، هيچگاه بدون کسب اجازه و يا بدون دستور مقامات عالی نظام کاری انجام نداده‌ام.
حکم اعدام داريوش فروهر و پروانه اسکندری را به روال معمول هميشگی حجت‌الاسلام علی فلاحيان به من داد. احکام اعدام ساير محاربين قبلاً در زمان وزارت فلاحيان صادر شده بود. از مدت‌ها پيش قرار بر اين بود که عوامل مؤثر فرهنگی وابسته که توطئه تهاجم فرهنگی را در ايران پياده می‌کردند و جمعاً صد نفر بودند اعدام شوند.
حکم حذف ۲۹ نفر از نويسندگان از مدتها پيش مشخص و احکام قبلاً صادر شده بود که در مورد ۷ تن از آن عناصر احکام در دوره وزارت علی فلاحيان اجرا شده بود. وقتی حکم اعدام فروهر به ما ابلاغ شد پرسيديم که تکليف احکام معطل مانده اعضای کانون نويسندگان چه می‌شود که حاج آقا قربانعلی دری نجف‌آبادی نيز گفتند هرچه سريع‌تر اقدام شود بهتر است و اين بار نيز مثل ماقبل انجام شد با فرق اينکه بجای ابلاغ از سوی فلاحيان امور از طريق دری نجف‌آبادی هماهنگ می‌شد.
فلاحيان با وجود آنکه خود حاکم شرع بود، اما معمولاً و در موارد حساس احکام حذف محاربان را شخصاً صادر نمی‌کرد. او اين احکام را از آيت‌الله خوشوقت، آيت‌الله مصباح، آيت‌الله خزعلی، آيت‌الله جنتی و گاهی نيز از حجت‌الاسلام محسنی اژه‌ای دريافت می‌کرد و بدست ما می‌داد. ما فقط به آقايان اخبار و اطلاعات می‌رسانديم و بعد هم منتظر دستور می‌مانديم."  
در حال حاضر نيز رئيس جمهور فعلی ايران، حسن روحانی، يکی از جمله سياست مدارانی می باشد که از دل دستگاه های امنیتی سر برآورده است. از اين بابت تفاوت بسيار مهمی ميان روحانی با سياستمداری از نوع محمد خاتمی وجود دارد. برای روحانی بر خلاف خاتمی، تنش زدايی و برقراری رابطه با غرب و حتی کاهش فشارهای امنيتی و بخصوص ايدئولوژيک بر جامعه، بيشتر دلايل عملی و واقع گرايانه دارد تا ارزشی و اعتقادی. اولويت برای چنين افرادی، در درجه ی نخست "يافتن راه حل های عملی برای مشکلات مشخص" می باشد.
در سر ديگر طيف فرهنگِ حکومتیِ خشونت در جامعه ی ايران (قطب "فرهنگ نفرت")، نيروهای فشار مانند انصار حزب الله و بخشی از لباس شخصی ها جا می گيرند که نسبت به نيروهای امنيتی از استقلال و آزادی عمل بسيار بيشتری برخوردارند و در گذشته حتی گاهگداری از کنترل مستقيم حکومت خارج گشته برايش مشکل آفرين شده اند.
يکی از مهم ترين خصوصيات اين نيروها که در عين حال آنها را از دسته ی اول متمايز می نمايد اين است که ديناميک درون گروهی ايشان بر مبنای تحريک مدام احساسات که با تقويت دائم اعتقادات متعصبانه همراه است گذاشته شده است. در ايدئولوژی اين گروه ها دنيا به دو اردوگاه بزرگ تقسيم می شود: اردوگاه خودی ها و اردوگاه دشمنان؛ نسبت به خودی ها و بويژه به نمايندگان و همينطور به نمادهايش (بويژه رهبر) نوعی شيفتگی خلل ناپذير و نسبت به دشمنان و بخصوص به مظاهرش در اجتماع، احساس نفرت و حس انتقامی سيری ناپذير وجود دارد. 
 در چنين گروه هايی، از لوازم ضروری حفظ و تقويت پيوند ميان اعضا از يک سو و ميان اعضا با رهبر از سوی ديگر، اجرای دوره ای مراسم و مناسک گوناگون برای تحريک احساسات (از نوحه سرايی و برگزاری آئين های دست جمعی دينی گرفته تا سخنرانی های آتشين و تحريک آميز سياسی) می باشد. 
 (۱)  Spiritualisation، تلاشی که چپ ها در همان دوره با "زيباگردانی" (esthétisation) سياست در قالب نظريه ی "هنر متعهد" انجام می دادند. 
 (۲)   يکی از مهمترين و سرشناس ترين ناشران نفرت پراکن ضد يهودی در آلمان نازی که توسط دادگاه نورنبرگ به مرگ محکوم شد. 
  (۳) داويد سزارانی، "آدولف آيشمن: چگونه انسانی معمولی به آدمکش توده ها تبديل می شود"، ص ۶۶.  

رضا کاظم‌زاده

روانشناس ایرانی مقیم بلژیک
برگرفته از سایت رادیو فردا

Aucun commentaire:

Enregistrer un commentaire