vendredi 16 septembre 2016
jeudi 15 septembre 2016
رنجنامه «افسانه بایزیدی» زندانی سیاسی زن کُرد محبوس در زندان کرمان
«من افسانه کُردستانم٬ یک دختر جوان کُرد از خطۀ کردستان محروم ایران»
افسانه
بایزیدی، زندانی سیاسی و فعال دانشجوی کُرد که بتازگی جهت گذراندن ۴سال
حکم و تبعید، به زندان مرکزی کرمان منتقل شده است، او در رنجنامهای که از
زندان نوشته، از رنجها، مشقتها و دردهایش گفته است.
به
گزارش «کانون مدافعان حقوق بشر کردستان»، در بخشی از نامه این دختر
زندانی کُرد آمده: «من همان افسانەای هستم، برای ۹۰ روز شکنجه و عذاب، در
تمام مدتی که در بازداشت بودم به هر شیوه و با هر وسیلەای شکنجه ام دادند.
نخستین روزهای بازداشتم میزان شکنجه ها به حدی بود که توان راه رفتن
نداشتم. پاهایم و پشتم سیاه و کبود شده بود.»
این
فعال دانشجوی کُرد اهل بوکان روز یکشنبه، ۳۱ مرداد ماه، به اتهام تبلیغ
علیه نظام، توهین به رهبری و همکاری با یکی از احزاب کرد در شعبه یک دادگاه
انقلاب مهاباد به چهار سال حبس و تبعید به زندان کرمان محکوم شد.
نامبرده در روز ۱۸شهریورماه برای گذراندن حکم چهار سال حبس خود، به زندان کرمان منتقل شد.
این
فعال کرد پیشتر در آبان ماه ۱۳۹۲، به اتهام «همکاری با یکی از احزاب
کُرد مخالف حکومت» بازداشت و سپس با تودیع وثیقهای به مبلغ ١٠٠ میلیون
تومان از زندان آزاد و به تحمل دو سال حبس تعلیقی محکوم شد.
متن کامل نامهی «افسانه بایزیدی» که در اختیار «کانون مدافعان حقوق بشر کردستان» قرار گرفته است، در پی میآید.
با قلم خیلی سادەای از زجر و رنجهایی که برمن روا داشته٬ در کنج گوشه زندان برایتان می نویسم.
من
افسانه کُردستانم٬ یک دختر جوان کُرد از خطۀ کردستان محروم ایران که در
یک قشر فقیر جامعه متولد شدەام و با بی عدالتی و ستم های این حکومت مکار
آشنا شدم.
ریشه های فقر و تنگدستی را چشیده ام.
افسانەای
که از کودکی با درد و رنج بزرگ شدەام٬ ۷سال سن داشتم که پدرم را در اثر
تصادف از دست دادم و از همان آغاز کودکی مادرم قبله گاه من بوده، برای من
یک پدر دلسوز بود و هم مادر٬ اما روزگار سختی را گذراندم روزها و شبهایی که
مادرم کار میکرد برای تامین مخارج من و برادرم شاهو تا محتاج دست کسی
نباشیم و شرافتمندانه زندگی کنیم و همیشه آرزوی مادرم این بود که تحصیل کنم
تا به دانشگاه بروم و بالاخره با زحمات و لطف مادرم به دانشگاه رفتم اما
مسیر زندگی من تغییر کرد و به سمت و سویی دیگری قدم برداشتم.
همیشه سعی من این بود در کنار مردمان کُردم باشم و همان کردستانی که ۳۷سال است در باتلاق رژیم جمهوری اسلامی غرق شده٬ سهیم باشم.
آری؛
من افسانه کردستان که سالها تحت ظلم و زیر چتر بیدادگران٬امثال صدها کودک
وجوان٬ پیرزنان و پیرمردان در کردستانی محروم و مظلوم که هربار سایه شوم
مرگ بالای سر ما بوده٬ زندگی کردەام.
آری؛
من همان افسانەای هستم، برای ۹۰ روز شکنجه و عذاب، در تمام مدتی که در
بازداشت بودم به هر شیوه و با هر وسیلەای شکنجه ام دادند. نخستین روزهای
بازداشتم میزان شکنجه ها به حدی بود که توان راه رفتن نداشتم. پاهایم و
پشتم سیاه و کبود شده بود. به حدی کتک می خوردم که از دهان و بینی ام خون
میآمد حتی سر سوزنی به من ترحمی نداشتند و ۱۵ روز در بهداری بازداشتگاه
اطلاعات ارومیه تحت معالجه بودم که با من چه کردند که در یک قدمی مرگ بودم
اما چون کُرد بودم و بایستی به یاد داشته باشیم کورد بودن یک جرم
نابخشودنی است و دشمن دارد و دشمنش هرگز کوردها را عضوی از ایران نمیداند و
به رسمیت نمی شناسد اگر غیر از این بود با من و صدها انسان شریف دیگر
اینگونه رفتار نمی کردند.
در
دوران بازجویی هر بار که کلام خدا را به زبان می آوردم بیشتر شکنجه می
شدم٬ اما مدام می گفتند در اطلاعات خدا وجود ندارد و خدا اینجا کیلویی چند
بهت بفروشیم میخوای؟
دو
بار حداقل بیش از چندین ساعت از دست و پا آویزانم کردند.در تمام مدت زمان
بازداشت بازجویی و شکنجه چشم بندی بر روی چشمانم بسته بود که اکنون
چشمانم آسیب دیده است و احساس میکنم دیگر کمسو شده ام. مدت ۴سال میباشد با
بیماری تنگ نفسی دست و پنچه نرم می کنم که برای گرفتن اعتراف کپسولم را
بهم نمی دادند تا عذاب بکشم.
تمام
روشهای غیر انسانی و غیرقانونی را برای گرفتن اعتراف از من بکار گرفته شد
که توسط دشمنانم بیش از سه ماه در سلولهای انفرادی بازداشتگاه اطلاعات
بوکان و ارومیه بودم٬ «تهدید به تجاوزجنسی شدم» تهدید به مرگ٬ و تهدید به
زندان قبله گاهم مادرم٬ ۱۱روز در دستشویی بازداشتگاه اطلاعات ارومیه
نگهداری شدم و در همان توالت به من غذا دادند با یک حیوان اینگونه رفتار
نمی شود که بدترین اعمال ناشایست را با من داشتند.
من
همان افسانه دختر کردستان٬ که هر شب ماموران به سلولم لگد می زدند که
نتوانم آسایش داشته باشم وهرکدام با نام فاحشه من را صدا میزدند. اما من در
روزهای سخت بازجویی شدیدترین شکنجه های وحشیانه اطلاعات ارومیه را متحمل
شدم٬ تحملی که برایم سخت بود اما بی شرافتی مسؤلین اطلاعات من را آزار
داد٬ که چه ها تحقیر شدم که یک مامور بی خاصیت اطلاعاتی که از اسلام سخن
می گوید و از حکومتی درس آموخته است و همچون رهبرش علی خامنه ای که از
ابزار دین در راه فریب مردم بهره میبرند٬ شکنجه شدم. از روی زور و اجبار
وادار شدم به گفتن اعترافات دروغ و کذب تا بتوانند علیه من پرونده سازی
کنند که همین شگرد غیر انسانی آنها عملی شد.
من
همان دختر کردستانم که دیگر چیزی برایم مهم نیست تا از دست دهم دیگر من
را به شکنجه٬ تهدید به تجاوز٬زندان و تبعید محکوم کردند و بدترینهارا بر
سرم آوردند دیگر نه ترس و نه واهمه ای ندارم پس حق من است که واقعیتها
بیان شود.
همچنین
تنها فعالین کُرد هستند که هفته ها و ماهها در سلولهای بلند مدت انفرادی
مورد آزار و اذیت و شکنجه های فجیح قرار میگیرند٬ به زندانهای طویل المدت و
اعدام محکوم می شوند.
چون
کینه ها و غرض ورزی ولایت فقیه بیش از سه دهه است در کردستان ادامه دارد و
رفتار خشونت آمیز و ظالمانه جمهوری اسلامی هیچگاه فراموش نمی شود.
من
افسانه؛ همان دختر دانشجوی کُرد٬ که اکنون در زندان کرمان از حق هرگونه
ملاقات و ارتباط تلفنی با خانواده ام محروم هستم و امروز لطف یک دوست و یک
خواهر کُرد بود٬ این نامه را بیرون از زندان میفرستم تا شاید گوشه ای از
دردهایم را گفته باشم و داستان مرگ و زندگی ام را بشنوید.
ولی ظلم پایدار نخواهد ماند بلکه خیلی زود ریشه کن خواهد شد.
اما
سخنی است ناگفته که میخواهم بگویم٬ برادر بزرگم کاک چکو رحیمی از اعضای
رهبری حزب دمکرات کردستان ایران به رحمت خدا رفت که من آن موقع به دست
دشمنانم شکنجه میشدم که او باما خداخافظی کرد و دیگر در کنارمان نیست. من
چندین بار با این مبارز بزرگم صحبت کردم و صحبتهایی که همیشه برایم
ماندگاری دارد ولی چرا؟چرا که خیلی زود رفت؛ گفتی که دخترت هستم اما در این
زندان دو تا دوست باوفایی بهم خبر دادند که از دنیا رفتی٬ اشک ریختم
وهزاربار به دشمنان مردم کردستان لعنت فرستادم ولی کاک چکو صدایت و چهره ات
را هرگز فراموش نمی کنم که به من می گفتی؛ شیردختر مُکریانی.هزاران درود
میفرستم به شما و مبارزاتت را برای همیشه تحسین میدارم. روحت شاد.
اما افسوس٬ افسوس که امثال شما از دنیا رفتید و عده ای که بخاطر قدرت حزب دممرات را به سمت و سوی دیکتاتوری کشیدند٬ متاسفم.
تاسف برای همان کسی که به من گفت؛ من بچه ام و نباید انتقاد کنم از حزب دمکرات.
وهزاران درود به روح پاک شهیدان کردستان؛ شهیدان قاسملو شرفکندی فواد مصطفی سلطانی جعفر شفیعی و هزاران شهید مبارز راه آزادی ....
افسانه بایزیدی
برگرفته از سایت گزارشگران
mardi 13 septembre 2016
lundi 12 septembre 2016
سرگذشت دخترانی از دیار افغان، اختر محمدماکویی
هنگام نوشتن گزارش دستانم میلرزند و نفسکشیدنهایم منظم نیست. روی افکارم کنترل ندارم. زمانی که به یاد عکسی که چند لحظه پیش دیدم و سرنوشت تلخ یک نوعروس میافتم، بغضم تا آستانه ترکیدن میرود. هنگام تنظیم گزارش، بعد از تایپ هر چند سطر، سرم را جلو لپتاپ روی زمین میگذارم و به ریحانه فکر میکنم؛ به آرزوهایی که داشت. به تمام آن لحظاتی که مقابل خانواده خود میایستاد و میگفت که او را نمیخواهد. به تمام آن لحظاتی فکر میکنم که ریحانه زجر میکشید. به آن عکس خونین یک نوعروس.
گویا کسانی که در این منطقه از افغانستان پا به دنیا میگذارند، نفرین شدهاند یا به قول افسانههای قدیمی هند و چین، روح یک انسان گناهکار برای مجازات دوباره با یک جسم تازه به این دنیا بازگشته است.
قطعا این فقط یک افسانه است و کسانی که در این منطقه به دنیا میآیند، انسان هستند، مانند همان افرادی که در دیگر نقاط به دنیا میآیند؛ با تعداد زیادی آرزو برای آینده.
دخترانی که در این منطقه افغانستان پا به دنیا میگذارند، اگر از شر شوهر ۶۰ساله در امان بمانند، اگر از شر سنگسارشدن بهخاطر یک تلفن در امان بمانند، اگر از بریدهشدن بینی برای ارائه نظر در مورد همسر آیندهشان در امان بمانند، اگر برای بیرون رفتن از خانه حتی به مقصد مدرسه یا هرجایی، با ممانعت روبهرو باشند و تمام عمر خود را در چهاردیواری خاکی خانه خود بگذرانند و حسرت رفتن به بازار، خرید و خندیدن را تحمل کنند و اگرهایی که دیگر به یک امر معمول در این منطقه تبدیل شده است، از متأهلشدن در کودکی اما گریزی نیست.
به ازبینرفتن کودکیشان در خانه بخت که سیاهبختشان کرده، باید عادت کنند. اینجا غور است در غرب افغانستان؛ جایی که در بعضی مناطق آن بودن دختر ۱۰، ۱۲ساله در خانه برای مردان عیب بهشمار میآید؛ جایی که چند روز پیش دختری ششساله را درعوض یک بز به عقد فردی مسن درآورده بودند. اینجا غور است؛ جایی که سنگسار دیگر موضوع جدیدی نیست؛ جایی که «رخشانه» سنگسار شد؛ جایی که زهرا ازسوی خانواده شوهر خود زندهزنده سوزانده شد؛ جایی که دادگاه آن یک دختر را در حضور دهها زن و مرد شلاق زد؛ جایی که دختری در نزدیکی مرکز استان، زیر ضربات شلاق شوهرش جان باخت. اینجا غور است؛ جایی که ریحانه را سر بریدند.
ریحانه در میانه سالهای حکمرانی طالبان در افغانستان، در شهر «فیروزکوه»، مرکز این استان، به دنیا آمد. هنوز سه سال بیشتر نداشت که برایش خواستگار آمد. پدر ریحانه در آن زمان زنده بود و او را «بهنام» عبدالغفور درآورد. عبدالغفور هم در آنزمان کودک بود.
بهنامکردن دختر شیوهای از ازدواج قبل از وقت در مناطقی از افغانستان است که در آن دختر و پسر بهدلیل خردسالبودن نمیتوانند به خانه بخت بروند!
اما پدر و مادر طرفین با یکدیگر توافق میکنند که این دختر و پسر از آن یکدیگر خواهند شد، با دادن یک دستمال بههم، سرنوشت کودکانی که تابهحال متولد نشدهاند را تعیین میکنند. بعضا این موضوع حتی هنگامی که جنین هم باشند رخ میدهد و پدر و مادر دو جنین پس از فهمیدن جنسیت کودک، آنها را «بهنام» یکدیگر میکنند.
زمانی که ریحانه هنوز ۱۴ سال بیشتر نداشت، پدرش در اثر بیماری درگذشت. ۹ ماه پیش با وجود اینکه ریحانه در سالهایی که توانست از این موضوع سر درآورد، گفته بود او را نمیخواهد و تمایلی برای ازدواج ندارد؛ ولی ریحانه فقط ۱۷ سال داشت که با برگزاری یک مراسم عروسی، رسما به خانه عبدالغفور رفت، اما خانه بخت ریحانه در مکانی واقع شده است که چند سال میشود در آن دولت قدرت چندانی ندارد و بیشتر طالبان در آن قدرت دارند؛ یکی از مناطق شهرستان «جوند» استان «بادغیس». در این ۹ ماه اما هرگاه که ریحانه به خانه برای دیدار خانواده میآمد، در دادگاه محلی درباره مورد خشونت قرارگرفتن ازسوی خانواده همسر خود به دادگاه محلی شکایت میکرد، ولی از جانب دادگاه جوابی به او داده نمیشد. به او میگفتند که در همان منطقهای که زندگی میکنی شکایت کن.
ریحانه آخرین دفعهای که به خانه پدری خود آمده بود، نمیخواست برگردد ولی از آنجایی که خانواده شوهرش «زورمند» بودند، او را بهزور برمیگرداندند. یک هفته بعد از اینکه همسر ریحانه به دلیل بیکاری و داشتن مشکل اقتصادی برای کارگری به ایران سفر میکند، در اوج خشونت، سر ریحانه را میبرند. یکی از خویشاوندان ریحانه که با یک رسانه محلی صحبت میکرد گفت که مادرشوهر و یکی دیگر از اقوام آنها که ۱۳ ساله بود، ابتدا ریحانه را خفه میکنند و سپس وی را به آشپزخانه میبرند و با چاقو گلویش را میبرند. پسرعمه ریحانه هم میگوید که ریحانه هیچگاه، هیچ علاقهای به شوهر خود نداشته است و بارها این موضوع را بیان کرده بود.
تنها پس از گذشت هفت روز از سفر شوهر ریحانه به ایران است که جسد بیجان او روز چهارشنبه (سوم شهریور) به شهر «فیروزکوه»، مرکز استان غور، انتقال داده میشود. بادغیس؛ جایی که ریحانه در آن سر بریده شد نیز در مورد زنان کارنامه درخشانی ندارد. در همین منطقه مردی همسرش را با تبر کشت یا دیگری ازسوی پدرش در حضور ۳۰۰ تماشاگر کشته میشود.
در این منطقه از افغانستان حتی گاهی دختران را بهعنوان خونبها و گاهی نیز در بدل زمین، خانه یا حیوانات به عقد مردان درمیآورند.
بنابر گزارشها یکی از عوامل اصلی خشونت علیه زنان در غور، تعداد زیادی از جریانهای «زدوبندهای قومی» است که بر وضعیت زنان تأثیر گذاشته است؛ بهطورمثال زهرا، دختری که در گزارش به آن اشاره شد، یکماه پیش در آتش سوزانده و چند روز پیش در کابل دفن شد، بارها از خشونتهایی که علیه وی انجام شده به مراجع امنیتی شکایت کرد؛ اما مراجع امنیتی و چند نماینده شورای ولایتی، بهدلیل اینکه با خانواده شوهر زهرا از یک قوم بودند، به خواست او رسیدگی نکردند. تنها در استان غور در یک ماه گذشته پنج دختر در اثر خشونتهای خانوادگی ازسوی خانواده همسرشان به صورت وحشیانهای به قتل میرسند و زندگیشان مانند کودکیشان از بین میرود.
منبع: شرق
برگرفته از سایت اخبار روز
dimanche 11 septembre 2016
آرونداتی روی نویسنده ی کتاب «خدای چیزهای کوچک»: آزادیهای زنان به خاطر فمینیستها است، آیشواریا سوبرامانیام، ترجمه: نیما پناهنده
آرونداتی روی، نویسندهی هندی و فعال سیاسی سرشناس، با رمان «خدای چیزهای کوچک» به شهرت رسیده و با مقالات خود در مورد اوضاع داخلی هند، مناقشههای فراوانی بر انگیخته است. روی در مصاحبه با مجلهی «اِل» از دغدغههای خود دربارهی ادبیات، سیاست، فمینیسم، و مُد میگوید.[1]
آیشواریا سوبرامانیام: به زودی کتابی از شما منتشر میشود، چیزهایی که میتوان و نمیتوان گفت، دربارهی دیدارتان با ادوارد اسنودن.
آرونداتی روی: کتاب کوچکی است که من و جان کیوزکِ هنرپیشه با هم نوشتهایم. در واقع، این ایدهی کیوزک بود که با هم به دیدار اسنودن در روسیه برویم. اسنودن از خیلی جهات آدم فوقالعادهای است. هیچ وقت ندیدهام آدمی مثل او بتواند جملات کامل را پست سر هم به زبان بیاورد. اسنودن سفر شگفتانگیزی کرده، از وقتی که حامی بوش بوده – تا جایی که میتوانم بگویم، خیلی دست راستی بوده، حتی از حمله به عراق حمایت میکرده – تا جایی که حالا ایستاده. ما دو روز را با هم گذراندیم؛ جان کیوزک، دانیل الزبرگ – کسی که «اسناد پنتاگون» را افشا کرد، و او را به عنوان «اسنودنِ دههی شصت» میشناسند– و من. گفتوگوهای مسحورکننده و آزادانهای شکل گرفت.
توانستید چیزی از گفتوگوها را هم ضبط کنید؟
اسنودن با ضبط کردن گفتوگوها مشکلی نداشت، اما بعداً وقتی نسخهی مکتوب و ویرایششده را برایاش فرستادیم، گفت که مایل به انتشار آنها نیست. شاید چون پر از شوخی و کنایه بود. اسنودن در موقعیت دشواری گرفتار است و نیاز دارد که مواظب باشد. اما حال و هوای آن گفتوگوها همین بود. کلاً بیآداب و بیملاحظه. برای همین، متأسفانه در چیزهایی که میتوان و نمیتوان گفت حرف چندانی که مستقیماً از دهان اسنودن در آمده باشد نیست. واقعاً حیف شد، چون وقتی دربارهی چیزهایی حرف میزند که از آنها اطلاع دقیق دارد – اینترنت، نظارت، و اینکه این کار چهطور انجام میشود – محشر است و دهان آدم باز میماند. ورای شوخیها و بذلهگوییها، این کتاب تأملی بر مسائل جدی است: ملیگرایی، امپریالیسم، جنگ، سرمایهداری، انساندوستی به سبک شرکتهای بزرگ، شکست کمونیسم ... .بخش تکاندهندهای در پایان کتاب هست، جایی که الزبرگ دربارهی این حرف میزند که مسابقهی تسلیحات هستهای بر مبنای اطلاعاتی بود که دولت آمریکا از نادرست بودن آنها خبر داشت.
شما نویسندهی منضبطی هستید؟
من خیلی منضبطام. در حال حاضر به طرز وحشتناکی، چون دارم روی کتاب تازهای کار میکنم. هرروز و بدون وقفه در خانه پشت میزم مینویسم. بعضی وقتها روز تمام میشود و من اصلاً متوجه نمیشوم. یکهو دور و برم را نگاه میکنم و میبینم که هوا تاریک شده، و تنها نوری که هست صفحهی روشن رایانهی من است. هفتهی قبل، تخممرغ آبپز و ماهیتابهای را که تخممرغ تویاش بود سوزاندم. آشپزخانهام پر از دود شده بود. این هفته وحشتزده از جا پریدم و رفتم تخممرغ را از روی اجاق بردارم و تازه فهمیدم اصلاً تخممرغی روی اجاق نگذاشتهام.
رمان تازه! همه منتظرش بودیم. کی منتشر خواهد شد؟
امیدوارم سال آینده منتشر شود.
بیست سال بعد از «خدای چیزهای کوچک». منتظر چه چیزی باید باشیم؟
هرچیزی جز دنبالهی خدای چیزهای کوچک.
چرا حالا تصمیم به نوشتناش گرفتید؟
من تصمیم نگرفتم. خودش را تحمیل کرد. سالها است که دور و اطرافاش پرسه میزنم. بحث داستان که باشد، من اصلاً عجلهای ندارم. در بیست سال گذشته آن قدر سفر کردهام و آن قدر نوشتهام که احساس میکنم مثل یک تخته سنگ رسوبی شدهام، میدانید که منظورم چیست، لایههای فراوان برداشتها، و چیزهایی که به هیچ شیوهای جز داستان نمیشود آنها را بیان کرد. سر جایات مینشینی و همهی آن لایههای تجربه را باید خرد کنی تا بخشی از وجود تو شوند، و بعد آنها را در قالب کلمات بیرون میریزی.
داستانتان حدیث نفس است؟
حدیث نفس[2] به چه معنا است؟ واقعیت به چه معنا است؟ چیزی که تخیلاش کردهاید هم حدیث نفس شما است؟ هرچه باشد، آن را در تخیلتان تجربه کردهاید ... و این میتواند واقعیتر از واقعیت باشد؟ اگر تخیلی داشته باشید که رنج یا شادی دیگران را احساس کند، اینها هم حدیث نفس است؟ من نمیدانم. با توجه به بحثها و اختلاف نظرات اساسی دربارهی هویت و بازنموداش، این پرسش بسیار مهمی است، و پیامدهای بسیار مهمی برای داستاننویسان دارد.
فرایند نوشتن برای شما چگونه است؟
در این باره نمیتوانم راحت و منطقی حرف بزنم، چون خودم هم بر کاری که میکنم کاملاً اشراف ندارم. ساختاری که روایت من در قالب آن عرضه میشود برایام بینهایت اهمیت دارد. این طور نیست که بگویم خب این ماجرا جذاب است و بگذار آن را بنویسم. من این طور نمینویسم. اما مخصوصاً الان که در حال نوشتنام، نمیتوانم واقعاً دربارهاش نظریهپردازی کنم، خیلی برایام دشوار است که آن را توضیح بدهم یا درکاش کنم. میتوانم بگویم که برای من خیلی اهمیت دارد که بنشینم و بنویسم، اما به این هم فکر میکنم که کتاب همیشه آنجا هست، میدانید، مثل موسیقیای که در سرم نواخته میشود. لحظهای نیست که آنجا نباشد، حتی وقتی که به هر دلیل به آن فکر نمیکنم. حدس میزنم که این یک جور وسواس ذهنی است.
واقعاً مثل یک وسواس ذهنی به نظر میرسد.
وقتی احساس میکنید که شما در تملک داستان هستید نه داستان در تملک شما، آن وقت صبر میکنید تا خود داستان به شما بگوید که دلاش میخواهد چگونه گفته شود؛ این وضعیتی است که همهی قوای ذهنی مرا درگیر میکند، و من همیشه قدردانِ این وضعیتام. چیز زیبایی است. معنایاش لزوماً این نیست که دارید چیز شگفتانگیزی مینویسید – شاید نوشتهتان این طور نباشد– اما مسئله این است که چیزی در زندگی شما وجود دارد که میتواند شما را تمام و کمال درگیر کند. این یک موهبت است. هیچ چیزی در دنیا مرا بیشتر از داستان نوشتن خوشحال نمیکند، درگیر نمیکند، و فرسوده نمیکند.
نوشتههای غیرداستانی چهطور؟
نوشتههای غیرداستانیام را همیشه با فوریت و یک خرده عصبانیت مینویسم. هروقت که یک مقالهی سیاسی مینویسم به خودم میگویم، باشد، دیگر مقالهی سیاسی نمینویسم.
و بعد دوباره یک مقالهی دیگر مینویسد.
بله، تقریباً این طوری است که همیشه چیزی را مینویسم که آرزو میکنم ای کاش کس دیگری آن را بنویسد. اما وقتی مشغول نوشتن میشوم که احساس میکنم دیگر نمیتوانم تحملاش کنم، و این طوری با عجله شروع و تماماش میکنم. وقتی عملاً مشغول نوشتن میشوم، میتوانم تا بیست ساعت در روز کار کنم، با تمرکز حواسی دیوانهوار.
شما هفده ساله بودید که خانه را ترک کردید. با مادرتان مشاجره داشتید؟
غیرممکن بود که بتوانم در خانه سر کنم. آن موقع خیلی آزاردهنده بود اما از خیلی جهات آدم خوشاقبالی هستم که خانه را همان موقع ترک کردم. مادرم هم خالق من است هم نابودکنندهی من. در حضورش، من آدم بیارزش و بیاهمیتی میشوم. مادرم مدرسهی محشری تأسیس کرده، زندگی شاگرداناش را دگرگون کرده، چندین و چند نسل. او را به خاطر آنچه هست ستایش میکنم، اما باید مراقب باشم که به آتش او نسوزم. ما مثل دو قدرت اتمی هستیم، نباید برای مدتِ طولانی زیادی به هم نزدیک باشیم.
و در حال حاضر به او نزدیکاید؟
قرارداد صلحی امضا کردهایم، و قرارداد هنوز پابرجا است. اگر دوباره جنگی در بگیرد، بگذارید علناً و صراحتاً بگویم که، دلام میخواهد او برنده شود. هیچ وقت دلام نمیخواهد شکستاش بدهم.
رابطهی غیرعادی و فوقالعادهای به نظر میرسد.
همین طور است، اما از هر جهت جالب نیست. بگذارید بگویم که مادرم نقش اساسی در ایجاد این آدمی که من الان هستم دارد، از جهات مثبت، از جهات منفی، و از جمیع جهات ممکن. مادرم آدم فوقالعادهای است، اما هیچ کدام از ویژگیهای مادرانهای را ندارد که زنها قرار است داشته باشند. و نمیدانم آیا به این خاطر ستایشاش کنم که آن ویژگیها را ندارد، یا گاهی به این فکر میکنم که «چرا واقعاً نمیتواند یک کمی معقولتر باشد؟» اما نه، نه واقعاً ...
زندگی خودبسندهای دارید، این طور نیست؟ احساس تنهایی نمیکنید؟
من به جماعت جالب و عجیبی تعلق دارم که همه تنها زندگی میکنند. این وضعیت را اصلاً نباید با تنهایی اشتباه گرفت. من رفاقتهای عمیق و ماندگاری دارم. به خاطر همدیگر تا آخر دنیا میرویم. پس، بله من تنها زندگی میکنم اما زندگیام سرشار از عشق است. رابطهام با پرادیپ، شوهر سابقام، و دو دخترم میتوا و پیا، که در خردسالی مادرشان را از دست دادهاند، همچنان عالی است. من تنها زندگی میکنم چون نمیخواهم رفتارهای عجیب و غریبام به کس دیگری سرایت کند، و دلام نمیخواهد کس دیگری از بابت عواقب – اغلب جدی – آنچه مینویسم آزار ببیند. من نمیخواستم تنها زندگی کنم، و تنها هم زندگی نمیکنم. هیچ کمبودی از بابت ...
از چه بابت؟ جملهتان را کامل کنید.
(میخندد) آه!
چرا میجنگید؟
بگذارید این طور بگویم که آدمهایی هستند که راحت با قدرت کنار میآیند، و آدمهایی هستند که ذاتاً با قدرت سر جنگ دارند، و من فکر میکنم این نبردی است که تعادل موجود دنیا را به هم میزند. این خاکریزی است که من پشت آن میایستم. آدمهای زیادی نبردهای طولانی و درخشانی را پیش بردهاند تا امکان آزادیهایی را که ما داریم ایجاد کنند. چهطور میتوانیم از این عرصهها عقبنشینی کنیم؟ چهطور میتوانیم فکر کنیم که این آزادیها هدیهای از جانب یک سری اتفاقاتِ طبیعی بوده؟ نه! همهی آنها، تک به تک، با چنگ و دندان به دست آمدهاند. من واقعاً ناراحت میشوم که میشنوم زنهای جوان «کول» میگویند «من فمینیست نیستم.»
دست روی دلام نگذارید!
منظورم این است که، این دخترها میدانند که دیگران برای چه چیزهایی جنگیدهاند؟ هر آزادیای که ما امروز داریم به خاطر فمینیستها است. زنان زیادی جنگیدهاند و بهای سنگینی پرداختهاند تا ما امروز اینجایی که هستیم باشیم! این اصلاً به خاطر استعداد یا درخشش ذاتی خودمان نیست. همین واقعیت ساده که زنها حق رأی دارند: چه کسی برای آن جنگید؟ زنهایی که برای کسب حق رأی در بریتانیا میجنگیدند. هیچ آزادیای بدون یک نبرد سنگین به دست نیامده. اگر فمینیست نیستید، به پستوی خودتان برگردید، در آشپزخانه بنشینید و دستور بگیرید. دلتان نمیخواهد این کار را بکنید؟ قدردانِ فمینیستها باشید.
و وضع آزادیها میتواند عوض شود.
عالی است که شاهد استقلال فزایندهی زنان در هند هستیم، اما جریان موازی و منفیِ محافظهکاری هم همراهِ این انقلاب پیش میرود. زنان در افغانستان را خاطرتان هست؟ ما که بچه بودیم، آنها دکتر و جراح بودند، مهمانی میگرفتند و لباسهای راحت میپوشیدند. و حالا؟ باید در مقابل این مخاطرهها هشیار باشیم. به آنی ممکن است قرنها به عقب برگردیم.
واکنشتان به انتقادها چیست؟
من یک نویسندهی خیلی غریزیام، و انتقاد از نوشتههایام برای من مثل این است که آدمها بگویند کیسهی صفرای تو شکل خندهداری دارد یا چیزهایی مثل این.
ها ها! نوشتههای غیرداستانیتان چهطور؟
در مورد نوشتههای غیرداستانیام، راحت نمیشود انتقادهای هوشمندانه را از مزخرفات بیملاحظه و متلکهایی که در اینترنت پخش میشوند جدا کرد. اما با خردهگیریها و نکتهبینیها مشکلی ندارم. مردم اغلب میگویند «آرونداتی روی نویسندهی جنجالآفرینی است.» این طوری اصل بحث را ندیده میگیرند. شکل درستتر آن عبارت این است که «آرونداتی روی دربارهی موضوعات جنجالآفرین مینویسد.» جنجال وجود دارد. سدسازی خوب است؟ همه چیز را باید خصوصیسازی کنیم؟ کل منطقهی «بستار» ]در ایالت چتیشگر هند[ را باید به شرکتهای بزرگ بسپاریم؟ من دربارهی این جور چیزها مینویسم، وارد بحث میشوم، موضع میگیرم، اما قطعاً به دنبال جنجالآفرینی نیستم.
هیچ وقت نکتهی مثبتی در انتقادهایی که از آثارتان میشود ندیدهاید؟
در مورد من، مسئله اصلاً این نیست و نخواهد بود که خودم را فراتر از انتقاد میدانم. نکتههایی هستند که باید مورد بحث و تبادل نظر قرار بگیرند، و این نکتهها لزوماً درست یا نادرست نیستند. شاید شیوهی تحول آثارم خودش از جهاتی بازتاب واقعی واکنش من به انتقادات باشد. اما متقاعد نشدهام که باید دیدگاههای خودم دربارهی موضوعات مهم را عوض کنم.
مجبوراید که خیلی مواظب حرفهایی که میزنید باشید؟
ما دیگر مستعمره نیستیم، از قرار معلوم یک کشور آزاد هستیم، اما هیچ کدام از ما میتواند همان حرفهایی را بزند که آمبدکار در سال 1936 میزد؟ هیچ کدام از ما میتواند، آن طور که او زمانی گفته بود، بگوید: «برای نجسها ]پایینترین کاست هندوها[، آیین هندو یک دالان وحشت واقعی است»؟ چه اتفاقی میافتد اگر همین حرفها را ما بزنیم؟ من فکر میکنم در حال حاضر ما در موقعیت بسیار خطرناکی به سر میبریم، فکر میکنم مهم است که مواظب و مراقب باشیم که چه حرفی میزنیم، اما این هم خیلی اهمیت دارد که عقبنشینی نکنیم. ما واقعاً باید چیزی را که در ذهن داریم به زبان بیاوریم. وقتاش همین حالا است. وگرنه دیگر خیلی دیر خواهد شد.
یک روز در زندان بودن چه جور تجربهای است؟
بهیادماندنی. با وجود لاف و گزافی که میزنم، درها که پشت سرم بسته شد، وحشت کردم. به عنوان مجرم به زندان رفته بودم، نه همراه عدهای از رفقا به عنوان برنامهای برای اعتراض کردن و عمداً بازداشت شدن. آزادی و حبس دو دنیای سوای هماند. اما یک روز را در زندان سپری کردن مسئلهی خیلی مهمی نیست. همین حالا هزاران نفر به دلیل جرائمی که مرتکب نشدهاند پشت میلههای زندان اند. فقیرها، دالیتها ]نجسها، یا همان پایینترین کاست هندوها[، مسلمانها، و مخصوصاً آدیواسیها ]بومیان متعلق به قبایل و طوایف هند[. ما کشوری در حال جنگ با آدمهای فقیر و ستمدیدهایم.
گوشت گاو میخورید؟ من خودم استیک خوب را خیلی دوست دارم!
گوشت گاو میخورم. گوشت خوک میخورم. این «فاشیسم خوراکی» که در کشور ما به راه افتاده باید جلویاش را گرفت.
و هرروز هم به باشگاه میروید.
بله، هرروز.
همیشه همین طور به نرمش و ورزش میپرداختید؟
من کودکی غمباری نداشتم، اما خیلی دردسر میکشیدم. با دویدن با این دردسرها مقابله میکردم. میدویدم، میدویدم، میدویدم. دور خانه، دور حیاط مدرسه ... این اواخر مربی بدنسازی قدیمیام، آقای سِلواپاکیام، را دیدم. فقط پسرها را در مدرسه تعلیم میداد، و من دور و برش میپلکیدم تا این که به من هم توجه کرد. ورزشکار درخشانی نیستم. به باشگاه نمیروم که درد بکشم. به آدمهایی که به اختیار خودشان درد میکشند مشکوکام. فقط برای لذت بردن به باشگاه میروم.
شما باید حتماً در توئیتر باشید. چرا نیستید؟
چون همه چیز را توی خودم نگه میدارم. دارم سعی میکنم همهی چیزی را که در خودم دارم در قالب رمانی بریزم. دلام میخواهد مثل یک راز باشم. نمیتوانم خودم را در توئیتر پخش و پلا کنم.
بیایید از مُد حرف بزنیم. شما لباسهای مارک «پرو» و «اِکا» میپوشید.
من به اینها به عنوان مارک و برند نگاه نمیکنم، همانطور که خودم را هم دیگر «خدای چیزهای کوچک» نمیبینم. من این لباسها را به عنوان کارهای آنیت آرورا و رینا سینگ میبینم. دوستان خودم. کارهای آنیت را سالها است که میشناسم، مدتها قبل از این که اسم «پرو» را روی کارهایاش بگذارد. به محض این که از عهدهی خرید لباسهای او بر آمدم، خریدم. بعضی از آنها مال پانزده سال پیشاند و من هنوز آنها را میپوشم. اینها بهترین لباسهای مناند، کارهای آنیت و رینا. فکر میکنم هردوی آنها در حال خلق یک زیباییشناسی جدید برای ما هستند، برای ما زنهای متجدد و متعلق به اینجا.
تعبیر خیلی قشنگی است.
این خیلی مهم است: چهطور میشود تجدد را در میراث بینظیری از منسوجات و شیوههای پوشش متبلور کنیم؟ ما از آن زنهایی نیستیم که با لباسهای سیاه کوتاه این ور و آن ور میگردند (با این که من اصلاً و ابداً مشکلی با آنها ندارم)، و دلمان هم نمیخواهد فقط ساری یا شلوار و پیراهن بلند سنتی بپوشیم، هرچند که من ساری پوشیدن را خیلی دوست دارم. پس چهطور باید لباس بپوشیم؟ چه باید بپوشیم؟ شیوهی لباس پوشیدن من برای خودم سرگرمکننده است، خیلی لذتبخش است، و سیاسی هم هست.
سیاسی از چه بابت؟
وقتی معماری میخواندم، این سوالی بود که همیشه توی ذهن من بود، این بازی بین سنت و تجدد. معماریِ واقعاً مدرن و متجدد در این نقطهی دنیا چه شکلی باید باشد؟ جوانتر که بودم، فقط میخواستم که از چنگ سنت رها شوم و از همهی چیزهایی که سنت در من انبار کرده بود. بعد با غول نفرتانگیز تجدد رایج مواجه میشوید و رو بر میگردانید و از آن هم فرار میکنید. به همین خاطر، چیزی که من میپوشم، به نظرم، داستانِ این نوسان را میگوید. سبک و شیوه اهمیت دارد. به حرف هیچ کسی که میگوید این طور نیست گوش نکنید. بله، این یک زیادهروی کموبیش خوشایند است، و من خوشحال ام که از عهدهی آن بر میآیم. خوشبختانه، علاقهای به جواهرات و زیورآلات ندارم ... کل کمد لباسهای من ارزشاش به اندازهی یک جفت گوشوارهی الماس هم نیست. لباس برای من یک جور خاصهخرجیِ دوستداشتنی است. و من هم باید خاصهخرجیهای خودم را داشته باشم.
آسایش خاطر بزرگی بود که بعد از مدتها بیپولی بالأخره پولدار شدید؟
تا حدی بود. اما خیلی طول کشید تا با این وضعیت کنار بیایم. به شدت احساس گناه میکردم و احساس به شدت پیچیده و مبهمی دربارهاش داشتم.
چرا؟ حاصل تلاش خودتان بود.
بله، اما پیش خودتان فکر میکنید که باید حدی برای آن وجود داشته باشد. من آن احساسات ساده، شاد، پیروزمندانه، و سرخوشانه را نداشتم، این طور که مثلاً «من الان دختر شایستهی دنیا هستم، و از مادرم و کارگزارم و عیسی مسیح تشکر میکنم.» برای من، تا مدتها مایهی عذاب ذهنام بود. البته که نیاز داشتم پول اندکی در بیاورم، اما آن قدر که به دست آوردم ... خیلی زیاد بود. چیزی نبود که هیچ وقت اصلاً به آن فکر کرده باشم. آن طور شهرت، و آن طور ثروت. منظورم معیارهای خودم است. کسی که عادت داشت روزی یک روپیه بدهد و دوچرخه کرایه کند تا سر کار برود.
شما رمان درخشانی نوشتید.
البته که وقتی جایزهی «بوکر» را بردهام هیجانزده بودم. اما به خاطر دارم، شبی که جایزه را بردم خواب عجیبی دیدم. یک دستِ زمردی و استخوانی داخل آبی بود که من توی آن شنا میکردم – من ماهی بودم، و با یک ماهی دیگر شنا میکردم – و آن دست مرا از آب گرفت و صدایی به من گفت: «هرچه بخواهی به تو میدهم، چه میخواهی؟» و من گفتم: «برم گردان!» هراسان بودم که زندگیام عوض شود ... زیر و رو شود؛ و شد. میدانستم این آدم سیاسیِ ستیزهجوی درون من باید بیرون بیاید، و هیچ جایی برای پنهان شدن ندارد. میدانستم بهای سنگینی در زندگی شخصیام خواهم پرداخت. و همین اتفاق هم افتاد. اما به مرور زمان یاد گرفتم چهطور با آن برخورد کنم و چهطور با آن کنار بیایم، به همین خاطر الان زخمخورده و آسیبدیده نیستم. اما اقرار میکنم که بودم.
شهرت چهطور؟ در فرودگاه، آدمها شما را میشناسند و جلویتان را میگیرند؟
بله، همیشه با احترام خیلی زیاد، اما باز هم کلافهکننده است. نمیخواهم از این بابت شکایت کنم، اما این روزها این علاقهی افراطی به سلفی گرفتن کار را به جایی رسانده که هرکسی فکر میکند حق دارد با شما سلفی بگیرد. یک بیماری همهگیر است.
شما ضدملیگرا هستید؟
من در صدر فهرست ضدملیگرایانام.
هیچ جوری میشود شما را دیندار و مذهبی محسوب کرد؟
نه، من به معنای متعارف دیندار و مذهبی نیستم. اما مارکسیست دوآتشهای هم نیستم که همه چیز را با مبارزهی طبقاتی توضیح بدهم. واقعاً عقیده دارم که مارکسیسم شیوهی بسیار مهمی برای تحلیل کردن جامعه است، اما عقیده ندارم که همهی ماجرا همین است. فکر میکنم، مثل پروست، به امکان داشتنِ همه چیز اعتقاد دارم. اعتقاد دارم که همه چیز، حتی چیزهای بیجان، روح دارند. نزدیکترین چیز به نیایش برای من داستان نوشتن بوده. همین که بتوانم توجه خودم را به چیزی معطوف کنم و احساس خوشحالی کنم که چنین چیزی هست، که چیزی دارم که میتوانم کاملاً روی آن تمرکز کنم و ستایشاش کنم، مثل نیایش به درگاه یک قدرت متعال.
از مرگ میترسید؟
از مردن آن قدر نمیترسم که از بیماری و ناتوانی. خیلی وقتها در بیمارستان بودهام، گرفتار بیماری ... یا درگیر بیماری آدمهای دیگر. یک صندلی گهوارهای اینجا دارم، عاطفیترین شیای است که در خانهام دارم. یکی از عزیزترین دوستانام آن را به من داده. خودش بر اثر سرطان مرد. وقتی سرطان به مغزش رسید و هردو میدانستیم که آخر کار نزدیک است، با دوستام به بیمارستان رفتم تا از دکترش بپرسیم که تا پایان کارش چه قدر مانده، و بهترین کاری که میشود کرد چیست. دکتر به او گفت که مغزش تا چند هفتهی دیگر از کار میافتد. روز بعد، برای ناهار به خانهی من آمد و این صندلی زیبای کوچک را، که میدانست خیلی از آن خوشام میآید، با خودش آورد. گفت: «مال تو. دلام میخواهد اینجا باشد. و حالا دلام میخواهد روی این صندلی بنشینی و، تا هنوز مغز دارم، فصلی از کتاب تازهات را برایام بخوانی. دلام میخواهد وقتی آنجایی میروم که دارم میروم، قدری از کتاب تو همراهام باشد.» و مرد. مردناش قدری از هراسناکیِ مرگ کم کرد. فکر کردم اگر او توانست این کار را بکند، من هم میتوانم ... اما مریض شدن وحشتناک است.
از چه چیزی باید هراسان باشیم؟
جنگ داخلی. در سال 1925، سازمانی به نام «آراساس» تأسیس شد. تنها هدفاش این بود که هند «سرزمین هندوها» شود. امروز آن سازمان در جایگاهی قرار گرفته که سیاستهای دولت را تعیین کند. ببینید در پاکستان چه اتفاقی افتاد وقتی اعلام شد که این کشور یک «جمهوری اسلامی» است. پاکستان بین گروههای مختلفی تکه و پاره شده که هرکدام تصمیم میگیرند «اسلام واقعی» چه هست و چه نیست. هند جامعهی پیچیدهتر و متنوعتری هم دارد. «سرزمین هندوها» هرگز در این کشور مورد پذیرش قرار نخواهد گرفت. اگر آن را به ما حقنه کنند، متلاشی میشویم و از هم میپاشیم.
الان چه کتابی مطالعه میکنید؟
دارم کتابی به نام نیایش چرنوبیل را میخوانم، نوشتهی استولانا الکسیویچ. کتابی است که بسیار زیبا نوشته شده. سالها گذشته از آن زمان که مجبور بودم کتابی را کنار بگذارم چون ادامه دادناش دلام را به درد میآورد. نثر زیبایی به من بدهید و تا هرکجا که باشد دنبالتان میآیم.
نویسندگان ادبی محبوبتان چه کسانی هستند؟
شکسپیر، کیپلینگ، ریلکه ... خالقان جملاتی که میشود به آواز خواند. در مقابل نثر زیبا اختیار خودم را از دست میدهم. نثری که نغمهوار باشد؛ تقریباً هر سطری که از شکسپیر میخوانم مو به تنام راست میشود. یا ناباکوف. و جان برجر، چه زیبا است. جیمز بالدوین. تونی موریسون.
خواندنیهای ضروری برای همهی خوانندگان چهطور؟
در هند به نظرم باید نوشتههای دکتر آمبدکار و جوتیرائو فوله را خواند. فکر میکنم «کاست» سرطانِ جامعهی هند است. و تا وقتی به این معضل توجه نکنیم، جامعهی پوسیدهای خواهیم داشت.
دربارهی کانهایا کومار ]فعال دانشجویی[ چه فکر میکنید؟
با بیشتر حرفهایی که میزند موافق نیستم، اما شیوهی بیان حرفهایاش را خیلی دوست دارم. خیلی خوشام آمد که بلند شد و آن سخنرانی را کرد، هیجانانگیز بود. جو هراسی را برطرف کرد که خیلیها را در بر گرفته بود. من روحیهاش را دوست دارم. دلام نمیخواهد همه به خط شوند و دقیقاً همان حرفهایی را بزنند که من میزنم و دقیقاً به همان چیزهایی اعتقاد داشته باشند که من اعتقاد دارم. این چیزی است که من اسماش را «تنوعِ زیستیِ مقاومت» میگذارم.
برای تغییر دادن اوضاع جهان چه کار میتوانیم بکنیم؟
بفهمید که به درد چه کاری میخورید. نبردها همچنان در جریان اند.
امیدی به تغییر اوضاع هست؟
من فکر نمیکنم که امید لزوماً به دلیل نیاز داشته باشد. بعضی وقتها امید یک چیز کوچک است. بعضی وقتها من فقط حواسام به جملهی بعدی است که مینویسم و میتوانم به آن دلخوش باشم. یک سناریوی بزرگ وجود دارد – تغییرات اقلیمی، جنگ هستهای، و مانند اینها ... و یک سناریوی کوچک هم وجود دارد. وقتی تیرگی آن تصویر بزرگ مرعوبام میکند، کم میآورم، مثل قورباغهای میشوم که میخواهد از یک بزرگراه پر از تریلی رد شود. اما شدنی است. به راست نگاه کن، به چپ نگاه کن ... برو! برو! برو! و زنده بمان تا روز بعد هم بجنگی.
منبع: آسو
----------------------
[1] آیشواریا سوبرامانیام سردبیر مجلهی اِل در هند است. آنچه خواندید برگردان و بازنویسی بخشهایی از مصاحبهی او با آرونداتی روی است که در همین مجله منتشر شده است:
Aishwarya Subramanyam, ‘Arundhati Roy on Writing, Fighting, and … Aerobics?,’ Elle, 1 July 2016.
[2] Autobiographical
برگرفته از سابت اخبار روز
vendredi 9 septembre 2016
زنانی مثل ما: درباره جنگ و زنان در یمن، از تنا فاروق برگردان: نعیمه دوستدار
فکر مستندسازی زندگی زنان در جریان بحرانهای بزرگ، فکر تازهای
نیست با این حال، روایتهای زنان در یمن، کشوری که به دلیل جنگ و درگیری از
هم پاشیده، همچنان ناشنیده مانده است.

ثنا فاروق، در مجموعه عکسهایش با عنوان «زنانی مثل ما» روایتهایی از زنانی با پیشینه طبقاتی واجتماعی متفاوت در یمن فراهم کرده که تجربههای آنها را از جنگ، تلاش آنها برای مقاومت و آرمانها و آرزوهایشان به نمایش میگذارد.
هر یک از این زنان به گونهای از جنگ آسیب دیدهاند، اما در عین حال امید و مقاومت به نوعی در آنها زنده است.
بار عظیمی بر دوشم است
نوال، ۴۸ ساله، از یک خانواده پرجمعیت در روستایی کوچک میآید. ازدواج کرده و بچه اولش را وقتی ۱۵ ساله بوده به دنیا آورده است: «کارهای سنگین خانه، غذا درست کردن و مراقبت از مرد عصبی خانه برایم سخت نیست. توقع زیادی ندارم یا بهتر بگویم، اجازه ندارم داشته باشم.»
او دو دختر دارد که هر دو از بیماری کلیه رنج میبرند.
او از دو دخترش، از نوهها و همسرش مراقبت میکند که همه با هم زندگی میکنند اما هیچ کمک مالی دریافت نمیکنند. اگر زمانی باقی بماند یا غذایی یا پولی، نوال میتواند به خودش هم فکر کند.
«دوست داشتم دخترهایم را خوشحال کنم اما نگاه کنید که چه شده: دخترایم مریضاند و جنگ است و گاهی احساس میکنم که دیگر نمیکشم و میخواهم همه چیز را ول کنم. اما نمیتوانم.»
یکی از دخترهایش تنها یک کلیه دارد. او با دو بچه طلاق گرفته و هیچ حامیای ندارد. دختر دیگرش خدمتکار است: «نه اینکه باعث خجالت باشد، نه… اما آرزو میکنم که کاش مجبور نبود خدمتکار باشد.»
سکوت سنگینی حاکم میشود. نوال میخواهد دردش را بیان کند؛ دردی که عادت کرده پنهانش کند، خانهاش به طرز غمانگیزی سرد است.
میگوید: «بخاری نداریم چون دیگر نمیتوانیم سوخت بخریم. امسال زمستان خیلی با ما خشن بوده. حتی داشتن آرزوی سادهای مثل داشتن آب گرم، یک خواسته لوکس به حساب میآید.»
از میان تمام زنانی که در این گزارش از آنها عکاسی شده، اینکه نوال چطور در افکارش غرق شده، توجه برانگیز است. رویاهای او درباره سلامتی و خانواده خوشبخت، تمرکزش را به هم میریزند و با غمی ابدی میآمیزند.

«جنگ باعث شد بفهمم که گرچه زندگیام هرگز عالی نبوده -هرگز این عالی نبوده- اما قبلا امیدی داشتم که الان دیگر ندارم. احساس عجیبی است؛ ترکیبی از فقدان، ترس و رویاهای گنگ. فکر نمیکنم کسی بتواند این را بفهمد.»
«زن دیگری به من گفت که باید موهبتهایی را که در این زمانه سخت دارم، به خاطر داشته باشم. اما واقعا چرا ما باید از این وضعیت شاکر باشیم؟ بار سنگینی روی دوشم است که هیچکس درکش نمیکند، مگر اینکه شرایط مرا داشته باشذ.»
با اینکه امیدی را که زمانی داشته از دست داده است، جنگ نتوانسته عشقش را به خانوادهاش از بین ببرد: «خیلی سخت است که بتوانی در این اوضاع بیثبات زندگی را حفظ کنی اما من دارم جلو میروم. هنوز انگیزه دارم و لبخند میزنم، داشتن یک حانواده خوشبخت هدفی است که هنوز دنبالش هستم، حتی وقتی که سر گرسنه به بالین میگذارم.»
جنگ تحقیرکننده است
استان حجه در شمال شرقی صنعا، مرکز اصلی آوارگان جنگ است. اعلب آوارگان ساکن حجه از صنعا آمدهاند؛ مرکز حوثیها و جایی که سنگینترین بمبارانها را از سر گذرانده است.مردم محلی، در تلاش برای مقابله با محاصره کشور هستند و منطقه، محل هجوم آوارگان و پناهندگان.
خمیسه ۴۵ ساله، در یک آلونک کوچک با سقف نیین زندگی میکند. چنین خانههایی در منطقه پر است. آلونکی که تنها کمی آنها را از سرمای زمستان محافظت میکند. خمیسه میزبان ۱۰ نفر از خویشانش است که از مناطق درگیر جنگ مثل صعده آمدهاند.

وقتی از او میپرسی که چطور با جنگ کنار میآید، کلافه به نظر میرسد: «فامیلهایم از همه جای کشور آمدهاند. ما با آغوش باز آنها را میپذیریم و تا جایی که میتوانیم کمکشان میکنیم. اما زندگی ما پیش از آمدن آنها هم خیلی سخت بوده. ما شکم خودمان را هم نمیتوانستیم سیر کنیم. حالا باید همه چیز را با آنها هم تقسیم کنیم. دیگر نمیتوانیم بهشان غذا بدهیم. عذا و چای تنها چیزی است که وسعش را داریم.»
خمیسه توضیح میدهد که مجبور شده تمام داراییهایش را بفروشد؛ گوسفندش را مثلا، تا بتواند بچههایش را سیر کند: «جنگ تحقیرکننده است، در یک لحظه همه چیزت را از دست میدهی و آنچه به جا میماند، تنها روحی در هم شکسته است.»
دخترک کوچکم که اسمش را قاشق گذاشتم
از زمان شروع جنگ در یمن، میلوینها نفر خانههای خود را رها کرده و گریختهاند. تنها چند دست لباس و وسایل ضروری را با خود بردهاند و دنبال سرپناهی گشتهاند. برای آنها که خانهشان ویران شده، جای جدید «خانه» نام دارد.زنان و بچهها بیشترین سختی را کشیدهاند و بسیاری از آنها که فقیرند حتی سقفی بالای سر ندارند.
در چادر آوارگان در شهر عمران، حسفا با نوزاد کوچکش نشسته است.

چادر آنها تمیز و مرتب است، یک حانه موقتی در یک روستای کوچک که میخواهد در این شرایط بد، بهترین امکانات را فراهم کند.
اما شرایط خیلی بد است. کمپ دکتر و درمانگاه ندارد. حسفا که اواخر دهه
۲۰ زندگیاش است، به شهر سفر کرده تا بچهاش را در بیمارستان به دنیا
بیاورد. او از دلایل حانوادهاش برای ترک خانهشان در هراز؟ در نزدیکی مرز
عربستان میگوید و از آنچه از سر گذرانده است.«نمیتوانستیم آنجا بمانیم. مرگ از هر طرف به ما نزدیک میشد. نمیخواستم بچههایم زیر آوار بمانند. چه میشد اگر زیر آوار میماندند و کسی صدایشان را نمیشنید؟ چه میشد اگر یتیم میشدند؟ چه میشد اگر گمشان میکردم؟ وقتی یک مادری، زندگیات کاملا وابسته به بچههایت است. ما زنها برای مراقبت و نگهداری و تحمل رنج به دنیا آمدهایم. ماههای آخر واقعا جهنم بودند.»
«فکر میکردم بچهام میمیرد. درست غذا نخورده بودم، بیشتر اوقات مریض بودم. غذای سالم نمیخوردم و ماههای اول بارداریام خونریزی داشتم. دلم واقعا برای خانهام تنگ شده. نه اینکه خانهام خیلی مدرن بوده باشد، اما قلمرو پادشاهیام بود. بچههایم هر روز از من میپرسند کی به خانه بر میگردیم؟ اما من نمیدانم چه جوابی بهشان بدهم. شاید جوابش این باشد که هرگز. مطمئن نیستم که از پسش بر بیاییم.»
یک لحظه مکث میکند و به نوزاد کوچکش نگاه میکند. حس میکنم باید موضوع را عوض کنم و میپرسم: «اسم دخترکت را چه گذاشتی؟»
میگوید: «اسمش را گذاشتم قاشق، شکم گرسنهام، گرسنگیام باعث شد این اسم را رویش بگذارم.»
خنده از یادم رفته است
اتاقهای خانه کتیبه و خانوادهاش کوچک کج وکولهاند؛ انگار اتاقها را با هرچه که دستشان رسیده ساختهاند. نور خورشید از سوراخهای دیوار خزیده داخل اما خانه سرد و بدون اثاثیه است.
کتیبه میگوید: «خانه را با عشق و همدلی و صبوری ساختهایم نه با دیوار و آجر.»
برای مادر پنج بچه، اینجا چیزی بیشتر از یک خانه است. اینجا پناهگاه او و خانوادهاش است؛ جایی امن که کتیبه که یک بچه دیگر هم در راه دارد، میترسد از ست بدهد.
بچههایش که همه زیر ۱۳ سالاند، به مدرسه رفتهاند. او خلی خوشحال است که آنها بعد از یک وقفه طولانی به دلیل جنگ به مدرسه برگشتهاند.
«بچهها خوشحال بودند که مجبور نیستند مشق بنویسند، اما چیزی در زندگیشان گم شده بود. نرفتن به مدرسه معنیاش ناامنی درباره وضعیت حال و آینده است.»
کتیبه خودش بیسواد است اما به قدرت تحصیلات باور دارد و امیدوار است که تحصیلات برای بچههایش صلح و آینده بهتری به ارمغان بیاورد.
او میگوید که وقتی مدرسه تعطیل بود، مراقب بود که بچهها درسهایشان را مرتب مرور کنند: «خوشحالم که بچههایم مدرسه میروند. خوشحالم که دخترهایم میتوانند کارهایی را انجام بدهند که زنان هم سن من وقتی جوان بودند نمیتوانستند انجام دهند.»

وقتی جنگ در یمن شروع شد، کتیبه مسوولیت های بیشتری در خانه به دوشش افتاد. همسرش در شیفتهای طولانی شبانه به عنوان گارد امنیتی کار میکرد و نمیتوانست زیاد در خانه باشد.
در طول بمبارانها، که سال گذشته هر شب اتفاق میافتاد، باد بچههایش را آرام میکرد و خانه را آرام نگه میداشت تا فشار کمتری به شوهرش بیاید.
او از مادر پیرش هم که با آنها زندگی میکند مراقبت میکند و باید شکم بچهها را با همه کمبودهایی که دارند سیر کند: «هر وقت که توانم را از دست میدهم، به یاد میآورم که اگر من این کارها را نکنم، چه کسی خواهد کرد؟ مسوولیت ما خیلی بیشتر از غذا درست کردن و ظرف شستن است.
یک ماه بعد از این مکالمه، کتیبه و بچههایش دیگر توان خریدن برنج و نان برای ناهار ندارند. تنوع غذایی یک موضوع لوکس است و کتیبه خیلی خستهتر به نظر میرسد.
کتیبه از ناامیدی عمیقش میگوید و مشکلاتی که با حاملگیاش دارد. او نیاز فوری به رسیدگی پزشکی دارد اما خانواده او پول کافی برای پرداخت ویزیت دکتر ندارند. حتی اگر هم پول داشتند، کتیبه میگوید که ترجیح میداد آن را برای غذای بچهها پسانداز کند:
«خیلی وقتها نمیتوانم جلوی گریهام را بگیرم. کی جنگ تمام میشود؟ بعدش چه خواهد شد؟ بچههای من هنوز خیلی کوچکتر از آنند که بتوانم با آنها دردل کنم. این جنگ باید تمام شود. من دلم برای یک خنده حسابی تنگ شده است. یادم نمیآید که آخرین بار کی از ته دل خندیدم.»
منبع: الجزیره
برگرفته از رادیو زمانه
jeudi 1 septembre 2016
شهلا ریاحی، نخستین کارگردان زن ایرانی
شهلا ریاحی، نخستین کارگردان زن تاریخ سینمای ایران است. او در سال ۱۳۵۵،
زمانی که شمار کارگردانهای زن هالیوودی به اندازه انگشتان یک دست نبود، در
ایران بر روی صندلی کارگردانی نشست. شهلا ریاحی در سال ۱۳۰۴ و در خانواده
ای مذهبی و سنتی در تهران به دنیا آمده بود که با هرگونه فعالیت هنری او
همواره مخالف بودند. اما او با تشویق همسرش اسماعیل ریاحی، بازیگری تآتر را
شروع و در سال ۱۳۳۰ با بازی در فیلم «خواب های طلایی» وارد سینما شد. او
پس از چند سال فعالیت در سینما، در سال ۱۳۵۵ به عنوان کارگردان فیلم
«مرجان» هدایت گروه بازیگرانش را برعهده گرفت. شهلا ریاحی: «مرجان یکی از
اولین الگوهای فیلمهای روستایی سینمای ایران بود و نقطه عطفی برای سینمای
ایران به حساب می آمد. تا آن زمان فیلم ها رقص و آواز، زد و خورد، تعقیب
و… بودند ولی مرجان، فیلم سنگین و رنگینی بود که سوژه آن فکر برانگیز
بود.» این فیلم مورد استقبال منتقدان واقع شد اما نتوانست در گیشه موفقیت
زیادی پیدا کند. عدم استقبال از فیلم مرجان باعث شد تا او کارگردانی را
ادامه ندهد و به بازیگری در بیش از ۷۵ فیلم و ۲۰ مجموعه سینمایی بپردازد.
او بعد از مرگ همسرش، اسماعیل ریاحی دچار ضربه شدید روحی شد و حافظهاش رو
به ضعف رفت. شهلا ریاحی زنی از خانوادهای سنتی است که توانست با کنار زدن
مرزهای جامعه مردسالار به آرزوهای هنری خود جامه عمل بپوشاند.
منبع: ایران وایر
Inscription à :
Articles (Atom)

