lundi 27 août 2012

دخت افغان در کاخ سفید

دخترم
دختر افغانم من
دختر ملک دل ایرانم من
مشکن بال و پرم را مشکن 
دخت افغانم من
مشکن تاج سرم را مشکن

dimanche 12 août 2012

دیوار جهنم زنان بلندتر می شود، شکوه میرزادگی

حذف زنان از 77 رشته دانشگاهی
دیوار جهنم زنان بلندتر می شود
 در چند روز گذشته دو خبر در نشریات رسمی حکومت اسلامی منتشر شد که علاوه بر اثبات دیگرباره و چندباره ی حضور مشخص و مسلط تبعیض جنسیتی، تبعیض مذهبی، و تبعیض فرهنگی در ایران، نشاندهنده ی اوج فرهنگ زدایی و تمدن ستیزی این حکومت نیز هست.
این خبر ها یکی حذف زنان از تحصيل در هفتاد و هفت  رشته ی مهم دانشگاهی است و دیگری تبدیل کودکستان های مدرن و امروزی به مکتب خانه های قرون وسطایی و تحمیل مذهب حکومتی بر کودکان می باشد.
این دو خبر، که با هم ارتباط ارگانیک و حساب شده ای دارند، نشاندهنده ی آنند که حکومتی که نام بی محتوای «جمهوری اسلامی» را بر خود دارد،  اکنون در حال قرار گرفتن در جاده ی اصلی و واقعی خود، یعنی حاکميتی برآمده از اعماق قرون وسطا است؛ حاکميتی که از نخستين روز عمر خود به ناروا و نابجا در قرن والایی حقوق بشر و درخشش های تمدنی ظهور کرده است.
سال هاست که کسانی با سماجت می کوشند تا ثابت کنند که این سایه ی سیاه سراسر بدبختی، فقر اخلاقی و اقتصادی، عقب ماندگی و فساد و تباهی که بر سر سرزمین ما افتاده ربطی به حکومت اسلامی ندارد و اگر وضع به همان شکلی که در ابتدای انقلاب ـ یعنی مطابق با خواست و نظر آیت الله خمینی ـ پیش می رفت، ما در دوران دیگری زندگی می کردیم. اما اکنون بيش از هميشه روشن است که اتفاقاً همه ی حوادث پشت سرهمی که در سی و سه سال گذشته در سرزمین مان رخ داده و در شرف رخ دادنند ناشی از حکومتی است که دقیقاً در مسیر تعيين شده از جانب بنيانگذارش پيش رفته و می رود. به عبارت ديگر، این حکومت، با داشتن قانونی اساسی که پایه هایش بر تبعیض های جنسیتی، مذهبی، و فرهنگی گذاشته شده، و در ذات و ماهیت خود ضد مفاد اعلاميه ی جهانی حقوق بشر و همه ی کنوانسیون های وابسته به آن است، از همان آغاز برای رسیدن به چنین وضعیتی که در آنيم و وضعیت های به مراتب بدتری که احتمال دارد در آن قرار بگيريم طراحی شده است. در واقع هر آن اقدام انسانی و اجتماعی که رهبر «خدعه کن» انقلاب اسلامی و دنباله رو های او (چه ناآگاه و بی خبر و چه چون خود او خدعه گر) مدعی انجام اش بوده و (هنوز برخی شان) هستند، کلاً بی اساس و دروغين بوده است.
حذف زنان از 77 رشته دانشگاهی
اگر رهبر و سازنده ی حکومت اسلامی، در سال 41 در اعتراض به تصویب حق رای برای زنان ایران اعلام می کند که: « دستگاه جابر در نظر دارد تساوی حقوق زن و مرد را تصویب و اجرا کند یعنی احکام ضروریه اسلام و قرآن را زیر پا بگذارد» و همگان را به مخالفت با آن برمی انگیزد، اکنون فرزندان خلف او، خامنه ای و احمدی نژاد و غیره، دوران خدعه و پذیرفتن برخی مسایل ظاهری مربوط به تساوی زنان را به راحتی کناری می نهند و  زنان را از آموزش ديدن در هفتاد و هفت رشته ی تحصیلی در سی و شش دانشگاه ایران محروم می سازند و یقین بدانید که فردا آنها را از آموزش ديدن در کل رشته ها، جز قرآن و شرعیات و خانه داری و پرستاری شوهر و فرزندان حذف خواهند کرد. و تازه زنان ما بايد این رشته ها را نه در دانشگاه که در مکتب خانه هایی ببیند که از هم اکنون حکومت در حال تدارک شان است.
توجه کنید! در آغاز قرن بیست و یکم، قرنی که در بیشتر کشورهای جهان زنان حتی در اداره ی حکومت ها با مردان شریک و مساوی شده اند، حکومت اسلامی ِ مسلط بر سرزمین ما با گستاخی هر چه تمامتر تحصيل در این رشته ها را برای زنان ممنوع اعلام کرده و قانوناً آن ها را از آموختن دروس اين رشته ها منع کرده است: «مترجمی و زبان و ادبیات انگلیسی، حقوق، علوم تربیتی و راهنمایی و مشاوره،  حسابداری، گرایش تکنولوژی آموزشی، علوم کامپیوتر، علوم سیاسی، مهندسی شیمی، مهندسی صنایع، مهندسی عمران، مهندسی مکانیک، مهندسی کشاورزی علوم دامی و منابع طبیعی و جنگلداری و کشاورزی، گرایش آب و زراعت و اصلاح نباتا،. زمین شناسی و مهندسی برق، مهندسی راه آهن، گرایش مکانیک ماشین ها، مهندسی مواد گرایش متالوژی صنعتی، مهندسی معدن،  رشته های مرمت و احیای بناهای تاریخی، شیمی محض، و ده ها رشته ی دیگر». و کار به جایی رسیده که، مثلاً، در دانشگاه موسوم به امام خمینی قزوین زنان حتی اجازه ی خواندن زبان و ادبیات را ندارند. يا در دانشگاه هنر اسلامی تبریز زنان از فراگیری کاردانی علمی کاربردی فرش دستباف هم محروم شده اند!
واگذاری کودکستان ها به مراکز مذهبی، با قید تفکیک جنسیتی
مورد دیگری که ربطی کاملاً حساب شده با جلوگیری از تحصيل زنان دارد، و در هفته گذشته اعلام شده، بستن کودکستان ها یا مهدکودک های مدرن و امروزی، و بیرون راندن هزاران هزار معلم کودکستانی و گشودن مکتب خانه هایی است که اگر چه همچنان ممکن است نام مهد کودک داشته باشند اما دخترانه ـ پسرانه خواهند بود و آموزش و حتی تفریح در این مکتب خانه ها کاملاً بر اساس تفکیک جنیستی انجام خواهد بود.
خبرگزاری ها نوشته اند که: «مسئولان سازمان بهزیستی تنها به طلبه های زن، هیات های مذهبی، و مساجد مجوز تأسیس مهد کودک هایی را  خواهند داد که رویکردی دینی داشته باشند».
 به این ترتیب، و به گفته ی هزارها مربی معترض به این اقدام، اکنون از یک سو بیست هزار مربی کودکستان ها کارشان را از دست می دهند، و از سویی دیگر مسئولین به سرعت بیست هزار مربی قرآن و دروس مذهبی را برای کار در مکتب خانه های جایگزین استخدام خواهند کرد تا کودکان سه – چهار ساله را مغزشویی کرده و آن ها را برای آنچه که نامش را «رویکرد دینی» گذاشته اند تربیت نمايند تا حتماً با بیرون راندن زنان از مراکز آموزشی، بر اساس آنچه که احمدی نژاد (در  سه سال پیش) و خامنه ای (در دو سه هفته قبل) در مورد قانون جلوگیری از کنترل جمعیت گفته اند، از زنان ماشین هایی بی روح و فکر برای حرمسرا و تولید مثل بسازند، ماشین هایی که نمونه هایش را به راحتی می شود در چهره ی زنانی همچون لاله افتخاری، نماینده انتصابی مجلس اسلامی دید؛ زنانی که به در بند بودن و ذلیل بودن و توسری خور بودن خويش و این که خواستگارها (یا خریداران) شان بر سرشان دعوا می کردند افتخار می کنند. چنين زنی است که می تواند رسماً اعلام کند که: «ما نیازی به مهدکودک نداریم، چرا که بر اساس برنامه‌ ریزی دشمن، در شهرها و روستاها مهد کودک‌هایی تاسیس شده تا فرزندان را از مادران جدا کنند.»
تضاد فرهنگ حکومت اسلامی و فرهنگ ایرانی
در واقع، اگر تا کنون این حکومت با همه ی خشونت هایش، با همه ی ضد انسان بودن هایش، با همه ی تکیه دادن به مذهب برای ترساندن مردم، و با همه ی قدرت نظامی اش که از ثروت های مردم به دست آورده هنوز نتوانسته است سرزمین ما و مردم ما را به اعماق آن جهنمی که می خواهد ببرد، علت را بايد در دو مورد بسیار با اهمیت جستجو کرد: یکی قرار گرفتن اين وقايع در زمانه ای که حقوق بشر ارزشی غیر قابل انکار پیدا کرده و حتی ابرقدرت ها نيز ناچارند تن به فرامین آن بسپارند و دیگری آشکار شدن روز افزون ارزش های فرهنگ ایرانی که اساس و پایه اش بر احترام  و عشق به انسان گذاشته شده و در ذات خود ضد هر تبعیض و خشونتی است ـ  درست همان مواردی که در حکومت اسلامی نایاب اند.
اصلاح حکومت یا اصلاح قانون اساسی
و چنین است که اکنون می بينيم نه تنها ایرانی هایی که به دلایل اعتقادی یا فرهنگی و انسانی و یا درک تجربه هایی تاریخی سال هاست با تأکید بر اينکه این حکومت و قانون اساسی اش نه قابل قبول است و نه اصلاح شدنی، رو در روی آن ایستاده اند، بلکه بسیاری از باورمندان به مذهب یا حتی انقلاب اسلامی، به خصوص جوان هایی که از سر بی خبری و یا ایمانی معصومانه سال ها با این حکومت راه آمده و یا آن را تحمل کرده اند، اکنون هوشمندانه و شرافتمندانه خود را از آن کنار کشیده، و شجاعانه اعلام می کنند که برای نجات ایران و ایرانی هیچ راهی جز برکناری حکومت مذهبی، لغو قانون اساسی آن، و استقرار یک قانون زمینی و مبتنی بر حقوق بشر وجود ندارد.
برگرفته از سایت ایرانیان آمریکا

mercredi 1 août 2012

ایرن، نخستین ستاره ایران، شوکا صحرایی

ایرن زازیانس ستاره زیبا و درخشان ِ سینمای پیش از انقلاب ایران روز هفتم مرداد به علت بیماری سرطان در تهران درگذشت. 
ایرن در سال ۱۳۰۶ در بابلسر متولد شد، در دوران دبیرستان اغلب در نمایش‌های مدرسه بازی می‌کرد و بسیار علاقمند به فعالیت‌های هنری بود اما به صورت حرفه‌ای از ۱۹ سالگی پا به عرصه بازیگری گذاشت. او فعالیت‌هایش را از تئاتر شروع کرد و برای نخستین بار در تئاتر فردوسی در نمایش کارمند شریف بازی کرد و سپس در اسفند سال ۱۳۲۹ به گروه نوشین در تئاتر سعدی پیوست.
آن روزها عبدالحسین نوشین، که از هنرمندان چپ بود، در زندان به سر می‌برد. همسر نوشین خانم لرتا، ایرن را برای بازی در نمایش بادبزن خانم ویندرمر نوشته اسکار وایلد پیشنهاد کرد. لرتا، ایرن را به همراه خود به ملاقات نوشین برد و پس از تایید او، نقش را به ایرن داد.
پس از فرار نوشین به شوروی، گروه تئاتری او متفرق شد و ایرن به گروه محمدعلی جعفری در تئاتر فرهنگ  پیوست و در کنار توران مهرزاد و شهلا ریاحی در چند نمایش بازی کرد.
ایرن زازیانس و تهمینه میلانی
در اواخر سال ۱۳۳۶ همزمان از طرف جعفری و عطاالله زاهد به سینما دعوت شد و با بازی در فیلم‌های مردی که رنج می‌برد ساخته جعفری و چشم به راه ساخته زاهد فعالیت سینمایی خود را آغاز کرد.
بسیاری معتقدند تا سال ۱۳۳۶ سینمای ایران بازیگر داشت اما ستاره نداشت. با روی پرده آمدن فیلم چشمه آب حیات با بازیگری ایرن، سینمای ایران صاحب ستاره شد.
در همان سال در فیلم قاصد بهشت ساخته ساموئل خاچیکیان نقش ایفا کرد. ایرن در باره این فیلم گفته بود: "آن زمان سینما‌ها در تسخیر فیلم‌های ایتالیایی بود و مردم برای دیدن فیلم‌های سیلوانا منگانو و سوفیالورن سر و دست می‌شکستند، با نمایش فیلم قاصد بهشت، برای مدتی فیلم‌های ایتالیایی از رونق افتاد. استقبال از فیلم به حدی بود که اکثر سینماها به اجبار دو نوبت بیشتر فیلم را نمایش می‌دادند".
ایرن نقش‌های مختلفی بازی کرده بود: "بازیم  متفاوت بود و هر نقشی برایم ویژگی خودش را داشت و سعی می‌کردم زن‌هایی را که نقششان را بازی می‌کردم، درک کنم. مطالعه درباره آنها برایم خیلی جالب بود و در هر زمان با نقشی که داشتم زندگی می‌کردم. همه نقش‌هایم را دوست دارم و نمی توانم هیچ کدام را بر دیگری ترجیح دهم و یا حتی نمی‌توانم بگویم کار با کدام کارگردان و یا بازی در کنار کدام بازیگر برایم مهمتر بوده‌است اما آن چه مسلم است فیلم خروس به دلیل نقش متفاوتی که نسبت به سایر نقش‌هایم داشته‌ام را بیشتر می‌پسندم."
بازی ایرن در فیلم‌های مطرحی چون "خداحافظ رفیق" ساخته امیر نادری، "بلوچ" ساخته مسعود کیمیایی، "خروس" ساخته شاپور غریب و "برهنه تا ظهر با سرعت" ساخته خسرو هریتاش و همچنین نقش آفرینی او در نقش مهدعلیا، مادر ناصرالدین شاه در سریال "سلطان صاحبقران" ساخته علی حاتمی به یاد ماندنی است.
فیلم "محلل" ساخته نصرت کریمی نیز پس از سه روز اکران توقیف شد و در زمان خودش فیلم پرسر و صدایی بود.
ایرن پس از انقلاب در دو فیلم "جایزه" ساخته علیرضا داوودنژاد و "خط قرمز" ساخته مسعود کیمیایی بازی کرد که هر دو فیلم توقیف شد و هرگز نمایش داده نشد و پس از آن نیز نام او در لیست افرادی که اجازه کار ندارند قرار گرفت. او سرنوشت خود را پذیرفت، تا پایان عمر در ایران ماند و بیکار ننشست و به عنوان متخصص زیبایی به کار پرداخت.  
در گزارش مصور این صفحه که سال ۱۳۸۹ تهیه شده است خانم ایرن از هنر و زندگی‌اش می‌گوید.

برگرفته از جدیدآنلاین

dimanche 15 juillet 2012

نگاه آذر درخشان به فیلم بانوی اردیبهشت

در اولین دیداری که مراسم هشت مارس یا روز جهانی زن با آذر درخشان داشتم به محضی که فهمید من همانی هستم که «بانوی خرداد» را در نقد فیلم «بانوی اردیبهشت» رخشان بنی اعتماد نوشته ام گل از گلش شکفت و گفت از تیزی نگاهم به فیلم و باز کردن مسئله بسیار خوشش آمده ومایل بود مقاله ام را تجدید چاپ کند، گفتم «بی خیال چاپ که شده و بیش از این زیادی اش می شود. الان چند سال از این فیلم گذشته. بیخود براشون تبلیغ نکنیم و جان نثاری شان را افشا نکنیم.» خندید و با هم خندیدیم. پس کمی صحبت فهمیدم که هر دو از یک ولایت می آییم. حس آشنایی و نزدیکی ام با آذر بیشتر شد. 
 امروز مقاله ای از آذر درخشان را در سایت جدید سینمای آزاد دیدم که نگاه آذر به فیلم رخشان را نشان می دهد. با فاصله چند سال و بدون هیچ گونه تبانی، نزدیکی نگاه مان پیداست. در برخی مواقع، هر دو با هم دست روی یک نقطه گذاشته ایم و البته آذر با آن شاخک های تیز و حساسیت بسیار سیاسی تاکید را بر مسئله سیاسی و پیام پایانی فیلم گذاشته است در حالی من با تحلیل ساختار و عوامل به نتیجه ای مشابه رسیده ام. 
آذر واضح تر فاجعه را دیده است و شیوه فیلمساز را در نشان دادن کوهی چون کاهی برملا می کند و من در زمان به روی پرده آمدن فیلم در ابتدای دوره خاتمی، فقط ترفند آن را حس کردم و نوشتم و مدافعانش پس از چندین سال فاصله جیغشان درآمد. بگذریم آذر که دیگر نیست اما زمان نشان خواهد داد که روشنگران ایران و فمینیست های حقیقی آن کشور چه کسانی هستند و دست انبوه حاج خانمهای در تبعید که دارند در یوروهای هلندی و دلار های آمریکایی غلت می زنند نیز روزی مثل  فروغ های دورغین و ساختگی و توهم آفرین «بانوی خرداد» رو خواهد شد.
***
با هم مقاله آذر درخشان را می خوانیم
روز یکشنبه صبح ساعت ۹ برنامه با نمایش فیلم رخشان بنی اعتماد به نام "بانوی اردیبهشت" آغاز شد. فیلم ماجرای زنی است روشنفکر و از طبقه مرفه جامعه و دارای موقعیت خوب اجتماعی. فروغ زن کارگردانی است که از شوهر خود جدا شده و پسری جوان دارد. او سردرگم بین وظایف مادری یا عشق مادری و نیازهای عاطفی خود به عنوان یک زن می باشد. پسر جوان او به شدت وابسته به مادر است و حاضر نیست مادر بخشی از احساسات عاطفی اش را با مرد دیگری تقسیم کند. دکتر رهبر مردی است که فروغ به او دلبسته است و ما او را در فیلم نمی بینیم و فقط صدای پیامبرگونه او را می شنویم، که با سخنان آیه گونه اش می کوشد فروغ را از سردرگمی در آورد و توجه او را بخود به عنوان یک انسان و پاسخ های عاطفی اش جلب کند. بالاخره وقتی جامعه مردسالار باشد، باز هم مردی است که زن را باید تشویق به پاسخگویی به نیازهای عاطفی اش بکند!
فروغ برای تهیه فیلم "مادر نمونه" زنان مختلفی را انتخاب می کند. مادری که فرزندش در جنگ کشته شده است و از اندوه فرزند روزها را در بهشت زهرا در کنار سنگ قبر فرزند بسر می برد و مرگ او را باور نمی کند. مادری که فرزندش معلول جنگی است و شب و روزش را در کنار فرزند و انجام کارهای اولیه او می گذراند. مادری که کارگر است و با سختی فرزندان خود را بزرگ کرده است و حالا یکی از فرزندانش به جرم قاچاق در زندان است و حاضر نیست مادر را ببیند چون فکر می کند مادر ا را لو داده است. و درد و اندوه مادر را می بینیم که از بخت سیاه و فلاکت روزمره اش سخن می گوید. و مادری که هر هفته به دیدار فرزندش به زندان اوین می رود و روزی به او ساک فرزند اعدام شده را می دهند. بنی اعتماد تصمیم گرفته است همه اینها را کنار یکدیگر بگذارد و از میان آنها مادر نمونه را انتخاب کند. و روشن است که مادر نمونه فروغ این آخری نیست. او با طرح چنین موضوعی ابتدا بیننده را با فیلم هم درد می کند و سپس به اصل موضوع مورد نظرش می پردازد. برای آشتی و یکسان انگاری ابتدا پای مادرانی را وسط می کشد که اگر چه فرزندانشان در دو صف متضاد جان خود را از دست داده اند، فرزندانشان به طرق مختلف قربانیان سیاست ها و جنایات جمهوری اسلامی شده اند. اما بنی اعتماد تلاش می کند از این واقعیت که این مادران اندوه مشترک دارند، استفاده کند تا منافع بنیادی متضادی که همین زنان با مرتجعین جمهوری اسلامی دارند را آشتی دهد.
در بخشی دیگر از فیلم مانی (پسر جوان فروغ) با سرعت رانندگی می کند و پاسدار بسیجی او را نگه می دارد و او از عصبانیت با سیلی به گوش بسیجی می زند. در این جا فروغ به دنبال آزادی پسرش به سوی خانه بسیجی می رود تا رضایت او را بگیرد. مادر بسیجی می گوید: "آن ها دو تا جوانند، خودشان مسئله شان را حل می کنند". سپس فروغ را می بینیم که با بسیجی صحبت می کند، بسیجی از فداکاری های خود در جبهه های جنگ سخن می گوید. فروغ از جانب "همه" می گوید که ارزش هایی که بسیجی از آن سخن می گوید مورد احترام همه است!؟ اما با این حال اختلاف عقاید بین دیدگاه ها نباید باعث شود که رو درروی هم ایستاد. و سپس جوان بسیجی و مانی را می بینیم که جلوی در دادگستری با یکدیگر دست می دهند. فقط در این صحنه های فیلم است که با صراحت پیام اصلی را می دهد. و هم چون بیانیه سیاسی همگان را دعوت به آشتی ملی می کند.
البته همان گونه که تضادهای اجتماعی در فیلم رخشان خوش و خرم و با بحث و اقناع  البته با گذشت و بخشش بسیجی (بخوانید مرتجعین جمهوری اسلامی) حل شد، تضادهای درونی فروغ نیز که خود انعکاس ارزش ها و سنن مردسالارانه حاکم بر جامعه است با بحث و گفت و گوی او با فرزندش حل شد و فروغ نیز با تصمیم قطعی برای پیوند با مرد مورد علاقه اش پایان خوشی به زندگی و به فیلم بخشید. همانی "هپی اند"Happy-End  "پایان خوش" که در صحبت هایش فریبکارانه می داند. او با "هپی اند" مخالف است اما خود "هپی اندی" را با پنهان کردن واقعیت های بزرگ جامعه تبلیغ می کند. کیست که نداند جوانی که حتی با جرمی ساده به دست کمیته و سپاه بیفتد دیگر بیرون آمدنش به آسانی ممکن نیست. هرروزه شاهدیم که مردم به جرم های واهی به زندان انداخته می شوند، شکنجه می شوند، شلاق می خورند. حال بنی اعتماد برای پایان خوش و سازشکارانه خود می خواهد که ما واقعیت جاری را ندیده بگیریم. این پایان خوش فقط نصیب قشری بس ناچیز از جامعه به بهای تحریف واقعیت و کنار آمدن با جنایات جمهوری اسلامی شده است.
فیلم با شور و هیجان و تشویق زایدالوصف حضار به پایان رسید. کف زدن های بی پایان نشان از تأثیر عمیق فیلم بود. و اما در این میان یکی از حضار جرأت کرد و از بنی اعتماد پرسید که شما در فیلم مردم را دعوت به آشتی کردید در حالی که آشتی با رژیمی که دستش به خون جوانان و زنان روشنفکر و آزاداندیش و نویسندگان و سایر هنرمندان آلوده است امکان ناپذیر است. این شرکت کننده در میان خشم و اعتراض بسیاری که به شکل هیاهو و اعتراض بیان شد سخنش را به پایان رساند. بنی اعتماد گفت مسائلی که نسل گذشته دارد جوانان ما ندارند. ممکن است هرکدام از ما به دلایل سیاسی کینه هایی داشته باشیم اما نباید به نسل جوان انتقال داد چون آن ها انقلاب را طور دیگری معنا می کنند. در واقع می گوید افراد مبارز سکوت کنند تا امثال بنی اعتماد سیاست های خود را به جوانان تلقین کنند. او تأکید کرد فیلم هم سیاسی است چون سیاست بخشی از زندگی ماست که نمی توانیم از آن جدا شویم.
او با طرح واقعیت های فرعی و جزیی جامعه در فیلمش تلاش کرد واقعیت های بزرگ را نادیده بگیرد. به گونه ای از موقعیت کنونی جامعه حرف می زد گویی تنها مشکل جوانان ما مثلاً موسیقی غربی است یا موضوعاتی از این قبیل که آن هم به یمن وعده های خاتمی با بحث و گفتگو و تبادل نظر بین مردم و خصوصاً جوانان با حکومت و دستگاه های آن حل می شود. و گویا رژیم جمهوری اسلامی فقط نسل گذشته را قلع و قمع کرده است و دیگر چنین روندی وجود ندارد.
او بی حقوقی و ستم عریان بر زنان، فشار و خفقان بی حد و حصر، سنگسار، فقر و فلاکت روزمره، زندان، شکنجه و اعدام را به بهای چند امتیاز ناچیز برای این قشر ناچیز نادیده گرفته و نمی بیند که این هاست پایه های نفرت مردم از رژیم جمهوری اسلامی. حتی اگر بنی اعتماد دهها فیلم مشابه دیگر بسازد، موفق به زدن پل "آشتی ملی" بین مردم و جمهوری اسلامی نخواهد شد.
اما تأسف بار برخورد حضار به این فیلم بود. برخی آن چنان تحت تأثیر اندوه مادران فیلم شده بودند که اصلاً توجهی به پیام سیاسی آن نکردند. در این میان زنانی بودند که با حکومت اسلامی سر سازش ندارند اما متوجه نبودند قربانیانی که در فیلم دیدیم و اشک ما را جاری ساخت مسببش همان رژیمی است که در انتهای فیلم بنی اعتماد ما را دعوت به آشتی با آن می کرد، تازه به گونه ای وانمود می شود که این جنایتکاران جمهوری اسلامی هستند که باید نسبت به قربانیان خود گذشت کنند.  پایان گزارش

mercredi 11 juillet 2012

فریدا کائولو

http://zamaaneh.com/pictures-new/frida25aug.jpg 

  • فریدا، فیلم زیبایی از جولی تایمور بر اساس زندگی فریدا کائولو نقاش سوررئالیست مکزیکی

http://www.youtube.com/v/Cu-HLyNcaIY&fs=1&source=uds&autoplay=1

Frida Kahlo

de sandjoy54 10 vidéos
  • فریدا از طریق ماسک، 26 اپیزود در توضیح تابلوهای فریدا
Frida Kahlo, à travers le masque - 26 épisodes
http://www.youtube.com/watch?v=HjEaaPXgoQs&feature=channel&list=UL 

samedi 7 juillet 2012

دست نویس هایی بر دیوارهای تبعیدگاه

نزار قبانی

دست نویس هایی بر دیوارهای تبعیدگاه

مترجم : حسن عزیزی




nazar-kabbani.jpg

ای بانوی من!
چگونه شرح دهم این روزگار نامعقول را
فراموش کرده ام توصیف را
گمان کردم که واژه خانه من است
اما آنان... درب را ربودند...
و سقف را...
ربودند از ما کاغذ سفید را،
و حروف را.
چه می خوریم؟
چه می نوشیم؟
چگونه بیان کنیم، آن چه در دل داریم؟
ما، ای بانوی من ، می خوریم سرکوب را،
و می آشامیم هراس را
به کجا خواهیم رفت، ای بانوی من؟
گذر از خیابان خطرناک است،
سوار در آسانسور خطرناک است،
و ماشین خطرناک است،
و دوچرخه خطرناک است،
و هواپیما خطرناک است،
جایی نیست که نویسنده بنشیند.


قهوه خانه ای برایت نمانده ...
نیمی از جمله در گورستان...
نیمی از فکر در بیمارستان...




۲


ای بانوی من!
چه می ماند از انجیل انقلاب،
آن گاه که دستور قتل نویسنده اش داده می شود؟
چه می ماند از کلمات انقلاب،
آن گاه که جگر فرزندانش جویده می شوند؟
چه می ماند؟
آن گاه که رژیم از عطر گل می هراسد
و می سوزاند همه چراگاهایش را...
چه می ماند از فلسفه انقلاب،
آن گاه که از طلوع خورشید هراس دارد،
و پر قناری هایش را می کند؟
چه می ماند؟
جه می ماند؟
چه می ماند؟
آن گاه که انقلاب به گفتار پیامبرانش می شاشد...




۳


ای بانوی من!
مرا ببخش...
اگر برای چشمانت شعری نمی سرایم
تارزن نوازندگی اش را فراموش کرده است
چگونه دوستت بدارم، ای بانوی من؟
وقتی دستورهای امنیتی رژیم،
رویا را هم بازداشت می کند...
و عشاق را روانه تبعیدگاه...




۴


ای بانوی من...
در گذشته می توانستم اندامت را بخوانم
سطر به سطر...
حرف به حرف...
در گذشته می توانستم در پستان هایت آتش افروزم...
در میانشان شمشیر بکارم
اما امروز...شکل پستان هایت
بسان حصار تبعید گاه اند...
ای بانوی من،مروارید من، یگانه من
چگونه با عشقی آغاز کنم،
وقتی همه چیز طعم تبعید را دارد؟




۵


ای بانوی من!
چگونه مقاومت کنم در برابر این عصر اسارت و بندگی
و این کینه «نرونی»،
و این کشتار جنون آمیز،
و در برابر این زورگویی؟
چگونه باز دارم این جریان ضد ملی را،
و این فکر جدایی طلبی را،
و این باران باروتی را،
و این خونریزی را؟
چگونه رها شویم از این بن بست؟
چگونه تاب آوریم این شکست درون خود را؟
چگونه بخوانیم کلام یادبودی برکشته گانمان؟
آن جا که دستورات امنیتی رژیم از ما می خواهد:
که نخندیم...
نگریم...
لب نگشاییم...
و عشق نورزیم،
لمس نکینم دست زنی را...
به دنیا نیاوریم پسری را...
نفرستیم هیچ پیامی...
و نخوانیم هیچ کتابی،
مگر در باره وضعیت آب و هوا و چگونگی آشپزی
این است قوانین تبعیدگاه...




۶


ای بانوی من...
چه کنم اگر مادرم به خوابم اید؟
چه کنم اگر گل های یاسمن «دمشق» مرا فراخوانند...
و سیب های «شام» مرا سرزنش کنند؟
چه کنم اگر پدرم باز به خوابم آید،
و قلبم به چشمان آبی اش پناه آورد...
چون آشیانه کبوتر؟
ای بانوی من!
چگونه برایت شعری بسرایم؟
چگونه برایت نثری بنویسم؟
چگونه سخن بگویم بی ادای کلامی؟




۷


ای بانوی من!
چگونه بشارت دهم آزادی را...
آن گاه که خورشید حکم اعدام می گیرد؟
چگونه لقمه نان حاکمان بخورم...
و فرزندانم بی طعام؟
ای بانوی من!
من مردی نیستم که از عشرتکده های قدرت بیرون آمده باشم،
در یکی از روزها...
یانقش عنتری را بازی کنم،
از جمله عنتران وزارت اطلاعات!!
ای بانوی من!
من مردی نیستم که درونم را در پس کلامم پنهان سازم،
یا زیر ردای هر رهبری روم
ای بانوی من! نگران نباش
چون می دانم چگونه بزرگ باشم
در عصر کوتوله ها


۸


ای بانوی من! نگران نباش
من همچنان دوستت خواهم داشت...
تا شکافی در کف دریا...
و روزنه ای در دیواره تبعیدگاه باز کنم
نگران نباش...
نگران نباش...
نگران نباش


چرا که تبعیدگاه در بیشه سرمه کشیده چشمان سیاهت،
دیگر تبعیدگاه نیست...