Affichage des articles dont le libellé est viol. Afficher tous les articles
Affichage des articles dont le libellé est viol. Afficher tous les articles

vendredi 26 juin 2020

چه کسی بی ناموس است؟


من بی ناموسم» یا «من ناموس کسی نیستم»؟»
پس از قتل عمد و فجیع رومینا اشرفی توسط پدرش موج قتلهای فجیع داعشی گوشه و کنار ایران را فرا گرفته است. این موج قتلها و زن کشی ها را «قتل های ناموسی» نامیده اند. چرا که در این با این حربه اولیای دم، فرزند مونث و یا همسر و خواهر خود را می کشد و به نام «ناموس»، آدمکشی خود را توجیه می کند و آنجایی که قانون کنونی حاکم همه راه ها را برای سرکوب زنان تا سرحد مرگ بلکه برای راحت کشتن زنان هموار کرده است به خوبی میداند که با فرمول ناموس و بهتان بی ناموسی و نجات آبرو می‌تواند خود را از مجازات برهاند
اما آیا زنان ناموس یا آبروی مردان هستند؟ یعنی اگر زنی مجرد بود و شوهر نداشت و پدر نداشت و برادر وعمو و دایی نداشت، 
زنی بی آبروست؟ آیا به دلیل کمبود مرد در خانواده اش بی ناموس شده است؟ 
خشت اول را چو بنهاد معمار کج، تا ثریا می‌رود دیوار کج 
منطق غلط اینجاست. چون زنان ناموس کسی نیستند. در نتیجه استدلال غلط نتیجه گیری غلط را هم به همراه خواهد داشت
بستگی دارد ناموس را چگونه معناگداری کنید
در سربازی به سرباز میگویند «تفنگت ناموس توست» و همچنین «وطنت ناموس توست» پیش از این حکومت غاصب، ناموس برای سرباز میهن، مترادف وطن نیز بود
کمپین « من بی ناموسم» با این همه هیاهو در خارج از کشور چه میخواهد بگوید؟ همان ابتدا در درون کشور، در کردستان، زنان
 آزاده ای از فعالان زنان در سنندج همایشی داشتند که در آن با پلاکارهادهایی علنی در اعتراض به این فاجعه نوشتند: «زن ناموس هیچکس نیست»، آیا این گردهمایی هوشمندانه فمینیستی و این اکسیون هشیارانه راهنمودی روشنگرانه نیست تا راه را از چاه بشناسیم و در دام هیاهوهای مردان چادر بسر نیفتیم.
تجمع ‏اعتراض جمعی از فعالین حقوق زنان در سنندج به قتل فجیع رومینا ...
مردان چادر به سر
تابستان پنج سال پیش، سال ۹۵ دستگاه تبلیغات گوبلزی از مجید توکلی دانشجوی زندانی عکسی با حجاب و مقنعه زنانه منتشر کرد که کمپینی جهت مبارزه با این عمل در فضای مجازی شکل گرفت و در آن آقایان همه با روسری و حجاب عکس خود را قرار دادند و از آنورش افتادند و شیرین خانم برنده نوبل هم در حمایت از آنان نوشت «شما نشان دادید زن بودن ننگ نیست» و خلاصه همگی دست به دست هم دادند و در دفاع از حجاب و «زن یعنی حجاب» و شیرتو شیر کردن و مغلطه کردن بحث از هم پیشی گرفتند. برای یکی روسری و حجاب مترادف بود با مادرش و خلاصه تا توانستند تنور رژیم حاکم را داغ کردند و برایشان از راه دور در فضای مجازی شلوغش کردند

اوضاع همیشه یکجور نمی ماند در شلوغی های اعتراضات دیماه ۹۶ بود که ناگهان زنی جوان بامو‌های بلند و بدون حجاب، ویدا موحد برای اولین بار از یک سکوی برق جلوی دانشگاه تهران بالا رفت و یک شال سفید را بی کلام در هوا تکان داد. بعدها دیگران در جاهای دیگر و روزها و شهرهای دیگر این حرکت او را تکرار کردند 
https://gdb.rferl.org/C8671754-9283-4F49-B164-8B446850F231_w1080_h608_s.jpg
حجاب از سر برداشتن در روز روشن و در برابر دانشگاه تهران یک عمل انقلابی بود که ادامه یافت و زنان زیادی تاوان این مبارزه خود را با زندان و تبعید دادند و میدهند. روشن است که کشف حجاب در خارج از کشور و در هاید پارک لندن آن بار انقلابی را نداشته و ندارد. آن گروه به «دختران خیابان انقلاب» مشهور شدند. 
اکسیون آنها سعی شد توسط «چهارشنبه های سفید» در خارج از کشور مصادره و رهبری شود که نشد. اما آنچه مهم و واقعی است در لحظه و درون کشور جریان دارد نه در فضای مجازی 
فراموش نکنیم همه اعتراضات خودجوش این را به خوبی نشان داده اند که مردم ایران ارکستری نیستند که از بیرون رهبری شوند بلکه از شدت فشارهای اقتصادی و نبودن نیازهای ابتدایی مانند آب و هوا و یا سانسورهای اجتماعی بی دلیل جان به لب شده اند و به خیابان ریخته اند
امروز اگر دچار آلزایمر تاریخی نشویم و فریب مبارزات قلابی در فضای مجازی را نخوریم به روشنی می بینیم که چه اکسیون هایی گامهایی عظیم از سوی فمینیستهای حقیقی در راه مبارزه با ارتجاع حاکم بر ایران زمین و حکومت غاصب آن بوده است 

 مردم ایران، مردم شریفی هستند که سخت کار می‌کنند و چهل سال است که به 
 به چشم می بینند که ثروت و دارایی میهن به تاراج می رود و خرج حزب الله فلسطین و لبنان و کشورهای دوردست می‌شود ا نان روزانه از آنها دریغ می‌شود. حال اگر اپوزیسیون خارج از کشور میخواهد بیشرفی و بی غیرتی خودش را در برابر این همه جنایات از میکروفون حمایت از زنان هوار بزند اسمش را عملی فمینیستی نگذارید. شما همان مردان چادر بسر هستید که باز برای قاشق زنی آمده اید. کمپین شما جز شلوغ بازی هیاهو هیچ حاصلی برای زنان سر بریده ندارد. 
در شرایطی که کارگران شریف و گرسنه هفت تپه را به شلاق محکوم می کنند و زنان بیگناه میهن تان را به بهانه های واهی سر میبرند تنها کاری که میتوانستید بکنید این بود که به بی ناموسی خود اعتراف کنید؟ در همین لحظات یک زن جوان، سپیده قلیان به خاطر دفاع از ناموس (Honneur) و شرفش، به خاطر ننوشتن توبه نامه برای چندمین بار راهی زندان اوین است. آیا در برابر او شرمتان نمی آید از این که اینقدر سست و ناپایدار بوده اید؟ آن هم در خارج از کشور؟ آیا جز عوض کردن ریل راه دیگری نبود؟ 
(ای به ناموس کرده جامه سفید، بهر پندار خلق و نامه سیاه (سعدی 

jeudi 11 juin 2020

یاس و داس


فرار دو جوان عاشق به قصد ازدواج علیرغم مخالفت خانواده، به جای پیوندی زیبا همراه با پایانی شاد و
خردمندانه به تراژدی هولناکی انجامید، مرا به یاد تراژدی« رومئو و ژولیت» انداخت. اما تراژدی شکسپیر از ادغام راست و دروغ و از جنگ تضادها بافته شده است. ژولیت در جلو چشم تماشاگران، دوبار خودکشی می کند. یک بار به صورت نمایشی و برای نجات خود از ازدواجی ناخواسته و اجباری با مردی که دوستش ندارد و بار دیگر از فرط نومیدی چرا که معشوقش را در کنار خود مرده می‌یابد.  در هر حال شکسپیر این دو نفر را برای یک شب هم که شده به وصال هم میرساند و کشیش شهر پنهانی آندو جوان عاشق را برای هم عقد میکند

با این همه اجبار و خصومت خانواده ها بر جوانان آنچنان غالب است که جز جنگ و نفرت و مرگ چیزی نمی بینیم و در پایان تراژدی دو خانواده داغدار شرمسار از دست دادن جگرگوشه های خود هستند و شهر ورونا به جای شهر عشق، کلبه غم و عزا می‌شود. خودکشی های «رومئو و ژولیت» و داغدار شدن والدینشان، اعتراضی علیه خشونت و جنگ و نفرت پراکنی و کینه ورزی نسل هاست. «رومئو و ژولیت» مرثیه ایست در ستایش عشق و صلح در اروپای دوره رنسانس.

نهضت داس پرور

مصاحبه های متعددی که با افراد پیرامونی قتل رومینا اشرفی نوگل پرپر شده را گوش دادم و خواندم و برداشتم از این جنایت هولناک را می نویسم باشد که خون آن بیگناه خواب حاکمان را آشفته کند تا به وظیفه سنگین خود که تأمین و حفظ جان بیگناهان است آگاه شوند.
عجبا که در ازای فرهنگسازی و چاره اندیشی به حال مادر و برادر خردسالش از دست یک جنایتکار که مدام با داس راه می‌رود و تهدید جانی میکند و می می‌گوید:« میکشم میکشم » رفته اند و برای دومین بار بهمن خاوری را به جرم «آدم ربایی» توقیف کرده اند. در حالی که رومینا خودش در اداره آگاهی شهادت داده که « با پای خودش رفته و کسی او را ندزدیده»، و در ضمن التماس کرده که «مرا به دست پدرم ندهید، او مرا میکشد.» با اینهمه نیروی انتظامی دو دستی دختر را تحویل پدرش داده اند. به گفته مادر رومینا، رضا اشرفی از ده روز قبل که از مکالمات تلفنی رومینا با پسری با خبر شده بود قصد جانش را کرده بوده است. پدری که در پاسگاه به قرآن قسم خورده که به او کاری نخواهد داشت!
از یک طرف عموی غیوری را می بینیم که پیراهن سیاه پوشیده و صاحب عزا شده و حالا طلبکار نشسته است توی ایوان، که « پدر رومینا وقتی شنید پسره عکس رومینا را گذاشته توی اینستا دیوانه شد!» حالا مگر اینها اینستاگرام میشناسند؟ مگر اینستاگرام چه اش است؟ مگر عکسش چه جور بوده؟ او که ندیده؟ تازه اینها مگر خوانندگان پر و پا قرص اینستاگرام هستند؟
- ای بابا
بیشتر از همه شوهرخاله دور برداشته و داد سخن می‌دهد یاگووار سوسه میآید و فتنه به پا میکند پیراهن سیاه به تن دارد و مثل روضه خوان بالای منبر رفته «باجناق ما همچی که شنید عکس رومینا رو پسره گذاشته توی اینستا دیوانه شد» با دست به پیشانی اش میزند و به شکلی ساختگی آبغوره می‌گیرد و اشکهای نیامده را پاک میکند. در حالی که همو بوده که پیام بهمن را برای خواستگاری نرسانده یا حداقل مادر رومینا از این جریان کاملاً بی اطلاع بود. احتمال بسیار زیاد هست که از قول خودش دروغ درآورده و به بهمن جواب رد داده باشد و رومینا را برای شخص دیگری در نظر گرفته باشد.
از سوی دیگر با توجه به همین مستندات ویدیویی شوهر خاله روباه صفت قاتلی است که به داشتن نقشه قتل رومینا اعتراف میکند چون که در ویدیو صریحاً می‌گوید که به باجناقش گفته است « تو او را نکش، مرگ موش بخر بده بخوره خودش بمیره» مادر رومینا هم تایید میکند پیش از قتل شوهرش از او خواسته که از دخترشان بخواهد که مرگ موش بخورد و مادر بچه گفته: «من هرگز همچین کاری را نمیکنم» به نظر میرسد ده روز تمام توی گوش رضا خوانده اند: «دخترت با پسر نامحرم تلفنی حرف زده. ناموست از دست رفت. سرش را ببر. نمیبری؟ طناب بده خودش دار بزند. مرگ موش بخر بده خودش بخورد!» این مردان پلید حسود بدجنس معلوم نیست چه افکار خبیثی در سر داشته اند. آنها از طریق مردی خشن و بی عاطفه و بی مهر تمام فشار خود را بر روی یک دختر نوجوان وارد می‌کرده اند و او را از «شادی های کوچک زندگی» محروم می‌کردند.
سلطه جمعی مردانه حتا در سوگواری پس از قتل او هم به وضوح آشکار است. آنجا که هیچ چهره ای از مقتول برآگهی مراسم سوگواری نمانده و نه نامی از مادر و خاله هایش بر آگهی ترحیمی که در منزل پدر قاتل برگزار شده است و مراسمی کاملاً صد در صد داعشی را در ایران در سالی کرونایی بنیانگذاری میکند.
فرهنگ داس و قمه از کجا به سپیدسنگان رسید؟ چهل سال خزعبلات و اشاره به چرت و پرت از طریق رسانه های میلی و بودجه های نجومی حضرات آخوندی، اثراتش همین هاست. کاشتن تخم فتنه و دانه های جهل در مردمان ساده روستا، مرد ابلهی که داس برمیدارد و گلوی دختر بچه خود را در خواب سر میبرد.

قتل رومینا مرا به یاد سنگسار فجیع و جمعی دعا اسود خلیل در استان نینوای عراق در بهار ۲۰۰۷ انداخت. دختر هفده ساله را هم پس از فرار به خانواده پدری غیور کوردش تحویل داده بودند و آنها  دلیلِ مخالفت خود با ازدواج آن دو را تفاوت دینی عنوان کرده بودند که با پرتاب تخته سنگ بر پیکر و سر دختر جوان و زیر لگدهای عمو و برادران غیورش تمامی این ایرادات تصحیح شد. اما سالها بعد سرانجام با پیگیری چهار مجرم 
اصلی محکوم به اعدام شدند تا دیگر این هنرنمایی ها تکرار نشود.

جزییات یک قتل عمد از پیش اعلام شده

مطالب بسیاری در مورد این قتل از پیش اعلام شده به صورت ویدیویی و یا نوشته شده، منتشر شده است که پای جامعه و سنت و اسلام را به میان کشیده اند که هر کدام جای بحث مفصل دارد، اما در یک جامعه سنتی و بسته و اسلامی، این از ابداعات کربلایی رضا اشرفی است که سر دختر چهارده ساله خود را در خواب با داس ببرد و نوآوری کند و نام خود را در تاریخ زن کشی ثبت کند.
کربلایی رضا اشرفی پیش از اقدام به قتل همه جوانب را سنجیده بود و با وکیلی آشنا در آستارا تماس تلفنی گرفته و پرس و جو کرده بود که در صورت انجام «قتل ناموسی» چه خواهد شد؟ و وکیل مدبر به او پاسخ داده است «پدر، اولیای دم» است و قصاص ندارد. از اینرو خیالش از سوی قانون زن ستیز داعشی آخوندها کاملاً راحت بود.
کربلایی رضا اشرفی پس در ابتدا اداره آگاهی آستارا به قرآن قسم میخورد که به دختر کاری نخواهد داشت و آن دو را به عقد هم در خواهد آورد و بعد دور دوم در آستارا در اتاقی (در خانه خواهر بهمن) که برای عقد آماده شده مأموران آگاهی‌ را خبر میکند که بیایند و داماد (بهمن خاوری) را به جرم «آدم ربایی» یا «کودک آزاری» دستگیر کنند تا مراسم به هم بخورد و بعد دخترش را با قسم دروغ با همان پیراهنی که قرار بود لباس عروسی اش باشد به سپیدسنگان و به خانه بیاورد و بعد؛ شب در خواب سر او را با داس ببرد.
تا کجا می‌شود دروغ گفت؟ تا کجا حقه بازی کرد و نقش بازی کرد؟
برای دختری نوجوان که چون غنچه ای در حال شکفتن است، زندگی با پدری سختگیر و ستمگر و تشنه محبت بودن مرگبار است. از اینرو ازدواج با مردی که دوست داشتن بلد باشد و بتواند جای خالی کلمات مهرآمیز نشنیده از دهان پدر را پر کند بهترین گزینه و راه فرار است.
یک صدای مردانه مهربان از آنسوی خط تلفن، در یک محیط محدود و بسته با یک تلفن موبایل قرضی به مرور نوید عشق و زندگی می‌شود و دختر را از آن زندان تنگ بیرون میکشد و به عرش اعلا میبرد و با آرزوهای معصومانه در رویای رهایی سیر میکند و آن صدای آن سوی خط تلفن، شاهزاده رهایی بخش او از قصر دیو می‌شود. اینست زیستن در تنگنا و زیستن در تنهایی.
برای او، یک جوان کارگر روستایی در یک فضای بسته، راه فراری می‌شود. برای دختری که میخواهد خود را هر چه زودتر نجات بدهد. این را رومینا به او گفته است « بیا مرا با خودت ببر وگرنه دیر یا زود پدرم مرا میکشد
پیش از فرار هم، رومینا از پدرش میترسیده و افکار و فشار سنگین و مرگبار پدر را بر روی زندگی خود حس میکرده است. به نظر می‌رسد کربلایی رضا اشرفی
۴۲ ساله (و به روایتی سی و هفت ساله) تحمل و ظرفیت بزرگ شدن و بالغ شدن دخترش را نداشته است و از نظر روحی فرد مستقلی نبوده است. او بسیار دهن بین و کوته فکر بوده است. از سوی دیگر به نظر نمیرسد که علاقه و عاطفه زیادی به همسر و فرزندانش و آینده آنها داشته باشد و برای لحظه ای به آینده خانواده خود فکر کرده باشد. این مرد دیو سیرت که قادر بود بچه معصوم خود را مثل مرغ سر ببرد، با آنهمه افکار هرزه و پلیدی که در سرش می لولید چگونه میتوانست برای او پدری کند؟
در مصاحبه ها بازتاب نقشه قتل رومینا از ده روز قبل از حادثه در گفتار شوهرخاله و اظهارات بهمن و مادر رومینا و نقل قولهایی از رومینا و حتا شوهر خاله و عمو منعکس است. نقشه قتل چنان حساب شده است که از حالا شوهرخاله داعشی از خون آن دخترک چون یاس تازه است و هنوز خشک نشده بر سر ندادن دیه به دولت چانه میزند و دبه در میآورد.
تفاوت سنی

از افسر آگاهی یا کلانتری یا عمو و شوهرخاله شدیداً داعشی، تفاوت سنی بهمن و رومینا را ایراد اصلی عنوان می‌کنند، گرچه به قول بهمن «به آن پیرمرد پولدار که می‌رود و دختر بیست ساله را به زنی می‌گیرد کسی حرفی نمیزند» ایراد اینست که او یک کارگر ساختمانی است و بس و مثل سپاهیان قدر قلدر نظام با مال مفت و باد آورده پولدار نشده است و دست جوری برای جمع آنها نیست. احتمالش هست که جمع مردانه قصد معامله خوبی با شوهر دادن رومینا به شخصی خاص داشته اند که حالا نقشه هایشان بر آب شده و به همین دلیل از طریق پدرش مستبدش او را تحت فشار می گذاشته اند که با فرار رومینا همگی خیط و خشمگین شده و به غیرتشان برخورده که کسی روی حرفشان حرفی بزند و نافرمانی کند.


خیلی راحت می توانستند این دو جوان را برای هم نامزد کنند و برایشان عقد بگیرند تا رومینا بزرگ شود و پایان ماجرا چنین خونین نباشد و نه چنین وحشتناک. اما وقتی سر و کارمان با داعش و داس و قمه است پایان داستان بهتر از این نخواهد بود.
هرچه بیشتر فکر میکنم بیشتر میفهمم اینها چقدرمخوف اند. پدر بزرگی که داس را به پسرش بی کله اش قرض می‌دهد آیا از او نمیپرسد: «پسرم آن داس را برای چه میخواهی؟» برادران غیورش کجای آبرویشان رفته بود؟ که زیر گوش رضا می خواندند اگر تو نمیکشی ما میکشیمش و به زندان میرویم. یاس سفید که مثل دسته گل بکر و سالم بود، پس اینها چه مرگشان بود؟ آیا حالا خوشحالند که برایش ختم گرفته اند و صاحب عزا شده اند؟
آن غنچه گلسرخی که به جای عکس چهره معصوم آن پریرو گذاشته اید را خودتان پرپر کردید. حالا صاحب عزا شده اید و بالای عکس آن گل پرپر نوشته اید: «فرزند عزیزمان»! ؟
آن فرزند اگر برای شما آنقدر عزیز بود اینقدر خوار و سرکوبش نمی کردید. اگر اینقدر عزیز بود دسته جمعی کمر به قتلش نمی بستید. اگر لیاقتش را داشتید از آن شکوفه یاس با لطافت و عطوفت پاسداری می‌کردید نه با عتاب و خطاب داسداری.
ننگ و عذاب هر دو جهان بر شما داسداران غیور نظام باد!

اسلام و اختلاف سنی

پیامبر و همسرانش، نمونه جالبی از تفاوتهای سنی در هنگام ازدواج است، چرا که محمد در جوانی با خدیجه که شانزده سال از او مسن تر اما ثروتمندتر و از قبیله ای مادرتبار بود ازدواج کرد و تا خدیجه زنده بود با زن دیگری وصلت نکرد. دیگر زنان پیامبر همگی بیوه بودند. محمد در سنین بالا با عایشه خردسال عقد کرد چرا که دل از او ربوده بود. آیه های نازل شده آن زمان محمد بنابه نیاز زمانه و برای برداشتن موانع از سر راه او نوشته شده است.
محمد پس از فوت خدیجه، رفته رفته و با بالا رفتن سن، و مهاجرت به سوی مکه، پدرمرد سالاری را به اوج خود رسانید و زن را در حد نیمه معلول یا ناقص عقل و مفعول بشر کاهش داد و برای اسارت و کنیزی به درون چادرها و حرمسرا‌ها راند.  
اسلام از همان ابتدای اعلام موجودیت خود، جنبه ویران کننده و تمامیت خواه و تحمیل کننده، و در حجاب پوشاننده ای برای زنان داشته است. در آن ایام مسلمانان توانستند تمام قبایل از جمله توتم قبایل مادرخدایان را بشکنند و به جایش سنگ سیاه کعبه را قرار بدهند. اسلام باعث افول دین مادر خدایان شد. پس از محمد، ملایان و آخوندهای قرن بیست و یکم در این زمینه سنگ تمام گذاشته اند و نه ایران و خاورمیانه بلکه دنیا را به عصر حجر و عصر چماق و عصر داس بازگردانده اند.

نقش حکومت در قربانی کردن یاس سفید به دست داس خونین

یک- حکومت ملایان در ابتدا با تغییر در قانون اساسی راه را برای اسارت زنان و حتا کشتن زنان در قتلهای ناموسی توسط قیم مرد(پدر- شوهر- برادر - عمو - دایی) به راحتی برایشان هموار کرده است و قصاص ندارد و فقط باید دیه را به دولت بپردازند.
دو- حکومت با تبلیغات و مغزشویی و جوسازی، همه زمینه ها را به نفع مرد مهیا میسازد و زن را سرکوب میکند.
سه - در پایان حکومت  یا نیروی پلیس یا نیروی انتظامی، بی توجه به واهمه ها و اظهارات دخترک فراری و اظهاراتش (پدرم مرا میکشد) به جای امانت داری و نگهداری از جانِ یاسِ سپید، او را دو دستی به دست داسِ پدرش میسپارند تا به آن شکل فجیع به قتل برسد.
همه دلایل حاکی از این است که قتل یاسِ سفید مانند بسیاری از قتلهای دیگر در حکومتِ ملایان، حکومت با بی مسئولیتی اش نسبت به شهروندان مقصر است.

رواج قتلهای عمد علنی کودکان و بزرگسالان در ایران

رومینا اولین دختر بچه ای نبود که توسط جمهوری اسلامی به قتل رسید. هنوز هیچ آمار دقیقی از جان باختگان آعتراض آبان ماه ۹۸ نداریم اما بر اساس اطلاعات داده شده که کامل نیست میدانیم حداقل بیست و هفت نفر از آنها به سن قانونی نرسیده بودند و کودک بودند، گویا دختربچه هشت ساله ای نیز در میان آنها بوده است که نامش ذکر نشده است. بدون هیچ دلیل ناموسی، نیکتا اسفندانی ۱۴ساله تا علی غزلاوی ۱۲ ساله همگی با تیر مأموران رژیم به قتل رسیدند و هیچ جرم و محاکمه و قصاصی هم تاکنون در کار نبوده است.
از
۱۷۶نفر مسافر و ۹ خدمه هواپیمای اوکراینی، ۸۱ نفرشان زن و ۱۵ کودک و یک نوزاد قربانی قتل عمد و خطای انسانی و موشک بازی سپاه امام زمین و زمان شدند. هنوز که هنوز است نه اسمی از مقصر به میان آمده و نه حرفی از محاکمه و نه کسی به خودش زحمت پاسخگویی می‌دهد.
قربانیان توطئه اسیدپاشی اصفهان در پاییز
۹۳،به کجا رسیدند؟ آیا مهاجمان اسیدپاش دستگیر و محاکمه و تنبیه شدند؟ آیا قصاص شدند؟ امام جمعه اصفهان یا عامل اصلی و فتوادهنده چنین اعمالی به دادگاه کشیده شد؟
از یک سو با موشک بازی می کنند و اظهار می دارند که وارد عرصه فضاپیمایی شده اند و ماهواره به فضا فرستاده اند، از سوی دیگر ذهنیتشان در عهد عتیق و عصر حجر و سنگسار و قصاص و چشم در آوردن و قطع دست و قطع عضو با جراحی سیر می کند و با یک تار مو غیرتشان به جوش میآید و رگ گردنشان ورم میکند و زود ناموسشان از کف می‌رود؛ طوری که حتا پس از قتل، عکس مرده را روتوش می‌کنند تا مبادا ارواح با دیدن آن عکس، آلتِ رجولیتشان بجنبد. مگر آنها نمی دانند که سانسور به این شکل بیش از هر چیزاهانتِ به مرد است.
مردی که با دیدن عکس یک کودک مرده شهوتش بیدار شود یک بیمار روانی است.
آیا کشتن کولبران مجاز است؟ تاکنون ده ها کولبر جوان به ضربِ گلوله پاسداران نظام جان باخته اند، آیا حکومت غاصب خود را موظف به پاسخگویی در مورد قتل این جوانان فقیر میداند؟
کشتن آسیه پناهی در روز روشن هیچ علتِ ناموسی نداشت، مادر فقیر کپرنشینی که از آشیانه اش دفاع می‌کرد را با اسپری فلفل ‌حمله با بولدوزر شهرداری به مرگ رساندند . اما آیا حکومت خود را در این مورد مسئوول میداند؟

مشتی بیمار روانی، مشتی عقده ای، مدام در حال سانسور و محدود کردن آن مردم رنج کشیده و تشنه محبت اند، رسانه ها و روزنامه ها و مراکز آموزشی و تفریحی و فرهنگی و هنری را همین عقده ایها کنترل و رصد می‌کنند، سریال گاندو میسازند و مست از فتح و فتوحات خود، همین داعشی ها هر چه بیشتر فرهنگ ارتجاعی خودشان را به ملت ایران تحمیل کنند بیشتر فرصت دارند تا کشور را بچاپند.

مشکل کربلایی رضاها و پدوفیلی

در میان مطالب و گفته های مربوط به قتل رومینا اشرفی به پدوفیلی اشاره شده است. جمع برادران قاتل مشکل اختلاف سنی بهمن با رومینا را مطرح می‌کنند. در حالی که رابطه دو جوان بهمن و رومینا علیرغم اختلاف سنی موجود، رابطه ای پر محبت و عاشقانه است و اگر پدوفیلی وجود داشته باشد مشکل کربلایی رضا اشرفی پدر رومیناست که به دختر خود نظر دارد و به شکل بیمارگونه ای (سادیسم) او را زجر می‌دهد چون گمان میبرد رومیناست که او را وسوسه میکند پس او را از پوشیدن لباسی زیبا و هر چیزی که زیباترش کند ممنوع میکند و از سوی دیگر حبسش میکند چون گمان میبرد اوست که باعث وسوسه است و نباید به جایی برود و نباید کسی او را ببیند. این افکار توی کله پوک وول میخورد و با گاو و گوسفندهایش در مزرعه همدم است و میگردد. هنگامی که زیرقولش میزند و عروسی بهمن و رومینا را به هم میزند و بهمن را به جرم «آدم ربایی»توقیف می‌کنند و به آگاهی می برند. (بنا به گفته خواهر بهمن) رضا اشرفی در اداره آگاهی چیزی را می‌گوید که از افکارش پرده برمیدارد. «میخوام ببرم عروسِ خودم بکنم» این نشان می‌دهد که علت شکایت مجدد و پاپوش دوختن و بهتان به بهمن خاوری، او بیش از هر چیز از روی حسادت اینکارها را میکند. یک ذهن علیل و ناتوان و بیمار این پیچیدگی ها و دورویی ها و لجنهای پنهان را دارد.
زن ستیزی رایج در حکومت سفاک و ستمگر نباید ما را به دنده تلافی بیندازد. عدالت هرگز در صدد کشتن و انتقامجویی از بیگناهان نیست. این که دو جوان همدیگر را میخواستند اما در تفکر حاکم پدر - مرد سالار برای یک تار مو به زن شک می‌کنند و ماجرا ناموسی می‌شود و احیاناً زنی به قتل می‌رسد نباید صحنه را به انتقامجویی برعکس تبدیل کنیم و خواهان انتقامجویی از پسر جوان باشیم و او را اغفال کننده و گمراه کننده رومینا بدانیم.
کدام راه؟
کدام بیراهه؟
کدام قله؟
کدام اوج؟
آنها با همدیگر فقط مکالمات تلفنی داشته اند. گاهی هم از دور همدیگر را دیده اند. هیچ رابطه جنسی نداشته اند. این همه هیاهو برای چیست؟ حالا گاو و گوسفندهای کربلایی رضا اشرفی خیالشان راحت است که دیگر هیچ نامحرمی چشمش به روی و موی «فرزند عزیزشان» نخواهد افتاد؟
جمعه پنجم ژوئن 2020 - پاریس

mercredi 14 mars 2018

کارزار زنان هالیوود علیه آزار جنسی برای همه زنان آمریکا

بی بی سی: سیصد زن از صنعت فیلم سازی آمریکا، از کارگردان و بازیگر گرفته تا وکیل و تهیه کننده، کارزاری برای مبارزه با آزار جنسی در محیط کار ترتیب داده اند که بیشتر قصدش کمک به زنانی است که شغل هایی با درآمد پایین دارند.
این گروه اسم کارزارشان را گذاشته اند "وقتش سرآمده". آنها ۱۳ میلیون دلار پول جمع کرده اند تا خرج مبارزه حقوقی برای قربانیان بدرفتاری های جنسی کنند.
در سال ۲۰۱۷ میلادی نیویورک تایمز گزارش مفصلی از سورفتارهای جنسی هاروی واینستین، از تهیه کنندگان مشهور هالیوودی منتشر کرد که موجب شد زنان و مردان دیگری هم دهان بازکرده از تجربیات مشابه با افراد قدرتمند دیگر بگویند.
نتیجه جنبش به راه افتاده که در شبکه های اجتماعی با نام "من هم" مشهور شد، این بود که بسیاری از نام آوران سیاست، روزنامه نگاری و هالیوود از کار برکنار شدند. اما انتقادی هم به آن جنبش بود و آن اینکه صرفا کسانی تجربیات تلخشان شنیده شد که طرف حساب فرد مشهوری بودند. آنها که مثلا در شغل های کم در آمد مثل کشاورزی و پرستاری بودند مجبور شدند با عواقب اعتراضشان بسازند.
کسانی که کارزار "وقتش سرآمده" را راه انداخته اند می خواهند به خصوص به این دسته از افراد کمک کنند.
آنها گفته‌اند که در ماه نوامبر هفتصد هزار نفر از کارگران زن مزارع نامه‌ای به آنها نوشته‌اند و در آن از بیان تجربیات آزار جنسی زنان هالیوود حمایت کرده‌اند. این نامه زنان هالیوود را بر آن داشته تا برای بهبود وضعیت در صنعت سرگرمی و غیره کاری کنند.
کارزار آنها اهدافی را مطرح کرده که عمده ترینشان اینها هستند:
صندوق کمک برای مخارج دفاع حقوقی. سیزده میلیون دلار پول جمع شده که قرار است برای زنانی خرج شود که شغل‌های کم‌درآمد دارند. مانند فراش‌ها، پرستاران، کارگران مزرعه، رستوران و کارخانه. این صندوق همچنین برای کمک به زنانی است که با گزارش بدرفتاری جنسی با مشکلات مالی روبه‌رو می‌شوند.
تلاش برای تصویب قوانینی که شرکت‌های کم کار در زمینه مبارزه با آزار جنسی را جریمه کنند. همین طور شرکت‌هایی که قربانی را مجبور به سکوت می‌کنند.
این کارزار همچنین از زنانی که در صنعت سینما هستند و به زودی به مراسم گلدن گلوب می‌روند، خواسته تا با پوشیدن لباس مشکی درباره موضوع بدرفتاری با زنان اطلاع رسانی کنند.
در نامه‌ای که به این گروه از زنان نوشته و امضا کرده‌اند، آمده: "وقتش سرآمده که زنان تقلا کنند در مشاغلی که در سیطره مردان است وارد شده و بالا بروند و به زبان ساده صدایشان شنیده شود و به رسمیت شناخته شوند. این قبضه کردن باید به پایان برسد. "
در میان زنانی که این نامه را امضا کرده‌اند، اسامی مشهوری چون "اما استون "، "ناتالی پورتمن "، "کری واشنگتن "، "آمریکا فررا " و "رشیدا جونز " به چشم می‌خورد. همین طور زنان قدرتمندی در هالیوود، مانند "شاندا ریمز " تهیه کننده سریال "گریز آناتومی ".
این زنان همچنین گفته‌اند که تلاش می‌کنند بی‌عدالتی در محیط کاری نسبت به زنان را برطرف کنند. از جمله پرداخت‌های کمتر برای کار مشابه مردان به زنان.

dimanche 22 octobre 2017

هیچ چیزی نمیتواند بدتر از این شب وجود داشته باشد



برگردان از سوئدی: آزاد کریمی


ماگدا گاد، یک خبرنگار جنگی سوئدی است. او مشاهدات خود را از جنگ در رقه و مبارزات کردها علیه داعش در صفحه فیسبوک  خود و روزنامه های مشهور سوئدی همچون اکسپرسن، روزنامه عصر سوئد، روزنامه صبح سوئد و… مینویسد. نوشته زیر بخشی   از مشاهدات او از وضعیت کردهای ایزدی است که در تاریخ ۲۰۱۷/۰۹/۰۷ در صفحه فیسبوک خود به اشتراک گذاشته است.


بریتان سرباز،  در گوشه ای از یک پایگاه نظامی در غرب رقه با یونیفورم نظامی سبز رنگ و جورابهای صورتی رنگ میکی موسی نشسته است.

 درست پشت سرش، کلاشینکفی بر روی یک پشتی قرار دارد. در زیر آستین دست راستش، برای لحظه ای یک "تاتو"  به شکل نامبهمی جلب توجه میکند. فقط دو حرف آن قابل دیدن است؛ شاید "ل" و "آ".

با گردنی کشیده و چانه ای بلند.

حتی نمیتوانم گمان کنم که او قتل عامی را با چشمان خود دیده است.

یک دسته موی قهوه ای، افسار گسیخته از زیر پارچه شطرنجی سیاه و سفیدی که به سرش بسته است بیرون زده است.

با لبخندی که تقریبا او همیشه بر لبانش دارد، یک دندان طلایی برق میزند.

روحش نیز برق میزند، هنگامی که زیر چشمی انسان را دید میزند و سپس چروکهای ناشی از زندگی، در گوشه چشمهایش ظاهر میشوند.

این اولین باری است که من نشان YJS را بر روی آرم نظامی او میبینم، مخففی برای نیروهای دفاع زنان ایزدی و من اینچنین متوجه میشوم که او اهل سنجار (شنگال) است، شهری در شمال غربی عراق که داعش مردمش را قتل عام کرد و زنانش را به بردگی جنسی گرفت.

از او میپرسم که آیا او زمان قتل عام آنجا بوده است؟

و او داستانش را این چنین تعریف میکند:

"هیچ چیزی نمیتواند بدتر از این شب وجود داشته باشد". او این را با صدایی رسا میگوید، تن صدایی که هرگز دچار تزلزل نمیشود.

این صدای واقعی یک جنگجو است. جنگجویی با جورابهای صورتی.

جنگجویی که تنها بیست و دو سال سن دارد و یک ایزدی است. اقلیتی که داعش آنان را ستایشگر شیطان میداند. برای آنکه آنان دین خودشان را دارند. دینی که بریتان به آن افتخار میکند.

محل زندگی ایزدیها جایگاهی استراتژیک بین مناطقی است که توسط عربها و کردها اداره میشود. در منطقه ای مرزی بین عراق و سوریه.

منطقه ای که همه میخواهند بر آن تسلط داشته باشند.

آنها در گذشته نیروی نظامی چندانی برای دفاع از خود نداشته اند و بارها و بارها در معرض ظلم، قتل عام و کوچ اجباری قرار گرفته اند.

به نظر داعش آنها تنها به درد سه چیز میخورند: زنانشان برای بردگی جنسی، بچه هایشان به عنوان کودکان سرباز و و بقیه برای گورستان.



در شنگال تنها خاکستری از چیزهایی که زمانی مدرسه جاده، خانه، بیمارستان، مساجد و یک کلیسا بوده است، باقی مانده است. در دشت، استخوانهای جمجمه و ران از شن بیرون زده است. وقتی که باد میوزد اسکلت تازه دیگری پدیدار میشود. در کنار جمجمه هایی با اندازه های مختلف، لباس پوسیده کودکی به چشم میخورد. به دلایلی من به یاد یک سویچ ماشین که در جیب ژاکتی باقی مانده بود، می افتم. سویچ زنگ زده ای که دیگر هیچ کس  از آن استفاده نخواهد کرد.

در کمپ پناهندگان، شاهدان عینی ایزدی برایم تعریف کردند که چگونه داعش، مردان را به گلوله بسته، کودکان را به  سربازخانه ها برده و زنان را حبس و مورد تجاوز قرار داده اند. یک دختر جوان را برای دوسال تمام در یک زیر زمین حبس کرده بودند. او میگوید که وحشتناکترین چیز جهان زمانی بود که داعش آمد و بچه ها را برای عرضه در بازار بردگان جنسی با خود بردند.

شبی که قتل عام  انجام شده بود، شب سوم آگوست ۲۰۱۴ بود. شبی که بریتان از آن به عنوان بدترین شبی که میتواند برای یک انسان روی دهد، یاد میکند.

داعش ایزدیهایی را که بی دفاع مانده بودند مورد هجوم قرار میدهد:

-پیشمرگه ها داخل شهر بودند، آنها قول داده بودند که از ما در مقابل داعش دفاع کنند و قرار بود پیشمرگه های بیشتری نیز بیایند، اما وقتی که داعش آمد، پیشمرگه ها ما را تنها گذاشتند.

منظور او از پیشمرگه، نیروی نظامی رسمی منطقه اقلیم کردستان یا همان KRG در شمال عراق است.

حکومت اقلیم در یک بیانیه رسمی اعلام کرده است که علت عقب نشینی پیشمرگه از شنگال، تصاحب سلاحهای پیشرفته  ارتش عراق توسط داعش هنگام اشغال موصل و شهرهای دیگر عراق بوده است. ارتش عراقی که مجهز به سلاحهای پیشرفته و سنگین از سوی آمریکا شده بود. آمریکا بعد از اشغال عراق در سال ۲۰۰۳ ارتش سابق صدام حسین را منحل و تصمیم به ایجاد ارتش جدیدی در عراق گرفت. با تمام سرمایه گذاریهای آمریکا بر روی ارتش عراق، حتی بعد از یک دهه آنها فاقد سازماندهی لازم برای متوقف کردن داعش بودند.

بریتان یکی از کسانی است که هزینه آن را پرداخته است.

-داعش بعد از نیمه شب به ما حمله کرد. نزدیک ساعت دو شب. ما زنها اسلحه نداشیم اما مردها اسلحه داشتند و تا زمانی که مهماتشان تمام شد یعنی تا ساعت هشت صبح مقاومت کردند. در زمان درگیری عده ای فرصت فرار پیدا کردند، کسانی که ماشین داشتند راهی شدند و خیلیها ماشین نداشتند و مجبور بودند پیاده فرار کنند اما داعش آنها را متوقف کرد.

چه اتفاقی برای کسانی که متوقف شدند افتاد؟

-داعش به جز زنان جوان و پسرها تمان زنان مسن را به گلوله بست، مردان را کشتند، حتی کودکان را کشتند. آنها زنان جوان را به عنوان برده جنسی به رقه و موصل بردند و بخشی از آنها را در شنگال نگه داشتند. 


-تو چگونه زنده ماندی؟

-خانواده ما سه ماشین داشتند. برادرم که پنج بچه داشت یکی از ماشینها را برداشت و آنها را به کوهستان برد. سپس بازگشت و ما را با خود برد. اما در کوهستان غذایی وجود نداشت، هیچ آبی برای نوشیدن نبود. هوا نیز بسیار گرم بود. کودکان و پیرها از گرسنگی و تشنگی مردند. من میخواستم که برگردم و این را بیاورم.

بریتان  با یک مچ بند نازک سفید و قرمز که به مچ دست تاتو شده اش بسته است، ور میرود.

- برادرم در بازگشت به خانه من را همراهی کرد. وقتی که بازگشتیم همسایه هایمان را کشته بودند. وقتی که خواستیم برگردیم، ماشینمان خراب شد. برادرم از چند نفر کمک خواست. او به آنها گفت: "تو را خدا به ما کمک کنید، برای اینکه خواهرم همراه من است. اگر داعش من را بکشد برایم مهم نیست. اما آنها نباید خواهرم را دستگیر کنند". آنها به ما کمک کردند و ما آنها را با خود به کوهستان آوردیم. در را بازگشت همه جا پر از جسد بود. بعد از آن من نتوانستم برای پنج روز چیزی بخورم.

من به بریتان نگاه میکنم و از خود میپرسم چگونه او هنوز میتواند چنین صدای باثباتی داشته باشد و آنجاست که چشمان پر از اشکش، نظرم را جلب میکند. 

-ما چهارده روز در کوهستان ماندیم. بعد از آن عده ای گفتند که پ.ک.ک  به کمک ما خواهند آمد. وقتی که آنها آمدند در طی یک روز جنگ، کریدوری را از شنگال به روژآوا باز کردند و مردم را با ماشین به آنجا منتقل کردند، از کوه به سوی امنیت.


پ.ک.ک، حزب کارگران کردستان، حزب مارکسیستی است که بسیاری از کشورها آن را به عنوان تروریست میشناسند. کردها معمولا از نامبردن از آنها اجتناب میکنند، این یک مسئله سیاسی حساس است اما بریتان از آنها به عنوان نجات دهندگان خود یاد میکند.



روژاوا، منطقه کردنشین شمال شرقی سوریه است. بریتان برای اولین بار در روژاوا زنان مسلح را دیده بود.

-این برای من یک شک بود. وقتی که من در خانه خودمان میخواستم به اسلحه دست بزنم، پدر و مادرم من را منع میکردند و میگفتند: "نه، این خطرناک است". اما وقتی که من زنان مسلح را دیدم با خودم گفتم که من باید یک سرباز شوم اما والدینم گفتند: نه.

بعد از مدتی خانواده ما از سوریه به اقلیم کردستان در شمال عراق مهاجرت کرد و ما در شهر اربیل ساکن شدیم.

-در اربیل تبلیغات بسیاری برضد YPG وYPJ ، همان کردهایی که اینجا در سوریه میجنگند، وجود داشت. وقتی من به خانواده ام گفتم که میخواهم به آنها بپیوندم و سرباز شوم، آنها بازهم مخالفت کردند. اما من به آنها گفتم که من دلم برای شنگال تنگ شده است و وقتی که به زنان و کودکان ایزدی دربند فکر میکنم، حالم بسیار بد میشود. من میروم سرباز میشوم، چه موافق و چه مخالف باشید. 


نزدیک به ۱۰۰۰۰ ایزدی توسط داعش کشته و یا ربوده شده اند. تنها در هفته اول در شنگال ۵۰۰ ایزدی که ۴۰ نفرشان کودک بوده اند کشته شده اند. حدود چهل هزار در کوهها باقی مانده و ۱۳۰۰۰۰ نفر به شهرهای کردستان مانند دهوک و اربیل، فرار کرده اند. وجود تعداد زیاد آوارگان کمک رسانی را در این شهرها مشکل کرده است. این تعداد با وجود حمله به موصل همچنان در حال افزایش است.

بریتان، اکنون در رقه برضد داعش میجنگد. به عنوان یک سرباز در نیروهای دفاع زنان ایزدی YJS, که پ.ک.ک آنها را آموزش داده است.

او از سال ۲۰۱۶ به بعد یک سرباز است.

-من بینهایت خوشحالم برای آنکه دیگر میتوانم از خودم و خلقم دفاعم کنم. ما در طول تاریخ ۷۴ بار قتل عام شده ایم. بسیاری از زنانی که داعش با خود برده است هنوز در دستان آنها هستند، من باید بجنگم تا بتوانم آنها را آزاد کنم.

-آیا حاضری که در این جنگ بمیری؟

-بله! من آماده ام، مخصوصا من برای جنگ با داعش آماده ام، زیرا که آنها خلق من را قتل عام کردند. بله! من آماده ام که بمیرم.

ما بدون آنکه چیزی به همدیگر بگوییم، چای کردی مینوشیم و اما گاهی از لبه استکان  چشمانم به چشمان درخشانش می افتد. میتوانم ببینم که او غم را، ترس را، ضعف و ناتوانی را پشت سرگذاشته است. او به نظر میرسد که آزاد شده است و یا حداقل برای چنین هدفی مبارزه میکند.

بعد از لحظه ای از او میپرسم:

تاتویی که روی دستت داری، چیست؟

او دستش را جلو می آورد و آن را نشان من میدهد. او نام "لیلا" را با حروف بزرگ روی دستش خالکوبی کرده است.

-لیلا کیست؟
-او خواهر من است.

-چرا تو نام او را روی دستت تاتو کرده ای؟

-او مرده است!
منبع پایگاه خبری روز برگرقته از آرشیو رزا

lundi 19 juin 2017

ای مرگ کجایی ؟؟ زندگی مرا کُشت...، نادیا مراد

نامشان داعش بود، بعد از ظهر روزی تابستانی آمده بودند ما را به جهنم ببرند و خودشان سر راه به بهشت بروند! دعوت نامه شان در دست چپشان بود و با انگشت شهادتین دست راست، آسمان را نشان می دادند!
مادرم برای سکس شرعی بسیار پیر بود و طعم حوریان بهشتی را نمی داد، او را کشتند، خواهر کوچکم را همچون برّه ای تازه نگه داشتند، او باکره بود!! همچون مریم، کمی معصوم تر، کمی کورد تر، همچون آب زلال! خواهرم باید زن امیر الاکبر میشد!
خدا شاهد بود، ما تفنگ نداشتیم سرود " خوایه وەتەن ئاوا کەی " میخواندیم! خدا شاهد بود ما گلدان ها را آب می دادیم!
خدا شاهد بود آمدند پدرم را به دو قسمت نامساوی تقسیم کردند سرش را برای وطن جاگذاشتند و بدنش را زیر خاک دفن کردند که نفت شود! خدا شاهد بود برادر کوچکم را لخت زیر آفتاب نگه داشتند و به او شهادتین یاد می دادند! خدا شاهد بود او از عطش بی آبی جان داد! خدا شاهد بود!
سیاه بودند، مردانی از سرزمین حجر و آتش و ما زبانشان را نمی فهمیدیم اما رفتارشان را ...!
مردانی با ریشهای بلند، مغزهای کوتاه، باورهای سخت! نامشان عقرب، ملخ، سوسمار بود! مردانی که از اسلحه هایشان! ادب را یاد گرفته بودند! لشکری از لجن و ریش و اعتقاد!
آنها آمدند، آرزوهای من را کشتند، آنها من را غنیمت صدا میزدند، آن زمان دیگر نادیا نبودم،
آنروز دختری بودم با روحی زخمی که از نفسهایم خون می‌چکید، آنروز هیولای ظریفی بودم که با جهان قطع رابطه کرده بودم
در من انسان مرده بود و لاشه ای بودم که حتی مومیایی هزار ساله اش ارزش نداشت.
آنروز مرگی بودم در روحی!
سربازان حق! موهای من سوژه ی مرد دیگریست که شعر بلد است.
جنگجویان خون جو ! به کدام زبان، عذاب هزار ساله ی من را ترجمه می کنید؟
آنروز دیگر آن روز نبود، هر روز من است!
جای پای شر روی سینه های من مانده است
جای چنگال سیاهی روی صورت کردی ام خودنمایی می کند
آنروز هر ساعت و هر دقیقه ی من است، هر ساعت متولد می شوم و هر دقیقه می میرم!
آنروز، کثافت تاریخ بود که روی من پیاده شد
آنروز، مردان جهان برای قتل احساس یک زن با آسمان ها قرارداد بسته بودند ! و بلکه هزاران زن...!
بعد از آن زنی می مرد! زنی حامله می شد...
زنی خودکشی می کرد! زنی خودسوزی...
زنی هزار رکعت نماز جبر می خواند...
بعد از آن زنانی، از رنج حامله شده بودند...
زنانی فقط یک تقویم می شناختند: دوازده ماه نفرت، چهار فصل بیزاری.
بعد از آن تاریخ به دو دوره تقسیم شد قبل از فاجعه ی سیاه - بعد از فاجعه ی سیاه!
بعد از آن زنان فقط یک خیابان را سر راست بلد بودند، خیابان منتهی به بیمارستان بیماران روانی!
بعد از آن زنان فقط یک آواز میخواندند،
(( ای مرگ کجایی!؟ زندگی مرا کشت))
بعد از آن زنان تابوت بودند و کودکان در شکمشان مردگان هزار ساله!
بعد از آن زنان مجسمه ای بودند که وسط شهر برای عبرت تاریخ نصب شده بودند!
آن روز هوا گرم بود، خدا شاهد بود
مردی آمد
من را کشت
و باز دعا میخواند تا دوباره زنده شوم...
--------------------------------------------*
حکایت نادیا مراد از حمله داعش به شنگال

samedi 15 avril 2017

نامه‌های منتشر نشده سیلویا پلات: راز خشونت خانگی و آرزوی مرگ

نامه‌های منتشر نشده سیلویا پلات، شاعر و نویسنده مشهور آمریکایی به درمانگرش، حاکی از این است که او کتک می‌خورده. بر اساس این نامه‌ها، تد هیوز، همسرش که شاعر مشهوری بود، به او گفته که آرزوی مرگش را دارد.
Poet and writer Sylvia Plath.
سلیویا پلات، در این نامه‌ها نوشته که تد هیوز او را دو روز قبل از سقط دومین فرزندشان زده و می‌خواسته او را بکشد. این دو اتهام از جمله اتهامات جنجالی درباره رابطه پر مشکل و تلخ زناشویی این دو چهره مشهور ادبی است.
این نامه‌ها در ۱۸ فوریه ۱۹۶۰ و چهارم فوریه ۱۹۶۳ یک هفته پیش از مرگ سیلویا پلات نوشته شده‌اند. این نامه‌ها دورانی از زندگی او را روایت می‌کنند که خوانندگان و پژوهشگران از آن به دور مانده بودند.
سیلویا پلات، نویسنده آمریکایی، نامه‌نویس قهاری بود و از ۱۱ سالگی یادداشت‌های روزانه‌ای همراه با جزییات می‌نوشت، اما تد هیوز، همسرش پس از مرگ او اعلام کرد که یادداشت‌های او گم شده‌اند؛ به ویژه آخرین دفتر یادداشت‌های روزانه‌اش، که تد هیوز گفت آن را به خاطر حفاظت از فرزندانش فریدا و نیکولاس از بین برده است.
سیلویا پلات این نامه‌ها را به دکتر روت بارن هاوس -الگوی دکتر نولان در رمان زندگی‌نامه‌ای پلات به نام «حباب شیشه‌» که نویسنده را پس از نخستین تلاشش برای خودکشی در سال ۱۹۵۳ درمان می‌کند- نوشته است. به نظر می‌رسد که این نامه‌ها از معدود مدارکی است که از ماه‌های آخر زندگی پلات به جا مانده است. در این ماه‌ها، پلات برخی از مشهورترین شعرهایش را سروده است، مجموعه اشعار «غزال» از آن جمله است.
در مجموع ۹ نامه بعد از جدایی پلات از همسرش در جولای ۱۹۶۲، به دلیل خیانت تد هیوز و رابطه‌اش با همسایه‌شان آسیا وویل نوشته شده است. این نامه‌ها بخشی از آرشیوی است که محقق فمینیست «هریت روزنشتاین» هفت سال پس از مرگ شاعر جمع کرد تا بر اساس آن زندگی‌نامه‌ای بنویسد که هرگز به پایان نرسید. در این مجموعه همچنین پرونده پزشکی او از ۱۹۵۴، نامه‌های پلات به دوستانش و مصاحبه‌هایش با بارن هاوس درباره روند درمانش وجود دارد. این مجموعه‌، بعد از اینکه یک فروشنده کتاب‌‌های عتیقه آن را به بهای ۸۷۵ هزار دلار به فروش گذاشت، مورد توجه قرار گرفت.
درمان پلات به وسیله بارن هاوس زمانی که شاعر به انگلستان مهاجرت کرد متوقف شد، اما آن دو دوستی خود را حفظ کردند؛ موضوعی که به دلیل اثرگذاری آنها بر هم، مدت‌ها محل علاقه پژوهشگران بود. مکاتبات آنها نشان می‌دهد که صمیمیتی گرم و آشکار همراه با شوخ طبعی میان آنها وجود داشته است.
اما نامه‌های جدید در عین اینکه رنج پلات را از خیانت هیوز روشن می‌کند، پاراگراف‌هایی هم درباره خشونت جسمی هیوز با او دارد که درست چند روز قبل از سقط فرزندشان در سال ۱۹۶۱ اتفاق افتاده است. این‌ نامه‌‌ها در سپتامبر ۱۹۶۲ همان ماهی که آنها از هم جدا شدند، نوشته شده‌ا‌ند. چندین شعر پلات هم به سقط جنین او اشاره می‌کند.
میزان و درجه بیگانگی آنها در این دوران در نامه‌ای دیگر به تاریخ ۲۱ اکتبر ۱۹۶۲ نمایان است که در آن پلات به بارن هاوس می‌گوید که هیوز مستقیم به او گفته که آرزوی مرگش را دارد. با آنکه پلات سابقه افسردگی داشته و چندین بار تلاش کرده بود خود را بکشد، درباره مشکلات روانی‌اش تا مدتی پس از ازدواج چیزی به هیوز نگفته بود.
هیوز سیلویا پلات را در دوران دانشجویی در دانشگاه کمبریج در سال ۱۹۵۶ دید. هیوز شاعر شناخته شده‌ای بود و پلات روز ۲۵ فوریه همان سال برای دیدن او به یک مهمانی رفته بود. در عرض چهار ماه، با هم ازدواج کردند و رابطه‌ای خلاقانه و پرشور را آغاز کردند که منجر به خلق مجموعه موفق «شاهین در باران» برای هیوز و رمان شبه زندگی‌نامه‌ای «حباب شیشه‌» برای پلات شد.
رابطه آنها بسیار مورد توجه و تحسین عموم بود، به خاطر اینکه آنها آن را تبدیل به فرصتی برای خلاقیت ادبی خود کرده بودند. در اکتبر ۱۹۶۲، پلات اغلب شعرهای مجموعه «آریل» را که در ۱۹۶۵ منتشر شد، نوشته بود. او در این شعرها اشاراتی دارد که محققان آن‌ها را به عنوان اشاراتی به هیوز می‌شناسند. مثلا ابیاتی از شعر پدر: «طرحی از تو ساختم/مردی در لباسی سیاه با چهره گشتاپویی/ مردی عاشق شکنجه دادن و شهوت راندن/ و با خود گفتم حالا درست شد.»
در همین زمان پلات برای مادرش نوشت: «من در حال سرودن بهترین شعرهای عمرم هستم. این شعرها مرا مشهور خواهند کرد.»
چند دهه بعد، هیوز در مجموعه‌اش به نام «نامه‌های تولد»، درباره اوقاتش با پلات و دوران پس از مرگش، رابطه‌شان را توفانی خوانده است. این مجموعه که در ۱۹۸۰ منتشر شده به منتقدان فمینیستی که در دهه ۷۰، در برابر هیوز قرار داشتند می‌تازد. در آن زمان، او را «قاتل پلات» می‌خواندند. حتی فمینیست آمریکایی رابین مورگان، شعر تفهیم اتهام خود را با این بیت شروع می‌کند: «من تد هیوز را متهم می‌کنم.» پلات در قبری مدفون شده که بر آن به اصرار تد هیوز نوشته شده بود «سیلویا پلات هیوز»؛ اما نام او را بارها افراد ناشناسی از قبر پاک کرده‌اند.
در شعرش به نام «زوزه گرگ‌ها» که در ۱۹۹۸ منتشر شده، هیوز یکی از پاسخ‌های بارن هاوس به پلات را که مربوط به سپتامبر ۱۹۶۲ است، در شعر کوتاهی نقل می‌کند: «و از طرف تحلیلگر تو: او را از تخت‌خوابت بیرون کن. بیش از هر چیز او را از تخت‌خوابت بیرون کن.»
در سال ۲۰۱۰، آخرین گفته‌های هیوز درباره این رابطه پر مشکل، در قالب شعرش به نام «آخرین نامه» منتشر شد که در آن آنچه را که در سه روز آخر عمر پلات گذشته، توصیف می‌کند.
پژوهشگران نامه‌ها و آرشیو مربوط به پلات را منبع اطلاعات جدید درباره پلات می‌دانند. مجموعه نامه‌های پلات به زودی از سوی انتشارات فابر، منتشر خواهد شد. پتر استینبرگ همکار سرپرست این مجموعه می‌گوید: «این مجموعه، مجموعه‌ای فوق‌العاده است از منبعی که تاکنون در دسترس نبوده است.»
او این نامه‌های جدید را «وسوسه انگیز» توصیف می‌کند و اضافه می‌کند که انتظار دارد این نامه‌ها جزییاتی را که در غیاب یادداشت‌های روزانه پلات ناشناخته مانده، روشن کند. او ابراز امیدواری کرده که نامه‌های تازه یافته شده در جلد دوم این مجموعه منتشر شود. استینبرگ با اشاره به شعرهای شورانگیزی که پلات در اکتبر ۱۹۶۲ نوشته، مثل کارآگاه، شعرهای زنبور و آریل می‌گوید: «احتمالا پلات با نامه نوشتن به دکتر بارن هاوس به آرامش دست می‌یافته و در انجام این کار، به آن آزادی دست یافته که آن اشعار فوق‌العاده و ماندگار آخر را بسراید.»
اندرو ویلسون، نویسنده کتاب «آواز عاشقانه دختر دیوانه» که کتابی درباره زندگی پلات پیش از ملاقات تدهیوز است، می‌گوید که مصاحبه‌هایی که با بارن هاوس انجام شده منابع پر ارزشی برای رسیدن به ریشه‌های مبارزه پلات با افسردگی و قطعه گم شده زندگی‌نامه شخصی و ادبی او هستند: «این نامه‌ها گویی می‌توانند خلاء دانش ما را درباره او پر کنند و نوری تازه بر ازدواج آشفته و پر مساله پلات و هیوز بیندازند.»
این آرشیو، نخستین بار وقتی مورد توجه پژوهشگران درباره پلات قرار گرفت که یک فروشنده کتاب‌های عتیقه از جانب روزنشتاین، آگهی فروش آنها را در اینترنت منتشر کرد.
با این حال ممکن است این نامه‌ها تا مدتی منتشر نشوند.کالج اسمیت، کالجی که پلات در آن تحصیل کرده، ۱۲ مارس دعوایی در دادگاه مطرح کرده مبنی بر اینکه این آرشیو بخشی از دارایی‌های روزنشتاین است که پس از مرگش به این کالج داده شده است.
روزنشتاین قبلا گفته بود که این نامه‌ها را بارن هاوس، ۴۷ سال قبل به او داده است. تا زمانی که تکلیف این پرونده در دادگاه معلوم شود، این نامه‌ها منتشر نخواهد شد.
برگرفته از رادیو زمانه

samedi 1 avril 2017

قتل وحشیانه «فرخنده» از یادها نرفته است

از پله‌های حرم قدیمی و آبی گنبد که نگاه کنید در پایین خانواده‌ها را در میدان می‌بینید که به کبوتران ذرت بو داده می‌دهند، آن سور ترافیکی سنگین دیده می‌شود و همزمان یک یادبود سنگی هم در کنار خیابان به چشم می‌خورد.

فعالان سیاسی و مدنی و هنرمندان افغان در کنار سنگ بنای یادبود فرخنده
از کنار رودخانه پر از زباله کابل در یک سو و تعدادی مغازه کوچک در سوی دیگر که بگذرید و به این یادبود سنگی نزدیک ‌شوید از وحشت تنتان می‌لرزد. بر نرده‌ها اطراف این یادبود پوسترهایی آویزان شده از چهره زنانی که ناقص، نیمه نابینا یا سوخته‌اند.
مردم  با کیسه‌های خرید در دست یا در حالی که به زحمت کودکانشان را با خود می‌کشانند از کنار این یادبود سنگی عبور می‌کنند و به سوی مکانی در شهر می‌روند. برخی کمی مکث می‌کنند و به پوسترها و متنی که بر یادبود سنگی حک شده نگاهی می‌اندازند و با عجله عبور می‌کنند. پایین، در کنار رودخانه معتادان دور یکدیگر نشسته‌اند و در عالمی دیگر به سر می‌برند.
اما همه می‌دانند دو سال پیش چه اتفاقی در صحن مسجد تاریخی «شاه دو شمشیره» رخ داد. همه می‌دانند که بیرون این زیارتگاه به زن جوانی به نام فرخنده به دروغ، به جرم سوزاندن قرآن حمله شد، سپس توسط مشتی دیوانه به کنار رودخانه کشانده شد و او را با سنگ و چماق آنقدر زدند تا جانش را از دست داد. سپس با ماشین از روی بدنش عبور کردند و در نهایت پیکرش را به آتش کشیدند. این یادبود سنگی هرمی سفیدرنگ در سالگرد قتل او پرده‌برداری شد در مکانی بنا شد که او به قتل رسید.
نقیب الله، خیاطی که در این خیابان مغازه کوچکی دارد درباره قتل فرخنده می‌گوید: «اتفاق خوفناک و وحشیانه‌ای بود.» او در بعد از ظهر ۱۹ مارس ۲۰۱۵ وقتی صدای هیاهویی را در خیابان شنیده بود سرش را از چرخ خیاطی خود گردانده و بیرون نگاه کرده بود. می‌گوید:« عده‌ای سنگ پرتاب می‌کردند. نتوانستم دیدن این صحنه را تاب بیاورم.»
قتل فرخنده ملکزاده، ۲۷ ساله که توسط تلفن‌های همراه فیلمبرداری و بارها در تلویزیون نشان داده شده بود، افغانستان و کل جهان را به وحشت انداخت. همچنین این اتفاق مقامات دولت افغانستان که از سوی غرب حمایت می‌شود را شرمگین کرد، دولتی که برای ترویج حقوق زنان در جامعه‌ای محافظه‌کار و سنتی تلاش کرده است، در جایی که زنان و دختران آن اغلب به بهانه حفاظت از آبروی خانواده کشته می‌شوند و قاتلان آنها از مجازات مصون‌اند.
حدود ۵۰ مرد در حمله به فرخنده نقش داشتند همچنین مأموران پلیس متهم شدند که جلوی مهاجمان را نگرفتند. چهار مرد به مرگ محکوم شدند که بعدها حکمشان تخفیف یافت و بیشتر مدت زمانِ حبسِ هشت مجرم دیگر نیز کاهش یافت. این واقعه جنبش زنان افغان را نیرو بخشید و آنها خارج از صحن حرم تظاهرات برپا کردند. اما با گذشت زمان، شور تظاهرات‌ها  فرونشست.
افغان‌ها در روزهای گذشته  نوروز را با لباس‌های نو بر تن و سر زدن به زیارتگاه‌های شهر جشن گرفتند. مردم خارج صحن مسجد شاه دو شمشیره ذرت بو داده می‌خوردند و از کودکانشان که به کبوترها غذا می‌دادند عکس می‌گرفتند. برخی نیز کفش‌هایشان را در می‌آوردند و به مسجد می‌رفتند تا نماز بخوانند و با خود خلوت کنند.
اما در این میان یادبود سنگی بلند فرخنده از نگاه‌ها پنهان مانده بود. تنها چند زن نگاه کوتاهی به آن انداختند. تعدادی برقع بر چهره داشتند و تعدادی نیز در حالی که شوهرانشان درباره قتل فرخنده صحبت می‌کردند، سکوت کرده بودند.
یک زن که کارمند دولت بود و روسری گلدار به سر کرده بود، آنقدر در کنار این یادبود سنگی ماند که آن را لمس کند و دعایی زیرلب زمزمه کند. او پیش از اینکه برود قاطعانه گفت: « او دختر خوبی بود. سزاوار این نبود.»
اما جنبه بسیار آزاردهنده قتل فرخنده ملکزاده این بود که چه تعداد از واعظان افغان، مأموران پلیس و جوانان شلوار جین بر تن و تلفن همراه در دست، فکر می‌کردند که او سزاوار قتلی اینچنین بود.
فرخنده به مرد دعافروشی که در مسجد به زنان دعا می‌فروخت انتقاد کرده بود و او با فریاد او را به سوزاندن قرآن و توهین علیه مقدسات متهم کرده بود. خشم مذهبی مردان نیز با شنیدن این اتهام بالا گرفته و چنین بود که به فرخنده حمله کرده بودند. این اتهام به فرخنده در جامعه‌ای قبیله‌ای و مذهبی که عمیقاً با ارزش‌های غربی در تضاد است به نظر آن مردان توهین به مقدسات و گناهی نابخشودنی بود.
حتی در پاییتخت شلوغ این کشور که به نظر مدرن می‌رسد، صدها جوان به جمع این خشم کینه‌توزانه پیوسته بودند. ویدئوها نشان می‌دهند که جمعی پایکوبان جسد فرخنده را به پیاده‌رو کشاندند درحالی که دیگران با تلفن‌های همراهشان در حال فیلمبرداری از صحنه بودند. در این صحنه‌ها فریادهای سرخوشانه الله اکبر نیز شنیده می‌شد.
۳۰ سال پیش همین مردم به نام اسلام با اتحاد جماهیر شوروی جنگیدند. در دهه گذشته که حضور نیروی نظامی غرب و تأثیرات فرهنگی آن در افغانستان گسترده شده،  میان مردم بومی‌ شک و تردید و خشم ایجاد شده بود. در سال ۲۰۱۲ وقتی که این شایعه درگرفت که در پایگاه نظامی آمریکا قرآن سوزانده‌اند چندین تظاهرات‌ عظیم برگزار شد
در قتل فرخنده  ملکزاده نیز نشانه‌های روشنی از غرب‌ستیزی وجود داشت. درحالی که مردان فرخنده را کتک می‌زدند برخی از حمله‌کنندگان می‌گفتند او با خارجی‌ها همدست است. فردای روز قتل او نیز روحانی‌ها و مقامات دولتی فرخنده را به تبانی با کفار محکوم کردند.
تصویری از فرخنده که در شبکه‌های اجتماعی به طور گسترده‌ای منتشر شد زنی را نشان می‌داد که موهای آشفته و وحشی، چهره‌ای آغشته در خون و ژستی مبارزه‌جویانه و معترض به حمله‌کنندگانش داشت. درک این ساده است که او چگونه از سوی دیگران به عنوان یک جادوگر کافر دیده می‌شد.
بعدها مشخص شد که فرخنده دانشجوی الهیات و علوم اسلامی بود و به کودکان خواندن قرآن می‌آموخت. واقعه قتل او وقتی رخ داده بود که او مرد دعافروش را افشا کرده بود و به مرد گفته بود کار او غیر اسلامی است. بعد از اینکه تحقیقات پلیس به انجام رسید معلوم شد که مرد دعافروش به فرخنده اتهام دروغ زده بود و مرد دستگیر شد. پس از آن، افکار عمومی به سرعت عوض شد و گروه‌های زنان و فعالان سیاسی تظاهراتشان را آغاز کردند.
عبدالعزیز، مهندس سی ساله که از سنگ یادبود فرخنده دیدن می‌کند می‌گوید: «در روستای ما برخی از مردم می‌گفتند فرخنده سزاوار بلایی بود که به سرش آمد زیرا به دین ما بی حرمتی کرده بود. اما همین مردم پس از مدتی از این گفته پشیمان شدند.» این مرد که اهل ولایت‌های شمالی افغانستان است می‌گوید از طریق فیسبوک از قتل فرخنده خبر دار شده بود. او می‌گوید: « آنچه که بر فرخنده روا شد نادرست بود، فرقی ندارد کسی مسلمان باشد یا نباشد.»
مدت کوتاهی بعد، مردی سالخورده‌، قوز کرده و با ساکی در دست کنار بنای یادبود فرخنده آمد و چند دقیقه به این بنا خیره شد. این مرد تحصیلکرده که در گذشته افغانستان روزهای بهتری را نیز تجربه کرده بود با صدای تلخ و خردمندانه گفت: «بسیار شرم‌آور بود. حتی اگر ملکزاده به مقدسات توهین کرده بود نباید او را در خیابان می‌کشاندند و می‌سوزاندند.»
او می‌گوید: « آیا ما حکومت نداریم؟ آیا ما دادگاه نداریم؟ در این کشور عدالت وجود ندارد، قانون وجود ندارد. به این دلیل، مردم خودشان عدالت را اجرا می‌کنند.»
وقتی خورشید غروب می‌کرد، معتادان کماکان در کنار رودخانه، در پایین بنای یادبود فرخنده چمباتمه زده بودند. در میدان مردم هنوز داشتند ذرت بو داده به کبوتران می‌دادند. بر پله زیارتگاه، زنی جوان به نام ظریفه، با لباسی بلند و مد روز داشت با تلفن صحبت می‌کرد.
از او می‌پرسم آیا از ماجرای قتل فرخنده اطلاع دارد؟ به نشانه تأیید سر تکان می‌دهد. می‌گوید: «بله، این اتفاق کاملا نادرست بود. هم کاری بود بر خلاف مذهب ما و هم خلاف فرهنگ ما». بعدش هم رویش را برمی‌گرداند و به گفت‌وگوی تلفنی‌اش ادامه می‌دهد.

منبع: واشنگتن پست
برگرفته از رادیو زمانه

samedi 25 mars 2017

از کوله بران تا منشی های زن واشکافی یک زخم

از کوله بران تا منشی های زن
واشکافی یک زخم 

فاجعه پیش آمده برای کولبران صدای همه را درآورد و تیتر درشت تمام روزنامه ها و سایت های خبری شد. به سوگ نشینان، به سوگ نشستند و خوابزده ها بیدار شدند! اما چیزهایی هم هست که به هیچ عنوان دیده نمی شود و گویا به قدری میان لایه های مختلف جامعه امروزی پیچیده و محو شده که هیچ کسی حتی فکرش را هم نمی کند که منشی ها هم می توانند کوله برانی باشند که به نوعی دیگر، بار سنگین مشکلات و گرفتاری ها را بر دوش می کشند و این در حالی است که هیچ گاه عمق مشکلات روزمره زندگی شان مانند کولبران نمود پیدا نمی کند.

پس از حادثه کوله بران بر آن شدم در لایه های جامعه اشخاصی را پیدا کنم که شرایط کار و زندگیشان شاید از برخی ابعاد، بی شباهت با کوله برها نباشد.

با این که در خراسان شمالی پدیده ای به نام کوله بر نداریم اما هستند افرادی که شرایط کاری و درآمدی آن ها از جنبه هایی شبیه کار کوله برهاست که از آن جمله می توان به کارگران ساختمانی اشاره کرد که در گرما و سرما سر چهار راه ها می ایستند و انتظار می کشند تا فردی به سراغ آن ها بیاید. اما بسیاری از موارد شاید کسی حتی به آن فکر هم نمی کند و کمتر کسی است که بداند شرایط کاری و درآمدی یک نفر تا این اندازه می تواند دشوار باشد یعنی چیزی شبیه پدیده کوله بری. در این زمینه می توان به شرایط کاری بانوان منشی شاغل در بخش خصوصی اشاره کرد.
تعجب نکنید از اینکه این قشر خاص با کوله برها مقایسه می شود چون به نظر می رسد با توجه به شرایط کاری که خود را بر این قشر تحمیل کرده، آنان در برخی موارد شباهت های زیادی با کوله بران دارند. البته به جز اینکه تار و پود زندگی کوله بران با مرگ گره خورده و در هر نفس و هر گام، انگار بر لبه تیغی راه می روند که اگر بلغزند، مرگی دلخراش و غمبار انتظارشان را می کشد. در واقع می توانم بگویم شرایط کاری و شغلی این منشی ها نیز ازبرخی ابعاد همانند آن هاست.

کار طاقت فرسا با حقوق بسیار ناچیز


اگر از کسانی که شغل شان نیاز به استخدام منشی دارد، جویا شویم که چرا اغلب منشی ها از میان زنان انتخاب می شوند، بی درنگ می گویند: چون خانم ها بیشتر از آقایان کار می کنند و کمتر هم پول می گیرند! یعنی در هر شرایطی برای کسب درآمدی بسیار ناچیز کار می کنند و هیچگاه هم اعتراض نمی کنند؛ به همین سادگی یک معادله نه چندان پیچیده برای کار کشیدن بیش از حد و پرداخت دستمزد بسیار پایین به وجود آمده و به ظاهر در جامعه هم جا افتاده به گونه ای که این موضوع بویژه در تمام مراکز و دفترهای پزشکان و وکلای سرشناس و با درآمدهای آن چنانی هم صدق می کند.

مصداق این مدعا سخنان برخی زنان منشی در استان خراسان شمالی است که خبرنگار ایرنا پای سخنان آنان نشسته است. 'در برابر کاری طولانی و دشوار تنها ۲۰۰ هزار تومان دریافت می کنم'! این را بانویی می گوید که مدتهاست در مطب یکی از پزشکان بجنورد مشغول به کار است و گویی پس از سه، چهار سال تغییری در روند پرداخت حقوقش پیش نیامده است.
وی می گوید که در کنار کار خود که از ساعت ٨ صبح شروع و تا نزدیک ساعت ۹ شب ادامه دارد، از روی ناچاری و برای دریافت مبلغی ناچیز، برخی درمان های سرپایی بیماران را نیز انجام می دهد و در کنار آن طی این مدت باید با بیماران بد حال و افراد مختلف سر و کله بزند و گاهی شاهد بد اخلاقی ها و حتی بد دهانی های آن ها نیز باشد و در انتهای روز کاری و پس از ساعت ها کار مداوم که روح و جسمش را تخریب می کند، با اعصابی پریشان خود را به خانه برساند تا کارهای معمول منزل را نیز انجام داده باشد.
بسیاری از این منشی ها سن و سال چندانی ندارند و مجرد هستند اما در چهره آنها چین و چروک شکستگی از کار را می توان دید. در گفت و گویی با یکی از آن ها بسادگی رفتارهای عصبی را لا به لای حرکاتش می توان دید و درون چهره اش یک خستگی طولانی مدت از فشار کاری بالا مشهود است. وی می گوید: از روی ناچاری و برای پرداخت هزینه های تحصیل کار می کنم چون اوضاع اقتصادی خانواده ام چندان مناسب نیست و من هم علاقه زیادی دارم تا تحصیلاتم را ادامه بدهم.
در حالی که مدام با انگشت هایش بازی می کند و پوست کنده شده روی ناخن هایش نشان می دهد که تیک عصبی دارد و در مواقع آشفتگی به جان ناخن هایش می افتد، به گفته هایش ادامه می دهد و اظهار می کند: حقوقی که می گیرم بسیار ناچیز است و بهتر است درباره مبلغ آن حرفی نزنیم، اما خارج از انصاف است که با این فشار کاری بسیار زیاد این حقوق را برای امثال من در نظر می گیرند.
وی تصریح می کند: من از آگهی روزنامه این کار را پیدا کرده ام و نمی دانستم چقدر حقوق می دهند. وقتی هم به این جا آمدم و شروع به کار کردم تا مدتی از حقوق و مزایا چیزی به من نگفتند تا این که در اولین پرداخت فهمیدم که چقدر حقوق این کار پایین است اما از روی ناچاری چیزی نگفتم و با پذیرش شرایط موجود به کارم ادامه دادم.

وعده های توخالی برای بیمه


یکی دیگر از زنان منشی که به گفته خودش مادر سه فرزند است و برای کمک به همسرش و افزایش درآمد خانواده به این کار روی آورده، به بیمه نبودن منشی ها اشاره می کند و می گوید: در آگهی برای این کار صحبت از حقوق بالا و بیمه شده بود، اما حالا مدتی از شروع به کارم می گذرد و هیچ خبری نه از حقوق بالا و نه از بیمه است و به نظر می رسد که به گونه ای فریب خورده ام.
وی ادامه می دهد: کار چندان دشواری ندارم اما اینکه برای جذب نیرو دست به این فریب کاری ها می زنند، باعث شده است که تمام برنامه ریزی هایی که برای آینده داشتم، به هم بریزد. وی اظهار می کند: در حقیقت به گونه ای دارند با زندگی مردم بازی می کنند و همه چیز را زیر سوال می برند.
در مکالمه ای که با او دارم، صدایش بغض آلود است و نوعی خشم آکنده از نگرانی میان گفته هایش موج می زند. تلفن کنار دستش ثانیه ای ساکت نمی ماند و مدام زنگ می خورد اما او صبورانه سوالاتم را جواب می دهد. انگار که همدردی پیدا کرده است، بیان می کند: خیلی ها را می شناسم که با ناچیز ترین حقوق و بدون بیمه مشغول کار هستند. در واقع این شغل هیچ آینده ای ندارد و تنها تکرار است و تکرار. هر روز خودت را با وعده های تو خالی گول می زنی که بالاخره همه چیز درست می شود اما آب از آب تکان نمی خورد. وی ادامه می دهد: یکی از دوستانم منشی یک دفتر خدمات بیمه است با سابقه کار طولانی، اما اگر به شما بگویم که خودش بیمه نیست، نباید تعجب کنید.
وی گفته هایش را این گونه پایان می دهد: هیچ آینده ای پیش رو ندارم و تنها برای کمک خرجی به همسرم باید همین کار را ادامه بدهم. این شغل بازنشستگی هم ندارد و روزی که از کار بیافتم و توانایی انجام کار را نداشته باشم، روز بازنشستگی من خواهد بود.
پاسخ این افراد در مقابل این پرسش که چرا شکایت و پیگیری حقوقی برای بیمه وحقوق نمی کنید، این است که: در این صورت اخراج خواهیم شد و شاید دیگران هم مارا استخدام نکنند.
یکی دیگر از این زنان منشی می گوید: با وجود اینکه بیشتر شاغلان این حرفه دارای تحصیلات بالا هستند، اماچون فرصت شغلی مناسب برای ما پیدا نمی شود، ناچار هستیم با این شرایط کنار بیاییم و سختی های بی شمارش را طاقت بیاوریم.
وی تصریح می کند: هیچ نهاد و مسئولی هم به فکر این قشر خاص نیست و منشی های خانم زیر فشار سنگین کار از طرفی و پایین بودن حقوق و مزایا و نداشتن بیمه از طرف دیگر در حال محو شدن هستند.
این بانو می افزاید: هیچ کسی صدای ما را نمی شنود و اصلا صدای ما به جایی نمی رسد و کسی نیست که پیگیر اوضاع ما بشودواین قشر آن قدر در حاشیه است و در جامعه امروزی آنقدر کمرنگ و گمنام مانده است که فکر نمی کنم تغییری در اوضاعش اتفاق بیفتد.
البته ناگفته نماند بسیاری از آنان نیز از گفت و گو با خبرنگاران خودداری می کنند؛ انگار واهمه دارند که همین ممر درآمدی ناچیز را هم از دست بدهند.
بر گرفته از اخبار روز