vendredi 28 octobre 2016

بدن من، حق من، برگردان: عصمت صوفیه و عباس شکری

Womens-journey1.jpg

بخشی از کتاب گذار «زنان از سایه به نور»


شگفت انگیز این است كه اولین دارویی كه برای رهایی و نجات زنان به بازار آمد، به همت یك زن و با كمك مالی زنی دیگر ساخته شد و هیچ نهاد دولتی در به وجود آوردن و تولید این دارو و قرص دخیل نبودند /آماندا فورمن

مارگارت سانگر اهل نیویورك و یازدهمین فرزند خانواده ای پرجمعیت بود. او شاهد از بین رفتن و نابودی تن مادرش بر اثر زایمان های مكرر بود و همین امر باعث شد كه مأموریت و هدف زندگی اش را بر روی فعالیت برای كمك به دسترسی زنان به وسایل جلوگیری از حاملگی قرار دهد. مسئله بارداری را مردها برای هزاران سال در كنترل خود داشتند و اكنون مارگارت سانگر می خواست كه این كنترل را به زنان باز گرداند. مدت طولانی مبارزه اش برای رهایی زنان را، ابتدا با فعالیت برای دستیابی به آموزش مسائل جنسی شروع كرد و آن را با توسعه قرصهای ضد بارداری ادامه داد. او به عنوان یك پرستار در بخش جنوب شرقی نیویورك شروع به كار كرد و آنجا شاهد مرگ و میر زنان شد. او شاهد التماس های زنان به پرستاران برای مشاوره و برای جلوگیری از بارداری و نیز مرگ و میر زنانی كه بر اثر سقط جنین جانشان را از دست می دادند بود. در آن زمان جلوگیری از بارداری به اندازه سقط جنین و پورنوگرافی در جامعه امری ناپسند و قبیح به نظر می آمد. قانون کامستاک «Comstock» كه یك قانون فدرال بود در سال ١٨٧٣ برای مبارزه با اعمال زشت و كارهای نكوهیده به تصویب رسیده بود. از جمله كارهای نكوهیده و اعمال زشتی كه در این قانون به آن اشاره شده بود منع فروش، توزیع یا تبلیغ موادی از جمله وسایل و مواد ضد بارداری بود. این قانون مانعی برای كار سانگر بود. هر گاه كه می خواست برای وسایل ضد بارداری تبلیغ كند یا آن ها را در درمانگاه ها توزیع كند یا حتی در موردشان بنویسد با مشكل روبرو می شد. مارگارت سانگر به مبارزه علیه این قانون برخاست. او در سال ١٩١٤ اصطلاح كنترل موالید یا تنظیم خانواده را به ثبت رساند.

سال بعد (١٩١٥) او با انتشار عكسی از دیافراگم و رحم، قانون را نقض كرد. سانگر به تدریج متوجه شد كه باید راه های جدیدی برای ایجاد توجه به این موضوع و رسیدن به هدفش انتخاب كند. راه حل او راه اندازی یك كلینیك بود. او محله ی بروكلین در حومه ی نیویورك را برای محل كلینیك انتخاب كرد چرا كه در این بخش از شهر مهاجران زن فقیر بسیاری وجود داشت. این كلینیك در ماه نوامبر ١٩١٦ افتتاح شد. جالب این که او نسبت بین عدم كنترل بارداری و فقر را به خوبی درك كرده بود. او معتقد بود كه دسترسی به وسایل پیشگیری از حاملگی مقرون به صرفه و ارزان، كلید رهایی از فقر است. چند روز بعد پلیس به كلینیك حمله و مارگارت سانگر را به جرم تخلف از قانون بازداشت كرد. او كلینیك را چند روز بعد از آزادی اش دوباره باز كرد و دیگر بار، اما این مرتبه به جرم اغتشاش افكار عمومی و ایجاد مزاحمت برای مردم دستگیر شد. او در سال ١٩١٧ در دادگاه محاكمه شد و دادگاه او توجه زیادی به خود جلب كرد. او مصاحبه های زیادی در مورد كلینیك انجام داد. سانگر مجرم شناخته شد و قاضی ها او را بین انتخاب ٣٠ روز زندان و یا پرداخت جریمه نقدی آزاد گذاشتند كه البته او زندان را انتخاب كرد. به زندان كوین كانتی منتقل شد و آنجا شروع کرد به دادن اطلاعات به زنان زندانی در مورد جلوگیری از بارداری. محاكمه و دستگیری سانگر شهرت و تبلیغاتی را كه او نیاز داشت برایش مهیا كرد. در سال ١٩٢١ هنگامی كه قصد سخنرانی در بوستون داشت از طرف مقامات رسمی شهر تهدید به دستگیری و زندان شد. در واكنش به این تهدید در حالی كه متن سخنرانی اش توسط شخص دیگری خوانده می شد، یكی از دستیارانش دهان او را با دهانبندی بست.

سینگر آن روز گفت: من می بینم كه مزایایی در بستن دهان و خاموشی است كه می تواند انگیزه سكوت من باشد، اما این می تواند میلیونها نفر دیگر را به حرف زدن و فكر كردن به شرایطی كه در آن زندگی می كنند وادارد.

نوه سانگر در مصاحبه با پژوهشگر می گوید: مادربزرگم توانایی زیادی در ارتباط گرفتن با زنان ثروتمند داشت و خوب می دانست كه چگونه از موقعیت و پول آنها برای رسیدن به اهدافش استفاده كند. در اوایل دهه ١٩٥٠ ایده به وجود آوردن قرص های ضدبارداری به ذهن او رسید. روش جلوگیری دیافراگمی (رحم بند، شیاف مهبل) در آن زمان روش اصلی بود، اما مادربزرگم می خواست روشی كه صد در صد ایمن و بدون خطا و آسان باشد را پایه ریزی كند. او دانشمندی به نام گریگوری پینکس «Gregory Pincus» را در مرکز تحقیقاتی تكنولوژی غرب نیویورك پیدا كرد تا تحقیقات لازم را در این مورد انجام دهد.

نوه سانگر می گوید: مادربزرگم با او و كاترینا مك كورمیك در نیویورك جلسه دیداری داشت. آنها غروب آن روز شام را با هم خوردند و در آن دیدار از گریگوری پینكوس پرسید كه این پروژه چقدر پول احتیاج دارد. گریگوری پینكوس گفت كه در گام نخست برای آغاز كار چهل هزار دلار لازم است، اما هزینه این كار بسیار بیشتر خواهد بود. در همان جلسه كاترینا مك كورمیك چكی به مبلغ چهل هزار دلار را در اختیار او قرار داد و این آغاز یك میلیون دلاری بود كه كاترینا برای پروژه تولید قرص های ضد بارداری كمك كرد. بخش جالب، شگفت انگیز و مؤثر ماجرا این است كه اولین دارویی كه برای رهایی و نجات زنان به بازار آمد به همت یك زن و با كمك مالی زنی دیگر ساخته شد و هیچ نهاد دولتی در به وجود آوردن و تولید این دارو و قرص دخیل نبودند.

كاترینا و سانگر می خواستند قرص هایی كه ایمن، ارزان، قابل دسترس و قابل تهیه برای همه زنان باشد تولید شود. امروزه این قرصها توسط صدها میلیون زن در سراسر دنیا مورد استفاده قرار می گیرد. بعد از دیدار غیررسمی با گریگوری پینكوس در سال ١٩٥١ تا زمانی كه قرصها در دسترس قرار گرفتند ده سال طول كشید. این روز مهم به ندرت مورد توجه قرار گرفت و حتی در كتابهای تاریخی هم به آن اشاره ای نشده است. روز٩ ماه می ١٩٦٠ زندگی زنان را برای همیشه تغییر داد. این دارو به عنوان اولین قرص ضد بارداری تأیید شد. زمانی كه مارگرت سانگر هشتاد ساله بود در روزنامه در مورد این رویداد خواند. هنگامی كه خواند و شنید كه ایده اش به ثمر نشسته است گفت: «حالا دیگر وقتش رسیده است.»


شهروند (کانادا)

mardi 4 octobre 2016

چرا «فروشنده» قربانی تجاوز را نشان نمی‌دهد؟

نقدی بر فقدان نگاه زنانه در فیلم اصغر فرهادی چرا «فروشنده» قربانی تجاوز را نشان نمی‌دهد؟ پوریا اقتصادی

میدان- فروشنده آخرین ساخته اصغرفرهادی داستان زوجی روشنفکر و طبقه متوسطی تهرانی با نام‌های عماد و رعنا را روایت می‌کند که شبی با اشتباهی انسانی، مردی ناشناس وارد خانه‌ آنها شده و به رعنا که در خانه تنها است، تجاوز می‌کند.

فروشنده همچون دیگر فیلم‌های فرهادی دربرگیرنده مسائل و پیچیدگی‌های زندگی اجتماعی و شهری طبقه متوسط ایرانی است که مناسبات به ظاهر ایستای آن در برابر رخدادی از قبل پیش‌بینی نشده از هم گسیخته می‌شود. رخداد یا حادثه، شخصیت‌های فیلم های وی را در موقعیتی بحرانی قرار داده که دیگر ارزش‌ها و اخلاقیات آن‌ها هم چون قبل کارآمد نیست و درنتیجه کنش‌مندی آن‌ها دستخوش تغییرات شده و بستری را برای واکاوی و بازتحلیل جامعه‌شناسانه و روانکاوانه مفاهیم و ارزش‌ها مهیا می‌کند.

اگر حوادث و رخدادهای تعیین‌کننده در خط روایی فیلم‌نامه‌های فرهادی را «بحران» و تعریف و بازتعریف کنش‌مندی شخصیت‌ها را در قالب «مدیریت بحران» بفهمیم، آنگاه می‌توان گفت بحران دربرگیرنده تمامی داده‌های متناقض و نابهنجاری است که فیلم‌ساز از جامعه خود دریافت می‌کند و مدیریت بحران نشان دهنده‌ واکنش فیلم ساز به بحران و تفسیر وی از آن است.

در دورانی که خشونت علیه بدن زنان در حیطه‌ کلی تر گفتمان حقوق زنان از مهمترین مسائل و چالش‌های پیش روی جامعه‌ ایرانی است، جایگاه و تفسیر فرهادی از مقوله‌ای همچون «تجاوز» که یکی از مصداق‌های بارز خشونت علیه بدن زنان است، اهمیتی دو چندان می‌یابد. از این رو برای ارزیابی فیلمی که مشخصا پا به حیطه‌ بحران‌های معاصر جامعه خود می گذارد، لازم است ابتدا چیستی آن بحران را در نگاهی تاریخی صورت بندی کرد تا بتوان جایگاه فیلم ساز را در فهم موضوع بهتر شناخت.

بدن و بازتعریف مفهوم سوژگی در دوران معاصر

طبقه بندی و کنترل زیست انسانی توسط دولت‌هایی با سیاست‌های سرمایه‌دارانه و تمامیت‌گرا از یک سو و اهمیت یافتن مفاهیمی چون جنسیت و نژاد در گفتمان‌های انتقادی از سوی دیگر باعث شد تا از قرن ۱۹ میلادی به بعد جنگی نظری و عملی با محوریت بدن انسان رقم بخورد. جنسیت، شکل، رنگ و تمامی آن ویژگی‌هایی که بدن فرد را تشکیل می‌دهند، عامل‌هایی تعیین‌کننده در تعریف کمیت و کیفیت کنش‌گری و مختصات‌بندی سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی وی در ساختارهای جغرافی-سیاسی می شوند.  

امروزه تبعیض علیه زنان به یکی از بحران‌های اصلی جامعه ایران تبدیل شده است و گاه به گاه خود را از طریق مسائل حقوقی همچون دیه و یا مسائل اجتماعی و سیاسی همچون حق ورود به ورزشگاه و یا اسیدپاشی بروز می‌‌دهد. در چنین دورانی فروشنده در روایت داستان تجاوز به یک زن و در فهم موقعیت بحرانی‌اش به خوانشی روانکاوانه-مردانه از او بسنده می کند.

در فیلم فروشنده بدن فرد قربانی در تحلیل وضعیت و فهم او محلی از اعراب ندارد و رعنا در هیچ کجای فیلم با بدنی که با اعمال زور از هم پاشیده، روبرو نشده و رابطه خویش با بدن و روان و جامعه‌اش را که همان سوژگی وی است، زیر سوال نمی برد. بحران تنها و تنها روان مکدر شده‌ او است، ترس از تنهایی و گریه‌هایی مقطعی و کودکی را برای فرار از تنهایی و بازیابی آن آرامش از دست رفته در دامان او افتاده است.

از این رو فروشنده در فهم بحرانی که جسمیت شخصیتش را مورد حمله قرار داده است، عاجز می‌ماند و این درماندگی در تحلیل شخصیت و اهمیت بدن رعنا تا جایی ادامه پیدا می‌کند که حتی در تصویرسازی و گریم او که یکی از پیچیده‌ترین چالش‌هایست که پیش روی فیلم و فیلم‌ساز قرار دارد شکست می خورد (چراکه گریم و تصویر فرد قربانی تجاوز بیش از آنکه ترجمانی بیرونی داشته باشد بیانگر آشوبی درونی است) و تنها تصویر باندپیچی شده‌ سر رعنا است که یه مخاطب یادآور می‌شود که چه اتفاقی برای او افتاده است و رعنا در ادامه کاریکاتوری می‌شود که مخاطب را یاد کلیشه‌ی همه‌ مردان و زنان بیمار در کارتون‌ها و برنامه‌های تلویزیونی کودکان می‌اندازد.

اما سوالی که باید از فروشنده پرسید: دلیل این فروگذاری در فهم سوژگی رعنا چیست؟ به خصوص در حالی که جسمانیت عماد و ماجرایی که در تاکسی برای وی رخ می‌دهد به وضوح آگاهی فیلم ساز از اهمیت بدن در کنش‌گری‌های اجتماعی را، فارغ از قصد و نیت سوژه، نشان می‌دهد.

ضرورت پیشنهاد تفسیرهایی نو از روایت‌های اجتماعی

همان طور که پیشتر اشاره شد موقعیت‌های ایستایی که وقوع یک حادثه آن‌ها را بحرانی کرده و معادلات ارزشی و اخلاقی آن را چند پاره می‌کند ویژگی اصلی فیلم‌های فرهادی هستند و این شخصیت‌های داستان با کنش‌های سعی در مهار و حل این موقعیت‌ها را دارند.

ازین رو پس از بررسی چیستی بحران، نحوه‌ شکل‌گیری و چگونگی مدیریت آن گام بعدی در نقد و بررسی فیلم‌های وی را شکل می‌دهد. در نگاهی ساختاری، بحران‌های فرهادی که چرخش روایی لازم را برای شخصیت‌ها و روایت کلی فیلم به وجود می‌آورند، همواره توسط شخصیت‌های زن فیلم (که حال چه آگاهانه و چه غیر آگاهانه) شکل می‌گیرد که بعد از آن نوبت مردان و زنانی است که آن را در فضا و منطقی مردانه مدیریت کنند.

زن گذشته‌ تاریک دارد، زن مظنون می‌شود، زن غرق می‌شود، زن قصد مهاجرت می‌کند، زن در کشمکش زمین می‌خورد، زن طلاق می‌گیرد تا مجال برای کنش شخصیت‌ها فراهم شود. هرچند تقلیل‌گرایی این خوانش در فهم کارنامه‌ فرهادی ارزشی به خودی خود ندارد اما هنگامی که این منطق ثابت فیلم‌نامه نویسی را در کنار محتوایی همچون خشونت علیه بدن زنان در جامعه‌ ایرانی آن هم با محوریت تجاوز، قرار می‌گیرد و فروشنده به وجود می‌آید آنگاه مدیریت بحران انحصارگرایانه شخصیت مرد در برابر حضور منفعل شخصیت زن در تحلیل تفسیری که فرهادی از این بحران به دست می‌دهد، مناقشه برانگیز است.

رعنا قربانی می‌شود تا مجالی برای خشم و مردانگی عماد که در روزمرگی و روشنفکری او محو شده است فراهم آید. رفته رفته در جریان فیلم رعنا که با ترس از تنهایی خود دست و پنجه نرم می‌کند کنار گذاشته شده و هر کنشی که روایت فیلم را به جلو برده از سوی عماد اتفاق می‌افتد.

عماد ماشین مرد متجاوز را پیدا می‌کند، عماد هویت صاحب ماشین را کشف می‌کند، عماد به هویت مستاجر قبلی پی می‌برد، عماد غذا را دور می‌ریزد، عماد خون‌های روی پله‌ها را پاک می‌کند، عماد مرد متجاوز را بازجویی می‌کند، عماد مرد متجاوز را محکوم می‌کند، عماد مرد متجاوز را در اتاق حبس می‌کند، عماد توی گوش مرد متجاوز می‌زند و این عماد است که گاو می‌شود و تمام بار تمثیلی فیلم را به انحصار خود در می‌آورد.

این رویه‌ کلی در صحنه‌ای که در انتهای فیلم عماد مرد متجاوز را به اتاق صدا کرده تا با او تسویه حساب کند و زاویه دید دوربین رعنای مضطرب را نشان داده که عماد در را به روی او می‌بندد به خوبی جمع بندی می‌شود. هرچند نمایش گاوشدگی عماد فرصتی است برای نقد مردانگی و مردان، اما آیا در این دوران نکوهشی مردانه از مردان کافی است؟ آیا چنین نقدی به معنی رهایی از جامعه مردانه است یا تنها بازتولید منطقی است که در برقراری ارتباط با دنیای زنان عقیم است؟ آیا در دوره‌ای که لانتوری اسید‌پاشی را به داستان تکراری عشق و ناکامی تقلیل می‌دهد فروشنده زاویه دید بهتری برای عرضه ندارد؟ آیا همچنان در روایت بحران زنان، آن‌ها مجال حضور و بروز خود را ندارند؟ آیا نباید در فیلمی که به رعنا تجاوز می‌شود، کمتر از عماد بیشتر از رعنا ببینیم؟

فروشنده با واقع‌گرایی پافشارانه‌ خود موقعیتی را بازتولید می‌کند که به همان میزان که نقطه قوت او است موجبات ضعف و تکراری بودن آن را نیز به وجود آورده است. فیلم برای مخاطبان ایرانی خود موقعیتی را که به واسطه زندگی هرروزه در جامعه (حال چه از نزدیک و به صورت دست اول و چه از طریق شبکه‌های ارتباطی همچون روزنامه و شبکه‌های اجتماعی) با آن آشنایند، تصویر می‌کند و با دست گذاشتن بر اشتراکات تجربه‌ زیسته‌ی آنها، مشارکتشان تا انتهای فیلم را تضمین می‌کند. اما در ادامه، نمی‌تواند تفسیری متفاوت و به روزتر از آنچه مخاطب پیشاپیش در ذهن دارد به او ارائه دهد. شاید نتوان فروشنده را یک فیلم تماما ضدزن همچون رقبای گیشه‌ای‌اش دانست اما نمی‌توان از ناکامی آن در ارائه‌ تفسیری به روز و کارآمد از جهان اطراف نیز چشم پوشید.

samedi 17 septembre 2016

پنجاه سال با زنان بازیگر سینمای ایران/ فرح طاهری

نگاهی به مستند “لبه ی تیغ، میراث بازیگران زن ایران” ساخته ی بهمن مقصودلو

“لبه ی تیغ، میراث بازیگران زن ایران” عنوان تازه ترین فیلم بلند مستند بهمن مقصودلو است.
در این فیلم با بیست و یک زن بازیگر سینمای ایرانِ قبل از انقلاب آشنا می شویم. این زنان بازیگر از 1930 که اولین فیلم سینمایی ایرانی ساخته شد تا 1979، به مدت 50 سال در سینمای ایران نقش آفرینی کرده اند.
بهمن مقصودلو، در آغاز فیلم، نتایج پژوهش هایش را برایمان می گوید:
در مدت این 50 سال، سینمای ایران، 1200 فیلم سینمایی تولید کرده است. در این صنعت ده هزار نفر مشغول کار بوده اند از جمله 110 کارگردان، 200 بازیگر مرد و 100 بازیگر زن.
او از میان این تعداد بازیگر زن، 21 بازیگر که در 463 فیلم قبل از انقلاب نقش اول را داشته اند، انتخاب کرده و پای صحبت های بسیاری از آنها نشسته است.
فیلمبرداری از سال 2002 آغاز شده و تا 2015 ادامه داشته و در کشورهای فرانسه، ایتالیا، آلمان، سوئد، آمریکا و ایران انجام شده است. 
iranian-actress-s
روح انگیز(صدیقه) سامی نژاد، ژاله (شوکت) علو، زینت مودب، شهلا ریاحی، تهمینه، ایرن، پوری بنایی، فرزانه تائیدی، ویدا قهرمانی، نیلوفر(شهین خلیلی)، کتایون، سوسن تسلیمی، فخری خوروش، سیمین غفاری، پروانه معصومی، زری خوشکام، کبرا سعیدی(شهرزاد)، شهره آغداشلو، مری آپیک، پرتو نوری علا و فهیمه راستکار در مقابل دوربین قرار گرفته اند و از آسیا قسطانیان، روفیا، آذر شیوا، فروزان و عصمت صفوی (اولین زن فارغ التحصیل رشته تئاتر) یاد می شود و نماهایی از فیلم های آنان به نمایش درمی آید.
زمانی که در دوران جوانی این بازیگران را بر پرده ی سینما می دیدم، هرگز فکر نمی کردم که نفس حضور آنان بر پرده ی سینما، در آن فضای مرد/ پدرسالار، برای جنبش برابری طلبی زنان، چقدر مهم بوده است.
بدون اغراق اکثر آنها برای ورود به سینما، با مردان خانواده جنگیده بودند. یکی کتک خورده، یکی از فامیل طرد شده، یکی را به خانه راه نداده اند، حتی پسرعموی یکی از آنها با هفت تیر آمده تا این “لکه ی ننگ” را پاک کند، ولی آنها میدان را خالی نکرده اند. اولین زنان بازیگر واقعا بر لبه ی تیغ راه رفته اند.
بهمن مقصودلو در کنار سوسن تسلیمی
بهمن مقصودلو در کنار سوسن تسلیمی
در 1930، آوانس اوهانیان اولین فیلم صامت سینمایی را با نام “آبی و رابی” بدون حضور زن ساخت، اما برای دومین فیلمش “حاجی آقا اکتور سینما”  به آسیا قسطانیان، نقش پروین دختر حاجی را داد.
اولین فیلم ناطق ایرانی به نام “دختر لر” با بازیگری روح انگیز(صدیقه) سامی نژاد در نقش گلنار در سال 1932 به کارگردانی اردشیر ایرانی و تهیه کنندگی عبدالحسین سپنتا و اردشیر ایرانی در بمبئی ساخته می شود. دختر لر و حاجی آقا اکتور سینما در سال 1312 خورشیدی در ایران به نمایش درمی آیند.
مصیبت هایی که روح انگیز ـ اولین زن بازیگر سینمای ایران ـ پس از حضور در این فیلم کشیده را از زبان خودش می شنویم.
بهمن مقصودلو در خانه ی شهلا ریاحی
بهمن مقصودلو در خانه ی شهلا ریاحی
شهلا ریاحی، در سال 1323 به تئاتر پا می گذارد و بعد به سینما می آید. او اولین زن کارگردان است که می گوید، “به احترام آقای جعفری (بازیگر فیلمش) اسم خود را به عنوان کارگردان بر فیلم نمی گذارد”!
به اکثر آنها، دستمزد مناسبی داده نمی شده. پوری بنایی می گوید که چک دستمزدش برای فیلم قیصر برگشت خورد و او آن را به موزه ی سینما اهدا کرده است.
پوستر فیلم “هشتمین روز هفته” با طراحی مرتضی ممیز، شاید از اولین پوسترهایی باشد که تنها از چهره ی یک زن استفاده کرده بود. فرزانه تائیدی، بازیگر این فیلم، از نبود فرصت ها برای زنان در سینمای آن روز انتقاد می کند و می گوید، من از کیمیایی به نیکی یاد نمی کنم چون هرگز به کاراکتر زن جدی فکر نمی کرد و به آنان میدان نمی داد. من در دو فیلم او بازی کردم. بازی ام در فیلم خاک باعث شد که به این فکر کنه که اگر زن خوب بازی کنه باید به او فرصت داد. در خاک به من خیلی کم فرصت داده شد.
در این فیلم گفت وگوهایی نیز با چند کارگردان و منتقد فیلم انجام شده: بهرام بیضایی، نصرت کریمی، پرویز دوایی، اسماعیل ریاحی، مهدی رئیس فیروز و ناصر ملک مطیعی مردانی هستند که جلوی دوربین بهمن مقصودلو نشسته اند.
بوسه ویدا قهرمانی و ناصر ملک مطیعی در فیلم “چهارراه حوادث” در سال 1334 باعث شد که خانواده ی ویدا قهرمانی، بازیگری را برایش ممنوع کنند و او چندین سال از سینما دور شد.
نصرت کریمی، تعصب را یکی از مشکلات فرهنگی جامعه ی ایران خواند و گفت که او در فیلم هایش بیشتر به نقد تعصب پرداخته از جمله در فیلم “محلل” که به تعصب مذهبی نظر داشته است.
پرتو نوری علا که تنها در فیلم “آرامش در حضور دیگران” ناصر تقوایی بازی کرده، به نقش های کلیشه ای زنان اشاره می کند که همیشه تبدیل زن بد (رقاصه و فاحشه) به خوب با اتکا به یک مرد خوب صورت می گرفته و بعد از خوب شدن هم زن چادر سر می کرده.
بهمن مقصودلو در گفت وگو با فخری خوروش
بهمن مقصودلو در گفت وگو با فخری خوروش
تا قبل از دهه ی هفتاد میلادی (پنجاه خورشیدی)، سینمای ایران، زنان را در حاشیه قرار می داد و نقش های اصلی به مردها سپرده می شد. در این سینما به چهره و فیزیک زنان اهمیت داده می شد. تقریبا اکثر بازیگران زن آن دوران چهره های زیبایی داشتند و نشریات عامه پسند نیز به این جریان دامن می زدند و عکس آنها را بر جلد مجلات چاپ می کردند و لقب زیباترین به آنها می دادند.
وقتی آقای مهدی رئیس فیروز با دیدن آذر شیوا در جایی، به او می گوید خانم چهره ی شما به درد سینما می خورد، نشانگر نگاه آن زمان دست اندرکاران سینما برای انتخاب زنان بوده است.
اما در دهه ی هفتاد، سینمای متفاوت به زن بیشتر توجه کرد. زن‌ها از حاشيه درآمدند و محور داستان قرار گرفتند.
بهرام بیضایی، کارگردان برجسته، از اولین کسانی بود که زن را در مرکز فیلم هایش قرار داد. رگبار، غریبه و مه، چریکه تارا، مرگ یزدگرد و …
بیضایی می گوید، غریبه و مه یک فیلم ضد روستایی، ضد جاهلی و ضد فیلم فارسیه. زنی که در جامعه ی مردسالار خودش را روی صحنه می برد و نشان می دهد، علیه ارزش های جامعه مردسالار رفتار کرده.
پروانه معصومی و سوسن تسلیمی از خاطرات بازی در فیلم های بیضایی برایمان می گویند.
بهمن مقصودلو در دیدار با ویدا قهرمانی
بهمن مقصودلو در دیدار با ویدا قهرمانی
انقلاب که شد بیش از 90درصد این بازیگران بویژه زنان، ممنوع التصویر و از بیمه و بازنشستگی محروم شدند. آنها را برای بازجویی به دادگاه انقلاب احضار کردند. هر کدامشان از بازجویی ها حرفی برای گفتن دارند.
کتایون می گوید، در خیلی جاها انقلاب شد، در فرانسه، در شوروی، هیچوقت هنرمندان رو نگذاشتند کنار. ما چه گناهی کردیم که در این رژیم نباید فیلم بازی کنیم.
به گفته ی ژاله، زنان بازیگر مثل ریشه هایی بودند که نهال شدند، تنومند شدند، شاخه دادند، گل دادند و بازیگران بااستعداد امروزی همچون فاطمه معتمدآریا، نیکی کریمی، گلشیفته فراهانی، ترانه علیدوستی، لیلا حاتمی و … عطر این گل ها هستند. “اینها ادامه ی ما هستند.”
در پایان فیلم، ایرن، دور شدن از سینما را با حسرت اینگونه توصیف می کند، “ما قبیله ی بزرگی بودیم… عاشقانه با هم کار می کردیم. تا یک روزی کاروان ما در جایی توقف می کند و فردا که قرار است این کاروان حرکت کند، یکی میاد و میگه یک عده از شما نباید با این کاروان بره، چون کاروان سالار عوض شده. آن عده که موندیم دور هم جمع شدیم، کاروان حرکت کرد. ما گرد آتش مانده از کاروان نشستیم. سرمان را به هم تکیه دادیم و آروم گریستیم. آتش کاروان به خاکستر گرائید. خاکستر بر سرمان نشست. پیر شدیم همه، ولی غبار پای کاروانیان سرمه ی چشم ما.
بعد از دیدن فیلم از آقای مقصودلو پرسیدم، به نظر می رسد جای بعضی بازیگران در فیلم خالی ست. مثلا گوگوش که چندین فیلم در کارنامه اش دارد مثل “بیتا” و “در امتداد شب” که خوب بود توجه می شد. او گفت، گوگوش یک ماه تمام مرا معطل مصاحبه کرد. بارها قرار گذاشتیم و لغو کرد. به افراد مختلفی هم متوسل شدم تا بالاخره این گفت وگو انجام بشه، ولی در نهایت انجام نشد، من هم این فیلم ها را از لیستم بیرون آوردم.
این فیلم، دومین فیلم از سری فیلم های مستند “تاریخ سینمای ایران: در جستجوی ریشه ها” است. اولین فیلم “عباس کیارستمی: یک گزارش” بود که دسامبر 2013 در تورنتو به نمایش درآمد.
بهمن مقصودلو، با این فیلم، برگی ارزشمند به تاریخ تصویری سینمای ایران افزوده است. ساخت فیلم مستند، برخلاف فیلم های داستانی که معمولا نگاه به گیشه دارد، برای سازنده اش درآمدی مادی در پی ندارد و تنها حاصل عشق مقصودلو به سینما است که بیش از چهل سال از جان و دل برایش مایه گذاشته است.
دکتر بهمن مقصودلو منتقد، نویسنده، پژوهشگر سینمائی، تهیه کننده و فیلم ساز بیش از 40 سال است که در عرصه سینمای جهانی فعالیت می کند.  او به عنوان ژوری، سخنران و تهیه کننده و یا فیلمساز در بسیاری از جشنواره های معتبر جهانی شرکت کرده است.
به عنوان نویسنده، منتقد و سردبیر برای نشرکتب “ویژه سینما و تئاتر” جایزه ی فروغ فرخزاد را در سال1974 دریافت کرده است. از جمله کتاب های او “سینمای ایران” در سال 1987 توسط دانشگاه نیویورک منتشر شد. این اولین کتاب مقصودلو به زبان انگلیسی در مورد تاریخ سینمای ایران است که توجه جهانیان را به سینمای ایران جلب کرد. از دیگر کتاب های او “این سوی ذهن، آن سوی مردمک”، “آزادی و عشق در سینما ” و “علف: داستانهای شگفت و ناگفته” است.
بهمن مقصودلو تهیه کننده بسیاری از برنامه های هنری تلویزیون ملی ایران بوده و بیش از ده  فیلم سینمائی و  مستند را در آمریکا تهیه کرده است که در بیش از صد جشنواره معتبر و بزرگ جهانی به نمایش درآمده اند.  فیلم “هفت مستخدم” با شرکت آنتونی کوئین هنرپیشه بزرگ جهانی برنامه اختتامیه جشنواره معتبر لوکارنو بوده که برای بیش از هشت هزار نفر با موفقیت در سال 1996 به نمایش گذاشته شد.
فیلم “خواستگاران” (بازیگر) در جشنواره کان 1988و فیلم “منهاتان به روایت ارقام” در سال  1993 در جشنواره های نیویورک، ونیز و تورنتو به نمایش درآمد.
بهمن مقصودلو با همکاری بهروز مقصودلو با تهیه فیلم کوتاه “زندگی در مه” 1999 اثر بهمن قبادی، با دریافت بیش از 15 جایزه بین المللی رکورد دریافت جایزه و انتخاب در جشنواره های معتبر بین المللی فیلم های ایرانی را شکسته  است. فیلم “خاموشی دریا” (2003) به تهیه کنندگی مقصودلو بیش از شش جایزه ی بین المللی را در بیش از بیست جشنواره جهانی کسب کرده است.
اولین فیلم بهمن مقصودلو به عنوان کارگردان، فیلم کوتاه “اردشیر محصص و صورتکهایش” است که در سال 1972 ساخته  شد و در سال 1996 در جشنواره لایپزیک آلمان به عنوان یکی از بهترین فیلم های کوتاه مستند ایران قبل از انقلاب به نمایش درآمد. «احمد شاملو، شاعر بزرگ آزادى»،”احمد محمود نویسنده انسانگرا”، “ایران درودی: نقاش لحظات اثیری”،”اردشیر محصص: هنرمند سرکش” و “عباس کیارستمی: یک گزارش” از دیگر مستندهای بلند او هستند که همگی در تورنتو به نمایش درآمده اند.
بهمن مقصودلو برگزارکننده‌ “فستیوال بین‌المللی و مستقل فیلم کوتاه درباره ایران” در نیویورک  و عضو انجمن قلم آمریکاست.
فیلم دو ساعت و 9 دقیقه ای “لبه ی تیغ: میراث بازیگران زن ایران” در چهلمین دوره ی جشنواره جهانی فیلم مونترال که از 25 آگوست تا 5 سپتامبر 2016 برگزار شد، به نمایش درآمد و فردا، جمعه 16 آگوست در کانون کتاب تورنتو (سالن اجتماعات شهرداری نورت یورک واقع در5100 خیابان یانگ) ساعت 7 شب به نمایش درمی آید. بهمن مقصودلو، سازنده و کارگردان فیلم نیز در این مراسم حضور دارد و به پرسش های شما پاسخ می دهد. این فرصت را از دست ندهید.
ورود برای همه رایگان است.
برگرفته از شهروند کانادا

jeudi 15 septembre 2016

رنج‌نامه «افسانه بایزیدی» زندانی سیاسی زن کُرد محبوس در زندان کرمان

«من افسانه کُردستانم٬ یک دختر جوان کُرد از خطۀ کردستان محروم ایران»

‎افسانه بایزیدی، زندانی سیاسی و فعال دانشجوی کُرد که بتازگی جهت گذراندن ۴سال حکم و تبعید، به زندان مرکزی کرمان منتقل شده است، او در رنج‌نامه‌ای که از زندان نوشته، از رنج‌ها، مشقت‌ها و دردهایش گفته است.

به گزارش «کانون مدافعان حقوق بشر کردستان»، در بخشی از نامه این دختر زندانی کُرد آمده: «من همان افسانەای هستم، برای ۹۰ روز شکنجه و عذاب، در تمام مدتی که در بازداشت بودم به هر شیوه و با هر وسیلەای شکنجه ام دادند. نخستین روزهای بازداشتم میزان شکنجه ها به حدی بود که توان راه رفتن نداشتم. پاهایم و پشتم سیاه و کبود شده بود.»

‎این فعال دانشجوی کُرد اهل بوکان روز یکشنبه، ۳۱ مرداد ماه، به اتهام تبلیغ علیه نظام، توهین به رهبری و همکاری با یکی از احزاب کرد در شعبه یک دادگاه انقلاب مهاباد به چهار سال حبس و تبعید به زندان کرمان محکوم شد.

نامبرده در روز ۱۸شهریورماه برای گذراندن حکم چهار سال حبس خود، به زندان کرمان منتقل شد.

این فعال کرد پیش‌تر در آبان ماه ۱۳۹۲، به اتهام «همکاری با یکی از احزاب کُرد مخالف حکومت» بازداشت و سپس با تودیع وثیقه‌ای به مبلغ ١٠٠ میلیون تومان از زندان آزاد و به تحمل دو سال حبس تعلیقی محکوم شد.


متن کامل نامه‌ی «افسانه بایزیدی» که در اختیار «کانون مدافعان حقوق بشر کردستان» قرار گرفته است، در پی می‌آید.


با قلم خیلی سادەای از زجر و رنجهایی که برمن روا داشته٬ در کنج گوشه زندان برایتان می نویسم.

من افسانه کُردستانم٬ یک دختر جوان کُرد از خطۀ کردستان محروم ایران که در یک قشر فقیر جامعه متولد شدەام و با بی عدالتی و ستم های این حکومت مکار آشنا شدم.
ریشه های فقر و تنگدستی را چشیده ام.
افسانەای که از کودکی با درد و رنج بزرگ شدەام٬ ۷سال سن داشتم که پدرم را در اثر تصادف از دست دادم و از همان آغاز کودکی مادرم قبله گاه من بوده، برای من یک پدر دلسوز بود و هم مادر٬ اما روزگار سختی را گذراندم روزها و شبهایی که مادرم کار میکرد برای تامین مخارج من و برادرم شاهو تا محتاج دست کسی نباشیم و شرافتمندانه زندگی کنیم و همیشه آرزوی مادرم این بود که تحصیل کنم تا به دانشگاه بروم و بالاخره با زحمات و لطف مادرم به دانشگاه رفتم اما مسیر زندگی من تغییر کرد و به سمت و سویی دیگری قدم برداشتم.
همیشه سعی من این بود در کنار مردمان کُردم باشم و همان کردستانی که ۳۷سال است در باتلاق رژیم جمهوری اسلامی غرق شده٬ سهیم باشم.
آری؛ من افسانه کردستان که سالها تحت ظلم و زیر چتر بیدادگران٬امثال صدها کودک وجوان٬ پیرزنان و پیرمردان در کردستانی محروم و مظلوم که هربار سایه شوم مرگ بالای سر ما بوده٬ زندگی کردەام.

آری؛ من همان افسانەای هستم، برای ۹۰ روز شکنجه و عذاب، در تمام مدتی که در بازداشت بودم به هر شیوه و با هر وسیلەای شکنجه ام دادند. نخستین روزهای بازداشتم میزان شکنجه ها به حدی بود که توان راه رفتن نداشتم. پاهایم و پشتم سیاه و کبود شده بود. به حدی کتک می خوردم که از دهان و بینی ام خون میآمد حتی سر سوزنی به من ترحمی نداشتند و ۱۵ روز در بهداری بازداشتگاه اطلاعات ارومیه تحت معالجه بودم که با من چه کردند که در یک قدمی مرگ بودم اما چون کُرد بودم و بایستی به یاد داشته باشیم کورد بودن یک جرم نابخشودنی است و دشمن دارد و دشمنش هرگز کوردها را عضوی از ایران نمیداند و به رسمیت نمی شناسد اگر غیر از این بود با من و صدها انسان شریف دیگر اینگونه رفتار نمی کردند.

در دوران بازجویی هر بار که کلام خدا را به زبان می آوردم بیشتر شکنجه می شدم٬ اما مدام می گفتند در اطلاعات خدا وجود ندارد و خدا اینجا کیلویی چند بهت بفروشیم میخوای؟

دو بار حداقل بیش از چندین ساعت از دست و پا آویزانم کردند.در تمام مدت زمان بازداشت بازجویی و شکنجه چشم بندی بر روی چشمانم بسته بود که اکنون چشمانم آسیب دیده است و احساس میکنم دیگر کمسو شده ام. مدت ۴سال میباشد با بیماری تنگ نفسی دست و پنچه نرم می کنم که برای گرفتن اعتراف کپسولم را بهم نمی دادند تا عذاب بکشم.

تمام روشهای غیر انسانی و غیرقانونی را برای گرفتن اعتراف از من بکار گرفته شد که توسط دشمنانم بیش از سه ماه در سلولهای انفرادی بازداشتگاه اطلاعات بوکان و ارومیه بودم٬ «تهدید به تجاوزجنسی شدم» تهدید به مرگ٬ و تهدید به زندان قبله گاهم مادرم٬ ۱۱روز در دستشویی بازداشتگاه اطلاعات ارومیه نگهداری شدم و در همان توالت به من غذا دادند با یک حیوان اینگونه رفتار نمی شود که بدترین اعمال ناشایست را با من داشتند.

من همان افسانه دختر کردستان٬ که هر شب ماموران به سلولم لگد می زدند که نتوانم آسایش داشته باشم وهرکدام با نام فاحشه من را صدا میزدند. اما من در روزهای سخت بازجویی شدیدترین شکنجه های وحشیانه اطلاعات ارومیه را متحمل شدم٬ تحملی که برایم سخت بود اما بی شرافتی مسؤلین اطلاعات من را آزار داد٬ که چه ها تحقیر شدم که یک مامور بی خاصیت اطلاعاتی که از اسلام سخن می گوید و از حکومتی درس آموخته است و همچون رهبرش علی خامنه ای که از ابزار دین در راه فریب مردم بهره میبرند٬ شکنجه شدم. از روی زور و اجبار وادار شدم به گفتن اعترافات دروغ و کذب تا بتوانند علیه من پرونده سازی کنند که همین شگرد غیر انسانی آنها عملی شد.

من همان دختر کردستانم که دیگر چیزی برایم مهم نیست تا از دست دهم دیگر من را به شکنجه٬ تهدید به تجاوز٬زندان و تبعید محکوم کردند و بدترینهارا بر سرم آوردند دیگر نه ترس و نه واهمه ای ندارم پس حق من است که واقعیتها بیان شود.

همچنین تنها فعالین کُرد هستند که هفته ها و ماهها در سلولهای بلند مدت انفرادی مورد آزار و اذیت و شکنجه های فجیح قرار میگیرند٬ به زندانهای طویل المدت و اعدام محکوم می شوند.

چون کینه ها و غرض ورزی ولایت فقیه بیش از سه دهه است در کردستان ادامه دارد و رفتار خشونت آمیز و ظالمانه جمهوری اسلامی هیچگاه فراموش نمی شود.
من افسانه؛ همان دختر دانشجوی کُرد٬ که اکنون در زندان کرمان از حق هرگونه ملاقات و ارتباط تلفنی با خانواده ام محروم هستم و امروز لطف یک دوست و یک خواهر کُرد بود٬ این نامه را بیرون از زندان میفرستم تا شاید گوشه ای از دردهایم را گفته باشم و داستان مرگ و زندگی ام را بشنوید.

ولی ظلم پایدار نخواهد ماند بلکه خیلی زود ریشه کن خواهد شد.

اما سخنی است ناگفته که میخواهم بگویم٬ برادر بزرگم کاک چکو رحیمی از اعضای رهبری حزب دمکرات کردستان ایران به رحمت خدا رفت که من آن موقع به دست دشمنانم شکنجه میشدم که او باما خداخافظی کرد و دیگر در کنارمان نیست. من چندین بار با این مبارز بزرگم صحبت کردم و صحبتهایی که همیشه برایم ماندگاری دارد ولی چرا؟چرا که خیلی زود رفت؛ گفتی که دخترت هستم اما در این زندان دو تا دوست باوفایی بهم خبر دادند که از دنیا رفتی٬ اشک ریختم وهزاربار به دشمنان مردم کردستان لعنت فرستادم ولی کاک چکو صدایت و چهره ات را هرگز فراموش نمی کنم که به من می گفتی؛ شیردختر مُکریانی.هزاران درود میفرستم به شما و مبارزاتت را برای همیشه تحسین میدارم. روحت شاد.

اما افسوس٬ افسوس که امثال شما از دنیا رفتید و عده ای که بخاطر قدرت حزب دممرات را به سمت و سوی دیکتاتوری کشیدند٬ متاسفم.
تاسف برای همان کسی که به من گفت؛ من بچه ام و نباید انتقاد کنم از حزب دمکرات.
وهزاران درود به روح پاک شهیدان کردستان؛ شهیدان قاسملو شرفکندی فواد مصطفی سلطانی جعفر شفیعی و هزاران شهید مبارز راه آزادی ....

 
افسانه بایزیدی
برگرفته از سایت گزارشگران

mardi 13 septembre 2016

lundi 12 septembre 2016

سرگذشت دخترانی از دیار افغان، اختر محمدماکویی



هنگام نوشتن گزارش دستانم می‌لرزند و نفس‌کشیدن‌هایم منظم نیست. روی افکارم کنترل ندارم. زمانی که به یاد عکسی که چند لحظه پیش دیدم و سرنوشت تلخ یک نوعروس می‌افتم، بغضم تا آستانه ترکیدن می‌رود. هنگام تنظیم گزارش، بعد از تایپ هر چند سطر، سرم را جلو لپ‌تاپ روی زمین می‌گذارم و به ریحانه فکر می‌کنم؛ به آرزوهایی که داشت. به تمام آن لحظاتی که مقابل خانواده خود می‌ایستاد و می‌گفت که او را نمی‌خواهد. به تمام آن لحظاتی فکر می‌کنم که ریحانه زجر می‌کشید. به آن عکس خونین یک نوعروس.
گویا کسانی که در این منطقه از افغانستان پا به دنیا می‌گذارند، نفرین شده‌اند یا به قول افسانه‌های قدیمی هند و چین، روح یک انسان گناهکار برای مجازات دوباره با یک جسم تازه به این دنیا بازگشته است.
قطعا این فقط یک افسانه است و کسانی که در این منطقه به دنیا می‌آیند، انسان هستند، مانند همان افرادی که در دیگر نقاط به دنیا می‌آیند؛ با تعداد زیادی آرزو برای آینده.
دخترانی که در این منطقه افغانستان پا به دنیا می‌گذارند، اگر از شر شوهر ۶۰ساله در امان بمانند، اگر از شر سنگسارشدن به‌خاطر یک تلفن در امان بمانند، اگر از بریده‌شدن بینی برای ارائه نظر در مورد همسر آینده‌شان در امان بمانند، اگر برای بیرون رفتن از خانه حتی به مقصد مدرسه یا هرجایی، با ممانعت روبه‌رو باشند و تمام عمر خود را در چهاردیواری خاکی خانه خود بگذرانند و حسرت رفتن به بازار، خرید و خندیدن را تحمل کنند و اگرهایی که دیگر به یک امر معمول در این منطقه تبدیل شده است، از متأهل‌شدن در کودکی اما گریزی نیست.
به ازبین‌رفتن کودکی‌شان در خانه بخت که سیاه‌بختشان کرده، باید عادت کنند. اینجا غور است در غرب افغانستان؛ جایی که در بعضی مناطق آن بودن دختر ۱۰، ۱۲ساله در خانه برای مردان عیب به‌شمار می‌آید؛ جایی که چند روز پیش دختری شش‌ساله را درعوض یک بز به عقد فردی مسن درآورده بودند. اینجا غور است؛ جایی که سنگسار دیگر موضوع جدیدی نیست؛ جایی که «رخشانه» سنگسار شد؛ جایی که زهرا ازسوی خانواده شوهر خود زنده‌زنده سوزانده شد؛ جایی که دادگاه آن یک دختر را در حضور ده‌ها زن و مرد شلاق زد؛ جایی که دختری در نزدیکی مرکز استان، زیر ضربات شلاق‌ شوهرش جان باخت. اینجا غور است؛ جایی که ریحانه را سر بریدند.
ریحانه در میانه سال‌های حکمرانی طالبان در افغانستان، در شهر «فیروزکوه»، مرکز این استان، به دنیا آمد. هنوز سه سال بیشتر نداشت که برایش خواستگار ‌آمد. پدر ریحانه در آن زمان زنده بود و او را «به‌نام» عبدالغفور درآورد. عبدالغفور هم در آن‌زمان کودک بود.
به‌نام‌کردن دختر شیوه‌ای از ازدواج قبل از وقت در مناطقی از افغانستان است که در آن دختر و پسر به‌دلیل خردسال‌بودن نمی‌توانند به خانه بخت بروند!
اما پدر و مادر طرفین با یکدیگر توافق می‌کنند که این دختر و پسر از آن یکدیگر خواهند شد، با دادن یک دستمال به‌هم، سرنوشت کودکانی که تابه‌حال متولد نشده‌اند را تعیین می‌کنند. بعضا این موضوع حتی هنگامی که جنین هم باشند رخ می‌دهد و پدر و مادر دو جنین پس از فهمیدن جنسیت کودک، آنها را «به‌نام» یکدیگر می‌کنند.
زمانی‌ که ریحانه هنوز ۱۴ سال بیشتر نداشت، پدرش در اثر بیماری درگذشت. ۹ ماه پیش با وجود اینکه ریحانه در سال‌هایی که توانست از این موضوع سر درآورد، گفته بود او را نمی‌خواهد و تمایلی برای ازدواج ندارد؛ ولی ریحانه فقط ۱۷ سال داشت که با برگزاری یک مراسم عروسی، رسما به خانه‌ عبدالغفور رفت، اما خانه بخت ریحانه در مکانی واقع شده است که چند سال می‌شود در آن دولت قدرت چندانی ندارد و بیشتر طالبان در آن قدرت دارند؛ یکی از مناطق شهرستان «جوند» استان «بادغیس». در این ۹ ماه اما هرگاه که ریحانه به خانه برای دیدار خانواده می‌آمد، در دادگاه محلی درباره مورد خشونت قرارگرفتن ازسوی خانواده همسر خود به دادگاه محلی شکایت می‌کرد، ولی از جانب دادگاه جوابی به او داده نمی‌شد. به او می‌گفتند که در همان منطقه‌ای که زندگی می‌کنی شکایت کن.
ریحانه آخرین دفعه‌ای که به خانه پدری خود آمده بود، نمی‌خواست برگردد ولی از آنجایی که خانواده شوهرش «زورمند» بودند، او را به‌زور برمی‌گرداندند. یک هفته بعد از اینکه همسر ریحانه به دلیل بی‌کاری و داشتن مشکل اقتصادی برای کارگری به ایران سفر می‌کند، در اوج خشونت، سر ریحانه را می‌برند. یکی از خویشاوندان ریحانه که با یک رسانه محلی صحبت می‌کرد گفت که مادرشوهر و یکی دیگر از اقوام آنها که ۱۳ ساله بود، ابتدا ریحانه را خفه می‌کنند و سپس وی را به آشپزخانه می‌برند و با چاقو گلویش را می‌برند. پسرعمه ریحانه هم می‌گوید که ریحانه هیچ‌گاه، هیچ علاقه‌ای به شوهر خود نداشته است و بارها این موضوع را بیان کرده بود.
تنها پس از گذشت هفت روز از سفر شوهر ریحانه به ایران است که جسد بی‌جان او روز چهارشنبه (سوم شهریور) به شهر «فیروزکوه»، مرکز استان غور، انتقال داده می‌شود. بادغیس؛ جایی که ریحانه در آن سر بریده شد نیز در مورد زنان کارنامه درخشانی ندارد. در همین منطقه مردی همسرش را با تبر کشت یا دیگری ازسوی پدرش در حضور ۳۰۰ تماشاگر کشته می‌شود.
در این منطقه از افغانستان حتی گاهی دختران را به‌عنوان خون‌بها و گاهی نیز در بدل زمین، خانه یا حیوانات به عقد مردان درمی‌آورند.
بنابر گزارش‌ها یکی از عوامل اصلی خشونت‌ علیه زنان در غور، تعداد زیادی از جریان‌های «زدوبندهای قومی» است که بر وضعیت زنان تأثیر گذاشته است؛ به‌طورمثال زهرا، دختری که در گزارش به آن اشاره شد، یک‌ماه پیش در آتش سوزانده و چند روز پیش در کابل دفن شد، بارها از خشونت‌هایی که علیه وی انجام شده به مراجع امنیتی شکایت کرد؛ اما مراجع امنیتی و چند نماینده شورای ولایتی، به‌‌دلیل اینکه با خانواده شوهر زهرا از یک قوم بودند، به خواست او رسیدگی نکردند. تنها در استان غور در یک ماه گذشته پنج دختر در اثر خشونت‌های خانوادگی ازسوی خانواده همسرشان به صورت وحشیانه‌ای به قتل می‌رسند و زندگی‌شان مانند کودکی‌شان از بین می‌رود.
منبع: شرق
برگرفته از سایت اخبار روز